پستهای پرطرفدار
-
هر روز وقتی مدرسه تعطیل می شد از کنار پارک که رد می شدم صندلی های خالی تاب ها انگار مرا می خواندند . زیر درختان سرو کمی آنطرف تر پشت چمنزار ...
-
وقتی از چیزی ناراحت باشم ، یا ذهنم به شدت درگیر مسئله ای باشه ، به طرز دیوانه واری به کتاب خوندن روی میارم ، بویژه رمان خوندن . طوری که گاهی...
-
یک مدت فکر می کردم چون من در جایی ایستاده ام که نه احساس علاقه شدیدی نسبت به موقعیت کنونی ام دارم و نه موقعیت خاصی هست که حسرت بودن در آن را...
-
وقتی زندگی ات در دو انتهای یک مسیر جریان داشته باشد ، گاهی وقت ها خودت هم گیج می شوی و ممکن است بدجور آب و روغن قاطی کنی . دلت برای چای فروش...
-
نام مجلس همواره مفاهیمی در برابر خود کامگی و استبداد را در اذهان تداعی می کند . این نام تا مدت ها یکی از مهمترین آرزوهای سیاسی ملت ما به شم...
-
"جان مریم چشماتو وا کن ، سری بالا کن ..." این آهنگ را پسربچه ای که در سوپری کار می کند ، با دهانش بلند بلند می نوازد . ناخود آگاه ...
-
بیا آوازهایمان را بلندتر سر دهیم . بگذار گوش هایمان برای دقایقی ، هرچند کوتاه ، عاجز بمانند از شنیدن صدای مرثیه غمناکی که از درونمان می آید ...
-
من نمی دانم این پشه ها با آن هیکل نحیف و فسقلیشان چطور می توانند تا طبقه چهارم ساختمان ما بالا بیایند و شب تا صبح دست از سر کچل ما برندارند ...
-
برای اولین بار که دیدمش ، حس کردم که شاید اگر از طریق جایی بجز اینترنت با هم دوست می شدیم ، هرگز نمی توانستیم دوستان خوبی برای هم باشیم . هم...
۲۶ تیر ۱۳۹۱
به کجا چنین شتابان ...
موزاییک های کف پیاده رو که در ساعات شلوغی بدجور تو سری خور عابرین پیاده ای می شوند که از پررفت و آمدترین خیابان شهر عبور می کنند ؛ ویترین های پر زرق و برق مغازه ها که با یکدیگر در رقابتند تا اجناس خود را هر چه بیشتر در چشم عابران بیندازند ؛ درخت های حاشیه خیابان که تنها صبح های زود سایه هاشان بر اقتدار آفتاب کویری می چربد و هنگام غروب هم که دیگر رمقی در چیزی نیست ، بویژه آن ها که بدجور در زیر تازیانه های این اقتدار ، تفتیده شده اند ؛ سطل آشغال های مشبک زرد و نارنجی گوشه خیابان که من همیشه با خودم فکر کرده ام با وجود شیارهای به آن بزرگی همه آشغال هایشان باید روی پیاده رو بریزد و هیچوقت هم اینطور نمی شود ؛ آسفالت خسته و داغ کف خیابان و خط کشی های سفید رویش ؛ ماشین ها ، ماشین ها را فراموش کرده ام ، همان ها که از صدای لبریز شدن کاسه صبرشان در سنگینی ترافیک ، آدم سرسام می گیرد ؛ حتی پیچ های زنگ زده پل عابر پیاده که آن دختر می ترسید پاشنه کفش خواهر حامله اش به آن ها گیر کند ؛ بله ، همه و همه سال هاست که به شنیدن این صدا خو کرده اند ؛ دقت کنید ، سال هاست ، نه روزهاست ، نه ساعت هاست ، نه دقیقه هاست ، سال است ، سال هاست : " نویسنده اش خودم هستم ! " در شگفتم که چطور هر بار که از کنار این صدا عبور می کنم ، چهار ستون بدنم در هم نمی پاشد !
نخستین بار سه سال پیش ، نزدیکی های پل عابر پیاده چهارراه طهماسب آباد ، مردی را دیدم که سنش با میانسالی و پیری در جدال بود ، با ظاهری آراسته و ادبیاتی که ویژه آدم های لطیف است ، آدم هایی که یا شاعرند ، یا نثر ادبی می نویسند ، یا با این ها مانوسند ، شاید اوج خلاقیتش برای ماندن در جرگه نویسنده ها و دستفروش نشدن ، ایستادن در کنار خیابان با چند کتاب در دست بود و تکرار مداوم این جمله با همین لحن کتابی که من برایتان می نویسم : " نویسنده اش خودم هستم ." این یک داستان نمادین نیست ، یک قصه نیست ، فیلنامه یک فیلم نیست ، این واقعیت تلخ شهر ماست . و تلخی اش وقتی بیشتر می شود ، وقتی آدم را به های های گریستن وامیدارد که هنوز هم بعد از سه سال من آن مرد را گوشه پیاده رو می بینم ، با همان کتاب ها در دست ، انگار که جزئی از در و دیوار این شهر شده است ...
نخستین بار سه سال پیش ، نزدیکی های پل عابر پیاده چهارراه طهماسب آباد ، مردی را دیدم که سنش با میانسالی و پیری در جدال بود ، با ظاهری آراسته و ادبیاتی که ویژه آدم های لطیف است ، آدم هایی که یا شاعرند ، یا نثر ادبی می نویسند ، یا با این ها مانوسند ، شاید اوج خلاقیتش برای ماندن در جرگه نویسنده ها و دستفروش نشدن ، ایستادن در کنار خیابان با چند کتاب در دست بود و تکرار مداوم این جمله با همین لحن کتابی که من برایتان می نویسم : " نویسنده اش خودم هستم ." این یک داستان نمادین نیست ، یک قصه نیست ، فیلنامه یک فیلم نیست ، این واقعیت تلخ شهر ماست . و تلخی اش وقتی بیشتر می شود ، وقتی آدم را به های های گریستن وامیدارد که هنوز هم بعد از سه سال من آن مرد را گوشه پیاده رو می بینم ، با همان کتاب ها در دست ، انگار که جزئی از در و دیوار این شهر شده است ...
اشتراک در:
نظرات پیام
(Atom)
بغض...
پاسخ دادنحذفخشونت شیوه ای از زندگی که در آن آدم ها له و گم می شوند...
این پاراگراف آخر رو با چشمای خودم دیدم اینجا دو بار
پاسخ دادنحذفهربار انقدر قلبم فشرده شد که رومو برگردوندم همراها اشکامو نبینن
چی داره به سرمون میاد!