پستهای پرطرفدار
-
هر روز وقتی مدرسه تعطیل می شد از کنار پارک که رد می شدم صندلی های خالی تاب ها انگار مرا می خواندند . زیر درختان سرو کمی آنطرف تر پشت چمنزار ...
-
وقتی از چیزی ناراحت باشم ، یا ذهنم به شدت درگیر مسئله ای باشه ، به طرز دیوانه واری به کتاب خوندن روی میارم ، بویژه رمان خوندن . طوری که گاهی...
-
وقتی زندگی ات در دو انتهای یک مسیر جریان داشته باشد ، گاهی وقت ها خودت هم گیج می شوی و ممکن است بدجور آب و روغن قاطی کنی . دلت برای چای فروش...
-
یک مدت فکر می کردم چون من در جایی ایستاده ام که نه احساس علاقه شدیدی نسبت به موقعیت کنونی ام دارم و نه موقعیت خاصی هست که حسرت بودن در آن را...
-
نام مجلس همواره مفاهیمی در برابر خود کامگی و استبداد را در اذهان تداعی می کند . این نام تا مدت ها یکی از مهمترین آرزوهای سیاسی ملت ما به شم...
-
"جان مریم چشماتو وا کن ، سری بالا کن ..." این آهنگ را پسربچه ای که در سوپری کار می کند ، با دهانش بلند بلند می نوازد . ناخود آگاه ...
-
بیا آوازهایمان را بلندتر سر دهیم . بگذار گوش هایمان برای دقایقی ، هرچند کوتاه ، عاجز بمانند از شنیدن صدای مرثیه غمناکی که از درونمان می آید ...
-
من نمی دانم این پشه ها با آن هیکل نحیف و فسقلیشان چطور می توانند تا طبقه چهارم ساختمان ما بالا بیایند و شب تا صبح دست از سر کچل ما برندارند ...
-
برای اولین بار که دیدمش ، حس کردم که شاید اگر از طریق جایی بجز اینترنت با هم دوست می شدیم ، هرگز نمی توانستیم دوستان خوبی برای هم باشیم . هم...
۲۶ تیر ۱۳۹۱
به کجا چنین شتابان ...
موزاییک های کف پیاده رو که در ساعات شلوغی بدجور تو سری خور عابرین پیاده ای می شوند که از پررفت و آمدترین خیابان شهر عبور می کنند ؛ ویترین های پر زرق و برق مغازه ها که با یکدیگر در رقابتند تا اجناس خود را هر چه بیشتر در چشم عابران بیندازند ؛ درخت های حاشیه خیابان که تنها صبح های زود سایه هاشان بر اقتدار آفتاب کویری می چربد و هنگام غروب هم که دیگر رمقی در چیزی نیست ، بویژه آن ها که بدجور در زیر تازیانه های این اقتدار ، تفتیده شده اند ؛ سطل آشغال های مشبک زرد و نارنجی گوشه خیابان که من همیشه با خودم فکر کرده ام با وجود شیارهای به آن بزرگی همه آشغال هایشان باید روی پیاده رو بریزد و هیچوقت هم اینطور نمی شود ؛ آسفالت خسته و داغ کف خیابان و خط کشی های سفید رویش ؛ ماشین ها ، ماشین ها را فراموش کرده ام ، همان ها که از صدای لبریز شدن کاسه صبرشان در سنگینی ترافیک ، آدم سرسام می گیرد ؛ حتی پیچ های زنگ زده پل عابر پیاده که آن دختر می ترسید پاشنه کفش خواهر حامله اش به آن ها گیر کند ؛ بله ، همه و همه سال هاست که به شنیدن این صدا خو کرده اند ؛ دقت کنید ، سال هاست ، نه روزهاست ، نه ساعت هاست ، نه دقیقه هاست ، سال است ، سال هاست : " نویسنده اش خودم هستم ! " در شگفتم که چطور هر بار که از کنار این صدا عبور می کنم ، چهار ستون بدنم در هم نمی پاشد !
نخستین بار سه سال پیش ، نزدیکی های پل عابر پیاده چهارراه طهماسب آباد ، مردی را دیدم که سنش با میانسالی و پیری در جدال بود ، با ظاهری آراسته و ادبیاتی که ویژه آدم های لطیف است ، آدم هایی که یا شاعرند ، یا نثر ادبی می نویسند ، یا با این ها مانوسند ، شاید اوج خلاقیتش برای ماندن در جرگه نویسنده ها و دستفروش نشدن ، ایستادن در کنار خیابان با چند کتاب در دست بود و تکرار مداوم این جمله با همین لحن کتابی که من برایتان می نویسم : " نویسنده اش خودم هستم ." این یک داستان نمادین نیست ، یک قصه نیست ، فیلنامه یک فیلم نیست ، این واقعیت تلخ شهر ماست . و تلخی اش وقتی بیشتر می شود ، وقتی آدم را به های های گریستن وامیدارد که هنوز هم بعد از سه سال من آن مرد را گوشه پیاده رو می بینم ، با همان کتاب ها در دست ، انگار که جزئی از در و دیوار این شهر شده است ...
نخستین بار سه سال پیش ، نزدیکی های پل عابر پیاده چهارراه طهماسب آباد ، مردی را دیدم که سنش با میانسالی و پیری در جدال بود ، با ظاهری آراسته و ادبیاتی که ویژه آدم های لطیف است ، آدم هایی که یا شاعرند ، یا نثر ادبی می نویسند ، یا با این ها مانوسند ، شاید اوج خلاقیتش برای ماندن در جرگه نویسنده ها و دستفروش نشدن ، ایستادن در کنار خیابان با چند کتاب در دست بود و تکرار مداوم این جمله با همین لحن کتابی که من برایتان می نویسم : " نویسنده اش خودم هستم ." این یک داستان نمادین نیست ، یک قصه نیست ، فیلنامه یک فیلم نیست ، این واقعیت تلخ شهر ماست . و تلخی اش وقتی بیشتر می شود ، وقتی آدم را به های های گریستن وامیدارد که هنوز هم بعد از سه سال من آن مرد را گوشه پیاده رو می بینم ، با همان کتاب ها در دست ، انگار که جزئی از در و دیوار این شهر شده است ...
۲۴ خرداد ۱۳۹۱
مسئله حجاب
من نمی دانم این پشه ها با آن هیکل نحیف و فسقلیشان چطور می توانند تا طبقه چهارم ساختمان ما بالا بیایند و شب تا صبح دست از سر کچل ما برندارند و همین طور خون ما را بمکند و بمکند و بمکند و هیچ کاری هم از دست ما بر نیاید ! این یعنی یک بن بست واقعی ! اما یک خوبی هم دارد و آن اینست که چون از دست نیش این پشه ها و خارش مداوم اقصی نقاط بدن ، آدم نمی تواند درست و حسابی بخوابد ، خواب ها و کابوس هایش یادش می ماند ! باور کنید ، یک اصل روانپزشکی هست که می گوید اگر می خواهید به ابعاد تاریک ضمیرناخودآگاهتان پی ببرید ، قبل از خواب چند لیوان آب بخورید ، آن وقت برای قضای حاجت هم که شده هی از خواب بیدار می شوید ، در نتیجه رویاهایتان از یادتان نمی رود ، به شرطی که همان موقع آن ها را یادداشت کنید . حالا نیش این پشه ها برای ما شده است در حکم همان لیوان آب . از قدیم هم گفته اند خدا هیچ موجودی را بیهوده خلق نمی کند ، این خودش یکی از دلایل خلقت پشه هاست ، بالاخره در مصرف آب باید صرفه جویی کرد . بگذریم ، دیشب همین طور که در رختخواب غلت می زدم و اقصی نقاط بدنم را می خاراندم و با پشه ها در جنگ و جدال بودم ( اصلا این خونه ما شده جنگل های استوایی ! والو ) ، بله ، در همین حین خواب می دیدم که باران می آید و من با تی شرت و شلوار جین (!) ، در حالی که کوله پشتی ام را روی دوشم انداخته ام و موهایم را روی شانه ام ولو کرده ام ، می روم تا در کتابخانه دانشکده فنی درس بخوانم ( تاثیر ایام امتحانات در ضمیر ناخودآگاه رو دارین ؟) ! همین طور که راه می رفتم داشتم یک موسیقی ملایم خارجکی با هندزفری گوش می دادم که نمی دانم چه بود و موهایم به تدریج بر اثر قطره های باران خیس می شد و در اثر این خیسی فر می خورد و من هی ذوق می کردم و هی فکر می کردم که شباهت عجیبی به این خواننده ها و بازیگرهای خارجکی پیدا کرده ام که همیشه از ما خوشگلترند ! ( برادر من ، خواهر من حقیقت تلخه ! ) هنوز خواب بودم که به خودم گفتم این رویایی بیش نیست و تو هرگز نمی توانی در واقعیت چنین چیزی را تجربه کنی و بعدش هم بیدار شدم و انگار که رویای صادقه دیده باشم ، دقایقی چند همچنان در کف ماجرا بودم .
من واقعا نمی دانم که چقدر از این میل خودنمایی و زیبا بودن ذاتی زن هاست و چقدرش معلول جامعه و این ها و تا چه حدش طبیعی هست و این ها ، اما این را خوب می دانم که واقعا دلم می خواهد در یک خیابان خلوت در حالی که موهایم را روی شانه ام ریخته ام راه بروم و از اینکه هر از گاهی نسیم ملایمی موهایم را در هوا معلق کند ، احساس خوبی داشته باشم ، برایم هم مهم نیست که کسی من را ببیند یا نه ، نفس این تجربه برایم مهم است . حالا اگر به جای خیابان یک دشت سر سبز و خوش آب و هوا هم بود که می شد با پای برهنه روی چمن هایش دوید ، آن هم خیلی خوب است . این ها شاید در میان خواسته های من بلند پروازی باشد ، ولی فکر می کنم اگر یک روز با تی شرت و شلوار جین یک جایی به جز خانه خودمان راه بروم ، حتی با روسری ، باز هم احساس خیلی خوبی خواهم داشت و واقعیتش را بخواهید خیلی بیشتر از این هایش را هم می خواهم ، ولی می ترسم از اینکه بنویسمشان . بدیهی است که وقتی از هفت سالگی ات باید مانتو طوسی با مقنعه بپوشی و همه دختران دور و برت هم همین مدلی باشند ، بترسی از اینکه خیلی چیزها را بنویسی ، یا حتی حیا کنی . من آدمی نیستم که مخالف حجاب باشم ، اصلا ، خیلی جاها حتی ترجیح می دهم چادر هم بپوشم ، بسته به آدم هایش ، اما خب باید اعتراف کنم که عقده بعضی چیزها و بعضی از کارهایی را دارم که با حجاب نمی شود انجامشان داد ،یا حداقل اینجا نمی شود ، در حدی که خوابش را می بینم . به نظرم خیلی های دیگر هم باشند مثل من . خیلی هایی که بعضی هایشان ممکن است مثلا با آرایش های عجیب و غریب دست به عقده گشایی بزنند . مثلا چرا کشور اسلامی ما جزو اولین مصرف کننده های لوازم آرایش در دنیا است ؟ شاید یکی و فقط یکی از دلایلش همین باشد .
حالا چرا این حرف ها را می زنم ؟ آخر این روزها بحث حجاب خیلی داغ شده است . مجبوری حجاب داشته باشی و نوع حجابت هم باید کاملا مطابق قرائت عده ای قلیل از حجاب باشد . یک جور ترسی در ما هست ، وقتی که از خیابان عبور می کنیم ، از سر در دانشگاهمان رد می شویم ، کنسرت می رویم ، به مراکز خرید می رویم ، ترس از اینکه بخاطر نوع پوششمان مواخذه نشویم ، نکند بخاطر "هیچ و پوچ" کارمان به تعهد دادن و این حرف ها بکشد . می دانید ، به نظرم این مسئله اصلا "هیچ و پوچ" نیست ، اگر بود ، نوع پوششمان را عوض می کردیم تا مجبور نباشیم اینقدر هراس داشته باشیم ، این مسئله اینقدر بزرگ است که حتی بخاطرش عقده ای شده ایم ، ساده لوحانه است اگر فکر کنیم با برخوردهای قهری می شود نوع پوشش آدم های یک جامعه را عوض کرد . بعضی ها می گویند می خواهند حواس ملت را از مسئله اصلی پرت کنند . چرا باید حواس ملت را از مسئله اصلی پرت کنند ؟ تا با موج اعتراضات مردم رو به رو نشوند ، تا بتوانند برنامه های دلخواهشان را اجرا کنند بدون اینکه حساسیت زیادی در جامعه ایجاد شود و ... ، حالا حجاب خودش دارد به یک مسئله حساسیت زا تبدیل می شود ، خودش می تواند باعث اعتراض شود ، خودش باعث کینه و تنفر می شود و در لیست بلند بالای کارهایی که حکومت می کند و ما دوست نداریم ثبت می شود و حتی اگر خودش به مسئله اصلی تبدیل شود ، حکومت از این امر سودی نخواهد برد .
برادر من ، خواهر من ، این ره که تو می روی به . . . به جای خوبی نمی رسد ، نرو ...
من واقعا نمی دانم که چقدر از این میل خودنمایی و زیبا بودن ذاتی زن هاست و چقدرش معلول جامعه و این ها و تا چه حدش طبیعی هست و این ها ، اما این را خوب می دانم که واقعا دلم می خواهد در یک خیابان خلوت در حالی که موهایم را روی شانه ام ریخته ام راه بروم و از اینکه هر از گاهی نسیم ملایمی موهایم را در هوا معلق کند ، احساس خوبی داشته باشم ، برایم هم مهم نیست که کسی من را ببیند یا نه ، نفس این تجربه برایم مهم است . حالا اگر به جای خیابان یک دشت سر سبز و خوش آب و هوا هم بود که می شد با پای برهنه روی چمن هایش دوید ، آن هم خیلی خوب است . این ها شاید در میان خواسته های من بلند پروازی باشد ، ولی فکر می کنم اگر یک روز با تی شرت و شلوار جین یک جایی به جز خانه خودمان راه بروم ، حتی با روسری ، باز هم احساس خیلی خوبی خواهم داشت و واقعیتش را بخواهید خیلی بیشتر از این هایش را هم می خواهم ، ولی می ترسم از اینکه بنویسمشان . بدیهی است که وقتی از هفت سالگی ات باید مانتو طوسی با مقنعه بپوشی و همه دختران دور و برت هم همین مدلی باشند ، بترسی از اینکه خیلی چیزها را بنویسی ، یا حتی حیا کنی . من آدمی نیستم که مخالف حجاب باشم ، اصلا ، خیلی جاها حتی ترجیح می دهم چادر هم بپوشم ، بسته به آدم هایش ، اما خب باید اعتراف کنم که عقده بعضی چیزها و بعضی از کارهایی را دارم که با حجاب نمی شود انجامشان داد ،یا حداقل اینجا نمی شود ، در حدی که خوابش را می بینم . به نظرم خیلی های دیگر هم باشند مثل من . خیلی هایی که بعضی هایشان ممکن است مثلا با آرایش های عجیب و غریب دست به عقده گشایی بزنند . مثلا چرا کشور اسلامی ما جزو اولین مصرف کننده های لوازم آرایش در دنیا است ؟ شاید یکی و فقط یکی از دلایلش همین باشد .
حالا چرا این حرف ها را می زنم ؟ آخر این روزها بحث حجاب خیلی داغ شده است . مجبوری حجاب داشته باشی و نوع حجابت هم باید کاملا مطابق قرائت عده ای قلیل از حجاب باشد . یک جور ترسی در ما هست ، وقتی که از خیابان عبور می کنیم ، از سر در دانشگاهمان رد می شویم ، کنسرت می رویم ، به مراکز خرید می رویم ، ترس از اینکه بخاطر نوع پوششمان مواخذه نشویم ، نکند بخاطر "هیچ و پوچ" کارمان به تعهد دادن و این حرف ها بکشد . می دانید ، به نظرم این مسئله اصلا "هیچ و پوچ" نیست ، اگر بود ، نوع پوششمان را عوض می کردیم تا مجبور نباشیم اینقدر هراس داشته باشیم ، این مسئله اینقدر بزرگ است که حتی بخاطرش عقده ای شده ایم ، ساده لوحانه است اگر فکر کنیم با برخوردهای قهری می شود نوع پوشش آدم های یک جامعه را عوض کرد . بعضی ها می گویند می خواهند حواس ملت را از مسئله اصلی پرت کنند . چرا باید حواس ملت را از مسئله اصلی پرت کنند ؟ تا با موج اعتراضات مردم رو به رو نشوند ، تا بتوانند برنامه های دلخواهشان را اجرا کنند بدون اینکه حساسیت زیادی در جامعه ایجاد شود و ... ، حالا حجاب خودش دارد به یک مسئله حساسیت زا تبدیل می شود ، خودش می تواند باعث اعتراض شود ، خودش باعث کینه و تنفر می شود و در لیست بلند بالای کارهایی که حکومت می کند و ما دوست نداریم ثبت می شود و حتی اگر خودش به مسئله اصلی تبدیل شود ، حکومت از این امر سودی نخواهد برد .
برادر من ، خواهر من ، این ره که تو می روی به . . . به جای خوبی نمی رسد ، نرو ...
۲۷ دی ۱۳۹۰
اندر احوالات حسرت
یک مدت فکر می کردم چون من در جایی ایستاده ام که نه احساس علاقه شدیدی نسبت به موقعیت کنونی ام دارم و نه موقعیت خاصی هست که حسرت بودن در آن را داشته باشم ، آدم بدبختی هستم ! البته این جمله چندان گویای وضعیت نیست . یک پستی نوشته بود اغلن کبیر . یک جایی آخرش گفته بود که دوست داشت فلان می بود و بهمان می بود و این ها . شاید از این عبارتم خوشش نیاید ، ولی من حسرت حسرت هایش را خوردم ! بالاخره وقتی آدم نسبت به موقعیت کنونی اش بی تفاوت باشد ، یعنی در جایی قرار داشته باشد که تنها بر اساس دو دو تا مساوی چهار تا می شود ها ، آنجاست و اتفاقا در لحظه ای هم که این حساب و کتاب های ریاضی وار را انجام می داده ، هیچ گزینه دیگری که بر مبنای ضرب و تقسیم و جمع و تفریق نباشد ، در ذهن نداشته ، خب نسبت به آن هایی که یک گزینه های دیگری هم داشته اند حسرت می خورد ! حداقلش اینست که در حال حاضر در سنی هستم که داشتن حسرت برایم به معنی کورسوی امید است ! منظورم حسرت هایی است که رفع شدنی باشند ! وقتی حسرت داشته باشی ، یعنی امیدی هست که به سوی چیزی حرکت کنی ، جهت داشته باشی و حتی انگیزه پیدا کنی . البته این موضوع شاید تنها برای من و در موقعیت کنونی ام صدق کند.
با اینکه در دوران دبیرستان ، بصورت غیر جدی به اینکه تغییر رشته بدهم و بروم رشته گرافیک ، فکر کرده بودم ، تازه فهمیده ام که گرافیست شدن ، یکی از حسرت های من است . می توانم سرم را بالا بگیرم و بگویم ، می خواستم گرافیست بشوم ، اما نشد ! می دانی ، معلم های نقاشی کارنابلد (مودبانه ترین فحشی بود که به ذهنم آمد .) دوران دبستان و راهنمایی ، در این زمینه متهم ردیف اولند ، یک جورهایی استعداد آدم را کور می کنند ، آدم را بی علاقه می کنند . اوایل نقاشی زیاد خوبی نداشتم ، اما به تدریج آنقدر پشتکار به خرج دادم که قبل از زنگ های نقاشی همراه یکی از دوستانم که انواع کلاس های نقاشی و خوشنویسی را گذرانده بود ، تکلیف نقاشی همکلاسی ها را برایشان می کشیدیم و از تعریف و تمجید هایشان ذوق مرگ می شدیم . با اینهمه من همیشه از ساعت هنر بیزار بودم . به آدم هیچ آموزش خاصی نمی دهند و انتظار دارند که همان روز اول عین نقاشی های کتاب را برایشان کپی بزنی ، اگر هم نزنی ، تقصیر تو است که پشتکار کافی به خرج نداده ای . هنوز هم درست نمی دانم کدام خاطره تلخی در کنج ضمیر ناخودآگاهم تا این حد مرا از ساعت های نقاشی بیزار کرده بود ، ولی هرچه بود ، زیر سر یکی از همین معلم ها بود .
با خودم فکر می کنم اگر کمی اعتماد به نفس نقاشی کردنم بیشتر بود ، هیچ بعید هم نبود ، که حالا مشغول گرافیک خواندن بودم .در حالت ایده آلش بعد از فارغ التحصیلی و مدتی این طرف و آن طرف چرخیدن ، توی یکی از این مجله های روشنفکری مشغول کار می شدم . از کارم لذت می بردم . از ابداعات تازه ام که نوشته های نویسندگان مورد علاقه ام را می آراست کیف می کردم . وقت های آزادم را به مطالعه کتاب می پرداختم و احساس می کردم در جایی قرار دارم که به همان اندازه که می توانم مفید واقع شوم ، می توانم احساس لذت کنم . حداقلش اینست که می شد برای آینده اش یک موقعیت ایده آل متناسب با آنچه می خواهم ، تصور کرد ، حتی اگر شدنی نباشد . اما نکته جالب تر از همه اینکه درست وقتی به این کشف بزرگ نائل شدم ، فهمیدم یک علاقه های غریب و البته ضعیفی از ژرفنای وجودم نسبت به رشته درسی فعلی ام دارد سر بر می آورد . مثل نقطه های نور کوچکی که تازه از تاریکی تبدیل به نور شده اند و معلوم نیست در میان این خیل عظیم تاریکی که احاطه یشان کرده چه بر سرشان آید . بزرگتر شوند یا خاموش ؟ اگرچه کاملا آگاهانه انتخاب کردم ، اما پیش از این احساسم بی تفاوتی محض بود !
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پی نوشت : خدا پدر این امتحانات را بیامرزد که اگر هیچ فایده ای هم ندارند ، مخت را خوب کار می اندازند ، نطقت را غرا می کنند . به آدم حس و انگیزه رمان خواندن و فیلم دیدن می دهند ، انگار که آدم هر فرصتی که از دست درس ها رها می شود ، مثل این زندانی هایی که فرصت هواخوری می یابند ، می خواهد به بهترین شکل نفس بکشد ، وگرنه فرصت از دستش در می رود . یک نگاهی به وضعیت آرشیو وبلاگم بندازید ، خودش گواهی است بر این مدعا !
با اینکه در دوران دبیرستان ، بصورت غیر جدی به اینکه تغییر رشته بدهم و بروم رشته گرافیک ، فکر کرده بودم ، تازه فهمیده ام که گرافیست شدن ، یکی از حسرت های من است . می توانم سرم را بالا بگیرم و بگویم ، می خواستم گرافیست بشوم ، اما نشد ! می دانی ، معلم های نقاشی کارنابلد (مودبانه ترین فحشی بود که به ذهنم آمد .) دوران دبستان و راهنمایی ، در این زمینه متهم ردیف اولند ، یک جورهایی استعداد آدم را کور می کنند ، آدم را بی علاقه می کنند . اوایل نقاشی زیاد خوبی نداشتم ، اما به تدریج آنقدر پشتکار به خرج دادم که قبل از زنگ های نقاشی همراه یکی از دوستانم که انواع کلاس های نقاشی و خوشنویسی را گذرانده بود ، تکلیف نقاشی همکلاسی ها را برایشان می کشیدیم و از تعریف و تمجید هایشان ذوق مرگ می شدیم . با اینهمه من همیشه از ساعت هنر بیزار بودم . به آدم هیچ آموزش خاصی نمی دهند و انتظار دارند که همان روز اول عین نقاشی های کتاب را برایشان کپی بزنی ، اگر هم نزنی ، تقصیر تو است که پشتکار کافی به خرج نداده ای . هنوز هم درست نمی دانم کدام خاطره تلخی در کنج ضمیر ناخودآگاهم تا این حد مرا از ساعت های نقاشی بیزار کرده بود ، ولی هرچه بود ، زیر سر یکی از همین معلم ها بود .
با خودم فکر می کنم اگر کمی اعتماد به نفس نقاشی کردنم بیشتر بود ، هیچ بعید هم نبود ، که حالا مشغول گرافیک خواندن بودم .در حالت ایده آلش بعد از فارغ التحصیلی و مدتی این طرف و آن طرف چرخیدن ، توی یکی از این مجله های روشنفکری مشغول کار می شدم . از کارم لذت می بردم . از ابداعات تازه ام که نوشته های نویسندگان مورد علاقه ام را می آراست کیف می کردم . وقت های آزادم را به مطالعه کتاب می پرداختم و احساس می کردم در جایی قرار دارم که به همان اندازه که می توانم مفید واقع شوم ، می توانم احساس لذت کنم . حداقلش اینست که می شد برای آینده اش یک موقعیت ایده آل متناسب با آنچه می خواهم ، تصور کرد ، حتی اگر شدنی نباشد . اما نکته جالب تر از همه اینکه درست وقتی به این کشف بزرگ نائل شدم ، فهمیدم یک علاقه های غریب و البته ضعیفی از ژرفنای وجودم نسبت به رشته درسی فعلی ام دارد سر بر می آورد . مثل نقطه های نور کوچکی که تازه از تاریکی تبدیل به نور شده اند و معلوم نیست در میان این خیل عظیم تاریکی که احاطه یشان کرده چه بر سرشان آید . بزرگتر شوند یا خاموش ؟ اگرچه کاملا آگاهانه انتخاب کردم ، اما پیش از این احساسم بی تفاوتی محض بود !
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پی نوشت : خدا پدر این امتحانات را بیامرزد که اگر هیچ فایده ای هم ندارند ، مخت را خوب کار می اندازند ، نطقت را غرا می کنند . به آدم حس و انگیزه رمان خواندن و فیلم دیدن می دهند ، انگار که آدم هر فرصتی که از دست درس ها رها می شود ، مثل این زندانی هایی که فرصت هواخوری می یابند ، می خواهد به بهترین شکل نفس بکشد ، وگرنه فرصت از دستش در می رود . یک نگاهی به وضعیت آرشیو وبلاگم بندازید ، خودش گواهی است بر این مدعا !
۲۰ دی ۱۳۹۰
Northern Seas
آهنگNorthern Seas اثر Al Conti مرا به یاد طلوع آفتاب کنار یک دریاچه می اندازد . احساس یک فاتح بعد از استراحت شبانه ی پس از پیروزی و حالا سرآغاز فتح های تازه است ، سرآغاز جاده ای از کنار دریاچه تا قله کوه ها ، جایی که صخره ها و سنگ ها لباس برف بر تن کرده اند و نسیم خنکی که از شمال می وزد ، تنها نشانه موجودیت این برف ها برای ماست ، روی اندام سپید برف ها غلتیده و حالا سرمایش را به گونه های ما می سپارد . حس خوبی است ، احساس افتخار آمیز یک فتح که با زیبایی بیکران یک دریاچه در هم می آمیزد ، با رنگ طلوع آفتاب که روی گل های کنار دریاچه می تابد و هزار تکه ی هزار رنگ می شود و چون غبار حاصل از یک طوفان بر همه چیز می نشیند ، حتی بر گونه های من . تصویر سرخ یک طلوع که به سفیدی می گراید .
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پی نوشت :
آلبوم Northern Seas را از اینجا دانلود کنید .
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پی نوشت :
آلبوم Northern Seas را از اینجا دانلود کنید .
۱۹ دی ۱۳۹۰
از بازی های چشم و احساس
بعضی وقت ها فصل ها در نگاهم مخلوط می شوند . تازه اول زمستان است ، اما همه چیز جوری است که تابستان را تداعی می کند . در کویر که زمستان درست و حسابی هم ندارد، این مخلوط شدگی ها بیشتر رخ می دهد . تازه اوایل زمستان است ، اما آفتاب آنچنان پرتوهایش را بر همه چیز می پاشد که انگار می خواهد امپراتوری بی حد و حصرش را به رخ بکشد . مثل رهبر ارکستر که با هر حرکت دستش ، سازها را به رقص وا می دارد ، دستش را تکان داده و به ناگاه همه چیز شروع به درخشیدن کرده اند ، شروع به ذوب شدن و تصویرشان مثل تصاویر لرزان اشیای درون یک کارخانه ذوب آهن ، توی چشم آدم می افتد . حس بدی است . اینجا کسی آفتاب سوزنده تابستان را دوست ندارد ، آنهم وقتی که دست های بی رحم پاییز پیکر درخت ها را نحیف تر از آنی کرده است که برگ و باری بر شاخه هایشان مانده باشد ؛ برگ و باری که در تابستان ها می شود زیر خنکای سایه اش خزید . آدم احساس بی پناهی می کند . نسیم ملایمی بسان آخرین لشکر بازمانده از پیکار با امپراتوری سوزان آفتاب که دیگر جانی در پیکرش نیست ، روی گونه هایت بازی می کند . ناتوان و به هم ریخته است ، گاهی هست و گاهی نیست و پرتوهای آفتاب که از هرچیز به درون چشم هایت باز می تابد ، انگار که این بودن نیمه جان را ریشخند می کند . زمستان هنوز به نیمه نرسیده اما تنها تماشای پنجره بعضی از خانه هاست که با فکر خنکای درونشان ، جانت را خنک می کند ، وگرنه من یک روز گرم تابستانی می بینم ، فقط می بینم .
۰۵ آذر ۱۳۹۰
با من بخوان ...
بیا آوازهایمان را بلندتر سر دهیم . بگذار گوش هایمان برای دقایقی ، هرچند کوتاه ، عاجز بمانند از شنیدن صدای مرثیه غمناکی که از درونمان می آید . بیا ، با من بخوان ، بلند بخوان ، بلند تر ...
۰۵ تیر ۱۳۹۰
خیلی دور ، خیلی نزدیک
برای اولین بار که دیدمش ، حس کردم که شاید اگر از طریق جایی بجز اینترنت با هم دوست می شدیم ، هرگز نمی توانستیم دوستان خوبی برای هم باشیم . همان اولین بار بود که فهمیدم نمی توانم آنقدر که در دنیای مجازی به او نزدیکم در دنیای واقعی هم باشم . شاید همه این فکرها اشتباه باشد ، شاید چون در تمام این مدت نزدیک به دو سال آشنایی تنها یک بار آن هم نه بیشتر از یک ساعت ، دیدمش . از نزدیک . چهره اش را دیدم ، خود خودش را . خیلی شبیه به تصوراتم بود ، با این حال حس کردم که چقدر از من دور است و چقدر به من نزدیک نیست ! دارم از خودم می پرسم ، کدامش واقعی تر است ؟ آنکه روی چمن های نمایشگاه کتاب تهران نشسته بود ، گرم و شلوغ و شاد ، با چشم های درشت و چهره ای شیطنت آمیز ؟ یا کلمه هایی که از روی صفحه مانیتور در چشم های من می نشینند و از آن جا به قلبم راه می یابند و من حس می کنم که چقدر برایم آشنا هستند .
آدم ها موجودات غریبی اند . سنگین ترین حرف هایشان را که هرگز نمی توانند برای نزدیکترین کسانشان بازگو کنند ، راحت می نویسند . اینست که گاهی آدم های روی کاغذ با آدم های بیرون کاغذ خیلی فرق دارند . نمی دانم این هایی که می گویم چقدر درباره آدمی که دارم درباره اش می نویسم صدق می کند . شاید زیاد مهم هم نیست . مهم اینست که این آدم حرف هایی می زند ، فکرهایی می کند و طوری احساس می کند که خیلی هایشان شبیه فکرها و حس های منست . باور کن خیلی خوب درکش می کنم . وقتی پریشان حال می شود ، وقتی شاد است ، وقتی به تناقض می رسد و این ها را از لای کلمه هایش می فهمم وگرنه هیچ ارتباط دیگری هم نداریم . نمی دانم حتی شاید اسم این ارتباط را نشود گذاشت دوستی . با این حال من بخش اعظمی از روحش را می شناسم . آن بخش از روحش که شاید اگر دوست دنیای بیرونش بودم ، نمی شناختم !
آدم قصه من را از اینجا بخوانید .
آدم ها موجودات غریبی اند . سنگین ترین حرف هایشان را که هرگز نمی توانند برای نزدیکترین کسانشان بازگو کنند ، راحت می نویسند . اینست که گاهی آدم های روی کاغذ با آدم های بیرون کاغذ خیلی فرق دارند . نمی دانم این هایی که می گویم چقدر درباره آدمی که دارم درباره اش می نویسم صدق می کند . شاید زیاد مهم هم نیست . مهم اینست که این آدم حرف هایی می زند ، فکرهایی می کند و طوری احساس می کند که خیلی هایشان شبیه فکرها و حس های منست . باور کن خیلی خوب درکش می کنم . وقتی پریشان حال می شود ، وقتی شاد است ، وقتی به تناقض می رسد و این ها را از لای کلمه هایش می فهمم وگرنه هیچ ارتباط دیگری هم نداریم . نمی دانم حتی شاید اسم این ارتباط را نشود گذاشت دوستی . با این حال من بخش اعظمی از روحش را می شناسم . آن بخش از روحش که شاید اگر دوست دنیای بیرونش بودم ، نمی شناختم !
آدم قصه من را از اینجا بخوانید .
اشتراک در:
نظرات
(Atom)