پستهای پرطرفدار
-
هر روز وقتی مدرسه تعطیل می شد از کنار پارک که رد می شدم صندلی های خالی تاب ها انگار مرا می خواندند . زیر درختان سرو کمی آنطرف تر پشت چمنزار ...
-
وقتی از چیزی ناراحت باشم ، یا ذهنم به شدت درگیر مسئله ای باشه ، به طرز دیوانه واری به کتاب خوندن روی میارم ، بویژه رمان خوندن . طوری که گاهی...
-
یک مدت فکر می کردم چون من در جایی ایستاده ام که نه احساس علاقه شدیدی نسبت به موقعیت کنونی ام دارم و نه موقعیت خاصی هست که حسرت بودن در آن را...
-
وقتی زندگی ات در دو انتهای یک مسیر جریان داشته باشد ، گاهی وقت ها خودت هم گیج می شوی و ممکن است بدجور آب و روغن قاطی کنی . دلت برای چای فروش...
-
نام مجلس همواره مفاهیمی در برابر خود کامگی و استبداد را در اذهان تداعی می کند . این نام تا مدت ها یکی از مهمترین آرزوهای سیاسی ملت ما به شم...
-
"جان مریم چشماتو وا کن ، سری بالا کن ..." این آهنگ را پسربچه ای که در سوپری کار می کند ، با دهانش بلند بلند می نوازد . ناخود آگاه ...
-
بیا آوازهایمان را بلندتر سر دهیم . بگذار گوش هایمان برای دقایقی ، هرچند کوتاه ، عاجز بمانند از شنیدن صدای مرثیه غمناکی که از درونمان می آید ...
-
من نمی دانم این پشه ها با آن هیکل نحیف و فسقلیشان چطور می توانند تا طبقه چهارم ساختمان ما بالا بیایند و شب تا صبح دست از سر کچل ما برندارند ...
-
برای اولین بار که دیدمش ، حس کردم که شاید اگر از طریق جایی بجز اینترنت با هم دوست می شدیم ، هرگز نمی توانستیم دوستان خوبی برای هم باشیم . هم...
۱۲ خرداد ۱۳۸۹
عقده گشایی
پای خسارت گرفتن که برسد اول از همه یکی دو تا سیلی آبدار بیخ گوش خودم می نوازم ، طوری که صدایش را حتی سوپری سر کوچه هم بشنود ، بعدش می روم سراغ دیگران ! سراغ آن پسری که هر روز صبح درست موقع رفتن به دانشگاه با اعتماد به نفس فوق العاده بیهوده ای از خیابان عبور می کند و علامت سوال بالای سرش گویای این حقیقت است که خودش هم نمی داند با این وضع عبور کردنش از خیابان چرا هنوز زنده است ؟ حواس پرتی اش طوری حس " تهوع "را در وجودم زنده می کند که به فکر خودکشی می افتم ! بعدش می روم سراغ همکلاسی ام که هر روز صبح مقنعه اش را اتو می کشد و خودش هم نمی داند چرا ؟ و هیچ وقت هم خسته نمی شود ! واقعا چنین آدمی تهوع آور نیست ؟ بعدش می روم سراغ آن دختری که به جای "انسان از آغاز تا انجام " که از او خواسته بودم ، برایم "مسئله حجاب " می آورد ، انگار با یک نگاه به سر و وضع من خوب فهمیده بود باید چه کار کند تا تهوع غیر قابل تحمل شود ! بعدش می روم سراغ تیرهای چراغ برق که اینقدر احمقانه از توی زمین سر برآورده اند و پشت سر هم تا ناکجا رفته اند . این ها مظهر تهوع اند ! نه ! حالم از این شعارهای مدرن به هم می خورد ، فکر کردی از مشاهده دیوارهای کاه گلی روستاها خوشم می آید ؟ نه ! آن ها هم به شکلی مظهر تهوع اند ، چون همه آن ها ار آن آدم هایی اند که از صبح تا شب توی خیابان ها پرسه می زنند ، می آیند و می روند ، مهم آدم ها هستند که تهوع را پیوسته با خودشان این طرف و آن طرف می برند . روی تیرهای چراغ برق و یا روی دیوارهای کاه گلی تهوع را جا می گذارند . هیچ کس پس کله اش را نمی خاراند ! همین دیروز یک نفر پس کله اش را خاراند ، تصادف کرد و مرد ! باور کن ! من خودم دیدم ، تو هم دیده ای ، همه یمان دیده ایم منتها هیچ کس جرات نمی کند درباره اش حرف بزند ، چون بالاخره هر کدام از ما ممکن است یک روزی ، یک جایی ، یک وقتی ، حتی در خفا بخواهیم پس کله یمان را بخارانیم ، آنوقت احتمالا سقف خانه روی سرمان فرو می ریزد ، شاید هم از آسمان یک مار رها شود روی سرمان و نیشمان بزند ، چمی دانم بالاخره یک جوری کلکمان کنده می شود دیگر ! با اینحساب چه کسی ترجیح می دهد پس کله اش را بخاراند ؟ فحش دادن به عالم و آدم که بهتر است ، مخصوصا اگر نخواهی به گوش خودت سیلی بزنی ، یا وقتی که قادر نباشی درک کنی که خودت چقدر تهوع آوری و شاید منشا تهوع خودت باشی ، آنوقت خیالت آسوده تر است و با وجدانی راحت می توانی پروسه فحش دادن را تداوم بخشی !
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* نام رمانی اثر ژان پل سارتر
اشتراک در:
نظرات پیام
(Atom)
***
پاسخ دادنحذفمتاسفانه سایت پشتیبانی کننده از عکس های وبلاگم دچار اختلال شده و همون طور که می بینید قالب وبلاگم دچار نقصه ! امیدوارم بتونم هرچه سریعتر درستش کنم ، چون عکس ها رو توی کامپیوترم ندارم !
********
الهام ذاکری
********
...."همه یمان دیده ایم منتها هیچ کس جرات نمی کند درباره اش حرف بزند"....
پاسخ دادنحذفمنم جراتش رو ندارم
امشب قصد داشتم از تاخیرتون برای آپ کردن شکایت کنم ولی مواجهه با متن جدید باعث سورپرایز و ذوق زدگی من شد گرچه این ذوق تا پایان متن بیشتر دوام نیاورد و به تحیر و طبق معمول علامت سوالی برای جستحوی ذهن عجیب و غریب شما تبدیل شد.
پاسخ دادنحذفاتفاقات و مباحثات وبلاگ بچه های کلاس که بیشتر به دعوا شباهت داشت و کاملآ ناعادلانه و بی حاصل بود باعث شد تا دلم برای خانه مجازی شما تنگ بشه و تازه متوجه هنر شما بشم توی کنترل فضای اینجا.
"تهوع" رو نخوندم و گشت و گذار توی دنیای مجازی هم کمکی نکرد تا میزان تشابه "تهوع" شما و سارتر رو متوجه بشم,تا نخونم نمیفهمم "تهوع" یعنی چی(شاید بعدش هم نفهمم!!)و چه میزان به برداشتهای همیشه اشتباه من نردیکه, گرچه همین جستجو منو متوجه شباهت کرد.
نمیدونم متن شما حاصل چه نگاهی به زندگی یا اجتماع هست و اصلآ "سر خاروندن" یعنی چی!
پس صبر میکنم تا کامنتهای بعدی شما و دوستان منو هدایت کنه,نگاه خیره به پاراگراف پایانی,خواندن چند باره متن,کار کشیدن از مغز خسته از کلنجار رفتن با مسائل ریاضی ممکن بود باعث حالت تهوع بشه و منو از آزادی فکر و آگاهی در اینجا هم ناامید کنه.
تنهایی,تاخیر شما,خستگی و پیچیدگی باعث پرچونگی شد,ببخشید
وقتي آدم مي داند اوضاعش از چه قرار است ، كلمات به چه دردي مي خورند ؟
پاسخ دادنحذففقط به درد ِ داد زدن ؟!
اگه درست فهمیده باشم و درست برداشت کرده باشم،باید بگم عالی بود.
پاسخ دادنحذف"پس کله خاراندن" به معنای دو زار تفکر کردن که الان تبدیل شده به یکی از جرم های سنگین!!
کسانی که حاضر نیستند دو زار فکر کنن و با جهل خودشون نه تنها خودشونو بلکه اطرافیانشون رو هم میسوزنن!!
حتی اگه درست هم رداشت نکرده باشم تونستم متنت رو به این حرفا ربط بدم و از توصیفات زیبایی که کردی لذت ببرم.
سلام؛ همین دیشب اومدم کامنت بگذارم که بگم عکسهای وبلاگت هیچ مشکلی ندارن و ... که امکان درج کامنت برام فراهم نبود. من این رمان تهوع رو نخوندم ولی گویا این مطلبت شدیدن تحت تأثیرش بود.
پاسخ دادنحذفسلام؛ همین دیشب اومدم کامنت بگذارم که بگم عکسهای وبلاگت هیچ مشکلی ندارن و ... که امکان درج کامنت برام فراهم نبود. من این رمان تهوع رو نخوندم ولی گویا این مطلبت شدیدن تحت تأثیرش بود.
پاسخ دادنحذف***
پاسخ دادنحذف@ اغلن کبیر
عکس های وبلاگم رو برای اینکه زیاد ضایع نباشه موقتا تعویض کردم ، اما دنبال یک سایت آپلود عکس خوب می گردم که بشه امیدوار بود به این زودی ها فیلتر نشه !
درباره "تهوع" هم باید بگم ، من این رمان رو یک سال پیش خوندم و فکر می کنم علیرغم شباهت های تهوع من و سارتر تفاوت های زیادی هم باشه ! ذکر نام رمان صرفا ادای دینی بود نسبت به اثری که باعث شد حرف های خودم را در قالبش بریزم !
********
الهام ذاکری
********
حالم به هم خورد.............چشمک
پاسخ دادنحذفنوشته قوی خوبی رو خوووندم
پاسخ دادنحذفسپاس
شما در این سبک نوشتاری هم خیلی خوب نوشتین
پاسخ دادنحذفسلام
پاسخ دادنحذفمثل همه ی کارهایی تون که خوندم قشنگ بود.
و اینکه امروز جامعه ی ما به جایی رسیده که اگه فقط بخوای پس کله ات رو بخارونی فکر می کنن تمام بدنت می خاره!!!
و یکی نیست بفهمه که آقا پس کله با هر چیز دیگه ای فرق می کنه...
می دونم که می دونین چی می گم!!!
سلام الهام عزیزم
پاسخ دادنحذفتهوع و پس سر خاروندن و من و چه و چه همش ...
اَه حالم از وبلاگت تهوع ميخواد:))
پاسخ دادنحذفالهام خدا بود
پاسخ دادنحذفهم نوشتت هم عكسش كه ديگه حرفش رو نزن وقتي ديدم درست احساس تهوع كردم
خلاصه كه تو فوق العاده اي بهت افتخار مي كنم
و تهوع آورتر می شوم و خارش سر را به کلی از یاد می برم....
پاسخ دادنحذفچرا نوشته هاتون تاریخ ندارن
پاسخ دادنحذفیه بار همه را دوره کردم ولی کاش پایین هر نوشته تاریخ ثبتش هم بود. نمیدونم چرا ولی داشتن تاریخ حس خوبی به کسی که تازه اینجا را دیده میده
نمیدونم چرا از عنوان این پست یاد این شعر افتادم :
پاسخ دادنحذفاز ناوک مژگان چو دو صد تير پرانی
بر دل بنشانی
چون پرتو خورشيد اگر رو بکشانی
وای از شب تارم
در بند و گرفتار بر آن سلسله مويم
از ديده ره کوی تو با عشق بشويم
با حال نزارم
/*-
خوب که نگاه می کنم میبینم کامنت ها هم تاریخ ندارن.اینجا همیشه زمان تازه ست
***
پاسخ دادنحذف@ سهیل
ممنون که به وبلاگم سر زدید .
اگر دقت کنید می بینید که در گوشه سمت چپ بالای پست ها تاریخ وجود داره و در گوشه سمت چپ پایین کامنت ها هم همین طور !
بابت شعری که نوشتید سپاسگزاری می کنم و امیدوارم باز هم میزبان حضورتون باشم .
********
الهام ذاکری
********
زنده باد صداق هدایت...
پاسخ دادنحذفنه ببخشید الهام هدایت.
رهجو جان دعوا چیه؟
ناعادلانه کدومه؟
مگه تو دنیای تهوع آور ما بی عدالتی هم هست؟!!!
همش یه پست با درون مایه کمی سیاسی تو وبلاگ کلاس هست که همه حق دارن در موردش نظر بدن.
:))
پاسخ دادنحذفالی خیلی خندیدم نمیدونم چرا؟!
آفرین
من ولی خیلی وقته دارم پس کلمه مو می خارونم:))
حالم از حالت تهوع به هم میخوره!!
پاسخ دادنحذفاینو جدی میگم.......از کسایی که مدام تو حالت تهوع به سر می برن خوشم نمیاد!!!
ببخشید که رک حرف زدم الهام جون، ولی نظر من اینه بدون سانسور
البته مطمئنا هرکسی تو زندگیش به یه برهه هایی از این احساس بالا آوردن می رسه که کاملا طبیعیه.ولی مثل همه احساسات دیگه نباید کشدار بشه.
متنت قشنگ بود....بهت تبریک میگم که انقد خوب میتونی احساساتتو بنویسی
نوشته تو خیلی دوست داشتم الهام
پاسخ دادنحذفهمچی فحش و فحش کاریش بهم می چسبه به خصوص همه این چیزایی که به خودت مربوط دونستی مثل اون کسی که یه جا سرش تو کتابه و مثل ناخن روی شیشه اس برات
شاید چون خودم آدم جزئیات پسندی ام ازین انتخابات خوشم اومد
اما اینجاشو خیلی خندیدم:
"هر روز صبح مقنعه اش را اتو می کشد و خودش هم نمی داند چرا ؟ و هیچ وقت هم خسته نمی شود ! واقعا چنین آدمی تهوع آور نیست ؟"
منم هر روز مقنعه مو اتو می کنم چروک می شه خب :))