پستهای پرطرفدار
-
هر روز وقتی مدرسه تعطیل می شد از کنار پارک که رد می شدم صندلی های خالی تاب ها انگار مرا می خواندند . زیر درختان سرو کمی آنطرف تر پشت چمنزار ...
-
وقتی از چیزی ناراحت باشم ، یا ذهنم به شدت درگیر مسئله ای باشه ، به طرز دیوانه واری به کتاب خوندن روی میارم ، بویژه رمان خوندن . طوری که گاهی...
-
یک مدت فکر می کردم چون من در جایی ایستاده ام که نه احساس علاقه شدیدی نسبت به موقعیت کنونی ام دارم و نه موقعیت خاصی هست که حسرت بودن در آن را...
-
وقتی زندگی ات در دو انتهای یک مسیر جریان داشته باشد ، گاهی وقت ها خودت هم گیج می شوی و ممکن است بدجور آب و روغن قاطی کنی . دلت برای چای فروش...
-
نام مجلس همواره مفاهیمی در برابر خود کامگی و استبداد را در اذهان تداعی می کند . این نام تا مدت ها یکی از مهمترین آرزوهای سیاسی ملت ما به شم...
-
"جان مریم چشماتو وا کن ، سری بالا کن ..." این آهنگ را پسربچه ای که در سوپری کار می کند ، با دهانش بلند بلند می نوازد . ناخود آگاه ...
-
بیا آوازهایمان را بلندتر سر دهیم . بگذار گوش هایمان برای دقایقی ، هرچند کوتاه ، عاجز بمانند از شنیدن صدای مرثیه غمناکی که از درونمان می آید ...
-
من نمی دانم این پشه ها با آن هیکل نحیف و فسقلیشان چطور می توانند تا طبقه چهارم ساختمان ما بالا بیایند و شب تا صبح دست از سر کچل ما برندارند ...
-
برای اولین بار که دیدمش ، حس کردم که شاید اگر از طریق جایی بجز اینترنت با هم دوست می شدیم ، هرگز نمی توانستیم دوستان خوبی برای هم باشیم . هم...
۱۱ دی ۱۳۸۹
زیر خاکستر شهر
ون های مسافرکش همیشه برایم جذابیت خاصی دارند . تعداد مسافرهایشان به نسبت زیاد است و در عین حال مسافرها آنقدر به هم نزدیک می نشینند که اگر دو نفر با هم صحبت کنند ، بقیه بی هیچ قصد و اراده قبلی تمام حرف هایشان را می شنوند . نمی دانم چرا ، ولی سر درآوردن از زندگی بقیه برای بیشتر آدم ها لذتبخش است . درست است که خیلی ها تلاشی برایش به خرج نمی دهند و به قولی فضول نیستند ، ولی اگر این توفیق اجباری هم دست بدهد و در جایی مثل ون بتوانند قطره ای از دریای زندگی یک نفر را مزه مزه کنند ، از تجربه اش ناراحت نمی شوند . از آنجایی که من هم از خیل عظیم این آدم ها جدا نیستم و اگر سر کیف باشم ، دائما دنبال سوژه برای افکار و فلسفه بافی ها و نوشته هایم می گردم ، پس ون سواری (!) باید برایم جذاب باشد .
***
پسر جوان از ون پیاده می شود و اسکناس مچاله دویست تومانی را که در تمام مسیر توی دستش نگه داشته بود، به راننده می دهد . راننده غر میزند و می گوید : " این دیگه چیه ؟؟؟ به درد خودت می خوره ! یه پول درست بده !"
پسر جوان با بی میلی دستش را توی جیب شلوارش فرو می کند و یک پنج هزار تومانی بیرون می آورد و به طرف راننده می گیرد و می گوید : " همکاران خودتون اونو بهم دادن ، دیگه پول خرد ندارم !"
راننده مثل کتری آبی که روی گاز باشد و یکهو جوش بیاید و شروع به سوت زدن کند ، از کوره در می رود و شروع به داد و بیداد می کند : " به من چه که اونا این پول به درد نخورو بهت دادن . تو که پول خرد نداری بیخود کردی سوار تاکسی شدی . هرکی هر غلطی کرد که من نباید تاوانشو پس بدم . مگه من مسخره دست تو ام . دویست تومن چی بوده که دیگه اینقدرم درب و داغون باشه ."
پسر جوان که طبیعتا انتظار چنین واکنشی را نداشته ، هاج و واج فقط راننده را تماشا می کند . دلم به حالش می سوزد . هر کدام از ما می توانستیم جای او باشیم . آفتاب روی صورتش تیغ می کشد و ناخودآگاه چشم هایش را به هم می آورد و ابروهایش را درهم می کند . ساختمان های درهم و نخراشیده پایین شهر که زیر نور بی وقفه خورشید ظهرهای کویر بی رمق و رنگ پریده به نظر می رسند ، با وارفتگی هرچه تمامتر ماجرا را دید می زنند . راننده انگار که از اینهمه گرد و خاک به پا کردن خسته شده باشد ، گازش را می گیرد و بدون آنکه به پسر جوان مهلت دهد ، در را ببندد ، راه می افتد . در خودش از شدت حرکت ماشین بسته می شود . ناخود آگاه برمی گردم و جوان را نگاه می کنم . سر جایش میخکوب شده و با نگاهش ماشین را دنبال می کند . نمی توانم نگاهش نکنم . با اینکه هوا سرد است ولی ظهر بی سایه ای که روی بلوار جمباتمه زده ، باعث می شود فکر کنم جوان میان توده ای از فلز مذاب غرق می شود و انبوهی از منظره های طلایی رنگ او را در خود گم می کنند . سرم را برمی گردانم . سکوت سنگینی در فضا موج می زند با اینحال بجز اسکناس های خردی که توی دست تک تک مسافرها خودنمایی می کند ، همه چیز سر جای خودش است . چشم های پسر بغلی هنوز هم روی دست های بیقرار من می لغزد ، راننده با رادیو ماشینش ور می رود و زن میانسال جلویی سرش را به شیشه تکیه داده و انگار که خواب است .
پسر جوان با بی میلی دستش را توی جیب شلوارش فرو می کند و یک پنج هزار تومانی بیرون می آورد و به طرف راننده می گیرد و می گوید : " همکاران خودتون اونو بهم دادن ، دیگه پول خرد ندارم !"
راننده مثل کتری آبی که روی گاز باشد و یکهو جوش بیاید و شروع به سوت زدن کند ، از کوره در می رود و شروع به داد و بیداد می کند : " به من چه که اونا این پول به درد نخورو بهت دادن . تو که پول خرد نداری بیخود کردی سوار تاکسی شدی . هرکی هر غلطی کرد که من نباید تاوانشو پس بدم . مگه من مسخره دست تو ام . دویست تومن چی بوده که دیگه اینقدرم درب و داغون باشه ."
پسر جوان که طبیعتا انتظار چنین واکنشی را نداشته ، هاج و واج فقط راننده را تماشا می کند . دلم به حالش می سوزد . هر کدام از ما می توانستیم جای او باشیم . آفتاب روی صورتش تیغ می کشد و ناخودآگاه چشم هایش را به هم می آورد و ابروهایش را درهم می کند . ساختمان های درهم و نخراشیده پایین شهر که زیر نور بی وقفه خورشید ظهرهای کویر بی رمق و رنگ پریده به نظر می رسند ، با وارفتگی هرچه تمامتر ماجرا را دید می زنند . راننده انگار که از اینهمه گرد و خاک به پا کردن خسته شده باشد ، گازش را می گیرد و بدون آنکه به پسر جوان مهلت دهد ، در را ببندد ، راه می افتد . در خودش از شدت حرکت ماشین بسته می شود . ناخود آگاه برمی گردم و جوان را نگاه می کنم . سر جایش میخکوب شده و با نگاهش ماشین را دنبال می کند . نمی توانم نگاهش نکنم . با اینکه هوا سرد است ولی ظهر بی سایه ای که روی بلوار جمباتمه زده ، باعث می شود فکر کنم جوان میان توده ای از فلز مذاب غرق می شود و انبوهی از منظره های طلایی رنگ او را در خود گم می کنند . سرم را برمی گردانم . سکوت سنگینی در فضا موج می زند با اینحال بجز اسکناس های خردی که توی دست تک تک مسافرها خودنمایی می کند ، همه چیز سر جای خودش است . چشم های پسر بغلی هنوز هم روی دست های بیقرار من می لغزد ، راننده با رادیو ماشینش ور می رود و زن میانسال جلویی سرش را به شیشه تکیه داده و انگار که خواب است .
اشتراک در:
نظرات پیام
(Atom)
موضوع خوب و ملموسی بود
پاسخ دادنحذفخیلی راحت تونستم کل فضای ون رو و همچنینی تک تک آدمهای نامبرده رو تجسم کنم
ولی الهام نمیدونم چرا سبک نوشتاریش به دلم نشست...
ظهر بی سایه ای که روی بلوار جمباتمه زده...
پاسخ دادنحذففوق العاده بود!
نمیدونم چرا، شاید هم می دونم و می خوام که ندونم، یا یک همچین چیزی!
اما جامعه این روزا عصبیه، کلمه ها، تاکسی ها، دانشجو ها، دوست ها، مادر ها، جمله ها؛
همه عصبین؛ و این بده.
اما...
شما خوب باشید!
...
پاسخ دادنحذفخوش به حال چشمای پسر بغلی!
پاسخ دادنحذفیعضی وقتا آدم باید جرات و جسارت پاسخ دادن رو داشته باشه.من با این که ذاتا کمرو و خجالتی ام بالاخره یاد گرفتم که باید جواب بعضی ها رو داد.اون پسر جوون هم باید جواب راننده تاکسی رو می داد. حداقل من اگه بودم این کار رو میکردم.نه این که لزوما با جار و جنجال اما میدونستم چطوری باهاش برخورد کنم که خودش بفمه چی به چیه
پاسخ دادنحذفبازهم زيبا ..
پاسخ دادنحذفالهام ، پيشنهاد مي كنم داستان نويسي را هم جدي تر امتحان كني
خوش برگشتی دختر! یه خطی خبری!!! احساس می کنم الان خیلی بهتر از موقع رفتتی.خوشحالم! خوشحالم برای برگشتت! نوشته ات ساده و تأثیرگذار بود. کاش من هم می تونستم همینجوری تصویر کنم همه ی ون هایی که ازشون جا موندم، با اسکناسی پاره و مچاله توی دستم و نگاه دخترکی که روی صورتم جا مونده بود!
پاسخ دادنحذفآره از این لحاظ که توی ون ها فضا یه جور دیگه ای موافقم.
پاسخ دادنحذفمن همیشه به خاطر اینکه مثل این پسره نشم پول سالم میدم به ملت.مگر اینکه دیگه پولی نداشته باشم و مجبور باشم.که خب اون رو هم یه جوری میدم که طرف شاکی نشه و داد بیداد راه بندازه.
ولی اگه داد بیداد هم بکنه میشم مثل همین پسره!!
یکی دو بار هم این اتفاق واسم افتاده.
خوب می نویسی دوست من
پاسخ دادنحذفعالی می نویسی
خیلی خوشحال شدم که اين توفيق نصیبم شد که با شما آشنا بشم
خوشحال ميشم اگه موافق تبادل لينک باشید
بلاگ من:
http://kalaghoyalda.blogfa.com/
***
پاسخ دادنحذف@ بهانه
لطف داری !
منم نمی دونم واسه چی به دلت نشست ! آخه این چیه که به دلت نشست ؟؟؟ اصلا مگه دل تو جای نشستنه ؟؟؟
:D
@ امید ...
...
@ سینا
منم همین طور !!!!
:D
@ رضا
واقعا که چشمای پسر بغلی خوش بحالشون شد که توسط ناخن های من از کاسه در نیومد ! اون یکی پسره کلا موضوع رو منحرف کرد !!! :D
...
منم موافقم که بعضی وقتا آدم باید جسارت جواب دادن و دفاع کردن از خودشو داشته باشه و البته اینکارو باید با خونسردی انجام بده تا موثر باشه ، با این حال گاهی آدم انتظار یه چیزی رو نداره بخاطر همینم دستپاچه و متعجب می شه ، شایدم هنگ می کنه و تا بخواد تصمیم بگیره چیکار کنه ، کار از کار گذشته ! منظورم اینه که گاهی مشکل جسارت نداشتن نیست !
@ فرشاد نوروز پور
لطف داری !
اتفاقا یه مدته دارم فکر می کنم این نویسنده هایی که صد تا داستان و رمان می نویسن و همشونم با هم فرق دارن ، عجب کار سختی انجام می دن !!!
دوست دارم حرفه ای دنبالش کنم ، ولی خب داستان نویسی هم سخته هم هنر و استعداد می خواد !
@ ناوات
اگه از این آمارگیرا توی وبلاگت داشتی می دیدی که من دائما توی وبلاگ تو بست نشستم !!! ولی نمی دونم چرا توی وبلاگت زیاد نظر نمی ذارم ، با اینکه نوشته هات رو دوست دارم . خواستم بگم حالا درسته مستقیما از ون ننوشتی ولی ما داستان ون هایی رو که سوار شدی و اونایی رو که ازشون جا موندی تو وبلاگت خوندیم !!!! :D
@ میچیکو
نتیجه اخلاقی اینه که هیچوقت پول غیر سالم از کسی تحویل نگیرین ، چون بالاخره باید به یکی تحویل بدین !!!
راستش غرغر راننده تاکسی سر سالم نبودن پولا رو زیاد شنیده بودم ولی این یکی مثل بمبی بود که یهو منفجر شد ! انگار که همه عقده های زندگیش رو فریاد می کشید . اونقدر همه چیز عجیب و ناگهانی بود که من مونده بودم بخندم یا گریه کنم !
@ کلاغ
دنیای کوچیکیه !ایمیلاتون رو هر از گاهی می خوندم ولی نمی دونستم از طرف چه کسی ارسال می شه ! حس می کردم نسبت به فرستنده اون ایمیل ها خیلی دورم !
...
درباره نوشتن من هم نظر لطف شماست .
از اینکه وبلاگ شما رو لینک کنم خوشحال خواهم شد .
********
الهام ذاکری
********
الحمدلله و المنة ما از این عادتها نداریم و اصولاً حرفهای بقیه برایمان مهم نیست. یعنی وقتی با من صحبت میکنند هم گوش نمیکنم خیلی وقتها، چه برسد به اینکه طرف توی ون با یکی دیگه صحبت کنه.
پاسخ دادنحذفبا اینکه جدیدآ همه چیز برام خسته کننده شده ولی هنوز از سوار تاکسی شدن و تکرار روزانه اش احساس تهوع نمیکنم,همیشه موقعی که از پله های پل عابر پیاده پایین میام یااز سردر دانشگاه خارج میشم با شوق و ذوق میرم طرف تاکسی.تا حالا به دلیلش فکر نکرده بودم ولی الان شاید دلیلش رو فهمیده باشم.
پاسخ دادنحذف....
عصبی بودن ملت چیزیه که کم کم داریم بهش عادت میکنیم ولی این جور موقعها اگه جنس مخالفی توی تاکسی نباشه بهترین عکس العمل همون کاریه که کرمانی ها اصلآ انجام نمیدن,اونم از نوع آبدارش تا بعدآ احساس سنگینی یه کار انجام نشده رو نداشته باشی.ولی من همیشه به این پول خرد سالم داشتن اهمیت میدم و اگه پول نداشته باشم حتمآ قبل از سوار تاکسی شدن خردش میکنم گرچه معمولآ پول رو من حساب نمیکنم.
....
دلم به حالش نسوخت ولی با همون تحیری که به ون نگاه میکنه منم غرق در احوالش میشم.دقیقآ توصیفات شما رو احساس کردم.سوژه تون برام جالب بود شاید خیلی از ذهنها چنین موضوعی رو برای نوشتن به حساب نمیاورند
....
راستی گویا این روزها بدشانسی های مردودی ساز و مشروطی ساز به بقیه مسائل هم نفوذ کردند.همین یه جا بود که ما همیشه مدال میگرفتیم که اینبار یازدهم شدیم
الهام جان سلام
پاسخ دادنحذفاز اینکه توی پست قبلی ناراحتت کردم غذر می خوام!!!
راجع به این پستت میخواستم یه چیزی بگم که هم مدح بود و هم ذم، کلی باخودم کلنجار رفتم که نگم؟؟ بگم؟؟؟ بگم؟ بگم؟ نبگم؟ بنگم؟
نمی دونم!!!
ولی تصمیم گرفتم بگم! چون اگه نگم رو دلم باد میکنه!!
البته تو بیشتر قسمت مدحشو بگیر چون با تمام وجودم بیشتر قسمت مدحش منظورم بود!!!
-------------
و اما:
الهام جان پستات دارن یه جوری تکراری و شاید اتفاقات ساده ای میشن که ما همگی در هفته و شاید حتی روز خیلی تجربه شون می کنیم!!!
ولی اون چیزی که منو اینجا میکشونه با این همه امتحانات پشت سرهمی که روی سرم ریخته قــــــــــــلم بســــــــــیار قـــــــــویته!!
که همیشه بهت غبطه می خوردم! (بهش غبطه می خوردم/ می خورم) ولی دوست داشتم یه همچین قضیه ای رو مثلا راجع به قاتل سعادت آباد که حتما بلوتوثش هم بدستت رسیده بنویسی! جـــــــــــــون یـــــــک آدم که مردم به راحتی از کنارش با دوتا آخ وای ببین اونو ..... و یه همچین جملاتی گذشتن !
این پستت رو کامل نفهمیدم...
چون عادت دارم توی پستهات یه دغدفه مطرح کنی همیشه!
نمیدونم شاید هم دغدغه ت بی تفاوتی آدما نسبت به هم بوده یا مثلا بی شخصیتی راننده ون!!! و یا شاید اون قطره ای که از دریای زندگی یک نفر شنیدی و به گوشه ای ش هم اشاره نکردی!!!
بهر حال هنوز منتظر اون پست خوشگله ام!!! همونی که بخاطرش روزهای رفتنت به سوی تصمیم کبری رو شمردم و تحمل کردم!!!
--------
نمیدونم الان با خودن این کامنت چه احساسی بهت دست داد ولی اگه ناراحت شدی بازم عذر خواهی میکنم!!!
اینو بذار به پای شرایط روحیم تو این روزا!!!
شرایطی که اصلا جالب نیستند و البته قابل تغییر هم نیستند ..... فقط عذاب آورند.... یاد گذشته های نه چندان دوری که شاید به قول تو تجربه ش لازم بود....
ببخشید زیاد نوشتم!!!
موفق باشی
راستی فردا امتحان سروگردن عملی (جسد) دارم!! دعام کن!!!:دی
الهام@
پاسخ دادنحذفاوووووووووه ببخشید ببخشید
منظورم"به دلم ننشست" بود
اشتباه تایپی بوده
ولی الهام نمیدونم چرا سبک نوشتاریش به دلم ننشست...
یه جورایی هم با "سبک جدید "موافقم
***
پاسخ دادنحذف@ اغلن کبیر
با این حساب از یکی از لذت های زندگی محرومی !!!
:D
@ رهجو
گفتین "تهوع" یاد رمان تهوع سارتر افتادم !!! به نظرم این روزا خیلی هامون شبیه قهرمان رمانش شدیم !!! امیدوارم مثل اون عاقبت به یه نتیجه درستی برسیم !!!
@ سبک جدید
از قدیم گفتن دوست خوب اونه که آینه باشه . آینه هم گزینشی عمل نمی کنه ، خوبی ها و بدی ها و خلاصه هرچی که هست رو با هم نشون می ده !
انتقادت رو از متن هام فهمیدم و قبول دارم . راستش موقع نوشتن ، این متن زیاد به دل خودم هم ننشست و البته این موضوع تکراری شدن رو هم تا حدودی قبول دارم .
باورت می شه یه مدته دائم دارم به نویسنده های معروف و روش کارشون فکر می کنم . مثلا به اینکه چطور یه آدم می تونه زندگی یک نفر دیگه رو که خودش نیست و اصلا موجودیت خارجی نداره ، مو به مو تصور کنه و به تصویر بکشه و ازش رمان بسازه ! بالاخره باید توی دنیای واقعی یه چیزایی دیده باشه ! "دیدن" به نظر من فاکتور خیلی مهمیه در نویسندگی ! شاید این تکراری شدن معلول شرایط زندگی منه ! اینکه همه چیز هر روز شبیه روز قبله و هرچقدر هم که در همه چیز باریک بشی ، بجز همین مسائل روزمره و ساده چیز تازه ای نمی بینی . چیزایی هم که می بینی و قابلیت نوشتن پیدا می کنن بخاطر مخلوط شدگی هرچه بیشتر دنیای مجازی و دنیای واقعیم ( که محاسن و معایب خاص خودش رو داره !)و نوع خاص بعضی از مخاطب ها قابل نوشتن نیستن !
...
ولی بعید می دونم منظورت این بوده باشه که نوشتن از مسائل ساده روزمره خوب نیست . اینو ورای نوشته های خودم می گم ! بعضی وقتا از بعضی از موضوعات مهم مثل همین جنایت سعادت آباد اونقدر گفته می شه و نوشته می شه که به شکل کلیشه در میاد . نوشتن از مسائل مهم روز و جامعه و مردم یه بحثه و نوشتن مطالب ساده و پیش پا افتاده زندگی هم یه بحث دیگست . به نظر من هردو تاش خوبه و می تونه جذاب باشه . به شرطی که نویسنده اش توانا باشه و حالت تکراری و کلیشه ای پیدا نکنه !
...
فکر می کنم انتقادت به شدت سازنده واقع خواهد شد و منو به فکر انداخت که برای این وضعیت که قطعا مطلوب نیست ، فکری بکنم .
واقعا از تعریفت و اینکه با وجود امتحان سنگینت (آیکون یه آدم ترسیده از جسد و روح و اینا !!!) به وبلاگم سر می زنی ، خوشحال شدم !
@ بهانه
راستش من از لحنت فهمیدم احتمالا اشتباه کردی و مونده بودم جوابم رو متناسب با "نشست" بنویسم یا "ننشست" ، ولی از اونجایی که خودم همیشه کامنت هام رو بعد از ثبت روخوانی مجدد می کنم ، گفتم لابد اشتباه نکرده !!!
:D
********
الهام ذاکری
********
تو مگه فضول مردمی؟؟؟
پاسخ دادنحذفمینی مال نویس هم شدی که؟؟؟
فقط درس نخون..وگرنه هر چی سبک نوشتاریه امتحان کن..خب!!!!ا
اما خوشم اومد...باقلوا نخوری ..مینی مال نویس خوبی میشی
اصلا همیشه از همین سبکهای روائی رئال جادوئی بنویس
چی چی رو هی رومانتیک و رومن رولانی و مارسل پروستی مینویسی
اصلا بیا این غلو رو بهت قرض بدم..یک دفعه هم غلو نویسی بکن...شاید به نان و نوائی رسیدی
غلو:: نه خیرم..مو ای مهمون رو بهت قرض میدوم تو بشو اراجیف نویس مث مهمون!!!
یا علی
چرا فکر نمیکنین که سنگینیه نگاه شما گردن اون پسرو خم کرد نه حرف های سبک راننده تاکسی
پاسخ دادنحذفمن فکر کنم منظورمو درست نگفتم الهام جان!
پاسخ دادنحذفمنظورم این نبود که تو بیای از جنایت سعادت آباد بنویسی که خیلی ها قبل تر از تو نوشتن و این حرفا!
من می گم از ترس کلشه شدن در همه جا ، در خودت کلیشه نشو
مطمئنا حتی اگه تو هم واقعه سعادت آباد رو مثل خیلیای دیگه می نوشتی ، حتما یه فرقی با بقیه می کرد!
دیدگاهتو می گم!
اونو دوست دارم! هرچند تکراری باشه و کلیشه ای، برای من وشاید خیلی از خواننده های «درمه» جدید و تازه س
اینو بدون اغراق میگم!!!
درضمن امتحان جسد رو هم گند زدم! موقع دعا کردن پشت به قبله نشسته بودی ؟ :دی شوخی کردم!!
امتحانمو نمیگم! اونو واقعا گند زدم!!!
منم از این عادتها دارم. گوش نمی دم ولی بعضی ها خیلی بلند حرف می زنن و به زور بقیه رو مهمون زندگیشون می کنن. مخصوصا جایی که یه مدت یه گروهی در کنار هم بدون کار می شینن و منتظر هستن خیلی پیش میاد که عین یه دوربین به دست زندگیشون رو تو اون لحظات ثبت کنم برای خودم.
پاسخ دادنحذفبرام عجیب بود که پسره ساکت وایستاد. منتظر بودم یه چیزی تو جواب مرده بگه. یه نفر اعتراض می کنه خوب آدم می تونه ساکت بمونه اما وقتی کار به فحش می کشه من نمی تونم ساکت بشینم و بذارم هرچی می خواد بگه!
ولی عجب زهر چشمی از مسافرا گرفت ها :دی
عزیزم توصیفات زیبایی میکنی از فضاها و آدم ها امازیادی می توصیفی
پاسخ دادنحذف