پستهای پرطرفدار
-
هر روز وقتی مدرسه تعطیل می شد از کنار پارک که رد می شدم صندلی های خالی تاب ها انگار مرا می خواندند . زیر درختان سرو کمی آنطرف تر پشت چمنزار ...
-
وقتی از چیزی ناراحت باشم ، یا ذهنم به شدت درگیر مسئله ای باشه ، به طرز دیوانه واری به کتاب خوندن روی میارم ، بویژه رمان خوندن . طوری که گاهی...
-
یک مدت فکر می کردم چون من در جایی ایستاده ام که نه احساس علاقه شدیدی نسبت به موقعیت کنونی ام دارم و نه موقعیت خاصی هست که حسرت بودن در آن را...
-
وقتی زندگی ات در دو انتهای یک مسیر جریان داشته باشد ، گاهی وقت ها خودت هم گیج می شوی و ممکن است بدجور آب و روغن قاطی کنی . دلت برای چای فروش...
-
نام مجلس همواره مفاهیمی در برابر خود کامگی و استبداد را در اذهان تداعی می کند . این نام تا مدت ها یکی از مهمترین آرزوهای سیاسی ملت ما به شم...
-
"جان مریم چشماتو وا کن ، سری بالا کن ..." این آهنگ را پسربچه ای که در سوپری کار می کند ، با دهانش بلند بلند می نوازد . ناخود آگاه ...
-
بیا آوازهایمان را بلندتر سر دهیم . بگذار گوش هایمان برای دقایقی ، هرچند کوتاه ، عاجز بمانند از شنیدن صدای مرثیه غمناکی که از درونمان می آید ...
-
من نمی دانم این پشه ها با آن هیکل نحیف و فسقلیشان چطور می توانند تا طبقه چهارم ساختمان ما بالا بیایند و شب تا صبح دست از سر کچل ما برندارند ...
-
برای اولین بار که دیدمش ، حس کردم که شاید اگر از طریق جایی بجز اینترنت با هم دوست می شدیم ، هرگز نمی توانستیم دوستان خوبی برای هم باشیم . هم...
۱۳ اسفند ۱۳۸۹
پشت دریاها شهری است
"جان مریم چشماتو وا کن ، سری بالا کن ..."
این آهنگ را پسربچه ای که در سوپری کار می کند ، با دهانش بلند بلند می نوازد . ناخود آگاه خنده ام می گیرد و لبخندی نثارش می کنم و او با بهت نگاهش پاسخم می دهد . نور ویترین مغازه هایی که تک و توک عصر جمعه باز هستند ، روی صورتم هجوم می آورند . باد در چشمم سوزن می ریزد و اشک هایم را روان می سازد . "جان مریم چشماتو وا کن ، سری بالا کن ... " ، دلم همین طور برای خودش می خواند . کم کم دارد باورم می شود که برای غم بزرگی اشک می ریزم ، ولی نمی دانم کدام غم . بیلبورد تبلیغاتی برای خودش می چرخد و کلمه ها را در نگاهم می اندازد . "کنسرت بزرگ موسیقی ... ". پیرمرد و پسر جوانی چند قدم جلوتر با فراغت خاصی پیاده رو را گز می کنند . پیرمرد کلاه عجیب و غریبی بر سر دارد . آدم را یاد نقاش های فرانسوی می اندازد . فرانسوی اش را همین طور الکی پراندم ، وگرنه من تابحال نقاش فرانسوی ندیده ام . اگر هم دیده ام ، یادم نیست . این ها را قبلا هم دیده ام . در یک سالن نمایش . همان وقت هم مرا یه یاد نقاش های فرانسوی می انداخت و پسر جوان کنار دستش هم با آن کت وصله و پینه ای مد روزش و آن ریش پروفسوری ، فراماسونرهای آمریکایی را یاد آور می شد . البته این را هم همین طور الکی پراندم ، وگرنه من تا به حال فراماسونر آمریکایی ندیده ام ، اگر هم دیده ام یادم نیست . دنیای کوچکی شده . یک گوشه ای از پیاه رو ، مرد میانسالی با سیگاری در دست ، یک پایش را به دیوار چسبانده و ایستاده . کنارش توقف می کنند . پیرمرد نخ سیگاری را جلوی مرد میانسال می گیرد و او هم با فندک روشنش می کند . هر دو دوباره راهشان را می کشند و می روند . از ذهنم می گذرد که چقدر از سیگار بدم می آید . این فکر مثل ناخن هایی که روی شیشه می کشند ، در مغزم صدا می کند . گونه هایم می سوزد ، اشک هایم زیادی شور بوده اند ، احتمالا قرمز هم شده ام .
" جان مریم چشماتو وا کن ، سری بالا کن ... "
دلم انگار که کاری به این کارها ندارد ، برای خودش می خواند . البته به این کارها کار ندارد ، ولی به خیلی کارهای دیگر کار دارد . "کنسرت بزرگ موسیقی ..." توی چشم هایم راه می رود . پله برقی پل هوایی برای خودش بالا می رود . مدام دور می زند . هیچ کس نیست . روی دیواره پله برقی ، یک نفر با انگشتش روی خاک ها نوشته : " پشت دریاها شهری است ، که در آن پنجره ها رو به تجلی باز است ." لحظه ای که این جمله را می نوشته تصور می کنم ، انگشت هایش ، وقتی نقطه های "پ" را تک تک می گذاشته ، از سراشیبی "ی" که پایین می آمده و حتی نگاهش را هم تصور می کنم که چطور روی تک تک حرف ها می لغزیده ، چشم هایش تر بوده احتمالا ، اما نه از آن خیسی هایی که روی گونه فرو می ریزند ، از آن هایی که همیشه در کاسه چشم ها محبوسند و آدم را مثل فرشته ها معصوم و پاک جلوه می دهند . غم است دیگر ، مثل کوره ذوب می ماند برای فولاد . از این نگاه ها دیده ام ، چه برقی دارند . پیرمرد و پسر جوان حالا جلوی مغازه مبل فروشی توقف کرده اند . همان مبل سبز ماتی را پسندیده اند که دل من هم پسندیده . با ذوق نگاهش می کنند ، انگار که بیشتر از آدم های معمولی از هنری که میان چوب و پارچه هایش خوابیده سر در می آورند . از کنارشان عبور می کنم . شیرکاکائو ، نسکافه ، ذرت مکزیکی ، دچار تهوع می شوم . گام هایم را سریعتر می کنم تا زودتر از جلوی کافه رد شوم . دلم همین طور می خواند ، " جان مریم چشماتو واکن ... ، "کنسرت بزرگ موسیقی ..." هنوز روی پرده چشم هایم بازی بازی می کند . راستی شما این طرف ها دریا سراغ ندارید ؟
این آهنگ را پسربچه ای که در سوپری کار می کند ، با دهانش بلند بلند می نوازد . ناخود آگاه خنده ام می گیرد و لبخندی نثارش می کنم و او با بهت نگاهش پاسخم می دهد . نور ویترین مغازه هایی که تک و توک عصر جمعه باز هستند ، روی صورتم هجوم می آورند . باد در چشمم سوزن می ریزد و اشک هایم را روان می سازد . "جان مریم چشماتو وا کن ، سری بالا کن ... " ، دلم همین طور برای خودش می خواند . کم کم دارد باورم می شود که برای غم بزرگی اشک می ریزم ، ولی نمی دانم کدام غم . بیلبورد تبلیغاتی برای خودش می چرخد و کلمه ها را در نگاهم می اندازد . "کنسرت بزرگ موسیقی ... ". پیرمرد و پسر جوانی چند قدم جلوتر با فراغت خاصی پیاده رو را گز می کنند . پیرمرد کلاه عجیب و غریبی بر سر دارد . آدم را یاد نقاش های فرانسوی می اندازد . فرانسوی اش را همین طور الکی پراندم ، وگرنه من تابحال نقاش فرانسوی ندیده ام . اگر هم دیده ام ، یادم نیست . این ها را قبلا هم دیده ام . در یک سالن نمایش . همان وقت هم مرا یه یاد نقاش های فرانسوی می انداخت و پسر جوان کنار دستش هم با آن کت وصله و پینه ای مد روزش و آن ریش پروفسوری ، فراماسونرهای آمریکایی را یاد آور می شد . البته این را هم همین طور الکی پراندم ، وگرنه من تا به حال فراماسونر آمریکایی ندیده ام ، اگر هم دیده ام یادم نیست . دنیای کوچکی شده . یک گوشه ای از پیاه رو ، مرد میانسالی با سیگاری در دست ، یک پایش را به دیوار چسبانده و ایستاده . کنارش توقف می کنند . پیرمرد نخ سیگاری را جلوی مرد میانسال می گیرد و او هم با فندک روشنش می کند . هر دو دوباره راهشان را می کشند و می روند . از ذهنم می گذرد که چقدر از سیگار بدم می آید . این فکر مثل ناخن هایی که روی شیشه می کشند ، در مغزم صدا می کند . گونه هایم می سوزد ، اشک هایم زیادی شور بوده اند ، احتمالا قرمز هم شده ام .
" جان مریم چشماتو وا کن ، سری بالا کن ... "
دلم انگار که کاری به این کارها ندارد ، برای خودش می خواند . البته به این کارها کار ندارد ، ولی به خیلی کارهای دیگر کار دارد . "کنسرت بزرگ موسیقی ..." توی چشم هایم راه می رود . پله برقی پل هوایی برای خودش بالا می رود . مدام دور می زند . هیچ کس نیست . روی دیواره پله برقی ، یک نفر با انگشتش روی خاک ها نوشته : " پشت دریاها شهری است ، که در آن پنجره ها رو به تجلی باز است ." لحظه ای که این جمله را می نوشته تصور می کنم ، انگشت هایش ، وقتی نقطه های "پ" را تک تک می گذاشته ، از سراشیبی "ی" که پایین می آمده و حتی نگاهش را هم تصور می کنم که چطور روی تک تک حرف ها می لغزیده ، چشم هایش تر بوده احتمالا ، اما نه از آن خیسی هایی که روی گونه فرو می ریزند ، از آن هایی که همیشه در کاسه چشم ها محبوسند و آدم را مثل فرشته ها معصوم و پاک جلوه می دهند . غم است دیگر ، مثل کوره ذوب می ماند برای فولاد . از این نگاه ها دیده ام ، چه برقی دارند . پیرمرد و پسر جوان حالا جلوی مغازه مبل فروشی توقف کرده اند . همان مبل سبز ماتی را پسندیده اند که دل من هم پسندیده . با ذوق نگاهش می کنند ، انگار که بیشتر از آدم های معمولی از هنری که میان چوب و پارچه هایش خوابیده سر در می آورند . از کنارشان عبور می کنم . شیرکاکائو ، نسکافه ، ذرت مکزیکی ، دچار تهوع می شوم . گام هایم را سریعتر می کنم تا زودتر از جلوی کافه رد شوم . دلم همین طور می خواند ، " جان مریم چشماتو واکن ... ، "کنسرت بزرگ موسیقی ..." هنوز روی پرده چشم هایم بازی بازی می کند . راستی شما این طرف ها دریا سراغ ندارید ؟
اشتراک در:
نظرات پیام
(Atom)
قایق رو که بسازید دریا پیدا میشه
پاسخ دادنحذف