پستهای پرطرفدار
-
هر روز وقتی مدرسه تعطیل می شد از کنار پارک که رد می شدم صندلی های خالی تاب ها انگار مرا می خواندند . زیر درختان سرو کمی آنطرف تر پشت چمنزار ...
-
وقتی از چیزی ناراحت باشم ، یا ذهنم به شدت درگیر مسئله ای باشه ، به طرز دیوانه واری به کتاب خوندن روی میارم ، بویژه رمان خوندن . طوری که گاهی...
-
یک مدت فکر می کردم چون من در جایی ایستاده ام که نه احساس علاقه شدیدی نسبت به موقعیت کنونی ام دارم و نه موقعیت خاصی هست که حسرت بودن در آن را...
-
وقتی زندگی ات در دو انتهای یک مسیر جریان داشته باشد ، گاهی وقت ها خودت هم گیج می شوی و ممکن است بدجور آب و روغن قاطی کنی . دلت برای چای فروش...
-
نام مجلس همواره مفاهیمی در برابر خود کامگی و استبداد را در اذهان تداعی می کند . این نام تا مدت ها یکی از مهمترین آرزوهای سیاسی ملت ما به شم...
-
"جان مریم چشماتو وا کن ، سری بالا کن ..." این آهنگ را پسربچه ای که در سوپری کار می کند ، با دهانش بلند بلند می نوازد . ناخود آگاه ...
-
بیا آوازهایمان را بلندتر سر دهیم . بگذار گوش هایمان برای دقایقی ، هرچند کوتاه ، عاجز بمانند از شنیدن صدای مرثیه غمناکی که از درونمان می آید ...
-
من نمی دانم این پشه ها با آن هیکل نحیف و فسقلیشان چطور می توانند تا طبقه چهارم ساختمان ما بالا بیایند و شب تا صبح دست از سر کچل ما برندارند ...
-
برای اولین بار که دیدمش ، حس کردم که شاید اگر از طریق جایی بجز اینترنت با هم دوست می شدیم ، هرگز نمی توانستیم دوستان خوبی برای هم باشیم . هم...
۱۴ اسفند ۱۳۸۹
روز درخت کاری ، روز ما
از آن صبح های سرد زمستان ، بود . از همان هایی که دلت می خواهد کنار بخاری لم بدهی ، پتو را تا روی دماغت بالا بکشی و زمان را تا ابدیت بخوابی . حیف که صدای تیک تاک عقربه های ساعت مثل اره برقی که به جان درختی افتاده باشد ، خوابت را خط خطی می کند . نه جزو آن مناطق محرومی بودیم که از زور گرمی هوا مدرسه ها را خیلی زودتر از خرداد تعطیل کنند و بفرستند برویم پی کارمان و نه امید داشتیم که شب بخوابیم و صبح که بلند می شویم تا زانوهامان برف آمده باشد و مدرسه ها تا چند روز تعطیل باشند . از زمستان سرمای سر صف ایستادن هایش نصیبمان می شد و از تابستان هم گرمای ورزش کردن در آن حیاط ناهموار و عرق کردن ها و آفتاب سوختگی ها ! مدرسه هم بجز تعطیلات رسمی هیچوقت دیگر تعطیل نبود . آن روز صبح هم از آن هیچوقت های دیگر مستثنی نبود و من طبق معمول که دیرم می شد ، با عجله لباسم را می پوشیدم و در عین حال که با نگرانی به صدای ماشین پدرم گوش می کردم ، هول هولکی وسایلم را در کیفم می چپاندم . طول اتاق را می دویدم ، ساندویچی که مادرم هر روز وقت نماز صبح برایم می پیچید و کنار پله می گذاشت را بر می داشتم ، پشت کفشم را می خواباندم و بدون آنکه بندش را ببندم ، به سمت پارکینگ می دویدم . خدا خیرش بدهد ، درخت کوچکی را می گویم که ریشه هایش همیشه هفت هشت تا از کاشی های جلوی در پارکینگ را قلمبه می کرد و بالا می آورد . خودش هم با تلاشی وصف ناشدنی ، تنه اش را به سمت شکاف پایین در می کشید تا از همان روزنه کوچک به آفتاب برسد . مانده بودم چطور در تاریکی و نمناکی پارکینگ خانه یمان سر بر می آورد و اینطور تقلا می کند تا خودش را به روشنایی برساند . همیشه ناجی من بود . پدرم را خوب معطل می کرد تا من برسم . دقیقه ها با در پارکینگ و کاشی های بالا آمده ور می رفت و به زور در را باز می کرد . هر بار درخت را با دستش می گرفت و می کشید و شاخه هایش را می کند ، ولی درخت از پدرم سمج تر بود . دوباره سر بر می آورد . نصف کاشی های جلوی در ترک برداشته بودند . یکیشان هم خرد شده بود .
یک روز پدرم با بیل و کلنگ و سیمان و تعدادی کاشی جدید از راه رسید . کاشی های خرد شده را از جا کند ، با بیل خاک را کنار زد و درخت کوچک را از ریشه در آورد و در کوچه گذاشت تا شب رفتگرها بیایند و ببرندش . مقدار زیادی سیمان روی خاک ریخت و بعد کاشی های جدید را با ظرافت کنار هم چید . از آن به بعد مجبور بودم صبح ها زودتر از رختخواب گرم و نرمم دل بکنم . دیگر آن رفیق همیشگی سمج نبود که با اراده ای مستحکم تر از سنگ بخواهد خودش را به آفتاب پیوند بزند و پدر را دقایقی به خود مشغول دارد . پدرم حسابی چشم فتنه را کور کرده بود . شاید هم خیال می کرد که چشمش را کور کرده . سه چهار سالی گذشت و دیگر همه یمان به نبود آن درخت عادت کرده بودیم . پدرم مصیبت هایی را که بخاطرش تحمل کرده بود از یاد برد و من رفاقتمان را !
از آن صبح های سرد زمستان ، بود . از همان هایی که دلت می خواهد کنار بخاری لم بدهی ، پتو را تا روی دماغت بالا بکشی و زمان را تا ابدیت بخوابی . حیف که صدای تیک تاک عقربه های ساعت مثل اره برقی که به جان درختی افتاده باشد ، خوابت را خط خطی می کند . تنها تفاوتش با صبح های دیگر این بود که من دیگر بزرگ شده بودم و امیدی نبود که پدر در ماشین برایم شعر بخواند . از همان شعرهایی که این حس را به آدم می دهد که خیلی عزیز دردانه است . آخر خیلی کیف می دهد ، یک پدر با همه ابهت پدرانه اش برای دخترش شعر بخواند . بزرگ که می شوی حال خودت هم از این قرتی بازی ها به هم می خورد . این ها را هم فراموش کرده بودیم . با عجله لباسم را پوشیدم و در عین حال که با نگرانی به صدای ماشین پدرم گوش می کردم ، هول هولکی وسایلم را در کیفم چپاندم . طول اتاق را دویدم ، ساندویچی که مادرم هر روز وقت نماز صبح برایم می پیچید و کنار پله می گذاشت را برداشتم ، پشت کفشم را خواباندم و بدون آنکه بندش را ببندم ، به سمت پارکینگ دویدم . جلوی در پارکینگ که رسیدم ، دیدم پدرم روی زمین خم شده و دارد با یک چیزی ور می رود . خوب که جلو رفتم ، دیدم تنه درخت سبز کوچکی را با دست هایش گرفته و می کشد . درختی که از میان درز کاشی ها سر بر آورده بود و با اراده ای مستحکم تر از سنگ می خواست که خودش را از شکاف زیر در به آفتاب پیوند بزند ... .
یک روز پدرم با بیل و کلنگ و سیمان و تعدادی کاشی جدید از راه رسید . کاشی های خرد شده را از جا کند ، با بیل خاک را کنار زد و درخت کوچک را از ریشه در آورد و در کوچه گذاشت تا شب رفتگرها بیایند و ببرندش . مقدار زیادی سیمان روی خاک ریخت و بعد کاشی های جدید را با ظرافت کنار هم چید . از آن به بعد مجبور بودم صبح ها زودتر از رختخواب گرم و نرمم دل بکنم . دیگر آن رفیق همیشگی سمج نبود که با اراده ای مستحکم تر از سنگ بخواهد خودش را به آفتاب پیوند بزند و پدر را دقایقی به خود مشغول دارد . پدرم حسابی چشم فتنه را کور کرده بود . شاید هم خیال می کرد که چشمش را کور کرده . سه چهار سالی گذشت و دیگر همه یمان به نبود آن درخت عادت کرده بودیم . پدرم مصیبت هایی را که بخاطرش تحمل کرده بود از یاد برد و من رفاقتمان را !
از آن صبح های سرد زمستان ، بود . از همان هایی که دلت می خواهد کنار بخاری لم بدهی ، پتو را تا روی دماغت بالا بکشی و زمان را تا ابدیت بخوابی . حیف که صدای تیک تاک عقربه های ساعت مثل اره برقی که به جان درختی افتاده باشد ، خوابت را خط خطی می کند . تنها تفاوتش با صبح های دیگر این بود که من دیگر بزرگ شده بودم و امیدی نبود که پدر در ماشین برایم شعر بخواند . از همان شعرهایی که این حس را به آدم می دهد که خیلی عزیز دردانه است . آخر خیلی کیف می دهد ، یک پدر با همه ابهت پدرانه اش برای دخترش شعر بخواند . بزرگ که می شوی حال خودت هم از این قرتی بازی ها به هم می خورد . این ها را هم فراموش کرده بودیم . با عجله لباسم را پوشیدم و در عین حال که با نگرانی به صدای ماشین پدرم گوش می کردم ، هول هولکی وسایلم را در کیفم چپاندم . طول اتاق را دویدم ، ساندویچی که مادرم هر روز وقت نماز صبح برایم می پیچید و کنار پله می گذاشت را برداشتم ، پشت کفشم را خواباندم و بدون آنکه بندش را ببندم ، به سمت پارکینگ دویدم . جلوی در پارکینگ که رسیدم ، دیدم پدرم روی زمین خم شده و دارد با یک چیزی ور می رود . خوب که جلو رفتم ، دیدم تنه درخت سبز کوچکی را با دست هایش گرفته و می کشد . درختی که از میان درز کاشی ها سر بر آورده بود و با اراده ای مستحکم تر از سنگ می خواست که خودش را از شکاف زیر در به آفتاب پیوند بزند ... .
اشتراک در:
نظرات پیام
(Atom)
بیاییم بازمین آشتی کنیم و هرروز نهالی را درآن بکاریم چون درختکاری از حرمت و قداست ویژه ای برخوردار است
پاسخ دادنحذفبه امید اون روزی که ریشه ها قوی تر از هر روز دیگه ای بشن و هیچ کس هم نتونه از جا درشون بیاره
پاسخ دادنحذفبسیار زیبا بود. دلم را لرزاند این ریشه در خاک داشتن و سبز شدن . و امیدواری وجودم را قلقلک داد با شیطنت تام و تمام . پاینده باشی و همواره سبز ای ریشه در خاک پاک.
پاسخ دادنحذفعالیـــــــــــــــــــــــــــــــــه این
پاسخ دادنحذفخیلی عالیه
بسيار جالبه كه يك درخت براي انساني دوست وياري كننده وبراي فرد ديگري مزاحم وحتي دشمن باشه!
پاسخ دادنحذفاما هر درخت ميتونه اينقدر قوي باشه وبا ريشه هاي خودش جوري به زمين تمسك بجويه كه بناهاي سيماني بشر رو به چالش بكشه وچه زيباست پيروزي طبيعت به سيمان.جايي ميرسه كه نابودي اون مستلزم زحمات زيادي ميشه.ما هم كه معمولا ميل به پاك كردن صورت مسئله داريم وغافل از اينكه شايد چند سال بعد چيزي شبيه همون مسئله تكراربشه.
_______________
خوش به حال دخترا كه هميشه مخصوصا تو كودكي عزيز دردونه بابا ها هستن.
موقع شعر خوندن وخريدن ناز ما پسرا كه ميرسه ميگن شما بزرگ شدين وزشته!
انگار اصلا احساسات پسر ها رو در نظر نمي گيرن.
وقتي هم كه بزرگ بشيم هواي دختر ها رو خيلي بيشتر از پسرها دارن.براي دخترها هرچي كه خواستن ميخرن وبه ما بدبختها كار ميدن تا انجام بديم!!!!
سه تا شخصیت :
پاسخ دادنحذفتو : درخت رو دوست داشتی برای تاخیری که تو بیرون رفتن پدرت ایجاد می کرد
پدرت : از درخت بدش می اومد چون هر روز مزاحمش می شد
درخت : کاری به پدرت و خودت نداشت فقط می خواست زنده بمونه
یه سرانجام :
درخت کنده شد
-
همیشه برای درختا و یا گیاهان دلم می سوزه
برعکس بقیه مردم که گیاه می خورن تا حیوونی رو نکشن و گوشتشو نخورن ولی من گوشت دوست دارم چون دلم نمی آد یه گیاه بی زبونو بخورم (در شرایط ایده آل)
مثل یه دختر بچه کوچولوی مظلوم می مونن که هر بلایی سرشون بیاری صداشون در نمی آد
-
نوشته خوبی بود
البته تعطیل شدن زودتر از موعد مدارس مربوط به گرمسیر و سردسیر بودن بود نه محرومیت اون شهر، اما خب بیشتر روستاها بودن که کولر نداشتن و واقعا جهنم می شد
پاسخ دادنحذفایده نوشته تو دوست داشتم .. اون جوونه زدن از زیر موزاییک رو
ازین جوونه های توی آسفالت و موزاییک زیاد عکس می گرفتم یه زمانی .. الانم حواسم بهشون هست
;-)
وبلاگ زیبایی دارید دوست من، به ما هم سر بزنید. لووووول
پاسخ دادنحذفجالب بود. ابنکه ابن همه موضوعات متفاوت رو کنار هم گذاشتی تا به زیبایی برسی به ... جوانه زدن و دوباره سبز شدن. آن هم وقتی امیدی نداری
پاسخ دادنحذفمرسی
سلام...نوچچچچچچچچچچچچچ...هاااااااااا؟؟؟
پاسخ دادنحذفقشنگ بود..نبود؟؟ متلک بود؟؟؟هان..؟؟؟همین
بی خیال
یا علی