پستهای پرطرفدار
-
هر روز وقتی مدرسه تعطیل می شد از کنار پارک که رد می شدم صندلی های خالی تاب ها انگار مرا می خواندند . زیر درختان سرو کمی آنطرف تر پشت چمنزار ...
-
وقتی از چیزی ناراحت باشم ، یا ذهنم به شدت درگیر مسئله ای باشه ، به طرز دیوانه واری به کتاب خوندن روی میارم ، بویژه رمان خوندن . طوری که گاهی...
-
یک مدت فکر می کردم چون من در جایی ایستاده ام که نه احساس علاقه شدیدی نسبت به موقعیت کنونی ام دارم و نه موقعیت خاصی هست که حسرت بودن در آن را...
-
وقتی زندگی ات در دو انتهای یک مسیر جریان داشته باشد ، گاهی وقت ها خودت هم گیج می شوی و ممکن است بدجور آب و روغن قاطی کنی . دلت برای چای فروش...
-
نام مجلس همواره مفاهیمی در برابر خود کامگی و استبداد را در اذهان تداعی می کند . این نام تا مدت ها یکی از مهمترین آرزوهای سیاسی ملت ما به شم...
-
"جان مریم چشماتو وا کن ، سری بالا کن ..." این آهنگ را پسربچه ای که در سوپری کار می کند ، با دهانش بلند بلند می نوازد . ناخود آگاه ...
-
بیا آوازهایمان را بلندتر سر دهیم . بگذار گوش هایمان برای دقایقی ، هرچند کوتاه ، عاجز بمانند از شنیدن صدای مرثیه غمناکی که از درونمان می آید ...
-
من نمی دانم این پشه ها با آن هیکل نحیف و فسقلیشان چطور می توانند تا طبقه چهارم ساختمان ما بالا بیایند و شب تا صبح دست از سر کچل ما برندارند ...
-
برای اولین بار که دیدمش ، حس کردم که شاید اگر از طریق جایی بجز اینترنت با هم دوست می شدیم ، هرگز نمی توانستیم دوستان خوبی برای هم باشیم . هم...
۰۹ آبان ۱۳۸۹
رزهای آبی
از آن بعد از ظهر های دلگیر است . تیر چراغ برق ها در قلبم فرو می روند . همهمه خیابان تنهایی ام را چند برابر می کند . از دل هر شیئی که در پهنه نگاهم می افتد انبوهی از خاطرات تلخ و شیرین فوران می کند و توی ذهنم شعله می کشد . وجودم را داغ می کند ، پاهایم سست می شوند ، چشم هایم مات می شوند و دوباره سرد می شوم . هنوز گرمای ناشی از خاطره اولی فرو ننشسته ، دومی شعله می کشد . چشم هایم را برای لحظه ای می بندم بدان امید که از هجوم اینهمه "گذشته" رهایی یابم . پلک هایم داغ داغ است . یاد شب های زمستان می افتم . چیزهایی در هاله ای از مه در امتداد خطی زیر پلک هایم می آیند و می روند . چیزهایی که درست نمی دانم چیست ، اما حسی را در وجودم زنده می کنند که خوب می دانم چیست و به کدامین زمان و کدامین مکان تعلق دارد . چشم هایم را باز می کنم . همه چیز مرا با زنجیری ضخیم به گذشته ها پیوند می دهند و به سوی خود می خوانند و مرا از حال گریزان می کنند و از آینده هراسان . از آن حس های فلسفی است که گاهی آدم را دامنگیر خودش می کند . کاری ندارد به اینکه یک مرفه بی درد باشی یا پسربچه ای که سر چهارراه ها شیشه اتومبیل ها را با حالتی زار لنگ می کشد و با هر حرکت دست غرورش روی شیشه مالیده می شود . کمتر کسی به او محل می دهد ، چون وقتی می رود معمولا شیشه ها از قبل کثیف ترند و چیزی روی قلب ساکنان ماشین جا می گذارد که نبودنش بهتر از بودنش است . یکجورهایی خود را به خریت زدن می ماند ، به گریختن از آتشی که دامن ما را نمی گیرد اما حرارتش از دور صورتمان را می آزارد .
دست هایش توی دست های منست . به چهره اش نمی آید ، اما انگار که این حس را بارها تجربه کرده و می داند چیست . جمعیت را می شکافیم و راهمان را باز می کنیم و می رویم . یکجور حس اتحاد است . حسی که باعث می شود فکر کنم میان همه این جمعیت ما دونفر تنهاییم . با بقیه فرق داریم . حس خوبی است . باید این جداافتادگی را تجربه کرد تا معنایش را فهمید . یکجور غرور به آدم دست می دهد وقتی دست یک نفر توی دست هایت هست که حس می کنی درونت را می فهمد و با سکوتش به تو می فهماند که می داند . انگار قایق نجاتی را از میان آنهمه غریق برای تو انداخته باشند ، چون جامعه بشری به نفس هایت محتاج است ! همه عابرانی که نگاهمان می کنند و می گذرند و می روند ، رقیبند و من پیروزمندانه تماشایشان می کنم ، چون دست های او در دست من است .
گوشه میدان پیر مرد خوش سیمایی با چشم های نافذ ، چند شاخه گل رز آبی را توی دستهای لرزانش گرفته و می فروشد . به سمت پیرمرد می رود و مرا هم با خودش می کشاند . دو شاخه گل رز می خرد . یکی را به دست من می دهد و دیگری را خودش نگه می دارد . چند قدم جلوتر ، شانه هایش می لرزد . پرده براقی که همیشه روی چشم های سیاهش می درخشید ، مثل یک حریر نازک فرو می افتد ، روی گونه اش می لغزد و از سراشیبی چانه اش پایین می جهد . گردی صورتش را توی بهت چشم هایم غرق می کنم . حیرتم را که می بیند می گوید : "یاد پدربزرگم افتادم ، همان که رفت ..." سکوت سنگینی میانمان حاکم می شود . چیزی در وجودم فوران می کند ، نمی دانم چیست . سکوت می کنم . دست هایم می لرزند . تمام اعضای تنم در تکاپوی حس مبهمی که در وجودشان جوانه می زند ، علامت سوال شده اند .
مدت ها از آن روز می گذرد . بارها چشم هایش را به یاد آورده ام و چیزی از پهنه چشم هایم کنده شده و روی گونه هایم غلتیده ، چیزی که به دانه های باران بیشتر شبیه است تا پرده حریر . همیشه هم اول به مژه هایم آویزان می شود و بعد فرو می افتد . نمی دانم چه چیز توی آن حریر شفاف که درنور خورشید در حال مرگ بعد از ظهر برق می زد ، دیده بودم که او را به شاهزاده مقتدر بخشی از خاطراتم بدل کرد و هر بار با خودم فکر می کردم که چشم های سیاهش بی حجاب و در کنار چتر موهایش چقدر زیبا ترند و چقدر خوشبختم که گاهی بی آنکه بداند چرا ، می توانم در آن ها زل بزنم ...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پی نوشت اول: این متن رو برای کسی نوشتم که فراموش کردم تولدش رو بهش تبریک بگم . کسی که به اینجا سر می زنه ولی هیچوقت نظر نمی ذاره . خدا کنه ناراحت نشه .
پی نوشت دوم : این متن از اون متن هایی بود که از ته قلب برچسب "واسه دلم" رو براش انتخاب کردم .
دست هایش توی دست های منست . به چهره اش نمی آید ، اما انگار که این حس را بارها تجربه کرده و می داند چیست . جمعیت را می شکافیم و راهمان را باز می کنیم و می رویم . یکجور حس اتحاد است . حسی که باعث می شود فکر کنم میان همه این جمعیت ما دونفر تنهاییم . با بقیه فرق داریم . حس خوبی است . باید این جداافتادگی را تجربه کرد تا معنایش را فهمید . یکجور غرور به آدم دست می دهد وقتی دست یک نفر توی دست هایت هست که حس می کنی درونت را می فهمد و با سکوتش به تو می فهماند که می داند . انگار قایق نجاتی را از میان آنهمه غریق برای تو انداخته باشند ، چون جامعه بشری به نفس هایت محتاج است ! همه عابرانی که نگاهمان می کنند و می گذرند و می روند ، رقیبند و من پیروزمندانه تماشایشان می کنم ، چون دست های او در دست من است .
گوشه میدان پیر مرد خوش سیمایی با چشم های نافذ ، چند شاخه گل رز آبی را توی دستهای لرزانش گرفته و می فروشد . به سمت پیرمرد می رود و مرا هم با خودش می کشاند . دو شاخه گل رز می خرد . یکی را به دست من می دهد و دیگری را خودش نگه می دارد . چند قدم جلوتر ، شانه هایش می لرزد . پرده براقی که همیشه روی چشم های سیاهش می درخشید ، مثل یک حریر نازک فرو می افتد ، روی گونه اش می لغزد و از سراشیبی چانه اش پایین می جهد . گردی صورتش را توی بهت چشم هایم غرق می کنم . حیرتم را که می بیند می گوید : "یاد پدربزرگم افتادم ، همان که رفت ..." سکوت سنگینی میانمان حاکم می شود . چیزی در وجودم فوران می کند ، نمی دانم چیست . سکوت می کنم . دست هایم می لرزند . تمام اعضای تنم در تکاپوی حس مبهمی که در وجودشان جوانه می زند ، علامت سوال شده اند .
مدت ها از آن روز می گذرد . بارها چشم هایش را به یاد آورده ام و چیزی از پهنه چشم هایم کنده شده و روی گونه هایم غلتیده ، چیزی که به دانه های باران بیشتر شبیه است تا پرده حریر . همیشه هم اول به مژه هایم آویزان می شود و بعد فرو می افتد . نمی دانم چه چیز توی آن حریر شفاف که درنور خورشید در حال مرگ بعد از ظهر برق می زد ، دیده بودم که او را به شاهزاده مقتدر بخشی از خاطراتم بدل کرد و هر بار با خودم فکر می کردم که چشم های سیاهش بی حجاب و در کنار چتر موهایش چقدر زیبا ترند و چقدر خوشبختم که گاهی بی آنکه بداند چرا ، می توانم در آن ها زل بزنم ...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پی نوشت اول: این متن رو برای کسی نوشتم که فراموش کردم تولدش رو بهش تبریک بگم . کسی که به اینجا سر می زنه ولی هیچوقت نظر نمی ذاره . خدا کنه ناراحت نشه .
پی نوشت دوم : این متن از اون متن هایی بود که از ته قلب برچسب "واسه دلم" رو براش انتخاب کردم .
اشتراک در:
نظرات پیام
(Atom)
سلام بر همه
پاسخ دادنحذفانگار ما اول شدیم !!م
شیشه اتومبیل ها را با حالتی زار لنگ می کشد و با هر حرکت دست غرورش روی شیشه مالیده می شود .
فوق العاده بود
فوق العاده
باز میگردم
چه جالب,منم میخواستم جمله ای رو که ناشناس تحسین کرد بیارم و بگم چقدر خوشم اومد.اگه تعریف کنم و بگم مثل گذشته نوشتید شاید فکر کنید مثل مربی فوتبالی هستم که بازیکن قهر کرده اش رو به ترکیب اصلی میاره ولی جدا فوق العاده بود,به نظر شما چه کسی توانایی پایین کشیدن بامداد خمار از صدر کتابهای پرفروش رو داره؟؟امیدوارم قدر خودشو بدونه!!ا
پاسخ دادنحذفکم بود ولی میشد با شخصیت داستان همزاد(یا همذات) پنداری کرد,متن که تموم شد انگار یه رمان سنگین رو تموم کردم,یه احساس دلتنگی نسبت به دوست شما!!!از دل اومده بود به دل هم نشست
خب؛ خیلی خوبه که افرادی هستند که به باهم بودنتان خوشحال باشید و خاطرات خوب از هم داشته باشید. ولی یه چیز توجهم رو توی این نوشتههات جلب کرده و اون اینه که همیشه توی متنهات چه باربط و چه بیربط از یه طرف پولدارها رو میآری، از طرف دیگه فقیرها و محرومین رو. انگار که قشر متوسطی نیست. اگرکه دههی ۳۰-۴۰ به دنیا میاومدی به گمونام جذب جریانهای چپ زمان میشدی.
پاسخ دادنحذفبسیار زیبا بود. واژه واسه دلم گاهی چقدر دلنشین می شود.
پاسخ دادنحذفالان تمرکز اصلا تمرکز ندارم!چند دفعه خوندم ولی هیچی نفهمیدم از بس که حواسم نیست.
پاسخ دادنحذفدوباره آخر شب میام و میخونم.
خیلی خوب.
پاسخ دادنحذفبله!درست گفتهاند که:
هرچه از دل بر آید لاجرم بر دل نشیند!
واسه ی دل، واسه ی دله
پاسخ دادنحذفواسه نظر دادن نیست که خرابش کنه، واسه خوندن و شنیدن و لبخند زدنه :)
***
پاسخ دادنحذف@ ناشناس
کاملا قابل پیش بینی بود ! هر پستی که ساعت چهار صبح به روز بشه احتمالا شما اولین نظرش رو ثبت می کنید !!! :D
واقعا از اینکه خوشتون اومد خوشحالم .
@ رهجو
باز هم جای شکرش باقیه ، ما بالاخره تونستیم رضایت شما رو جلب کنیم . اونم یه جلب کردنی که خودمون از تبعاتش شرمنده شدیم !!! ( اونهمه تعریف رو می گم !)
@ اغلن کبیر
"دوست" می تونه یکی از مهمترین فاکتورهای خوشبختی یا بدبختی آدم باشه !
...
به شما اطمینان می دم که حتی اگه توی شوروی سابق هم به دنیا می اومدم جذب جنبش های چپ نمی شدم !!!! اساسا هم با شعارمداری هایی مثل "جامعه بی طبقه" مخالفم و به نظرم اصلا هم ایده آل یک جامعه محسوب نمی شه !!! ثروت هم از نظرم به هیچ وجه مذموم نیست . شاید دلیل القای اون چیزی که گفتی این باشه که نقطه وسط خودم هستم ! تمام پست هایی که درباره من نوشته می شه و اخیرا از بیان اوضاع مالیم هم خالی نیست ، از قشر متوسط می گه !
ولی شاید برات جالب باشه بدونی که موقع نوشتن این پست ، منظورم از "مرفهین بی درد" قویا خودم و امثال خودم بود و منظورم از درد هم درد مادی بود که خب امثال من زیاد چنین دردی نداریم ! از نظر جامعه شناسی هم بدیهیه که آدم باید از نظر اقتصادی به یه مرحله ای از اقناع برسه تا ذهنش درگیر مسائل اجتماعی و پیشرفت های فکری بشه !
@ پیر فرزانه
شما لطف دارین .
@ میچیکو
خدا رو شکر که بالاخره تمرکز حواس شما برگشت سر جاش !!! :D
ممنون از تعریفت .
@ حیاط خلوت
از شما چه پنهون داشتم از خودم می پرسیدم ، این س . ه کجاست !!! آخه تو وبلاگ خودتم جواب ملتو نداده بودی !!! :D
...
"خوندن و شنیدن و لبخند زدن" یه حسی داشت که وقتی روی دلم نشست ، خوشم اومد !!!
********
الهام ذاکری
********
برو بخون جمعه میانترم داریم
پاسخ دادنحذفاگه بیفتی من به مامانت چی بگم
از اون نوشته های احساسی بود که من دوست دارم!
پاسخ دادنحذفنمیتونم چیز بیشتری بگم چون نمی تونم آنالیزش کنم!!!
هر متن یا شعری که بخونم و خیلی دوست داشته باشم رو نمیتونم به خاطر بسپارم!
اینم از اونایی بود که نمیخوام به خاطر بسپارمش
خدا از این حس ها به شما بیشتر بده دخترم
پاسخ دادنحذفقشنگ بود.
پاسخ دادنحذفاز پاراگراف دوم خیلی خوشم اومد.
و خوش به حال اونایی که چنین متنهایی براشون نوشته میشه.
سلام..والله ما عشقولانه مشقولانه چمدانیم!!! فقط خواستیم بگوئیم حواست باشد لامپ ان تیر چراغ برق که در قلبت رفته کم مصرف نباشد!!! جیوه دارد و پیش از مرگ بر اثر خونریزی سرطان میگیری و نمیتوانند اعضای بدنت را بالا بکشند!!! یعنی هپولی کنند!!! البته دور از جانت...اصلا ان تیر چراغ برق بخورد توی فرق سر غلو!!! خوب بیدددددددددددددد...یا علی
پاسخ دادنحذف