پستهای پرطرفدار
-
هر روز وقتی مدرسه تعطیل می شد از کنار پارک که رد می شدم صندلی های خالی تاب ها انگار مرا می خواندند . زیر درختان سرو کمی آنطرف تر پشت چمنزار ...
-
وقتی از چیزی ناراحت باشم ، یا ذهنم به شدت درگیر مسئله ای باشه ، به طرز دیوانه واری به کتاب خوندن روی میارم ، بویژه رمان خوندن . طوری که گاهی...
-
یک مدت فکر می کردم چون من در جایی ایستاده ام که نه احساس علاقه شدیدی نسبت به موقعیت کنونی ام دارم و نه موقعیت خاصی هست که حسرت بودن در آن را...
-
وقتی زندگی ات در دو انتهای یک مسیر جریان داشته باشد ، گاهی وقت ها خودت هم گیج می شوی و ممکن است بدجور آب و روغن قاطی کنی . دلت برای چای فروش...
-
نام مجلس همواره مفاهیمی در برابر خود کامگی و استبداد را در اذهان تداعی می کند . این نام تا مدت ها یکی از مهمترین آرزوهای سیاسی ملت ما به شم...
-
"جان مریم چشماتو وا کن ، سری بالا کن ..." این آهنگ را پسربچه ای که در سوپری کار می کند ، با دهانش بلند بلند می نوازد . ناخود آگاه ...
-
بیا آوازهایمان را بلندتر سر دهیم . بگذار گوش هایمان برای دقایقی ، هرچند کوتاه ، عاجز بمانند از شنیدن صدای مرثیه غمناکی که از درونمان می آید ...
-
من نمی دانم این پشه ها با آن هیکل نحیف و فسقلیشان چطور می توانند تا طبقه چهارم ساختمان ما بالا بیایند و شب تا صبح دست از سر کچل ما برندارند ...
-
برای اولین بار که دیدمش ، حس کردم که شاید اگر از طریق جایی بجز اینترنت با هم دوست می شدیم ، هرگز نمی توانستیم دوستان خوبی برای هم باشیم . هم...
۲۷ فروردین ۱۳۹۰
خود ارضـــ ــایی
یک وقت هایی باید به آدم اجازه بدهند هذیان بگوید . کلمه ها را همین طور بی محابا از توی کله اش بیرون بکشد و روی هم سوار کند تا بفهمد هنوز توی سرش یک چیزهایی هست . هنوز خالی نشده از هر چیز به درد بخوری . یک نفر هم باشد که هذیان های بی معنی آدم را بخواند . عمیق هم بخواند و لابه لایشان معنایی جستجو کند . درست مثل اینهایی که میان خطوط در هم و کج و معوج بعضی از این نقاشی های مدرن به دنبال معنا می گردند .
گاهی وقت ها دلم می خواهد ، نقاش بودم . آنوقت می توانستم قلم مو را با عصبانیت بر پیکر بوم بکشم و خطوط بی معنی خلق کنم . به نظرم نقاش ها راحت تر می توانند روحشان را تصویر کنند . رنگ ها را می شود بی محابا روی صفحه پخش کرد ، ولی آدم از کلمه ها خجالت می کشد . نمی شود هر طور که دلت خواست خرجشان کنی . عجیب است که کلمات بی معنی یک نویسنده ، اغلب نشان دیوانگی است ، ولی هستند کسانی که میان خطوط بی معنی یک نقاش ، موسیقی روح را طلب می کنند . نمی شود کلمه ها را همین طور از زندان حنجره بیرون کشید و روی کاغذ انداخت . آدم به تته پته می افتد . بی قیدی یک دیوانه را می خواهد . ولی گاهی لازم است . گاهی لازم می شود کاغذ را بگذاری جلوی چشمت و ساعت ها کلمات بی معنی خلق کنی . درست به همان اندازه که گاهی لازم می شود بروی سر کوهی ، لب دریایی و بلند ِ بلند جیغ بکشی . نمی دانم حکمتش چیست . آدم از یک چیزهایی خالی می شود ، یا به خودش ثابت می کند که هست ، به بلندی یک جیغ ! ولی گاهی لازم می شود :
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ
گاهی وقت ها دلم می خواهد ، نقاش بودم . آنوقت می توانستم قلم مو را با عصبانیت بر پیکر بوم بکشم و خطوط بی معنی خلق کنم . به نظرم نقاش ها راحت تر می توانند روحشان را تصویر کنند . رنگ ها را می شود بی محابا روی صفحه پخش کرد ، ولی آدم از کلمه ها خجالت می کشد . نمی شود هر طور که دلت خواست خرجشان کنی . عجیب است که کلمات بی معنی یک نویسنده ، اغلب نشان دیوانگی است ، ولی هستند کسانی که میان خطوط بی معنی یک نقاش ، موسیقی روح را طلب می کنند . نمی شود کلمه ها را همین طور از زندان حنجره بیرون کشید و روی کاغذ انداخت . آدم به تته پته می افتد . بی قیدی یک دیوانه را می خواهد . ولی گاهی لازم است . گاهی لازم می شود کاغذ را بگذاری جلوی چشمت و ساعت ها کلمات بی معنی خلق کنی . درست به همان اندازه که گاهی لازم می شود بروی سر کوهی ، لب دریایی و بلند ِ بلند جیغ بکشی . نمی دانم حکمتش چیست . آدم از یک چیزهایی خالی می شود ، یا به خودش ثابت می کند که هست ، به بلندی یک جیغ ! ولی گاهی لازم می شود :
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ
اشتراک در:
نظرات پیام
(Atom)
انسان پس از دست وپازدن در مرداب روزمرگي احساس احتياج به تغيير وضعيت وحتي در بطالت به سربردن را درون خود احساس ميكند.احساسي كه آخرش فرد را وادار ميكند به فرياد،خط خطي كردن كاغذي بي جان وسرودن جمله شعر هايي كه فقط عرصه درگيري كلمات است.
پاسخ دادنحذفوهنگامي كه انسان از اين عالم نشئگي ومستي پا بيرون مي نهد تازه متوجه آفرينش نو وخلاقانه اي مي شود كه نظير آن در حالت عادي يافت نميشود.
(خود من هم تو اين فضا كارهاي عجيب وغريب زيادي نوشتم كه بعد خنديدن به اونها سرگرمي روزمرگيمه!)
ــــــــــــــــــ
آشتي مادر با فرزندش رو تبريك ميگم!!!
پس از مدتها سلام؛
پاسخ دادنحذفالبته با اصل حرفت موافقام؛ ولی میخوام بگم که نقاشها کارشون راحت نیست؛ بنظرم بسیار سختتر از نوشتنه. یه چیزی بیشتر از خطوط درهم برهمه. ولی نوشتن بنظرم میتونه بهتر آدم رو ارضا کنه. نوشتن راه خوبی برای خودارضــایه. اینجا رو موافقم.
@ داوود
پاسخ دادنحذفکی از کی قهر کرده بوده ؟؟؟ دست شما درد نکنه . بچه ما رو برداشتن زندانی کردن ، حق ملاقاتم نمی دن ، اونوقت شما می گین "قهر" ؟ الانم که می بینید ، با مداخله سازمان های حقوق بشریه اگه اینجا نشستیم . :D
@ اغلن کبیر
سلام و خوشامد گویی پس از مدت ها !
:)
بحث من اصلا مقایسه سختی و آسونی کار نقاش و نویسنده نیست و البته نقاشی رو هم به خطوط در هم و برهم تقلیل ندادم . اصلا منو چه به این جسارتا .
:D
من می گم وقتی روحت آشفته است ، اگه نقاش باشی برات راحت تره که تصویر آشفته و بی معنی خلق کنی ، تا اینکه یه نویسنده باشی و یه متن آشفته و بی معنی خلق کنی . بحث من سر خلق آثار بی معنیه !!!
بله؛
پاسخ دادنحذفیه سوال: درمه یعنی چی؟ وجه تسمیهش چیه؟
@ اغلن کبیر
پاسخ دادنحذف"درمه" یه کلمه بودایی به معنی "راه آیین" هست . توی پروفایلم توضیح دادم ، ولی می دونم که باید گوشه وبلاگم توضیح می دادم . از طرف دیگه به نظرم ، ایهام قشنگی داره درمه = "راه آیین" و درمه = "در ماه" .
پاراگراف اول رو که خوندم یاد اون موومان از سمفونی مردگان افتادم که همش هذیان های آیدین بود.
پاسخ دادنحذفبا "آدم از کلمه ها خجالت میکشه" خیلی موافقم.
خوشحالم که هستی حتی به اندازه و بلندی یک جیغ! قوت قلبیه برای منی که زیاد به سمیع بودن خودم شک می کنم. زنده باشی:)
پاسخ دادنحذفآخ که چقد دلم برای خودت و نوشته هات تنگ شده بود!
پاسخ دادنحذفتو بنویس پریشونم نوشتی نوشتی!!!
به خاطر کوچ از بلاگر دیر به دیر متوجه میشم دوستان کی آپ می کنند و در همین راستا هم پست قبلی تو ار دست دادم!!!
چقدر احساس آرامش کردم از خوندن نوشته ت!
من که نفهمیدم تو چی میگی
پاسخ دادنحذف:))
گاهی وقت ها که میشود کامنت گذاشت، آدم دلش میخواهد دااااد بزند و هر آن چه را که میخواست بنویسد را یک جا بنویسد!
پاسخ دادنحذفولی یکهو به خودت می آیی و میبینی یادت نمی آید که اصلا چی میخواستی بنویسی و همه ش را یادت رفته!
ایجاست که دلت میخواهد آآآآآآآآآآآآآآآآی دااااااااااااد بزنی باز هم!!!:دی
دلم می خواست خیلی وقت قبل داد زدن را یاد بگیرم. اما موافقم وقتی می خواهی بنویسی حتی برای خودت و در مخفی ترین نهانخانه ها ، باز هم شاید دست به سانسور خودت بزنی یا به قول تو از کلمات خجالت بکشی
پاسخ دادنحذف