پستهای پرطرفدار
-
هر روز وقتی مدرسه تعطیل می شد از کنار پارک که رد می شدم صندلی های خالی تاب ها انگار مرا می خواندند . زیر درختان سرو کمی آنطرف تر پشت چمنزار ...
-
وقتی از چیزی ناراحت باشم ، یا ذهنم به شدت درگیر مسئله ای باشه ، به طرز دیوانه واری به کتاب خوندن روی میارم ، بویژه رمان خوندن . طوری که گاهی...
-
یک مدت فکر می کردم چون من در جایی ایستاده ام که نه احساس علاقه شدیدی نسبت به موقعیت کنونی ام دارم و نه موقعیت خاصی هست که حسرت بودن در آن را...
-
وقتی زندگی ات در دو انتهای یک مسیر جریان داشته باشد ، گاهی وقت ها خودت هم گیج می شوی و ممکن است بدجور آب و روغن قاطی کنی . دلت برای چای فروش...
-
نام مجلس همواره مفاهیمی در برابر خود کامگی و استبداد را در اذهان تداعی می کند . این نام تا مدت ها یکی از مهمترین آرزوهای سیاسی ملت ما به شم...
-
"جان مریم چشماتو وا کن ، سری بالا کن ..." این آهنگ را پسربچه ای که در سوپری کار می کند ، با دهانش بلند بلند می نوازد . ناخود آگاه ...
-
بیا آوازهایمان را بلندتر سر دهیم . بگذار گوش هایمان برای دقایقی ، هرچند کوتاه ، عاجز بمانند از شنیدن صدای مرثیه غمناکی که از درونمان می آید ...
-
من نمی دانم این پشه ها با آن هیکل نحیف و فسقلیشان چطور می توانند تا طبقه چهارم ساختمان ما بالا بیایند و شب تا صبح دست از سر کچل ما برندارند ...
-
برای اولین بار که دیدمش ، حس کردم که شاید اگر از طریق جایی بجز اینترنت با هم دوست می شدیم ، هرگز نمی توانستیم دوستان خوبی برای هم باشیم . هم...
۱۳ آبان ۱۳۸۹
تراژدی های عصر ما /2
شرق شوروق ، شرق شوروق ، شرق شوروق
آفتاب نیم بند و پوسیده ای که از پنجره های سقف کارخانه شکلات سازی روی صورت خسته و عرق کرده مدیران و کارگران می تابد ، پایان یک روز سخت کاری را نوید می دهد و در عین حال دلتنگی عمیقی را برایشان به ارمغان می آورد . کارخانه به آرامی در تاریکی می غلتد و فضای بیرون زیر تابش مسی رنگ آفتاب با حالتی محو درخشیدن می گیرد . به صحنه ای می ماند که از هزارها سال تاریخ بشریت بر جای مانده است و حالا توی چشم های مات انسان های این عصر جان می گیرد . حتی تیرآهن های زنگ زده آسمان خراش های نیمه کاره هم ، مثل امواتی که با اوراد عجیب و غریب جادوگران به حرکت در می آیند ، زیر این تابش مسی لرزان به درخشش افتاده اند . همه چیز زیر این نور خسته و بی رمقی که خودش را بی محابا روی هر موجودی که دم دستش بیاید ، پهن می کند ، حالتی غریب به خود گرفته اند و انگار که از دردی ناله می کنند . یاد خاطراتی دور افتاده اند و در فراق کسی بیمارند .
تمام شدن هرچه سریعتر یک روز دیگر و کز کردن کنار بخاری توی هوای دم کرده خانه و هورت کشیدن یک استکان چای داغ و شب هنگام فرو رفتن در چیزی شبیه مرگ که باعث می شود به هیچ تابش مسی رنگ و هیچ آرزوی برآورده نشده ای فکر نکنند ، تنها اندیشه ای است که تحمل ساعات پایانی کار را که عجیب در تونل زمان کش می آیند ، امکان پذیر می کند .
شرق شوروق ، شرق شوروق ، شرق شوروق
طوری نگاهش می کنم انگار در تمام مدت بودنم در دانشگاه دانشجو ندیده ام . با آن مانتوی بلند و گشاد و جثه بزرگ و شلوار پارچه ای سرمه ای بدون خط اتو که با هر گام دور ساق هایش می پیچد و کفش پاشنه بلند زنانه و آن کیف قهوه ای کولی اش که با دستش بندش را گرفته تا از شانه اش نیفتد و آن راه رفتن عجول و هول و نامتعادل ، طوری مرا یاد دخترهای دانشجو می اندازد که شب امتحان استاتیک وقتی در آینه نگاه می کنم ، به یاد دانشجوها نمی افتم .
صدای شرق شوروق سایش لباس هایش آدم را یاد واپسین لحظات کاری یک کارخانه شکلات سازی می اندازد که در تابش مسی رنگ آفتاب نیمه جان بعد از ظهر عجیب کش می آید .
امتداد گام هایش را تا جایی که می توانم با چشم هایم دنبال می کنم ، و وقتی جلوی یکی از ساختمان های دانشگاه میان گام های دیگر گم می شود ، امتدادش را در ذهنم پی می گیرم . تصور می کنم که کنج یکی از کلاس های نیمه تاریک که عصرها انگار گرد مرده توی هوایش پاشیده اند ، جای می گیرد . سرش را به دیوار تکیه می دهد و هنوز استاد نیامده و به ناکارآمدی آنچه درس می دهد در این رشته تحصیلی اقرار نکرده که به ساعتش نگاه می کند و پایان یک روز دیگر را انتظار می کشد که زیر تابش مسی رنگی که از پنجره صورتش را در نوردیده عجیب کش آمده است !
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پی نوشت : آهنگ "شور مستی" حسام الدین سراج رو می تونید از اینجا دانلود کنید . این آهنگ یه حس غیر قابل وصفی بهم می ده که خیلی دوستش دارم .
آفتاب نیم بند و پوسیده ای که از پنجره های سقف کارخانه شکلات سازی روی صورت خسته و عرق کرده مدیران و کارگران می تابد ، پایان یک روز سخت کاری را نوید می دهد و در عین حال دلتنگی عمیقی را برایشان به ارمغان می آورد . کارخانه به آرامی در تاریکی می غلتد و فضای بیرون زیر تابش مسی رنگ آفتاب با حالتی محو درخشیدن می گیرد . به صحنه ای می ماند که از هزارها سال تاریخ بشریت بر جای مانده است و حالا توی چشم های مات انسان های این عصر جان می گیرد . حتی تیرآهن های زنگ زده آسمان خراش های نیمه کاره هم ، مثل امواتی که با اوراد عجیب و غریب جادوگران به حرکت در می آیند ، زیر این تابش مسی لرزان به درخشش افتاده اند . همه چیز زیر این نور خسته و بی رمقی که خودش را بی محابا روی هر موجودی که دم دستش بیاید ، پهن می کند ، حالتی غریب به خود گرفته اند و انگار که از دردی ناله می کنند . یاد خاطراتی دور افتاده اند و در فراق کسی بیمارند .
تمام شدن هرچه سریعتر یک روز دیگر و کز کردن کنار بخاری توی هوای دم کرده خانه و هورت کشیدن یک استکان چای داغ و شب هنگام فرو رفتن در چیزی شبیه مرگ که باعث می شود به هیچ تابش مسی رنگ و هیچ آرزوی برآورده نشده ای فکر نکنند ، تنها اندیشه ای است که تحمل ساعات پایانی کار را که عجیب در تونل زمان کش می آیند ، امکان پذیر می کند .
شرق شوروق ، شرق شوروق ، شرق شوروق
طوری نگاهش می کنم انگار در تمام مدت بودنم در دانشگاه دانشجو ندیده ام . با آن مانتوی بلند و گشاد و جثه بزرگ و شلوار پارچه ای سرمه ای بدون خط اتو که با هر گام دور ساق هایش می پیچد و کفش پاشنه بلند زنانه و آن کیف قهوه ای کولی اش که با دستش بندش را گرفته تا از شانه اش نیفتد و آن راه رفتن عجول و هول و نامتعادل ، طوری مرا یاد دخترهای دانشجو می اندازد که شب امتحان استاتیک وقتی در آینه نگاه می کنم ، به یاد دانشجوها نمی افتم .
صدای شرق شوروق سایش لباس هایش آدم را یاد واپسین لحظات کاری یک کارخانه شکلات سازی می اندازد که در تابش مسی رنگ آفتاب نیمه جان بعد از ظهر عجیب کش می آید .
امتداد گام هایش را تا جایی که می توانم با چشم هایم دنبال می کنم ، و وقتی جلوی یکی از ساختمان های دانشگاه میان گام های دیگر گم می شود ، امتدادش را در ذهنم پی می گیرم . تصور می کنم که کنج یکی از کلاس های نیمه تاریک که عصرها انگار گرد مرده توی هوایش پاشیده اند ، جای می گیرد . سرش را به دیوار تکیه می دهد و هنوز استاد نیامده و به ناکارآمدی آنچه درس می دهد در این رشته تحصیلی اقرار نکرده که به ساعتش نگاه می کند و پایان یک روز دیگر را انتظار می کشد که زیر تابش مسی رنگی که از پنجره صورتش را در نوردیده عجیب کش آمده است !
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پی نوشت : آهنگ "شور مستی" حسام الدین سراج رو می تونید از اینجا دانلود کنید . این آهنگ یه حس غیر قابل وصفی بهم می ده که خیلی دوستش دارم .
اشتراک در:
نظرات پیام
(Atom)
میتونم بگم که کف کردم!!!
پاسخ دادنحذفهمین.
درود
پاسخ دادنحذفخیلی خوشحالم که دوباره متنی ازتون ,خوندم
:)
............
سپاس
متن قشنگیست و سعیات در توصیف صحنهها ستودنی. منتها در این سبک نوشته استفادهی چندینباره از کلمهی "توی" توی ذوق میزند!
پاسخ دادنحذف@ اغلن کبیر
پاسخ دادنحذفممنون بابت انتقاد خوبت .
درستش کردم !
من رابطه بین این دو تیکه رو نفهمیدم!! شایدم اصلا نبایدم رابطه ای داشته باشن که من بخوام کشفش کنم!!
پاسخ دادنحذفراستشو بخوای هدف و منظور از این نوشته رو هم نفهمیدم!! شایدم هدفش همون تبدیل شدن به داستان کوتاهی بود که نثر قشنگی داره که این طور هم شده بود. و شاید هم مخ من هنوز به این حرفا قد نمیده که بفهمم چی شد!!
آهنگ هم قشنگ بود. فقط مشکل اینجاست که کلا با آهنگای سنتی زیاد رابطه ای ندارم. که البته چند وقته دارم با اونا هم رابطه برقرار میکنما.
وقتی دفعه اول اومدم خواستم کامنتی با مضمون کامنت سینا بذارم ولی اعتماد به نفس نذاشت بگم کلآ هنگ کردم و متاسفانه هیچی نفهمیدم,البته توصیفهای قشنگی داشت.
پاسخ دادنحذفسلام.
پاسخ دادنحذفخیلی خیلی خیلی قشنگ بود.
مخصوصا قسمت اول.
من هم درست نتونستم دو قسمت رو به هم ارتباط بدم،
... همه چیز زیر این نور خسته و بی رمقی که خودش را بی محابا روی هر موجودی که دم دستش بیاید ، پهن می کند ، حالتی غریب به خود گرفته اند و انگار که از دردی ناله می کنند ...
... تمام شدن هرچه سریعتر یک روز دیگر و کز کردن کنار بخاری توی هوای دم کرده خانه و هورت کشیدن یک استکان چای داغ و شب هنگام فرو رفتن در چیزی شبیه مرگ که باعث می شود به هیچ تابش مسی رنگ و هیچ آرزوی برآورده نشده ای فکر نکنند ، تنها اندیشه ای است که تحمل ساعات پایانی کار را که عجیب در تونل زمان کش می آیند ، امکان پذیر می کند .
یه بهونه بنی اسرائیلیم بگیرم که تو دو قسمتی که نوشتم خیلی جمله ها بلند شدن و تا به آخرش می رسم اولش یادم می ره!!!
البته منم حافظه درس درمونی ندارم!
توصیفای وحشتناکتون تیکه پارم کردن، و سوال برام ایجاد شد که چرا کارخانه شکلات سازی؟
وقتی خوندم یاد یکی از فیلمایی که دیدم و اسمش یادم نیس افتادم!
یه چیز دیگه: تو قسمت دوم من ذهنم صاف رفت سمت ساختمونای دی که عصرا مردن.
واقعا آفرین به ذهنتون که رد قدمای اون خانوم رو تا کجاها گرفت آفرین!
آهنگ رو هم دانلود کردم ( البته پدرم در اومد با دایال آپ!!! )
قشنگه. کلا سراج رو دوست دارم مخصوصا آهنگ " درویشی و خرسندی " رو. البته اول شعرش رو دوس دارم بعد آهنگ رو!
اما این شعر رو با اسم " رندان مست "، استاد شجریان هم خونده که فوق العادس.
واااای زیاد حرف زدم، ببخشید.
خوب باشید.
فکر کنم بدترین چیز برای یک نویسنده این باشه که بخواد متنش رو خودش توضیح بده !!! ولی خب وقتی نتونه مقصودش رو درست انتقال بده باید این "بدترین" رو هم به جون بخره !!!!
پاسخ دادنحذفـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
صدای شرق شوروق سایش لباس هایش آدم را یاد واپسین لحظات کاری یک کارخانه شکلات سازی می اندازد که در تابش مسی رنگ آفتاب نیمه جان بعد از ظهر عجیب کش می آید .
...
هنوز استاد نیامده و به ناکارآمدی آنچه درس می دهد در این رشته تحصیلی اقرار نکرده که به ساعتش نگاه می کند و پایان یک روز دیگر را انتظار می کشد که زیر تابش مسی رنگی که از پنجره صورتش را در نوردیده عجیب کش آمده است !
...
و شب هنگام فرو رفتن در چیزی شبیه مرگ که باعث می شود به هیچ تابش مسی رنگ و هیچ آرزوی برآورده نشده ای فکر نکنند ، تنها اندیشه ای است که تحمل ساعات پایانی کار را که عجیب در تونل زمان کش می آیند ، امکان پذیر می کند .
این سه تا بخشی که کپی کردم ، با سه جمله تقریبا مشابه تموم می شن و بیان کننده یک شباهت غمناک هستند .( البته از نظر من غمناکه !)
قسمت اول هم که بیان کننده چیزیه که صدای شرق شوروق سایش لباس های اون دختر در ذهن من تداعی کرد !
آدم هایی که توی کارخانه شکلات سازی کار می کنند ، یکی از شیرین ترین و خوش طعم ترین فرآورده های دست بشر رو برای آدم ها تولید می کنند به امید اینکه لحظه های خوشی برای اون ها به ارمغان بیارن ، ولی خودشون غرق در روزمرگی و افسردگی هستند ، درست مثل اون دختر دانشجویی که شور و انرژِی جوانی خودش رو توی کلاسای به درد نخور جا می ذاره و از نظر احساس با کارکنان اون کارخانه فرقی نداره !
غر زدن ممنوع!!!(این مال قسمت اول)
پاسخ دادنحذفخب منم اینها رو فهمیدم ولی دنبال یه چیز دیگه میگشتم.تفاوت پستهای متوالی میتونه یکی از عوامل هنگ کردن باشه.
اون "ضرب المثل گودری" و "مخاطب هنگ کرده" جفتشون یه چیزو بیان میکنن اونم اینه که.....,ولش کنین میترسم اینبار با آر پی جی بیاین سراغم!!ا
خب این چیزایی که توضیح دادی نیازی به توضیح نداشت در اصل. شباهت بین کش اومدن لحظه هارو هر کی دستگیرش میشه. اگه من گفتم مثلا نتونستم رابطه برقرار کنم به این دلیل بود که با مدل کش اومدن لحظه ها و اون احساس کمی مشکل داشتم. احساسی که بهش گفتی روزمرگی. روزمرگی یه دانشجو و یه کارگر کارخونه زیاد نمیتونه شبیهه هم باشه به نظر من.
پاسخ دادنحذفزیبا نوشتید
پاسخ دادنحذف***
پاسخ دادنحذف@ میچیکو
عجب !
@ علی آیت اللهی
از اینکه بازم شما رو اینجا دیدم ، خیلی خوشحال شدم .
@ امید ...
ممنون بابت تعریفاتون و انتقادات خوبتون . سعی کردم جمله ها رو کوتاهتر کنم ولی نشد !!!!
اتفاقا من از کلاسای "دی" خیلی خوشم میاد ولی از کلاساسی "جی" متنفرم !
آهنگ رندان مست استاد شجریان رو هم دارم ، ولی با اینی که سراج خونده بیشتر حال می کنم .
...
فکر کنم الان دیگه همه مخاطبام بدونن که از کامنتای بلند خوشم میاد !
@ رهجو (کامنت دوم)
گاهی یه وقتایی نظر می ذارین و یه حرفایی می زنین که نزدیک می شه همه دق و دلی هام رو سر کامنت شما خالی کنم و البته این مسئله انتقادیه که به من وارده نه شما !
اینم بگم که سه نقطه نگفته کامنتتون بدجور ذهنم رو درگیر کرد !
آر پی جی هم که ندارم ولی کارای بدتر از دستم برمیاد !!!! ( محض شوخی گفتم !)
@ سینا
تراژدی دقیقا همین جا شکل می گیره که روزمرگی یه کارگر کارخونه با یک دانشجو به هم شباهت پیدا می کنه ! بخاطر همینه که اسمش شده "تراژدی" !
شباهت کش اومدن لحظه ها در واقع یه وسیله است برای بیان یه شباهت دیگه ، شباهت احساس ، حالا این احساس اسمش روزمرگی یا هرچیزی که می خواد باشه ، یه جور فراره ! فرار از لحظه هایی که دوستش نداریم . ولی چرا یه دانشجو باید مثل یه کارگر کارخونه از لحظه هاش فرار کنه ؟ ( تراژدی همین جاست )
@ O2
ممنون که سر زدین .
********
الهام ذاکری
********
من که حرفی نزدم,شما یه ذره خشن شدید من کم کم دارم میترسم البته این اصلآ ربطی به حضور شما در کرمان و بودن در کنار کرمانیها نداره ها!!کرمانی ها بسیار خونسرد,متین,منطقی و خوشرو هستند!اون سه نقطه رو ننوشتم چون فکر کردم میدونید ولی وقتی یه دانشگاه(البته دانشگاه ما سطحش بالاست همه میتونن بیان ببینن فقط بعضی وقتها سطحش یه ذره پایین میاد)نتونه از مغز دانشجو کار بکشه این میشه که شما یادتون نمیاد که "ضرب المثل گودری" از خودتون بود و "مخاطب هنگ کرده" هم دقیقا همون حرف ضرب المثل رو میزنه که میگه نویسنده یه چیزیش میشه,من هنوز با فهم متنتون مشکل دارم,نه که نفهمم,فهمیدم,سوژه خوبی هم بود ولی یه جوریه!!ما که رفتیم زره بخریم.شمام ببخشید که بی ربط کامنت گذاشتم!!ا
پاسخ دادنحذفوااای!
پاسخ دادنحذففوقالعاده بود...من برخلاف دوستان ارتباط این بخش ها رو به هم کاملا می ستایم...کار یه داستان نویس کار یه نویسنده اینه که شباهت های غریب رو کشف کنه وگرنه اون چیزایی که تابلوئه که همه می تونن بنویسن...به خاط خلاقیتت بهت تبریک می گم...اون شباهتی که به نظر تو غم انگیزه رو کاملا درک کردم الهام...اما به نظر من یه روزمرگی و مردگی غریب و غم انگیزه...بازم آفرین.
قلمت خیلی خوبه ها!
jelo agab...
پاسخ دادنحذفjelo agab
akh akh
بازم سلام
پاسخ دادنحذفممنون بابت جواب هایی که به کامنت ها میدین.
اصلا نباید اون " بدترین چیز " رو به جون می خریدین!
اصلا حق ندارین متنتون رو توضیح بدین!
- شرمنده این جمله مال من نیست مال استاده! -
ارتباط هایی رو که گفتین کاملا واضح و روشن بودن، کش اومدن لحظات و شرق شوورق و ... .
اما مسئله ی خوش طعمی شکلات رو با اون توصیف وحشتناک اما به شدت قشنگی که از کارخانه کرده بودین کاملا از ذهن خوانندتون دور کردین، یعنی خواننده اصلا تو این فضا به خودش جرات نمی ده بخواد به " خوبی لحظات با شکلات بودن " فکر کنه!
به عنوان صرفا یک نظر شخصی می گم شاید می شد تو همون فضای توصیف کارخونه اشاره ای یا یادآوری ای به و از خوبی شکلات هم می کردین!
در مورد کلمه " توی " هم که یه دوستی گفته بودن، منم خیلی ازش استفاده می کنم البته دارم دیگه کمش می کنم ولی فکر کنم این قدر لحن نازی داره - از نظر من - که حیفه استفاده نشه!!!
و دیگه اینکه ساعتای تعطیلی یا وقتایی که همه تو کلاسن اگه برین دی خوف می کنین!!!
البته در مورد جی کاملا باهاتون موافقم چهار واحد اون جا داشتم، چهار واحد بد!!!
دیگه ...
نمی دونم امیدوارم کامنتم به اندازه کافی طولانی شده باشه!!!
راستی!
یاد باد آن روزگاران ...
این جا همه چیز به طرز وحشتناکی غریبه، حتی آشناهای قدیم ...
همه چیز،
و من هم یک غریبه شدم ... .
خوب باشید .
آها راستی یادم رفت،
پاسخ دادنحذفبه زودی " شب تاب " رو روی آناماک می ذارم. البته باز هم رمز دار خواهد بود.
پنج شنبه آینده میان ترم دارم، و فوق العاده فشار رومه واسه ننوشتن!
ولی خدا شب و تنهایی و سکوت رو که از آدم نگرفته!
دعا کنید ... .
با نظر سینا موافقم
پاسخ دادنحذفمنم رابطه ی این دو تا تیکه رو نفهمیدم ولی مثل همیشه از نوشته قوی ت لذت بردیَم!!!
توصیف صحنه ها بی نظیر بود
ولی خانوم مهندس یه غلط املایی داشتی یا شاید هم من اینطور فکر می کنم!!!
ببینم با هوش سرشارت میتونی پیداش کنی یا نه! : دی
اصلآ دوست ندارم تو یه پست بیش از یک یا دوتا کامنت بذارم,ولی بعضی وقتها دست خودم نیست,اول اینکه میخواستم بگم دفعه بعد که متنتون نیاز به توضیح داشت بذارید مخاطبانتون خودشون بحث کنند و شما در پایان کار به بحث اضافه بشین,دوم اینکه فکر کنم غلط املایی تون "حول" باشه که درستش "هول" هست.سوم اینکه بازم میگم شما نویسنده بزرگی خواهید شد
پاسخ دادنحذفهمین الآن چند خط تو یه وبلاگ خوندم که بک گراندش صورتی بود و سریع برگشتم وبلاگ شما!
پاسخ دادنحذفحالا کل رنگای وبلاگتون رو قاطی پاطی می بینم!!!
امتحان کنین خیلی باحاله!!!
غرض یا قرض یا غرز یا قرز یا شاید غرظ یا حتی قرذ از مزاحمت دوباره این بود که بگم الآن بیخیال میان ترم شدم و شروع کردم قصه ی " شب تاب " رو بنویسم، دو سه خطی که نوشتم فکر کردم که بهتره یه کم دربارش بدونم، ولی هیچی تو اینترنت نیست!! یعنی چیزی که به درد بخوره نیست!
نمی دونم پس این انفجار اطلاعات و این چرت و پرتا تو کجای اینترنته؟؟؟!!!
http://www.jahannews.com/vdceox8zzjh8x7i.b9bj.html
پاسخ دادنحذفبه این لینک حتما سر بزنید.
دختر تو احتمالاً ادبیات نمی خونی؟
پاسخ دادنحذفخیلی عالی فضاها را به تصویر میکشی.کش اومدن فضای تکراری زندگی .فکر کنم چیزیه که اکثرمون درگیرشیم.
چقدر خوب حس اون غروبهای پوچ دانشگاه رو درک می کنم.
***
پاسخ دادنحذف@ رهجو
مگه می شه ضرب المثلی رو که گویای احوالات خودمه یادم بره ؟ ولی فکر کردم شاید "مخاطب هنگ کرده" از این ضرب المثل یه برداشت دیگه ای داره !
اگر بگم اون دختر از لحظه ای که توی ساختمونای دانشگاه گم می شه ، منم که توی ساختمونای دانشگاه گم می شم ، همچین بیراه نگفتم ، دانشگاه هم خوب بلده ذهن آدما رو در راه هایی که به هیچ دردی نمی خوره به کار بگیره !
...
اگر نظر من رو بخواین تعدا کامنت ها اصلا مهم نیست . تا وقتی حرف هایی باشن که باید گفته بشن ، پس باید گفته بشن ! فقط شاید اگه یه وقتایی حرفمون نیاد ، مهم باشه که سکوت نکنیم و کامنت بذاریم ، حتی اگه خالی باشه !
...
درباره تعریفی هم که از من کردید ، نظر لطفتونه و خب مثل همیشه کارم رو سخت تر می کنه ! منم امیدوارم لایق این باشم که یه روز نویسنده بزرگی بشم هرچند چشمم زیاد آب نمی خوره !
@ سمانه
واقعا خوشحال شدم که بالاخره یکی نوشته هام رو درک کرد !
به قول یه وبلاگنویسی " نگاه های خوب ، خوب می بینن !" حالا هم حکایت نگاه تو و داستان منه !
راستی ، ممنون که بهم سرزدی .
@ امید ...
اتفاقا از وقتی که مجبور شدم داستان این متن رو توضیح بدم ، دارم به این فکر می کنم که واقعا توضیح دادن یک داستان از جانب نویسنده چرا بده ؟ و نتیجه ای که گرفتم اینه : فی نفسه بد نیست ! اگر بده فقط بخاطر قید و بندهایی هست که ما خودمون برای خودمون درست کردیم ، گاهی وقتا وجود این قید و بندها لازم و ضروریه و گاهی وقت ها هم نه ! فرض کنید وقتی دارین مقدمه یکی از کتابای داستایوفسکی رو می خونید ، تموم که شد به جای اسم مترجم اسم خود داستایوفسکی زیرش نوشته شده باشه ! چه چیزی عوض می شه ؟؟؟ واقعا هیچی ! فقط به جای اینکه از دریچه دید مترجم به داستان نگاه کنید از دریچه دید خود نویسنده بهش نگاه کردید که قطعا بکرتر و دست نخورده تره ! البته این توضیح باید حد و مرزهایی داشته باشه و اگر از یه حدی فراتر بره این سوالو ایجاد می کنه که اگر قرار بود نویسنده کل داستان رو توضیح بده ، پس چرا در قالب داستان نوشت ؟ و اینکه پس خواننده در کجای این فرآیند قرار می گیره ؟ ولی در کل حالا دیگه بر این عقیده ام که این مسئله اصلا اونقدرها مهم نیست که بخاطرش سختگیرانه بگیم :
"اصلا حق ندارین متنتون رو توضیح بدین!"
به استاد هم از قول من بگین : "من از "بند" خسته ام !"
وقتی بیشتر روی این حرفم اصرا می کنم که یاد توضیحی میفتم که یک نویسنده درباره یکی از متن هاش که اصلا ازش سر درنیاورده بودم بهم داد . توضیحی که باعث شد متن رو بارها و بارها بخونم و خلاقیت اون شخص رو تحسین کنم و لذت ببرم . توضیحی که اگر نبود نه فقط من بلکه هیچ خواننده دیگه ای هم منظور اون نویسنده رو درک نمی کرد . درسته که این مسئله ضعف کار اون نویسنده محسوب می شه که متناسب با مخاطبش ننوشته ، ولی متنی که با توضیح فهم بشه بهتر از متنیه که برای ابد سربسته بمونه !
...
اگر در یک قالب خاص توضیح مختصری هم از شکلات می دادم قطعا خیلی بهتر می شد ، ولی در کل این بخش اصلا کلیدی نیست . این کارخانه باید کارخانه یه چیزی باشه ! حالا هرچی که شد ! ولی بهتره کارخانه شکلات سازی باشه ، برای اینکه اگر یک در هزار، خواننده ای این مجال رو پیدا کرد که از خودش بپرسه چرا "شکلات" ذهنش به سمت شیرینی شکلات بره نه سختی تیرآهن یا گرمای کوره ذوب آهن !
...
هر ساعتی هم که باشه من از "دی" خوشم میاد ، در بدترین حالت یه حس غریبی بهم می ده که دوستش دارم !
...
بابت لینک هم ممنون ، توی این مدت عادت کردم به خوندن اخباری از این دست و به حس ناشناخته و بدی که بعد از خوندنش بهم دست می ده .
@ سبک جدید
راستش واقعا نمی دونستم "هول" رو چطوری می نویسن ، بعد از یه جستجویی در اینترنت به این نتیجه رسیدم که "حول" درسته ، ولی گویا نتیجه گیریم غلط بوده !
در ضمن هوش سرشار و اینا که گفتی منو دچار جوگرفتگی مزمن کرد !!! :D
@ بارون خانوم
واقعا از تعریفات خوشحال شدم !
بهت نگفته بودم چی می خونم ؟ من "عمران" می خونم !
...
از اینکه گفتی این فضا رو درک می کنی خیلی خیلی کیف کردم !
********
الهام ذاکری
********
اوهوم
پاسخ دادنحذفاینم مسئله ایه. یکی شدن ذهنیت یک دانشجو با یک کارگر!!
سلام..پناه بر خدا..تیرآهن اسمانخراشها زنگ زده!!! اونم پیش از ساخته شدن؟؟؟ اولندش ایران اسمانخراش نداره..چون معمولا به شصت طبقه به بالا میگن اسمانخراش..دوما اسمانخراشهای خارجکی زنگ نمیزنه..سوما ما ایراد بنی اسرائیلی نگرفتیم..به جان غلو!!! راستی غلو میگه یکم شوکولات بفرست واسه جینگولو..بچش!!!ا خلاصه..یا علی
پاسخ دادنحذف