پستهای پرطرفدار
-
هر روز وقتی مدرسه تعطیل می شد از کنار پارک که رد می شدم صندلی های خالی تاب ها انگار مرا می خواندند . زیر درختان سرو کمی آنطرف تر پشت چمنزار ...
-
وقتی از چیزی ناراحت باشم ، یا ذهنم به شدت درگیر مسئله ای باشه ، به طرز دیوانه واری به کتاب خوندن روی میارم ، بویژه رمان خوندن . طوری که گاهی...
-
وقتی زندگی ات در دو انتهای یک مسیر جریان داشته باشد ، گاهی وقت ها خودت هم گیج می شوی و ممکن است بدجور آب و روغن قاطی کنی . دلت برای چای فروش...
-
یک مدت فکر می کردم چون من در جایی ایستاده ام که نه احساس علاقه شدیدی نسبت به موقعیت کنونی ام دارم و نه موقعیت خاصی هست که حسرت بودن در آن را...
-
نام مجلس همواره مفاهیمی در برابر خود کامگی و استبداد را در اذهان تداعی می کند . این نام تا مدت ها یکی از مهمترین آرزوهای سیاسی ملت ما به شم...
-
"جان مریم چشماتو وا کن ، سری بالا کن ..." این آهنگ را پسربچه ای که در سوپری کار می کند ، با دهانش بلند بلند می نوازد . ناخود آگاه ...
-
بیا آوازهایمان را بلندتر سر دهیم . بگذار گوش هایمان برای دقایقی ، هرچند کوتاه ، عاجز بمانند از شنیدن صدای مرثیه غمناکی که از درونمان می آید ...
-
من نمی دانم این پشه ها با آن هیکل نحیف و فسقلیشان چطور می توانند تا طبقه چهارم ساختمان ما بالا بیایند و شب تا صبح دست از سر کچل ما برندارند ...
-
برای اولین بار که دیدمش ، حس کردم که شاید اگر از طریق جایی بجز اینترنت با هم دوست می شدیم ، هرگز نمی توانستیم دوستان خوبی برای هم باشیم . هم...
مرگ کیف دار ، شایدم شیطنت گریه دار بهتره
مقدمه :
مدت زیادی نیست که"یاس کبود"، یکی از بچه های یاهو پروفایل بر اثر سرطان خون و بعد از تحمل درد و رنج زیاد فوت کرده . متاسفانه من سعادت دوستی با ایشون رو نداشتم و فقط دورادور می شناختمشون.ولی اگر هم می شناختم از قضاوت های نادرست و بی ربط دربارش ابایی نمی کردم (!!!!!) . اگرچه خودم نمی شناختمش ولی دوستان عزیزی دارم که براشون عزیز بود . این داستان رو برای این می نویسم که این روزها حرف های عجیب و غریب زیادی پیرامون این مسئله هست،مخصوصا که یاس کبود ، سبز نبود به اون معنایی که ما فکر می کنیم ! یاس کبود مسلمانی بود که با ادم کشی مخالف بود ، با بی عدالتی مخالف بود و کشته شدن شیعیان بدست وهابی ها رو به نمایش می کشید و به خاطر همین کارش ،عرب پرست نام گرفته بود ! و حالا این حرف ها به اوجش رسیده ، "یاس کبود زنده است و همه شما بازیچه شدید !" ، کاش همین طور باشه ، می دونم که نیست . کاش "یاس کبود" خواسته باشه با این کارش بهمون درس بده ، کاش ...
دقیقا از سال سوم دبستان تا اول راهنمایی با هم بودیم . چهار سال وقت کمی نیست برای کنار هم نشستن و با هم خندیدن و محبت کردن و شیطنت کردن و سر جلسه امتحان تقلب کردن و به هم عادت کردن ! یه چند باری موقع تقلب مچمون رو گرفتن . ولی همیشه هردومون راه انکار رو در پیش می گرفتیم و چون دانش آموزای بدی نبودیم معاون دست از سرمون بر می داشت . یه جورایی خرش می کردیم و اونقدر دروغای بزرگ تحویلش می دادیم که خودمونم باورمون می شد بی گناهیم و بی خود یقمون رو گرفتن و دلمون به حال خودمون می سوخت !
اینقدر خونشون رفتم و اونقدر خونمون اومد که حسابش از دستم در رفته . هر بار می رفتم خونشون ، اتاقش رو مرتب می کردم و وادارش می کردم دکوراسیون اتاق رو عوض کنه . با همون پیکر نحیفمون دو تایی به زور میز تحریر و تخت و کمد رو این طرف و اون طرف می کشیدیم و آخرشم از تماشای دکور جدید کلی کیف می کردیم . هر بار خونمون می اومد با هم کاردستی درست می کردیم ، خونه های ابری ، آسیاب های ابری ، کیف های کاغذی و خلاصه هر چی استعداد داشتیم به خرج می دادیم و دست اخر ذوق مرگ می شدیم . الان وقتی اون کاردستی ها رو می بینم ، آثار کج و معوج دو تا بچه کم توقع در برابرم ظاهر می شه ، با انبوهی از خاطراتی که هرگز قادر به تجربه مجددشون نخواهم بود . یه چند جایی از کیف کاغذی رو با اشک هام خراب کردم . بعد از اون یاد گرفتم وقتی دفتر خاطراتم رو می خونم یه کم جلوتر بگیرمش تا این یکی نوشته هاش خراب نشه . یه چند جای دفتر خاطراتم رو اون نوشته ، با همون خط قورباغه ایش که وقتی بچه بودم همیشه تصور می کردم اگر بذارمش توی آفتاب حتما تا خود خلیج فارس برام شروع به دویدن می کنه !
از کلاس پنجم زمزمه های این بود که باباش می خواد به شیراز منتقل بشه و این زمزمه ها وقتی می خواستیم بریم دوم راهنمایی تحقق پیدا کرد . اونا بند و بساطشون رو گذاشتن رو کولشون و رفتن شیراز ! به همین سادگی ! حتی فرصت یک خداحافظی درست و حسابی هم پیدا نکردیم ، حتی نشد همدیگه رو بغل کنیم و به رسم بچه هایی که فیلم زیاد دیدن ، کلی گریه کنیم . حتی نشد به همدیگه بگیم ، برام نامه بنویس ، برات نامه می نویسم !
اوایل هفته ای یکی دو بار به هم تلفن می زدیم . بعدا فقط من تلفن می زدم و همش شکایت می کردم که چرا اون به من زنگ نمی زنه و وعده می داد که دفعه بعد خودش قبل ازمن تلفن می زنه ، ولی این وعده هرگز تحقق پیدا نکرد . آخرین باری که بهش تلفن زدم یک صدای ناآشنا گوشی رو برداشت ، صدایی که نه پدرش بود و نه مادرش . گفتم با زهرا خانم کار دارم . گفت : " زهرا خ ؟ از اینجا رفتن ! " مثل این بود که درست توی حیاط خونمون ، زیر درخت زرد آلو یه سطل آب یخ رو روی سرم خالی کرده باشن و دربرابر سرمای حاصل از اون ، هیچ وسیله دفاعی نداشته باشم ، نبودن بخاری که هیچ ، لباس درست و حسابیم تنم نباشه ، یخ کردم ، به رفاقتم و به صداقتم خندیدم . باورم نمی شد که به همین سادگی رفته و حتی یه شماره تلفن هم برای من به جا نذاشته باشه . گفتم : "شما شماره جدیدشون رو نمی دونید ؟ " اول مکثی کرد و بعد از شوهرش پرسید که شماره جدید آقای خ رو نداره و شوهرش هم با لحنی که مشخص می کرد تازه از سر کار برگشته و خیلیم خسته و عصبیه ، گفت : " من چمی دونم ! "
صبر نکردم که اون خانوم کلمات همسرش رو به شکل مودبانه ای برام بازسازی کنه ، گفتم خیلی ممنون ، لطف کردید و خدانگهدار و گوشی رو گذاشتم .
اونموقع دوم راهنمایی بودم . خیلیم احساساتی و رفیق باز ! اونقدر از دست زهرا عصبانی بودم که حد و حصری نداشت ، ولی در عین حال هیچ کاری جز ساییدن دندان ها به هم از دستم بر نمی اومد .
کم کم برام کمرنگ شد ولی هرگز از بین نرفت . همیشه بود ، ولی کمرنگ . یه جورایی نسبت بهش بی تفاوت شدم . کلی دوستای جدید پیدا کردم و تقریبا هیچ وقت بهش فکر نمی کردم ، تا اینکه یک شب وقتی دوم دبیرستان بودم تلفن خونمون به صدا در اومد و طبق معمول من به عنوان کوچکترین عضو خانواده که انگار تلفنچی خونواده هم بودم ، گوشی رو برداشتم : "بفرمایین ! "
" سلام الهام ! شناختی ؟ "
صدا برام خیلی آشنا بود ، خط راستی در ذهنم پیدا شد که انتهاش اون صدا بود ولی ابتداش خیلی مبهم بود . هرچقدر سعی کردم اون خط رو بگیرم و آغازش رو پیدا کنم نتونستم . توی ذهنم انگار که مه گرفته بود و من قادر به دیدن جایی نبودم .
" نه متاسفانه به جا نیاوردم . "
" من شیما هستم . شیما ه ، یادت اومد ؟"
با صدایی ذوق زده گفتم : "شیما تویی ؟ چطوری دختر ؟ کجایی ؟ کدوم دبیرستانی ؟ "
باید بگم هیچ وقت با شیما زیاد دوست نبودم ، بیشتر یک ارتباط یک طرفه بود و من از اصرار شدیدش برای دوست بودن ، بعضی وقتا حالم به هم می خورد ، ولی هیچ وقت این رو بهش نگفتم و همیشه رفتار دوستانه ای باهاش داشتم ، در حالی که زیاد دوستش نداشتم . می دونستم که اون الان خیلی بزرگ شده و این تماسش دنباله همون اصرارهای تهوع آور دوران دبستان نیست . و درست هم فکر کرده بودم . به عنوان کسی که پدرش با پدر زهرا مدتی همکار شده بود ، تلفن زده بود تا خبر مرگ یک نفر رو به کسی که فکر می کرد بهترین دوستش بوده بده !
یک بار دیگه خودم رو وسط حیاط و زیر درخت زرد آلو تصور کردم ، ولی ایندفعه خبری ازسطل آب سرد نبود ، بلکه خودم رو آغشته به شیره های درخت زرد آلو که بوسیله جک و جونورای کریه روی شاخه هاش تولید می شه و با بی شرمی این طرف و اون طرف ریخته می شه ، احساس کردم . پر از کثافت ! چسبنده و خیلی خوشمزه برای انواع حشرات و جانوران موذی ! از خنده هایی که یک روز به رفاقتم و به صداقتم کرده بودم ، خجالت کشیدم و بیشتر از خودم متنفر شدم .
تازه فهمیده بودم چرا صداش اصلا به دخترا نبرده بود . صداش اونقدر کلفت بود که یه بار وقتی اومده بود خونمون داداشم به تمسخر گفت :"این بچه غول چیه آوردی خونه ؟" و منم طوری نگاهش نکردم که از شرم سرشو بندازه پایین و بره ، چون داداشم روش خیلی زیاد تر از این حرفا بود و زبونشم همیشه اونقدر کار می کرد که می تونست خیلی راحت اثبات کنه خودش حضرت موسی هست که دوباره برای هدایت بشری زنده شده و سیخ درازی هم که توی دستاش گرفته همون عصای جادوییه که دو سه باری هم به مار تبدیل شده . و در چنین شرایطی هیچ کس قادر نبود خلافش رو ثابت کنه ، چون داداشم اونقدر کتاب خونده بود که در برابر تمام استدلال های ما حرفی برای گفتن داشته باشه ! بنابراین منم اونموقع طبیعتا بهترین راه رو در سکوت کردن و رفتن دیده بودم . فکر می کنم این قضاوتش یکی از لکه های پر رنگ و ننگین زندگیش باشه ، البته از معدود مواردش !
چشم های زهرا رو تصور می کردم ، یا مژه های بلندی که دیگه نیست و جای خالی ابروها که خیلی خودنمایی می کنه . با موهایی که برای پوشاندن نبودنشون روسری رو تا روی پیشونیش پایین آورده . کم کم داشت حالیم می شد که کمرنگ شدن ارتباط ما در واقع مصادف بود با کمرنگ شدن حیات زهرا . از اینکه لحظات درد کشیدنش رو در ذهنم مجسم کنم ، نفرت داشتم . واقعا تا اون روز اسم سرطان ریه رو نشنیده بودم ولی اسم هر سرطانی رو که می شنیدم موجود چندش آوری در ذهنم تداعی می شد . ولی از اون روز به بعد ، هر بار که اسم سرطان میاد ، موجودی به زیبایی زهرا در ذهنم نقش می بنده . رفتم قرآن رو برداشتم ، خیلی ناراحت بودم ، از دست خودم و از قضاوت هایی که درباره معرفتش کرده بودم . از اینکه اون دیگه رفته بود و هیچ وقت قادر نبودم امید داشته باشم که بر حسب تصادف شاید یه روزی یه دکتری رو ببینم که اسمش زهرا خ باشه ، یا در دانشگاهی بشینم که بغل دستیم شباهت عجیبی به یک دوست دوران کودکی داشته باشه . قرآن رو باز کردم و شروع به خوندن کردم ، ذهنم اونقدر مشوش و در هم و بر هم بود که واقعا نمی فهمیدم دارم چی می خونم . توی همون حین یکی از دوستام تلفن زد . صداش گرفته بود و گفت : " باید باهات حرف بزنم ! " گفتم : "سارا ، اینقدر داغونم که حوصله خودم رو هم ندارم . بهترین دوست دوران کودکیم مرده و حتی نمی دونم قبرش کجاست ، الانم دارم برای شادی روحش قرآن می خونم . " با صدایی گرفته تر از قبل ، درحالی که خوب می فهمیدم که به زور جلوی خودش رو گرفته تا التماس نکنه تو رو خدا یه لحظه گوش بده ، گفت : " بهت تسلیت می گم ، حق داری ناراحت باشی . امیدوارم زودتر حالت خوب بشه . فعلا مزاحمت نمی شم . خداحافظ . " و گوشی رو گذاشت . برگشتم سراغ قرآن ، یه جزء رو تموم کردم و بعد با یک حس شعف سنگین ، مثل بازیگرایی که بعد از اجرای تئاتر جلوی طرفدارانشون تعظیم می کنن ، جلوی خودم تعظیم کردم و از کار خیری که در حق دوستم انجام داده بودم (!) احساس غرور می کردم . اعتراف می کنم که بعد از خوندنش با اینکه مثل اوراد جادوگرا خونده بودم ، کمی احساس آرامش می کردم !
بعد ها سارا بهم گفت : " اون شب دوست داشتم خبر مرگم رو بهت می دادم تا بهم توجه کنی ! "
بعد ها باز هم به سارا فکر کردم و به این فکر کردم که توقع اون برای حرف زدن با آدمی که عزیزی رو از دست داده مسخره تر بود یا بی توجهی من به آدم زنده ای که نیاز داشت با کسی حرف بزنه تا به خودش اثبات کنه زندگی همچنان جریان داره ، بی رحمانه تر بود ! به زهرا هم فکر کردم ، وقتی که زنده بود ، وقتی که مرده بود . وقتی زنده بود تا این حد که وقتی مرده بود ، برام قهرمان نبود !
یه بارم فکر کردم این "سارا" عجب مخی داره ! گاهی وقت ها لازمه آدم یه بیماری لاعلاج و یه درد بی درمون داشته باشه تا بهش توجه کنن . اینجاست که آدم می فهمه "درد بی دردی علاجش آتش است ."
شاید به نظرتون جنون آمیز بیاد ، ولی واقعا دوست دارم یک هفته قبل از مرگم یکی خبر مرگم رو به همه کسایی که می شناسمشون بده ، یعنی در حالی که هنوز زنده هستم دیگران فکر کنن من مردم ، اونوقت می تونم ضجه هاشون رو تماشا کنم . اونوقت می تونم ببینم که در وصف من چه چیزایی سر هم می کنن . اونوقت می تونستم پشیمونیشون رو از اینکه چرا حرفاشونو تا زنده بودم بهم نزدن ، ببینم و کلی کیف کنم و از این در مرکز توجه بودن لذت ببرم ! درست به همین خاطره که مدتیه دیگه از مردن نمی ترسم حتی از جوون مرگ شدن هم هراسی ندارم . چون مطمئنم بعد از مرگم می تونم همه اینا رو ببینم واز دیدن همه اون چیزایی که قبل از مرگم باید می دیدم ، احساس کنم مرده خوشبختی هستم .
درود
پاسخ دادنحذفمیخوام دوباره بخونم
................
مطلب جدید....الان هیجان دارم...حضورم رو اعلام کنم...الان میخونم
پاسخ دادنحذف"به رفاقتم و به صداقتم خندیدم . باورم نمی شد که به همین سادگی رفته و حتی یه شماره تلفن هم برای من به جا نذاشته باشه....................... چون مطمئنم بعد از مرگم می تونم همه اینا رو ببینم واز دیدن همه اون چیزایی که قبل از مرگم باید می دیدم ، احساس کنم مرده خوشبختی هستم ......................."
پاسخ دادنحذفعزیزم عالی نوشته بودی....خیلی عالی.
می دونی الهام جان،ما عادت کردیم به قضاوت کردن در مورد همدیگه....عادت کردیم که از هم اون چیزی رو بسازیم که خودمون میخوایم...گاهی وقتها یادمون میره که بابا اون طرف هم آدمه ها...حق داره اونی باشه که هست.منم از این تجربه های تلخ داشتم،دوستی دارم که تا حالا سه بار بی خبر گذاشته من رو از خودش ،سه بار که هر بار روز هایش برایم مثل کابوس بودند.خودت تجربه کردی ،احساسم رو ،پس بهتره دیگه توصیفش نکنم.هر بار که با من این کار رو میکرد من سکوت میکردم و تو سکوت خورد می شدم.در مورد کاری که با من کرد هم هر کس قضاوت نمی کردم و صبر می کردم تا خودش بیاید و برایم بگه که چرا....ولی هر بار که بر می گشت می دیدم که اون در مورد من قضاوت کرده و از من چیزی رو خواسته و ساخته که من اون نبودم.اوج بی رحمیه که بهترین دوستت با تو این کار رو بکنه.ولی من هر بار در برابر این کاری که با من میشد لبخند میزدم و خوشحال بودم که دوباره آمده تا برایم لبخند بزنه.آمده تا با هم از چیز هایی حرف بزنیم که هر دو دوست داشتیم...حالا این دوست نازنین من ماههاست که من رو صدا نکرده....ته دلم خوشحالم از اینکه سلامته و یه گوشه از ایران داره میخنده...تاراحتم از این که نیست تا دل تنگی های این روز های من رو التیام ببخشه ولی میدونم که دوباره فردا روزی بر میگرده و با هم به هم لبخند میزنیم.............
ببخشید اگه کامنت من مرتب با مطلب زیبات نبود
***
پاسخ دادنحذف@ علی آیت اللهی
ممنون بابت حضورتون ، پس منتظر نظرتون می مونم .
@ اعظم
مثل همیشه خیلی به من لطف داری ، ولی باید بگم ، بهت حسادت می کنم که همیشه این طرف ماجرا بودی ، یعنی قضاوت نکردی و به قضاوت نشستنت . ولی من همیشه این طرف نبودم ، توی داستان این پست هم ، اون طرف رفتم و غیر منصفانه قضاوت کردم .
***
Elham
***
daaaaar yaaaaaad.1kalame jadidam yad gereftam : zogh marg
پاسخ دادنحذفkheyli ghamgin bood,in roozha hame az ghamgin minvisan
az ro pak kon:D:D
پاسخ دادنحذفبعضی وقت ها بعضی چیزا و بعضی حس ها رو به هیچی نمی شه وصف کرد و همیشه حفره هایی خالی ته ِ قلب آدما پیدا میشه که هیچی پُرش نمیکنه .
پاسخ دادنحذفچه داستان جالبی بود ... یاد داستانای ظهرهای جمعه که زمان بچگی از رادیو پخش میشد افتادم ... هیچ وقت از اون به بعد همچین احساسی نداشتم
پاسخ دادنحذفاین نتیجه ای که تو گفتی چیزیه که همیشه ذهن منو به خودش مشغول کرده ... میدونم دلیلش چیه که ما ایرانیا اینطوری هستیم ولی شاید اینجا جای گفتنش نیست
اما درباره قضاوت ... کاریه که همیشه انجامش میدم ولی پشیمون نیستم چون بر اساس یه سری داشته به نتیجه ای میرسم ...
بعد از قضاوت هم خیلی زود میگم نباید از دیگران انتظار زیادتری داشته باشم... اما مطمئنم که ادما باید به انتظارات به حق دیگران جواب بدن
چه متن پر راز و نشيب و عجيبي .. و اندكي تلخ به نظر مي آمد ..
پاسخ دادنحذفدر ضمن خدا بيامرزدش ..
اول حضورسبزمرو به اثبات برسونم :D
پاسخ دادنحذفسخته کامنت گذاشتن واسه این پست . ولی می توانم بگویم این پست نمائی از اسم وبلاگتون بود. تفکرات وجودی و فکر کردن به مرگ به آدم عمق میده همانطور که درد ادم را عمیق می کنه
پاسخ دادنحذفراستش نمیدونم چی باید بگم
پاسخ دادنحذفراستش نمی دونمچون همچین حسی بهمدست نداده
تا به حال عزیزی رو از دست ندادم
تا به حال به خار از دستدادن دوستامغصه نخوردم
من یهجورایی در این زمینه سنگدل بودم
اما اینکه آدم خبر مرگشو پخش کنه تا ضجه زدن دیگران روتماشا کنه چه فایده داره؟؟؟
می دونی الهامجان من همیشه یاد گرفتم بی توجه به قضاوت های دیگران و نظراتشونزندگی کنم
و خوشحالم
چون اینوری حتی اگه بعد از مرگم کسی حرفی درباره من بزنه می دونستمکه منم چندان به نظر اون اهمیتی نمیدادم
کلا من هنوزم که هنوزه از سرمای مرگ می ترسم
خیلی سخته
مردن برام اهمیتی نداره
چگونه مردن برام مهمه
همونطوری که زیستن برام اهمیتی نداره و چگونه زیستن برام مهمه
اما این طبیعت همه ماست که وقتی حرف مرگ پیش میاد
دوست داریمکه نام نیکی از خودمون به جا گذاشته باشیم
*
غایت عمر گرانمایه ما نام نیک به جا گذاشتنه
)):
پاسخ دادنحذف|:
***
پاسخ دادنحذف@ 4bidari
بازم خوبه این پست یه چیزی به شما اضافه کرد ! D:
در ضمن خوشحالم که بالاخره در وبلاگ من کامنت گذاشتین !
@ خودمم
این حفره های خالی بعضی وقت ها منو یاد یک چهاردیواری بتنی بدون در و پنجره و در عین حال بدون سقف میندازه !
@ حسین
خوشحالم که با نویسنده داستان های رادیو مقایسه می شم که کسی تا حالا نتونسته احساسی رو که در شما بوجود آورده ، زنده کنه !
ولی در مورد قضاوت باید بگم با شناخت فرق داره . وقتی قضاوت می کنی یعنی یکی رو سیاه و یکی رو سفید فرض کردی . در حالی که همون سیاه می تونه یک روز سفید باشه و گاهی هم مخلوطی از هر دو : خاکستری .
گاهی وقت ها پشت یک زرد طلایی یک سیاه زننده هست و گاهی پشت یک سیاه پر کلاغی ، یک آفتاب خیره کننده طلایی ، ترجیح می دم آدم ها رو بشناسم ، ولی دربارشون کمتر قضاوت کنم .
@ فرشاد
ممنون که خوندی . از وازه "عجیب" خیلی خوشم اومد ، شاید چون خودم داستان هایی که این صفت رو بهشون نسبت دادم ، دوست داشتم ! ( البته نمی خوام کامنتت رو تعبیر به تحسین کنم ! )
@ نشانه خوان
من نه آدمیم که در قید دیگران باشم و نه آدمیم که از دیگران رها باشم . حرفم اینه که قشنگ تره از آدم ها قبل از اینکه بمیرن قهرمان درست کنیم ، نه بعد از اینکه مردن .
اگه بدونی یه نفر داره می میره هر کاری که از دستت بر بیاد ممکنه براش انجام بدی ، چون می دونی دیگه فرصت این کارو نداری . درحالی که اطراف ما پره از آدم هایی که معلوم نیست کی می میرن ، شاید همین فردا . با اینحال احساس می کنیم برای اینکه کاری برای اون ها بکنیم حالا حالاها وقت داریم !
@ زروان
کامنتتون منو بدجور به فکر فرو برد و باید بگم سخته کامنت گذاشتن برای کامنت شما !
@ کمیاب
یه طوری کامنت بذارید ، منم بفهمم !!!!
***
Elham
***
عالی بود.
پاسخ دادنحذفولی فکر نمیکنی اگر کسی خبر مرگش را بداند و به دیگران بگوید بیشتر ترحم آنها را جلب خواهد کرد؟
نمی دونم به این میگن مرده پرستی و قابل سرزنش کردنه یا واقعن طبیعیه ولی متاسفانه تا کسی میمیره یهو عزیز میشه.برای مرده هامون بیشتر ارزش قائلیم تا زنده هامون!
پاسخ دادنحذفیاد چن میگیری گریه کنی افتادم!!!
این که قبل از مرگت بدونن داری میمیری یه چیز وحشتناک دیگس،یعنی عزیز نمی شی فقط قابل ترحم میشی!
من همیشه از ادما یه قضاوت دارم قبل از هر شناختی ...
پاسخ دادنحذفقصد ندارم این رو جایگزین شناخت کنم و تصمیم بگیرم ... اما وقتی فرصتی برای شناخت نیست از همه تجربم استفاده میکنم تا یه تصوری نسبت به هر چیزی داشته باشم
***
پاسخ دادنحذففکر کنم قسمت آخر یه توضیحی احتیاج داره ، منظور من این نبود که در حالی که زنده هستم به دیگران بگم دارم می میرم ، منظورم این بود که زنده باشم ولی دیگران فکر کنن من مردم !!!
وگرنه از ترحم متنفرم !
***
Elham
***
سلام الهام جونم
پاسخ دادنحذفخب راسش حسابی اشکم در اومد
هم از قضاوت، هم از اجرای مناسک بزرگداشت یاد دوستی ، هم از درد ِ بی دردی و آتش...!
حتی از همین داستان یه جوال دوز (نه سوزن) به خودم زدن!
ممنونم عزیزم
موید باشی
درود
پاسخ دادنحذفبر گشتم ,خوندم و اینو میخوام بگم:
خوشحالم دوست نویسنده قوی ای دارم
همین
نمیدونم چی بگم
پاسخ دادنحذفواقعا نمیدونم
نمیدونم باید بگم که باید به حرفای سارا گوش میدادی یا در غم از دست دادن یه دوست میسوختی
گاهی اوقات قضاوت های نابجا ذهن رو خیلی درگیر می کنه
پاسخ دادنحذفولی خب اون موقع سنت کم بود و زیاد نمی شه توقع داشت.
بزرگتر و با تجربه ها بدترند.
سلام
پاسخ دادنحذفمن تازه پستت پیدا کردم و خوشحالم
راستش من مرگ و برای عزیزم تجربه کردم مرگی با همه سنگینیش روی شونه هام و حسرت یه خدا حافظی ....
من زنده بودنش و با تمام درداش حس کردم اما هنوزم داغ نبودش روی قلبم میسوزه و دردش تا مغز استخوانم تیر میکشه....
هیچ وقت نمی تونم بگم این غیبت رو می فهمم وقتی هنوزم روزی یکبار به خط همراهش زنگ می زنم...
طبق معمول من زماني رسيدم كه ته ديگ موضوع رو هم خوردن! اما خب عذر تقصير.
پاسخ دادنحذفراستش براي اين پستت خيلي حرف دارم. ازون حرفايي كه دستت ميان رو دكمه ها كلمه ها فرار مي كنن ! نمي دونم از كجاش بگم: از مرگ كسي كه دوستش داري و يه دنيا باهاش ساختي، از دوستي هاي اينترنتي كه لنگ يه جريانه و پقي مي تونه قطع شه و نفهمي چي به سر طرف اومد، از دلهره ي خالي شدن ناگهاني جاي دوستاي واقعي تو اين دنياي مجازي،از دوستايي كه خيلي نزديكن اما يهو تو مه گم مي شن،ازينكه براي مرگت چه فكري كردي، ازينكه بعد از مردنت بقيه چي مي گن،از سرطاني كه بهتريناي زيندگيمو ازم گرفت ؟ ... از كدوماش بگم كه تجربه نكرده باشم يا بهش فكر نكرده باشم... اين درگيرياي درونيتو خيلي خوب نوشتي و خيلي ملموس.
اي كاش منم با خوندن همون قرآن آروم مي شدم !
برداشتتو دوست دارم و چقدر بهش معتقدم.. هر چند كه هنوز درونم عزاداره اما اعتقاد دارم زنده ها خيلي مهم تر از اونايي ان كه نيستن و درون ما زنده ان! ... و تو هر وقت بخواي مي توني از لابه لاي ذهن و دلت بكشيشون جلوي خودت...
آره بايد زندگي كرد،بايد زنده ها رو دوست داشت و تا دير نشده بهشون حرفاي تو دلي رو گفت
چون قهرماناي مرده هم ممكنه لا به لاي زمان،يه بار ديگه و اين بار واسه هميشه بميرند
**
مرسي! با اينكه طولاني بود اما با اشتياق خوندمش :-)
***
پاسخ دادنحذف@ saaideh
لطف داری .
منظورم رو بد بیان کردم که بعد از کامنتت درستش کردم . منظور من ترحم نبود .
@ super MARIO
خیلی دوست دارم قبل از مرگم بدونم دارم می میرم و هیچ کس دیگه هم اینو ندونه ! به نظرم اصلا وحشتناک نیست ! یه کارایی هست که فقط یه هفته قبل از مردن می شه انجام داد !
@ حسین
نظر من اینه که قضاوت اگرم می خواد صورت بگیره باید بعد از شناخت باشه ، نه قبلش ! هر قضاوتی نیاز به شناخت داره و به عقیده من قضاوت بدون شناخت نتیجش پشیمونیه !
@ ری را
خوشحالم کردی که اومدی . بعضی حادثه ها و بعضی احساس ها بین همه ما مشترکه . ببخش اگه ناراحتت کردم .
@ علی آیت اللهی
بازم مثل همیشه حسابی منو شرمنده خودتون کردین . باعث افتخار منه که چنین نظری دارین . امیدوارم بتونم از راهنمایی های شما برای بهتر شدن کارم استفاده کنم .
@ سینا
یکی از اهداف من از نوشتن این داستان این بود که خواننده رو سر همین دوراهی قرار بدم که شما قرار گرفتین ! چون خودم هم سر این دوراهی هستم و هنوزم دقیقا نمی دونم کدوم راه درست تره !
@ مهندس پنگول جونی
من هنوزم کم سن و سالم !
@ سارا
حقیقتش اینه که منم هنوز باور نکردم که زهرا دیگه نیست ، هنوزم احساس می کنم که یه جایی از این دنیا داره زندگی می کنه ! همه این افکار رو در حالی دارم که می دونم دیگه زنده نیست و در زنده نبودنش هیچ شکی ندارم !
راستی ، ممنون که اومدی ، اومدنت رو به خودم تبریک می گم .
@ حیاط خلوت
تعبیر ته دیگ خیلی باحال بود !
ولی اینجا از معدود جاهاییه که کی رسیدن مهم نیست ، رسیدن مهمه !
از کامنتت فهمیدم چقدر حس مشترک وجود داره بین من و تو !
ممنون از لطفت
***
Elham
***
ببین نمیدونما
پاسخ دادنحذفولی جوونا کمتر از مرگ میترسن
ببین چند تا پیرزن پیرمرد پیرزن گیرت میاد که خودگشی کرده باشه؟ ولی جوون...
من اگه بدونم بعدش روحم سرگردون و برزخی نمیشه
حتما خودکشی میکنم
خلوص و پاکی قلب با بالا رفتن سن ما آدم ها رابطه ی معکوس داره
پاسخ دادنحذفیقیناً هیچکس دوست یا دوست های دوران کودکی اش رو فراموش نمی کنه، چون اون موقع ها همه ی ما دل مون پاک بود ، اگر با کسی دوست می شدیم هیچ منفعت عقلی پشتش نبود و فقط رابطه ی قلبی مون بود که ما رو به سمت هم می کشوند و شاید به خاطر همین بوده که همه ی ما هیچ وقت نمی تونیم اون دوران و آدم هاش رو از یاد ببریم.
اما باید قبول کرد که رسم این دنیا «ثبات» نیست
و همه چیز همانطور که می آید یک روز هم می رود
و هیچ کس از این قاعده مستثنی نیست
هر چند به عقیده ی من قاعده، قاعده ی زیبائیست
چون پایان همه ی این پایان ها خداست
و بازگشت همه ی این آمد ها به سوی ذات پاک اوست
پس زیباترین بخش دنیا، همان بخشی است که «ثبات» ندارد
چرا که این بی ثباتی کلید دریست که پشت آن در بالاترین آرامش ها در انتظار ماست
پس چه زیبا رفت آنکه زود تر و پاک تر رفت
و چه زیباتر رفت او که به لطف درد هایی که کشیده بود گناهان نداشته اش هم بخشیده شد و سپس رفت
...
...
یاس کبود
من هم او را نمی شناختم
ولی فکر می کنم همین دو واژه که کنار هم قرار گرفته بود
برای شناخت او (ورای هر عقیده ای که داشت) کافی بود
روحش شاد
الان ساعت حدودای 3و ربه! بامداده و من
پاسخ دادنحذفطبق معمول !!درحالی که فردا امتحان دارم(آمار استنباطی)!.
وبلاگتو باز کردم ..اولش از درازی داستان به قول خودت یه سطل آب زیر درخت آلبالو!!!گم شده!!
ولی همچین که خوندمش اون قدر سبک و صادقانه نوشته شده بود که دوست داشتم حالا حالا ها تموم نمیشد...
ولی
من از مرگ خودم میترسم بیشتر از همه برای ناراحتی مادرم و دخترم ...(چون میدونم من نباشم خیلی ناراحت میشن)
وخوشحالی همسرم!!!!!دی:
باباااا داستان نویس س س س س بابا اینکاره
پاسخ دادنحذفدرد بی دردی علاجش آتش است
پاسخ دادنحذفیه زمانی چقدر رو مخم بود این بیت. هنوزم معنیشو نفهمیدم. نه اینکه نفهمیده باشم ها، یک جورایی یه حسی بهش دارم. خیلی عمیق تر از اونیه که تفسیرش میکنن
آفرين بر تو
پاسخ دادنحذفآفرين بر تو
روايت داستانت خيلي قشنگ و تكان دهنده بود
واقعا لذت بردم
واقعا بهت تبريك مي گم
بسيار بسيار زيبا بود
من برم يك بار ديگه بخونم تا توي حس و حال واقعيش هستم
ziba va ghamangiz
پاسخ دادنحذفسلام . در مورد یاس کبود تسلیت میگم . هر کسی با هر نوع عقیده ای محترم هستش و پشت مرده حرف زدن هیچ کار خوبی نیست .
پاسخ دادنحذفاما در مورد زهرا و سارا و شیما اگه اشتباه نکنم . خدا زهرا رو هم بیامرزه . میدونم دقیاقاً چی میگی
عین این داستان تو ولی برعکسش سر من هم اومده و خیلی هندی تر
من کار بابام طوری بود که هر چند سال یه بار مجبور بودیم یه شره دیگه باشیم
اول تهران بودیم که بر میگرده به 7 سال اول که تازه تازه آإم دم در میاره
بعدش رفتیم رشت و تا راهنمایی اونجا بودیم
بعدش از اونجا ارومیه و تبریز و جاهای دیگه رفتیم
اما اون قسمت رشت و دوستی های اون موقع دقیقاً عین مال تو بودش
آدم توی اون سن و سال خیلی احساساتی و رمانتیک هستش و نمیدونم شاید بشه گفت یه جور رابطه عاشقانه با دوست هاش داره و اونها رو میپرسته یه جوری و وقتی که میخواد جدا بشه خیلی سوزناک و سخت هستش براش
اما در مورد اینکه خودت رو مسئول میدونی زیاد این نظر رو ندارم ، هر کسی همین که خودش رو سالم و خوب نگه داره خیلی هم کار بزرگی کرده و لازم نیست همه دنیا رو خوشبخت نگه داری . قسمت زهرا اون بوده . از دست تو هم کاری بر نمیومده . اون هم چیز بدی در مورد تو فکر نمیکرده و نمیدونسته و تا آخرش هم تورو دوست داشته . این طوری فکر کن و راحت باش
مواظب خودت باش
با درود و سپاس فراوان : شهرام
معمولا وقتی نیاز داریم بهمون توجه بشه کسی توجه نمیکنه و تنها گذاشته میشیم حتی اگه خبر مرگمون رو زودتر بدیم به آدم هااحتمالآ منازهمه ی کسایی که توجه نکردن بهم و رد شدن و به نوعی فراموششدمولی توی اون مقطع و با شنیدن یک هفته فرصتی که دارم به سمتماومدن متنفرم میشماز همشون میرم زودتر از موعد خودمرو خلاص میکنم
پاسخ دادنحذف.
.
.
الهام عزیزم
پاسخ دادنحذفخیلی زیبا تعریف کردی
تحت تاثیر قرار گرفتم
کاش قدر زنده ها رو بدونیم
قبل از اینکه بمیرن و حسرت بخوریم
کاش هر روز که بیدار می شیم فکر کنیم روز آخری هست که زنده ایم
کاش...
کاش...
به مهتاب بگو این پست رو بیاد بخونه تا دیگه انقد بیخودی با من دعوا نکنه:((
درود
پاسخ دادنحذفباز هم این داستان رو خوندم
چه خوب با کلمات و جملات در حالیکه داستان رو جلو میبرید,بازی میکنید .
انگار که داستانی رو با رقص تعریف کنن
................
یک بار دیگه خودم رو وسط حیاط و زیر درخت زرد آلو تصور کردم ، ولی ایندفعه خبری ازسطل آب سرد نبود ، بلکه خودم رو آغشته به شیره های درخت زرد آلو که بوسیله جک و جونورای کریه روی شاخه هاش تولید می شه و با بی شرمی این طرف و اون طرف ریخته می شه ، احساس کردم . پر از کثافت ! چسبنده و خیلی خوشمزه برای انواع حشرات و جانوران موذی ! از خنده هایی که یک روز به رفاقتم و به صداقتم کرده بودم ، خجالت کشیدم و بیشتر از خودم متنفر شدم
............... و
برگشتم سراغ قرآن ، یه جزء رو تموم کردم و بعد با یک حس شعف سنگین ، مثل بازیگرایی که بعد از اجرای تئاتر جلوی طرفدارانشون تعظیم می کنن ، جلوی خودم تعظیم کردم و از کار خیری که در حق دوستم انجام داده بودم (!) احساس غرور می کردم . اعتراف می کنم که بعد از خوندنش با اینکه مثل اوراد جادوگرا خونده بودم ، کمی احساس آرامش می کردم !
دو نمونه از اون رقص های زیبای نوشتاریست
.................
درود درود درود
فکر میکنم خیلی بدموقع اومدم داستانتو بخونم
پاسخ دادنحذفچون تازه در حد ابسیلن خودمو آروم کرده بودم
نمیدونم چی بگم
من ذهنم قفل کرده
نمیخوام خودمو بذارم جای تو که بهت بگم اگه جای تو بودم چیکار میکردم
این بنفشه چی میگه اینجا؟
من هیچ وقت بیخودی باهاش دعوا نکردم،واسه همشون دلیل دارم
آره به اصطلاح،خیلی،مثل سگ و گربه به جون هم افتادیم
ولی حسرت یه قهر درست حسابی به دلم موند
هیچ وقت نشد دو شب بگذره و بیخیال هم شیم
تازه تو اون دو شب هم که به اصطلاح تو ترک بودیم انقد غصه میخوردیم که هرکدوم یه مرزی بگیریم
:(((((
حوصله ندارم م م
***
پاسخ دادنحذف@ هـ . ز.ز
خیلی از جوونا هم از مرگ می ترسن ، اگرچه قبول دارم که پیرها بیشتر می ترسن .
درباره خودکشی هم همون بهتر که نمی دونی بعدش چی می شه !
@ AmiN
این بی ثباتی کلید دریست که پشت آن در بالاترین آرامش ها در انتظار ماست .
این بخش از کامنتتون رو خیلی دوست داشتم ، بقیه بخش ها رو هم به زیبایی نوشته بودید و تعبیر خیلی زیبایی به کار بردید .
@ بهانه
فکر کنم منم درست همونموقع که کامنت می ذاشتی توی اینترنت بودم ، با این تفاوت که فرداش هیچ کاری برای انجام دادن نداشتم !!!
درباره داستان هم لطف داری !
...
خوشحالی همسر !!!! wink
@ میلاد
ممنون .
منم خیلی به "درد بی دردی علاجش آتش است " فکر می کردم ، چون بخش مهمی از آهنگی بود که پدرم خیلی دوست داشت و من همیشه می شنیدم و همیشه احساس می کردم معنیش فراتر از اونیه که من درک می کنم .
@ نگاه
ممنون که تشریف آوردید .
باعث خوشحالی منه که نظر شما اینه و خوشحال می شم که از نظرات استادی مثل شما باز هم بهره بگیرم .
@ Ehsan
قصدم غم انگیز کردن داستان نبود ، ولی این ماجرایی بود که اتفاق افتاد و من روایتش کردم .
@ شهرام بیطار
درباره دوستی های اون سن حق با شماست . ولی من خودم رو مسئول چیزی نمی دونم ، فقط مسئول قضاوت بدون در دست داشتن اطلاعات کافی و البته این سوال که توی متن هم نوشتم و هنوزم جوابش رو درست و حسابی نمی دونم :
بعد ها باز هم به سارا فکر کردم و به این فکر کردم که توقع اون برای حرف زدن با آدمی که عزیزی رو از دست داده مسخره تر بود یا بی توجهی من به آدم زنده ای که نیاز داشت با کسی حرف بزنه تا به خودش اثبات کنه زندگی همچنان جریان داره ، بی رحمانه تر بود !
@ M.R.R
من احساس می کنم این شرایط دنیای مدرن هست که این بی توجهی رو به بار میاره ، در واقع انسان ها توی مسائل شخصیشون و زندگی روزمره غرق می شن و گاهی اوقات مسئولیت خودشون رو در قبال دیگران فراموش می کنن . در حالی که این مسئولیت بسیار ظریفیه ، یعنی حتی باید مواظب تک تک کلماتی که به دیگران می گیم هم باشیم . بخاطر همینه که من نمی تونم از آدمی که برای لحظه ای دست از غرق شدن می کشه و متوجه وجود من می شه متنفر باشم .
@ B.a.N.a.F.s.H.e
ممنون که علیرغم مشغله زیادت اومدی . و خوشحالم که از اومدنت پشیمون نیستی . مثل همیشه به من لطف داری !
درباره مهتاب هم فکر می کنم بعضی وقت ها خیلی بهت گیر می ده ، ولی همین گیر دادنا نشون می ده که خیلی براش عزیزی .
@ علی آیت اللهی
صادقانه بگم که از حضور چند باره شما و تعبیر شما بینهایت خوشحال شدم . البته این نگاه موشکافانه شما خیلی کمک می کنه تا در تجربه های بعدی به خوبی نقاط قوت کارم رو بشناسم و بیشتر ازشون استفاده کنم .
بازم بخاطر نظرتون تشکر می کنم .
@ مهتاب
با اینحساب برو یه وقت دیگه بیا !
:D
به تو و بنفشه توصیه می کنم که مسائلتون رو به شکل مدنی حل کنید ، سگ و گربه چیه !!!
فکر کنم همین که بنفشه از گیر دادن هات گله می کنه خودش نشون می ده تو هم برای اون خیلی مهمی !
پس برین خوش و خوشحال به زندگیتون برسین !
***
Elham
جالب بود تبریک میگم به خاطر قلم زیباتون
پاسخ دادنحذفهمه آدم ها تو زندگیشون دوستان زمان بچگی داشتن که حالا یا از شانس خوبشون تا آخرش میمونن یا ....
ولی یه چیزی که اینجا از نظر من خوبه مرگ در اوج جوانیه فکر کنم که دلیلش رو بدونی
پس خوش به حال دوستت
الکی می گه بابا سگ و گربه چیه؟
پاسخ دادنحذفچرا شاایعه پراکنی می کنی مهتاب؟وینک
و زهرا با رفتنش همیشه ماند...!
پاسخ دادنحذفالهام خانوم جان این نوشته رو خیلی وقت پیش نوشته بودم دوست دارم اینجا تکرارش کنم دوباره......................
پاسخ دادنحذفچند دقیقه پیش در “فیس بوک” بودم و داشتم لیست دوستانم را مرور می کردم …یکدفعه بسرم زد اسامی کسانی را سرچ کنم که زمانی جزو دوستانم بودن یا می شناختمشان ، بعضی ها را پیدا می کردم و از بعضی اثری نبود …بعضی ها را فراموش کرده بودم و بعضی ها فراموشم کرده بودند و شاید هم اصلا” فراموشی از هیچ کداممان در کار نبوده فقط شاید ترجیح می دادیم همدیگر را فراموش کنیم و خدا می داند که چند بار همدیگر را سرچ کرده ایم …بعد خیره شده ایم به عکس پروفایل همدیگر..صفحه را بسته ایم …مثل شماره دوستانی که در دفترچه تلفن موبایلمان هست ولی هرگز به آنها زنگ نمی زنیم ولی هرگز هم پاکشان نمی کنیم ..انگار که نمی خواهیم فراموششان کنیم و همانطور جا خوش می کنند آنجا و گاهی که دلتنگ می شویم می رویم سراغ آن شماره های چند رقمی …تماس نمی گیریم …فقط نگاهشان می کنیم …حسی بهمان دست می دهد مثل مرور دفترچه تلفن های خاک گرفته که ته کتابخانه یا در کمد پنهان شده اند ، مثل دفترچه خاطرات های قدیمی …یا بلاگ هایی که دیگر نوشته نمی شوند ..آلبومهای گذشته …انگار که بعضی از رشته ها هیچ وقت گسسته نمی شوند…خوب که نگاه می کنم اینها یک مشت خاطرات نیستند ..بلکه لحظات با ارزشی هستند که در زندگی من وجود داشته است و من را در طول روزها، هفته ها و سالها شکل داده است
فراموشی شاید هرگز وجود ندارد …تنها گاهی خاطره ای را پس می زنیم و می فرستیمش به تو در توی حافظه مان ، اما آن خاطره همانجا هست و زندگی می کند ، زنده است با ما زندگی می کند ، بزرگ می شود ، با غم هایمان اندوهگین می شود و با شادیهایمان لبخند می زند …مواظب ما هست …گاهی مارا دلداری می دهد…خاطرات همیشه با ما می مانند حتی اگر به یادشان نیاوریم و فکر کنیم فراموش شده اند …همیشه با ما زندگی می کنند …ما را دوست دارند …حتی اگر به یادشان نیاوریم
متن رو تا حالا 2 بار خوندم.
پاسخ دادنحذفتکون دهنده است.
این اتفاق واسه ی من هم افتاده!
البته اون دوستم نبود، همکلاسیِِ دوران راهنماییم بود که چند سال پیش بر اثر بیماری قلبی فوت شده بود!
خدایشان بیامرزد!
ممنونم،ممنون!
همین.
واقعا متاسفم یه لحظه بغض کردم
پاسخ دادنحذفخدایش بیامرزد