پستهای پرطرفدار
-
هر روز وقتی مدرسه تعطیل می شد از کنار پارک که رد می شدم صندلی های خالی تاب ها انگار مرا می خواندند . زیر درختان سرو کمی آنطرف تر پشت چمنزار ...
-
وقتی از چیزی ناراحت باشم ، یا ذهنم به شدت درگیر مسئله ای باشه ، به طرز دیوانه واری به کتاب خوندن روی میارم ، بویژه رمان خوندن . طوری که گاهی...
-
یک مدت فکر می کردم چون من در جایی ایستاده ام که نه احساس علاقه شدیدی نسبت به موقعیت کنونی ام دارم و نه موقعیت خاصی هست که حسرت بودن در آن را...
-
وقتی زندگی ات در دو انتهای یک مسیر جریان داشته باشد ، گاهی وقت ها خودت هم گیج می شوی و ممکن است بدجور آب و روغن قاطی کنی . دلت برای چای فروش...
-
نام مجلس همواره مفاهیمی در برابر خود کامگی و استبداد را در اذهان تداعی می کند . این نام تا مدت ها یکی از مهمترین آرزوهای سیاسی ملت ما به شم...
-
"جان مریم چشماتو وا کن ، سری بالا کن ..." این آهنگ را پسربچه ای که در سوپری کار می کند ، با دهانش بلند بلند می نوازد . ناخود آگاه ...
-
بیا آوازهایمان را بلندتر سر دهیم . بگذار گوش هایمان برای دقایقی ، هرچند کوتاه ، عاجز بمانند از شنیدن صدای مرثیه غمناکی که از درونمان می آید ...
-
من نمی دانم این پشه ها با آن هیکل نحیف و فسقلیشان چطور می توانند تا طبقه چهارم ساختمان ما بالا بیایند و شب تا صبح دست از سر کچل ما برندارند ...
-
برای اولین بار که دیدمش ، حس کردم که شاید اگر از طریق جایی بجز اینترنت با هم دوست می شدیم ، هرگز نمی توانستیم دوستان خوبی برای هم باشیم . هم...
۱۱ دی ۱۳۸۸
برای او که رفت
می توانی در یک روز بهاری گام هایت را روی سنگفرش باران خورده پیاده رو بشماری . دست هایت را در جیب شلوارت فرو کنی ، سرت را پایین بیندازی و بی آنکه لازم باشد حتی برای یک لحظه سرت را بلند کنی و آسمان ابری بالا را ببینی ، از تماشای علف هایی که از درز سنگ های پیاده رو سر در آورده اند و باران چون روحی تازه در رگبرگ های وجودشان دمیده شده است ، لذت ببری . از عظمت خدا در شگفت شوی ، احساس تازگی ، طراوت و سرخوشی کنی و هرگز هم از این پیاده روی خیس خسته نشوی .
می توانی در یک روز سرد زمستانی ، زیر نور آفتاب رنگ پریده ای که از کرکره اتاقت به داخل نفوذ می کند ، لم بدهی . خورشید صورتت را هاشور بزند و یک در میان به تمام سلول های بدنت نفوذ کند . احساس کرختی لذت بخشی کنی و آسمان را از لابه لای کرکره به نظاره بنشینی و از خودت بپرسی آن لکه ابر گوشه سمت راست شبیه کدام موجود زمینی است ؟ و بی آن که مجبور باشی حتی برای لحظه ای سرت را برگردانی و شاخه های خشکیده درخت زرد آلو را در گوشه حیاط ببینی ساعت ها از این احساس خواب آلودگی مست کننده و گرمای کم توان و اندیشه های پراکنده لذت ببری .
می توانی عاشق شوی ، دست هایت را در دستهای معشوقت بگیری ، بی آنکه هراسی از طرد شدن داشته باشی ، بارها در چشم هایش چشم بدوزی و عبارت" دوستت دارم" را تکرار کنی . بی آنکه روزها به انتظار بنشینی و تمام رفتار و اعمالش را کنترل کنی تا شاید از لابه لای کلمه ها و نگاه هایش ، از روی حرکت دست هایش و صدای لرزانش ، نشانه ای هر چند کوچک از دوست داشتن بیابی و پس از یافتن، سرمست شوی و در دل فریاد "یافتم" ، "یافتم" سر دهی و در اوج خوشحالی اندیشه توهمی بودن همه این افکار از عرش به فرشت آورد و سرت را محکم به دیوار بکوبد و ستون های قصر رویاهایت را لرزان کند ، با اطمینان و بی هراس ، با لحنی که مشخص می کند پاسخ سوالت را از پیش می دانی ، از او بپرسی آیا دوستم داری ؟ و در پاسخ دلنشین ترین عبارت دنیا را با دلچسب ترین صدای دنیا و گرمترین و پرحرارت ترین نگاه بشنوی .
می توانی در یک روز زیبای پاییزی ، ساعت ها ویترین مغازه ها ی لوکس ترین خیابان شهر را با نگاهت اشغال کنی و در عین اینکه از این لذت مدرن تماشای ویترین ها سرشار می شوی ، با دیدن هر کالایی که نمونه اش در خانه تو هم هست ، ذوق زده شوی و ساعت ها به دنبال پالتوی پوست بوفالوی اصل آمریکایی ، مغازه ها را زیر و رو کنی و نگاه جستجوگرت را میان لباس های تن مانکن ها ، چند دقیقه ای جا بگذاری . دست آخر بر سر بیست هزار تومان کمتر برای اینکه بالاخره چهارصد و هشتاد هزار تومان کمتر از پانصد هزار تومان است ، ساعت ها فکت را بجنبانی و مجبور باشی توضیحلت فروشنده را درباره گمرکی و نرخ ارز و مشکلات واردات گوش کنی و بعد فاکتورهای بی سر و تهش را تماشا کنی و دست آخر دست در کیفت کنی و چهار صد و نود و نه هزار تومان پرداخت کنی و در حالی از مغازه خارج شوی که انگار تازه متولد شدی . و زحمت کج کردن گردن و دیدن چشم های معصوم کودکی را که آن سوی خیابان کفش های مردم را واکس می زند به خودت ندهی و بی آنکه صحنه دلخراش کتک خوردن بچه بوسیله صاحب مغازه ای که روبه رویش نشسته را تماشا کنی تا همه روزت را گند بزند ، در حالی که عرض خیابان را طی می کنی ، به این فکر می کنی که با آن هزار تومان بروی و بستنی قیفی شکلاتی بخوری و خاطرات شیرین کودکی ات را در ذهن بازسازی کنی .
می توانی مثل یک بچه زرنگ و درس خوان سرت را در کتاب ها فرو ببری و هرگز هم از دنیای بیرون از کتاب ها سر در نیاوری و همه چیزت به مرتبی و پیش بینی شدگی مسئله های توی کتاب ها باشد . یا حتی نه ، می توانی مثل یک بچه درس نخوان تمام طول ترم را به خوشگذرانی و خیابان گردی و متلک پرانی بگذرانی و به اینکه انسان جسوری هستی افتخار کنی و در نهایت هم شب امتحان تا صبح بیدار بمانی و به کمک چند تا شگرد تقلب کردن ، ناپلئونی پاس کنی و از امروز با افتخار بیشتری خیابان ها را متر کنی و آسایش مردم را سلب ، آخر تو یک گام به مهندس مملکت شدن نزدیک تر شده ای . ترم جدید که می آید صبح دیر تر از همیشه از خواب بیدار شوی و دیر تر از همه سر کلاس برسی و از میان تمام صندلی های خالی درست روی همانی بنشینی که روزی جای همکلاسی ات بود که دیگر نیست . بی خیال نگاه های دیگران باشی که با تعجب تماشایت می کنند و اصلا هم زحمت سوال کردن اینکه او کجاست و شنیدن پاسخ بچه ها که با بغض می گویند اخراج شد را به خودت ندهی .
می توانی همه این ها باشی ، اما چیزی در درون وجودت هست ، شاید صدایی ، شاید ودیعه ای از آن جهان ، شاید خاطره کهنه ای که آنقدر فرسوده است که خاطره بودنش هم دچار ابهام گشته ، شاید یک احساس ، نمی دانم ، اما چیزی هست که تو را به بیش از این بودن فرا می خواند . تو را به گشودن چشم ها وا می دارد ، به بیداری فرایت می خواند و از پوچ بودن گریزانت می کند .
و درست لحظه ای که چشم هایت را باز می کنی و سعی می کنی تا در راه بیداری گام بگذاری ، لاستیک های پهن یک وانت سفید با خطوط سبز ...
حالا تو در گور آرمیده ای و جز استخوان و مقداری گوشت و یک کفن که تا چندی دیگر گوشتت نصیب گیاهان و جانواران می شود ، هیچ چیز دیگر نمی توانی باشی ، شاید یک اسطورهو من از وقتی تو اسطوره شدی هر روز به جای چهل صفحه ، صد و چهل صفحه کتاب می خوانم .
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پیوست :
پوریا عالمی : مثل یک بچه که دعا دعا میکند پدرش دیگر مست نکند و وحشیانه با کمربند به جانش نیفتد، با اینکه کبودی جای سگک کمربند هنوز هم گز گز میکند، دعا دعا میکنم شهروندی باشم که بتوانم باز هم در این خیابانها بیترس راه بروم.
می توانی در یک روز سرد زمستانی ، زیر نور آفتاب رنگ پریده ای که از کرکره اتاقت به داخل نفوذ می کند ، لم بدهی . خورشید صورتت را هاشور بزند و یک در میان به تمام سلول های بدنت نفوذ کند . احساس کرختی لذت بخشی کنی و آسمان را از لابه لای کرکره به نظاره بنشینی و از خودت بپرسی آن لکه ابر گوشه سمت راست شبیه کدام موجود زمینی است ؟ و بی آن که مجبور باشی حتی برای لحظه ای سرت را برگردانی و شاخه های خشکیده درخت زرد آلو را در گوشه حیاط ببینی ساعت ها از این احساس خواب آلودگی مست کننده و گرمای کم توان و اندیشه های پراکنده لذت ببری .
می توانی عاشق شوی ، دست هایت را در دستهای معشوقت بگیری ، بی آنکه هراسی از طرد شدن داشته باشی ، بارها در چشم هایش چشم بدوزی و عبارت" دوستت دارم" را تکرار کنی . بی آنکه روزها به انتظار بنشینی و تمام رفتار و اعمالش را کنترل کنی تا شاید از لابه لای کلمه ها و نگاه هایش ، از روی حرکت دست هایش و صدای لرزانش ، نشانه ای هر چند کوچک از دوست داشتن بیابی و پس از یافتن، سرمست شوی و در دل فریاد "یافتم" ، "یافتم" سر دهی و در اوج خوشحالی اندیشه توهمی بودن همه این افکار از عرش به فرشت آورد و سرت را محکم به دیوار بکوبد و ستون های قصر رویاهایت را لرزان کند ، با اطمینان و بی هراس ، با لحنی که مشخص می کند پاسخ سوالت را از پیش می دانی ، از او بپرسی آیا دوستم داری ؟ و در پاسخ دلنشین ترین عبارت دنیا را با دلچسب ترین صدای دنیا و گرمترین و پرحرارت ترین نگاه بشنوی .
می توانی در یک روز زیبای پاییزی ، ساعت ها ویترین مغازه ها ی لوکس ترین خیابان شهر را با نگاهت اشغال کنی و در عین اینکه از این لذت مدرن تماشای ویترین ها سرشار می شوی ، با دیدن هر کالایی که نمونه اش در خانه تو هم هست ، ذوق زده شوی و ساعت ها به دنبال پالتوی پوست بوفالوی اصل آمریکایی ، مغازه ها را زیر و رو کنی و نگاه جستجوگرت را میان لباس های تن مانکن ها ، چند دقیقه ای جا بگذاری . دست آخر بر سر بیست هزار تومان کمتر برای اینکه بالاخره چهارصد و هشتاد هزار تومان کمتر از پانصد هزار تومان است ، ساعت ها فکت را بجنبانی و مجبور باشی توضیحلت فروشنده را درباره گمرکی و نرخ ارز و مشکلات واردات گوش کنی و بعد فاکتورهای بی سر و تهش را تماشا کنی و دست آخر دست در کیفت کنی و چهار صد و نود و نه هزار تومان پرداخت کنی و در حالی از مغازه خارج شوی که انگار تازه متولد شدی . و زحمت کج کردن گردن و دیدن چشم های معصوم کودکی را که آن سوی خیابان کفش های مردم را واکس می زند به خودت ندهی و بی آنکه صحنه دلخراش کتک خوردن بچه بوسیله صاحب مغازه ای که روبه رویش نشسته را تماشا کنی تا همه روزت را گند بزند ، در حالی که عرض خیابان را طی می کنی ، به این فکر می کنی که با آن هزار تومان بروی و بستنی قیفی شکلاتی بخوری و خاطرات شیرین کودکی ات را در ذهن بازسازی کنی .
می توانی مثل یک بچه زرنگ و درس خوان سرت را در کتاب ها فرو ببری و هرگز هم از دنیای بیرون از کتاب ها سر در نیاوری و همه چیزت به مرتبی و پیش بینی شدگی مسئله های توی کتاب ها باشد . یا حتی نه ، می توانی مثل یک بچه درس نخوان تمام طول ترم را به خوشگذرانی و خیابان گردی و متلک پرانی بگذرانی و به اینکه انسان جسوری هستی افتخار کنی و در نهایت هم شب امتحان تا صبح بیدار بمانی و به کمک چند تا شگرد تقلب کردن ، ناپلئونی پاس کنی و از امروز با افتخار بیشتری خیابان ها را متر کنی و آسایش مردم را سلب ، آخر تو یک گام به مهندس مملکت شدن نزدیک تر شده ای . ترم جدید که می آید صبح دیر تر از همیشه از خواب بیدار شوی و دیر تر از همه سر کلاس برسی و از میان تمام صندلی های خالی درست روی همانی بنشینی که روزی جای همکلاسی ات بود که دیگر نیست . بی خیال نگاه های دیگران باشی که با تعجب تماشایت می کنند و اصلا هم زحمت سوال کردن اینکه او کجاست و شنیدن پاسخ بچه ها که با بغض می گویند اخراج شد را به خودت ندهی .
می توانی همه این ها باشی ، اما چیزی در درون وجودت هست ، شاید صدایی ، شاید ودیعه ای از آن جهان ، شاید خاطره کهنه ای که آنقدر فرسوده است که خاطره بودنش هم دچار ابهام گشته ، شاید یک احساس ، نمی دانم ، اما چیزی هست که تو را به بیش از این بودن فرا می خواند . تو را به گشودن چشم ها وا می دارد ، به بیداری فرایت می خواند و از پوچ بودن گریزانت می کند .
و درست لحظه ای که چشم هایت را باز می کنی و سعی می کنی تا در راه بیداری گام بگذاری ، لاستیک های پهن یک وانت سفید با خطوط سبز ...
حالا تو در گور آرمیده ای و جز استخوان و مقداری گوشت و یک کفن که تا چندی دیگر گوشتت نصیب گیاهان و جانواران می شود ، هیچ چیز دیگر نمی توانی باشی ، شاید یک اسطورهو من از وقتی تو اسطوره شدی هر روز به جای چهل صفحه ، صد و چهل صفحه کتاب می خوانم .
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پیوست :
پوریا عالمی : مثل یک بچه که دعا دعا میکند پدرش دیگر مست نکند و وحشیانه با کمربند به جانش نیفتد، با اینکه کبودی جای سگک کمربند هنوز هم گز گز میکند، دعا دعا میکنم شهروندی باشم که بتوانم باز هم در این خیابانها بیترس راه بروم.
اشتراک در:
نظرات پیام
(Atom)
تو این وضعیت نمیشه دقیقا گفت چه کاری درست تره وقتی سرعت اتفاقات و حوادث انقدر بالاست
پاسخ دادنحذفمی توانی
پاسخ دادنحذفآره می توانی
این روزها
هر روز با خودم تکرار میکنم
جملاتی از این دست رو
که اینها
تنها راه ادامه ی منه
...................
عزیزم برایت میل میزنم
این خانه تاریک است
پاسخ دادنحذفولی تاریک نمی ماند.
...............
عالی بوووووووووووووووووووووووووووووووووووود
کاش حداقل یه میراث درست و حسابی از خودش به جا میذاشت
پاسخ دادنحذفاول صب خوب درگیرمون کردی الهام ذاکری
پاسخ دادنحذفخوب نوشتی.خوب
عوضش آزاد شد.دلت براي ما بسوزه خاله
پاسخ دادنحذفمحشر نوشتی الی
پاسخ دادنحذفهم دلم برای جوونایی آتیش می گیره که روی سنگ فرش خیابون! جون دادن
و اونقدر پاک و عزیز
بخاطر آزادی
بخاطر من و ما
هم دلم (شاید حتی بیشتر!) برای خودمون می سوزه
ولی زیبا بود الهام
آفرین دختر
گاهي ترجيح مي دم چشمام لاي همون درز سنگا گير كنن و سرم هيچ وقت بالا نياد ! ...
پاسخ دادنحذفبعضي وقتا ترجيح مي دي حتي خودت خودتو گول بزني
( من اين رو ديروز خوندم اما نمي دونم چرا نظر نذاشتم !!!!! يادم رفته انگار )
:)
پاسخ دادنحذفخیـــــــــلی خوچگل بود
... حالا تو در گور آرمیده ای... هیچ چیز دیگر نمی توانی باشی... شاید یک...
man font farsi nadaram sorry dar har hal hame az didane un sahne lezat bordim na?:D albate az poshte monitor hame chi zibast :D
پاسخ دادنحذفبهترین و تاثیر گزارترین نوشته ای بود که تا این روز خوانده بودم ، الهام خانوم گل به گفتن این جمله بسنده می کنم .........
پاسخ دادنحذفای پیش چو تو مستی ، افسون من افسانه....
و من از وقتی تو اسطوره شدی هر روز به جای چهل صفحه ، صد و چهل صفحه کتاب می خوانم ....
پاسخ دادنحذفبعد از سه بار خوندن
پاسخ دادنحذفحقیقتاً باید بگم ... کم آوردم
بحث اغراق نیست
احساس می کنم من در حدی نیستم که بتونم ادراک ناقصی که داشتم روی این متن رو حتی تا حدودی بیان کنم
اما ادراک به کنار
احساسم رو بیان می کنم
تمام وجودم در پاراگراف سوم از هم گسست
ورای این ادبیاتِ کاملاً برخاسته از نهاد دل
بند سه شاهکار بود
و البته نکته ی نابی که در انتها وجود داشت
و اون اینکه یک سری تصاویر
گرچه روح ما رو خراشید و البته پخت و برشته کرد
اما همه اش در حکم یک جرقه بود ، و شاید یک هشدار
که گرچه عده ای به خواب رفتند
اما این خواب آغاز راه بیداری است
و من هم از همین لحظه به جای چهل صفحه، صد و چهل صفحه را به بیداری این راه و این آئین خواهم افزود
به جبران تمام این ندانسته هایی که نگذاشتند در این سال ها بدانیم ...
چون عمیقا به بقای روح اعتقاد دارم.همه نوشته را دوست داشتم جز قسمت در گور آرمیده ای را.متن زیبایتان حس خاصی را منتقل می کرد .حدسم این است که پاراگراف های اول احتمالا در ذهن نویسنده مستقل شکل گرفته اند و بعد به حادثه پایانی به شکل خودآگاه یا ناخودآگاه پیوند داده شده اند و ابتدا و انتهای نوشته محصول دو حس جداگانه هستند.
پاسخ دادنحذف***
پاسخ دادنحذف@ AmiN
بابت حضورتون بینهایت سپاسگزارم و باید بگم نظرتون اگر اغراق نیست ، حداقل شکسته نفسی هست ، ادبیات کامنت شما شاهد این ماجراست .
@ زروان
دوست خوبم من هم عمیقا به بقای روح اعتقاد دارم و به مرگ و به جسم هایی که در گور آرمیده اند و به روح هایی که پر کشیده اند و گرچه آنانی را که در راه خدا شهید می شوند نباید مرده پنداشت که آنان زنده اند و نزد پروردگارشان روزی می گیرند ، اما باید پذیرفت که حضور فیزیکیشان را به حضور متافیزیکیشان بخشیده اند !
و درباره حدستون هم باید بگم که درست نیست . برای توضیح این موضوع از کامنت دوستمون "امین" کمک می گیرم :
"یک سری تصاویر
گرچه روح ما رو خراشید و البته پخت و برشته کرد
اما همه اش در حکم یک جرقه بود ، و شاید یک هشدار
که گرچه عده ای به خواب رفتند
اما این خواب آغاز راه بیداری است . "
من از آغاز نوشتن این متن انتهای اون رو بخوبی می دونستم و خواستم در آغاز ، روزمرگی و تک بعدی زندگی کردن رو به تصویر بکشم . تمام تلاشم این بود که خراشیدگی روحم رو به این شکل التیام ببخشم ، با نوشتن ، نوشتن احساسم !
با سپاس فراوان
***
Elham
***
اندکی صبر سحر نزدیک است!
پاسخ دادنحذفبه جان خودم خاله الهام عجیب نزدیکِ عجیب!
درود بی کران
پاسخ دادنحذفبه روح و ما ورای طبیعت عقیده ندارم، ولی به خودم قبولاندهام که خون آن هم کلاسی روی زمین نخواهد ماند. هر چند آقای "مهندس آینده" نیمکتش را بگیرد، من و شما توی قلبمون برایش جا سازی کرده ایم
از خود شما قرض میگیرم و از آینده ۳ تا سوال میپرسم:
میشه چند میلیون جوان را شکست و خرد کرد؟
میشه همیشه همه کس را فریب داد؟
زور حق به باطل میرسه، (یا ثروت بهتر از علم است)؟
نمیدانم، ولی بدان در سی سال گذشته، هیچ وقت مثل امروز به ایرانی بودنم افتخار نکر ده ام. تا وقتی تو باشی و او نباشد...