پست‌های پرطرفدار

۱۲ خرداد ۱۳۸۹

عقده گشایی

این روزها حتی خاراندن پس کله ام هم کمکی نمی کند تا بفهمم علت اینکه حس "تهوع" * ام آنقدر زیاد شده که صبح ها از شدت تهوع از خواب می پرم ، چیست ! حتی یک کودک ده ساله هم می فهمد ، اما من نمی فهمم چرا آفتاب رنگ پریده ای که از پنجره به درون اتاقم سرک می کشد اینقدر تهوع آور است . توی آینه نگاهی می اندازم ، اما بجز پرتاب کردن مقدار متنابهی آب دهان به سمت تصویر توی آینه کاری از دستم بر نمی آید . فکر کنم از فردا باید از همه آدم هایی که کفش هایشان از فرط نو بودن جیر جیر می کند ، بخاطر حس تهوع ام خسارت بگیرم . از همه آن هایی که به دنبال رژ لب دلخواهشان سرتاسر خیابان های شهر را زیر پا می گذارند . چه کسی گفته او که در خانه اش نشسته و کله اش را توی کتاب درسش چپانده و بیرون هم نمی آورد هیچ آزاری به من نمی رساند ؟ باور کن فکر کردن به اینکه یک نفر در کنج خانه اش حتی برای خاراندن پس کله اش هم سرش را از توی آن کتاب لعنتی بیرون نمی آورد ، مثل اینست که یک نفر بیخ گوشم ناخن انگشتش را هی روی شیشه بکشد ، هی روی شیشه بکشد و در پاسخ نگاه های تهدید آمیز آدم لبخند تحویلت بدهد !
پای خسارت گرفتن که برسد اول از همه یکی دو تا سیلی آبدار بیخ گوش خودم می نوازم ، طوری که صدایش را حتی سوپری سر کوچه هم بشنود ، بعدش می روم سراغ دیگران ! سراغ آن پسری که هر روز صبح درست موقع رفتن به دانشگاه با اعتماد به نفس فوق العاده بیهوده ای از خیابان عبور می کند و علامت سوال بالای سرش گویای این حقیقت است که خودش هم نمی داند با این وضع عبور کردنش از خیابان چرا هنوز زنده است ؟ حواس پرتی اش طوری حس " تهوع "را در وجودم زنده می کند که به فکر خودکشی می افتم ! بعدش می روم سراغ همکلاسی ام که هر روز صبح مقنعه اش را اتو می کشد و خودش هم نمی داند چرا ؟ و هیچ وقت هم خسته نمی شود ! واقعا چنین آدمی تهوع آور نیست ؟ بعدش می روم سراغ آن دختری که به جای "انسان از آغاز تا انجام " که از او خواسته بودم ، برایم "مسئله حجاب " می آورد ، انگار با یک نگاه به سر و وضع من خوب فهمیده بود باید چه کار کند تا تهوع غیر قابل تحمل شود ! بعدش می روم سراغ تیرهای چراغ برق که اینقدر احمقانه از توی زمین سر برآورده اند و پشت سر هم تا ناکجا رفته اند . این ها مظهر تهوع اند ! نه ! حالم از این شعارهای مدرن به هم می خورد ، فکر کردی از مشاهده دیوارهای کاه گلی روستاها خوشم می آید ؟ نه ! آن ها هم به شکلی مظهر تهوع اند ، چون همه آن ها ار آن آدم هایی اند که از صبح تا شب توی خیابان ها پرسه می زنند ، می آیند و می روند ، مهم آدم ها هستند که تهوع را پیوسته با خودشان این طرف و آن طرف می برند . روی تیرهای چراغ برق و یا روی دیوارهای کاه گلی تهوع را جا می گذارند . هیچ کس پس کله اش را نمی خاراند ! همین دیروز یک نفر پس کله اش را خاراند ، تصادف کرد و مرد ! باور کن ! من خودم دیدم ، تو هم دیده ای ، همه یمان دیده ایم منتها هیچ کس جرات نمی کند درباره اش حرف بزند ، چون بالاخره هر کدام از ما ممکن است یک روزی ، یک جایی ، یک وقتی ، حتی در خفا بخواهیم پس کله یمان را بخارانیم ، آنوقت احتمالا سقف خانه روی سرمان فرو می ریزد ، شاید هم از آسمان یک مار رها شود روی سرمان و نیشمان بزند ، چمی دانم بالاخره یک جوری کلکمان کنده می شود دیگر ! با اینحساب چه کسی ترجیح می دهد پس کله اش را بخاراند ؟ فحش دادن به عالم و آدم که بهتر است ، مخصوصا اگر نخواهی به گوش خودت سیلی بزنی ، یا وقتی که قادر نباشی درک کنی که خودت چقدر تهوع آوری و شاید منشا تهوع خودت باشی ، آنوقت خیالت آسوده تر است و با وجدانی راحت می توانی پروسه فحش دادن را تداوم بخشی !


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* نام رمانی اثر ژان پل سارتر

۲۳ نظر:

  1. ***

    متاسفانه سایت پشتیبانی کننده از عکس های وبلاگم دچار اختلال شده و همون طور که می بینید قالب وبلاگم دچار نقصه ! امیدوارم بتونم هرچه سریعتر درستش کنم ، چون عکس ها رو توی کامپیوترم ندارم !



    ********
    الهام ذاکری
    ********

    پاسخ دادنحذف
  2. ...."همه یمان دیده ایم منتها هیچ کس جرات نمی کند درباره اش حرف بزند"....


    منم جراتش رو ندارم

    پاسخ دادنحذف
  3. امشب قصد داشتم از تاخیرتون برای آپ کردن شکایت کنم ولی مواجهه با متن جدید باعث سورپرایز و ذوق زدگی من شد گرچه این ذوق تا پایان متن بیشتر دوام نیاورد و به تحیر و طبق معمول علامت سوالی برای جستحوی ذهن عجیب و غریب شما تبدیل شد.
    اتفاقات و مباحثات وبلاگ بچه های کلاس که بیشتر به دعوا شباهت داشت و کاملآ ناعادلانه و بی حاصل بود باعث شد تا دلم برای خانه مجازی شما تنگ بشه و تازه متوجه هنر شما بشم توی کنترل فضای اینجا.
    "تهوع" رو نخوندم و گشت و گذار توی دنیای مجازی هم کمکی نکرد تا میزان تشابه "تهوع" شما و سارتر رو متوجه بشم,تا نخونم نمیفهمم "تهوع" یعنی چی(شاید بعدش هم نفهمم!!)و چه میزان به برداشتهای همیشه اشتباه من نردیکه, گرچه همین جستجو منو متوجه شباهت کرد.
    نمیدونم متن شما حاصل چه نگاهی به زندگی یا اجتماع هست و اصلآ "سر خاروندن" یعنی چی!
    پس صبر میکنم تا کامنتهای بعدی شما و دوستان منو هدایت کنه,نگاه خیره به پاراگراف پایانی,خواندن چند باره متن,کار کشیدن از مغز خسته از کلنجار رفتن با مسائل ریاضی ممکن بود باعث حالت تهوع بشه و منو از آزادی فکر و آگاهی در اینجا هم ناامید کنه.
    تنهایی,تاخیر شما,خستگی و پیچیدگی باعث پرچونگی شد,ببخشید

    پاسخ دادنحذف
  4. وقتي آدم مي داند اوضاعش از چه قرار است ، كلمات به چه دردي مي خورند ؟

    فقط به درد ِ داد زدن ؟!

    پاسخ دادنحذف
  5. اگه درست فهمیده باشم و درست برداشت کرده باشم،باید بگم عالی بود.
    "پس کله خاراندن" به معنای دو زار تفکر کردن که الان تبدیل شده به یکی از جرم های سنگین!!
    کسانی که حاضر نیستند دو زار فکر کنن و با جهل خودشون نه تنها خودشونو بلکه اطرافیانشون رو هم میسوزنن!!
    حتی اگه درست هم رداشت نکرده باشم تونستم متنت رو به این حرفا ربط بدم و از توصیفات زیبایی که کردی لذت ببرم.

    پاسخ دادنحذف
  6. سلام؛ همین دی‌شب اومدم کامنت بگذارم که بگم عکس‌های وبلاگت هیچ مشکلی ندارن و ... که امکان درج کامنت برام فراهم نبود. من این رمان تهوع رو نخوندم ولی گویا این مطلبت شدیدن تحت تأثیرش بود.

    پاسخ دادنحذف
  7. سلام؛ همین دی‌شب اومدم کامنت بگذارم که بگم عکس‌های وبلاگت هیچ مشکلی ندارن و ... که امکان درج کامنت برام فراهم نبود. من این رمان تهوع رو نخوندم ولی گویا این مطلبت شدیدن تحت تأثیرش بود.

    پاسخ دادنحذف
  8. ***

    @ اغلن کبیر
    عکس های وبلاگم رو برای اینکه زیاد ضایع نباشه موقتا تعویض کردم ، اما دنبال یک سایت آپلود عکس خوب می گردم که بشه امیدوار بود به این زودی ها فیلتر نشه !

    درباره "تهوع" هم باید بگم ، من این رمان رو یک سال پیش خوندم و فکر می کنم علیرغم شباهت های تهوع من و سارتر تفاوت های زیادی هم باشه ! ذکر نام رمان صرفا ادای دینی بود نسبت به اثری که باعث شد حرف های خودم را در قالبش بریزم !


    ********
    الهام ذاکری
    ********

    پاسخ دادنحذف
  9. حالم به هم خورد.............چشمک

    پاسخ دادنحذف
  10. نوشته قوی خوبی رو خوووندم
    سپاس

    پاسخ دادنحذف
  11. علی آیت اللهیجمعه, خرداد ۱۴, ۱۳۸۹

    شما در این سبک نوشتاری هم خیلی خوب نوشتین

    پاسخ دادنحذف
  12. سلام
    مثل همه ی کارهایی تون که خوندم قشنگ بود.
    و اینکه امروز جامعه ی ما به جایی رسیده که اگه فقط بخوای پس کله ات رو بخارونی فکر می کنن تمام بدنت می خاره!!!
    و یکی نیست بفهمه که آقا پس کله با هر چیز دیگه ای فرق می کنه...
    می دونم که می دونین چی می گم!!!

    پاسخ دادنحذف
  13. سلام الهام عزیزم

    تهوع و پس سر خاروندن و من و چه و چه همش ...

    پاسخ دادنحذف
  14. اَه حالم از وبلاگت تهوع ميخواد:))

    پاسخ دادنحذف
  15. الهام خدا بود

    هم نوشتت هم عكسش كه ديگه حرفش رو نزن وقتي ديدم درست احساس تهوع كردم

    خلاصه كه تو فوق العاده اي بهت افتخار مي كنم

    پاسخ دادنحذف
  16. و تهوع آورتر می شوم و خارش سر را به کلی از یاد می برم....

    پاسخ دادنحذف
  17. چرا نوشته هاتون تاریخ ندارن
    یه بار همه را دوره کردم ولی کاش پایین هر نوشته تاریخ ثبتش هم بود. نمیدونم چرا ولی داشتن تاریخ حس خوبی به کسی که تازه اینجا را دیده میده

    پاسخ دادنحذف
  18. نمیدونم چرا از عنوان این پست یاد این شعر افتادم :
    از ناوک مژگان چو دو صد تير پرانی
    بر دل بنشانی
    چون پرتو خورشيد اگر رو بکشانی
    وای از شب تارم
    در بند و گرفتار بر آن سلسله مويم
    از ديده ره کوی تو با عشق بشويم
    با حال نزارم

    /*-
    خوب که نگاه می کنم میبینم کامنت ها هم تاریخ ندارن.اینجا همیشه زمان تازه ست

    پاسخ دادنحذف
  19. ***

    @ سهیل
    ممنون که به وبلاگم سر زدید .
    اگر دقت کنید می بینید که در گوشه سمت چپ بالای پست ها تاریخ وجود داره و در گوشه سمت چپ پایین کامنت ها هم همین طور !

    بابت شعری که نوشتید سپاسگزاری می کنم و امیدوارم باز هم میزبان حضورتون باشم .



    ********
    الهام ذاکری
    ********

    پاسخ دادنحذف
  20. زنده باد صداق هدایت...
    نه ببخشید الهام هدایت.


    رهجو جان دعوا چیه؟
    ناعادلانه کدومه؟
    مگه تو دنیای تهوع آور ما بی عدالتی هم هست؟!!!

    همش یه پست با درون مایه کمی سیاسی تو وبلاگ کلاس هست که همه حق دارن در موردش نظر بدن.

    پاسخ دادنحذف
  21. :))
    الی خیلی خندیدم نمیدونم چرا؟!
    آفرین
    من ولی خیلی وقته دارم پس کلمه مو می خارونم:))

    پاسخ دادنحذف
  22. حالم از حالت تهوع به هم میخوره!!
    اینو جدی میگم.......از کسایی که مدام تو حالت تهوع به سر می برن خوشم نمیاد!!!
    ببخشید که رک حرف زدم الهام جون، ولی نظر من اینه بدون سانسور
    البته مطمئنا هرکسی تو زندگیش به یه برهه هایی از این احساس بالا آوردن می رسه که کاملا طبیعیه.ولی مثل همه احساسات دیگه نباید کشدار بشه.
    متنت قشنگ بود....بهت تبریک میگم که انقد خوب میتونی احساساتتو بنویسی

    پاسخ دادنحذف
  23. نوشته تو خیلی دوست داشتم الهام
    همچی فحش و فحش کاریش بهم می چسبه به خصوص همه این چیزایی که به خودت مربوط دونستی مثل اون کسی که یه جا سرش تو کتابه و مثل ناخن روی شیشه اس برات
    شاید چون خودم آدم جزئیات پسندی ام ازین انتخابات خوشم اومد

    اما اینجاشو خیلی خندیدم:
    "هر روز صبح مقنعه اش را اتو می کشد و خودش هم نمی داند چرا ؟ و هیچ وقت هم خسته نمی شود ! واقعا چنین آدمی تهوع آور نیست ؟"

    منم هر روز مقنعه مو اتو می کنم چروک می شه خب :))

    پاسخ دادنحذف