پست‌های پرطرفدار

۰۲ آذر ۱۳۸۹

برف ریزان

هوای سردی است . راه پوشیده از برف است . حتی نیمکت های توی پیاده رو هم زیر انبوه برف ها آرمیده اند . سبز و سفید درخت ها راه را احاطه کرده است . روی سر هرکدام از نیمکت ها ، درختی دست های سرما زده اش را به سمت جلو خم کرده و انگشت های سبزش را گه گاه از زیر توده متراکم برف می شود دید . آفتاب کج صبح های زود ، با همان سرزندگی عجیبش روی برف ها می تابد و در چشم های من منعکس می شود . بخار عجیبی توی نورش بر می خیزد و به هوا می رود . همه چیز انگار که متوقف شده است . تنها حرکت مداوم پاهای اوست که با بی میلی توی برف ها فرو می رود ، بیرون می آید و کمی جلوتر دوباره فرو می رود . ناخودآگاه حس می کنم ، هزارها سال است که روی برف ها راه می رود . هزارها سال است که آفتاب برایش در همین حالت نیم
بند ، که نه طلوع است و نه غروب باقی مانده و او از روز اول همینقدر خسته بوده که امروز خسته است . دست هایش را در جیب پالتویش فرو کرده ، هر از گاهی سرش را بالا می آورد ، به آسمان نگاهی می اندازد ، نفس عمیقی می کشد و دوباره پایین را نگاه می کند .
روی یکی از نیمکت ها نشسته ام ، با گردنی کج و چشم هایی خیره ، تماشایش می کنم که بی توجه به من برای خودش می رود . آنقدر نگاهش می کنم که تا آستانه محو شدن پیش می رود . آن گاه بلند می شوم ، می دوم و روی نیمکت بعدی می نشینم و دوباره آنقدر نگاهش می کنم تا آنقدر دور شود که دیگر به درستی قابل دیدن نباشد . بلند خواهم شد ، در عرض چند ثانیه خودم را به او خواهم رساند و دوباره روی یکی از آن نیمکت ها خواهم نشست . او ولی حتی سرش را برنمی گرداند ، تا اینهمه تکاپو و رخوت متناوب مرا ببیند . حتی نمی دانم چه شکلی است . تنها تصوری گنگ از آدمی که انگار یکبار از پشت شیشه های مشجر ، سیمایش را دیده ام !
گاهی خودم را اینطوری تماشا می کنم ! دقیقا همین طوری ، توی برف ریزان درونم ! و حالا از همان گاهی هاست !

۱۴ نظر:

  1. اینبار فقط میخوام تحسین کنم,خیلی پر بود.از اونایی که حیفم میاد با هر کامنتی خرابش کنم,عالی بود

    پاسخ دادنحذف
  2. چه عکسی!
    کاملاً حس این برف ریزان درون رو داشت.دلم میخواست من جای اون آدمه بودم.منی که مدتهاست اسیر این آفتاب نیم بند بلاتکلیف شدم...

    پاسخ دادنحذف
  3. سلام...
    متنتون خوب بود ولی نمیدونم در حین خوندنش چرا هی منتظر بودم یجایی یه برف سنگینی بریزه رو شخصیت داستانتون(خودتون)!!!.....
    راستی من همیشه به وبلاگتون سر میزنم و نظرات وبلاگتون رو میخونم(بیشترشو).علت اینکه کمتر نظر میذارم هم فکر میکردم که حداقل شما باید بدونید!!!!(قرار شد که وقتی هر پستی رو کامل خوندم، نظر بذارم!!! و البته هرجا که بحثی پیش اومد:-))
    (ولی خودتون رویه ای رو که گفتید پیش گرفتید!!)
    موفق باشید!

    پاسخ دادنحذف
  4. نمی دونم،
    واقعا نمی دونم ... .
    خوب باشید.

    پاسخ دادنحذف
  5. نبینیم درونت برف ریزون باشه ها

    پاسخ دادنحذف
  6. خیلی خوب بود. خوبه که آدم به تصویرسازی‌های ذهنی‌ش آگاه باشه و بتونه اون رو خوب بیان کنه.

    پاسخ دادنحذف
  7. باز سلام،
    اون دفعه که اومدم نمی دونستم ولی الآن فکر می کنم یاد فروغ افتادم، نپرسید چرا که باز نمی دونم!
    خوب باشید.

    پاسخ دادنحذف
  8. چندین بار خوندمش!خیلی خوب بود.
    آورین آورین.به شکل کاملا وحشتناکی حس رو منتقل کردی.

    پاسخ دادنحذف
  9. ***

    @ رهجو
    برام پیش اومده که با خوندن متنی ، یه حالی بشم که حس کنم نباید حرف بزنم ، یا نمی تونم حرفی بزنم . بنابراین باعث افتخار زیاد خواهد بود اگر شما هم چنین حسی نسبت به متن من داشته باشید . ولی به هر حال کامنت بلندش خوبه !!!!
    :D

    @ بارون خانم
    این عکس به منم دقیقا همین حس برف ریزان درون رو منتقل می کنه .

    دقیقا دوست داشتی جای کدوم "من" بودی ؟؟؟ "من" ی که توی برف ها برای خودش می ره ، یا "من" ی که تماشا می کنه ؟ ( البته اینا هیچ کدوم زیاد خواستنی نیستن ، گفته باشم ! )

    @ حامد
    "نمیدونم در حین خوندنش چرا هی منتظر بودم یجایی یه برف سنگینی بریزه رو شخصیت داستانتون(خودتون)!!!"
    این بخش کامنتتون و نگاه کاملا متفاوتتون واقعا برام جذاب بود و البته قشنگ هم بود و گویای خیلی چیزهای جالب درباره من و شما هم بود که فعلا حوصله ندارم بنویسمشون !

    علی الحساب از اون آدمی که سر هر چیزی حوصله بحث کردن داشت ، خبری نیست !!!! پس بی خیال !!!
    راستی ، ممنون که متن رو خوندید !

    @ امید ...
    اگر خودم اهل وبگردی و کامنت گذاشتن این طرف و اون طرف نبودم اصلا نمی فهمیدم قضیه این "نمی دونم" ها چیه ، ولی الان می فهمم !
    درباره "فروغ فرخ زاد" هم نمی پرسم چون نمی دونید !!!

    @ سینا
    خب چشاتو ببند !!!!
    :D

    @ اغلن کبیر
    لطف دارین .
    کافیه وقتی یه حس خاص بهت دست می ده ، چشاتو ببندی و از خودت بپرسی الان شبیه چی ام ؟ اونوقت کم کم یه تصویری از خودت شکل می گیره ، فضای اطرافت ساخته می شه و به تدریج این "تو" تبدیل به دو تا "تو" می شه ! اونی که داره خودشو ترسیم می کنه و اونی که ترسیم می شه ! اونی که نگاه می کنه و اونی که دیده می شه !

    @ میچیکو
    با توجه به پست آخرت فکر نمی کردم بیای . ولی انصافا وقتی اومدی خوشحال شدم ! وقتی گفتی چند بار خوندی اساسی کیف کردم ! وقتی گفتی "آورین" ، "آورین" نزدیک بود از حال برم !!!
    :D


    ********
    الهام ذاکری
    ********

    پاسخ دادنحذف
  10. ميگم وقتي شما حوصله ي نوشتن ندارين ديگه چه توقعي از مني كه مخاطتبتون هستم داريد!!!!
    حالا خداييشم قبول دارم!اين اواخر اصلا حوصله ي بحث كردن ندارم!!!حداقل تو محيط اينترنت ؛آخه بحث حضوري ي چيز ديگه اس(بهونه ها الكي)

    منتظر متنهاي زيباترتون خواهم بود...(راستي عيدتون هم مبارك)

    پاسخ دادنحذف
  11. دوبار خوندمش و احتمالا چندبار دیگه هم بخونم!
    کلن که فضای پاییزی و زمستونی رو به طرز فجیعی می پرستم و از تابستون و بهار به طرز فجیعی بیزارم! حالا هم اسم وبلاگت میره تو حیطه ی پرستیدنی های من و هم این پستت...
    وقتی می خونیش انتظار داری شخصیت داستانت یه اتفاقی براش بیفته یا اصلا بدون هیچ اتفاقی نوشته به اتمام برسه...خط آخرش یه نوع هنجارشکنی در مقایسه با نوشته های مشابهش داره...یه هنجارشکنی که باعث فوق العاده شدن متنت میشه...مثل متن چند پست قبل که خیلی ها اومدنو گفتن نتونستیم ارتباطشو درک کنیم از ارتباطی استفاده کردی که معمول نیست...این ذهن ستودنیه...بدون هیچ تعارفی ستودنیه الهام!خلاقیتت عالیه.
    از جوابت به اغلن خوشم اومد.
    موفق باشی خواهر من:)

    پاسخ دادنحذف
  12. خیلی زیبا بود این نوشته هاتون رو خیلی دوس دارم

    پاسخ دادنحذف
  13. سلام
    میگم تو چطوری هی تند تند بلاگ اپ میکنی؟؟؟
    درس مرس هم تعطیل دیگه
    راستی من عکس اونی که دنبالش میدویدی رو دارم
    میخوای نشونت بدم؟؟؟
    اسمشم میدونم...به جان غلو
    کلا با نوشته های سانتی مانتال میونه ای ندارم
    اما خدائیش از نظر ادبی قوی بود...حالا دلیل نمیشه ما مثلا حلیم دوست نداریم پس حلیم غذای بدیه!!!ا
    خلاصه...یا علی

    پاسخ دادنحذف