پستهای پرطرفدار
-
هر روز وقتی مدرسه تعطیل می شد از کنار پارک که رد می شدم صندلی های خالی تاب ها انگار مرا می خواندند . زیر درختان سرو کمی آنطرف تر پشت چمنزار ...
-
وقتی از چیزی ناراحت باشم ، یا ذهنم به شدت درگیر مسئله ای باشه ، به طرز دیوانه واری به کتاب خوندن روی میارم ، بویژه رمان خوندن . طوری که گاهی...
-
یک مدت فکر می کردم چون من در جایی ایستاده ام که نه احساس علاقه شدیدی نسبت به موقعیت کنونی ام دارم و نه موقعیت خاصی هست که حسرت بودن در آن را...
-
وقتی زندگی ات در دو انتهای یک مسیر جریان داشته باشد ، گاهی وقت ها خودت هم گیج می شوی و ممکن است بدجور آب و روغن قاطی کنی . دلت برای چای فروش...
-
نام مجلس همواره مفاهیمی در برابر خود کامگی و استبداد را در اذهان تداعی می کند . این نام تا مدت ها یکی از مهمترین آرزوهای سیاسی ملت ما به شم...
-
"جان مریم چشماتو وا کن ، سری بالا کن ..." این آهنگ را پسربچه ای که در سوپری کار می کند ، با دهانش بلند بلند می نوازد . ناخود آگاه ...
-
بیا آوازهایمان را بلندتر سر دهیم . بگذار گوش هایمان برای دقایقی ، هرچند کوتاه ، عاجز بمانند از شنیدن صدای مرثیه غمناکی که از درونمان می آید ...
-
من نمی دانم این پشه ها با آن هیکل نحیف و فسقلیشان چطور می توانند تا طبقه چهارم ساختمان ما بالا بیایند و شب تا صبح دست از سر کچل ما برندارند ...
-
برای اولین بار که دیدمش ، حس کردم که شاید اگر از طریق جایی بجز اینترنت با هم دوست می شدیم ، هرگز نمی توانستیم دوستان خوبی برای هم باشیم . هم...
۱۴ دی ۱۳۸۹
آدم هایی که "هدفمند" له می شوند
حتی دل و دماغ روشن کردن چراغ توی راه پله را هم نداشت . پاهایش را به زور بالا می کشید . به آخرین بازمانده لشکر شکست خورده ای می مانست که در بیابانی اسیر آمده . بی هیچ سلاحی ، آبی و سرپناهی در بیابانی پر از سربازان دشمن . روی پله سیزدهم بود که تمام قوای وجودی اش ته کشید ، یک چیزهایی توی روحش فرو ریخت و زیر فشار اینهمه ویرانی زانوهایش سست شد . با دستی بر پاهایش روی یکی از پله ها فرود آمد . چند لحظه سرش را بین دست ها گرفت . می خواست خودش را میان حجم تاریکی هایی که احاطه اش کرده بود ، گم کند . انتهای ابروهایش بدجور زیر انگشتانش بالا و پایین می جهید . هنوز توی رگ هایش یک چیزهایی جریان داشت . حس کرد این ها با چه حرارتی نوید تداوم بدبختی می دهند . همان جا ، در سکوت و تاریکی نمدار راه پله ها ، روحش را توی یک چیزهایی غرق کرد ، خوب که آبکش شد ، برش داشت و لنگان لنگان بالا رفتن را از سر گرفت .
کلید را توی سوراخ در فرو کرد و چرخاند . یک گام به جلو برداشت و در را بست و کمرش را محکم به در کوبید . چند لحظه همان جا توقف کرد . به سختی خودش را از در کند . انگار نیروی جاذبه ای او را به آن چسبانده باشد . آمد کنار پنجره ایستاد . برای اولین بار پرده را کنار زد . نگاهی به روشنایی های شهر انداخت که هیاهویی پر هیجان از آن فوران می کرد و محکم به شیشه پنجره می خورد . حس کرد شهر چقدر پر است و او چقدر خالی است . دست هایش ، ذهنش و قلبش ، هر سه خالی بود ... . نگاه ژرف آن دخترک زیر بنای وجودش را ویران کرده بود . دلش می خواست می توانست آن لحظه ، از کنار آن دفترها بلند شود ، دنبال دخترک راه بیفتد و برایش توضیح دهد که امروز اولین روز دستفروشی اش است ... . اولین روزی که کنار خیابان دفتر می فروشد . دلش می خواست می توانست برایش توضیح دهد که وقتی توی چشم های صاحب کارش که می گفت دیگر پولی ندارد که حقوقش را بدهد ، به جای غرور ، لاشه غرور دیده است ، نتوانسته حرفی بزند . چهار ماه توی آن کارخانه کار کرده بود بی آنکه حتی یک مشتری داشته باشد . چهار ماه نان سخاوت صاحب کارش را خورده بود که جنس تلنبار می کرد و از جیبش حقوق کارگرها را می داد . دلش می خواست فریاد بکشد که دیگر نتوانسته دست های صاحب کارش را بگیرد و التماس کند ، چون از لرزش خفیفی که از شانه ها آغاز می شد و توی آن دست ها می افتاد ، وحشت داشت . دست هایش را جلوی چشم هایش گرفت . پوزخندی زد . داشت خودش را مسخره می کرد . نگاهش به خطوط کف دستش افتاد . به خط خطی های یک بچه بازی گوش روی صفحه نقاشی می مانست . هیچ معنایی نداشت . همه خط ها از یک جایی به بعد یا بریده می شدند ، یا محو . دست هایش را با حالت دانش آموزی که از کتاب های درسی اش هیچ نفهمیده و آن ها را به گوشه ای پرت می کند ، پایین انداخت . چشمش به پسربچه ای افتاد که سرش را از پنجره آپارتمان روبه رویی بیرون آورده و مثل بچه هایی که کارتن تام و جری می بینند ، به صفحه چهره اش زل زده است . پسرک خندید و با حالت عجول و بچگانه خاصی شروع به دست تکان دادن کرد . همین طور بیهوده می خندید و بجز دستش همه قسمت های بدنش را هم تکان می داد .
ذهنش انگار که غافلگیر شده باشد یارای این را نداشت که به اعضا و جوارحش فرمان کاری بدهد . همین طور خیره به پسرک نگاه می کرد . درست مثل آدمی که از پشت میله های زندان خود آزادش را می بیند ولی کمترین دسترسی به آن ندارد . از کنار پنجره دور شد . خودش را روی تخت انداخت ، پتو را روی سرش کشید چشم هایش را بست و دلش می خواست برای ابد بازشان نکند .
ذهنش انگار که غافلگیر شده باشد یارای این را نداشت که به اعضا و جوارحش فرمان کاری بدهد . همین طور خیره به پسرک نگاه می کرد . درست مثل آدمی که از پشت میله های زندان خود آزادش را می بیند ولی کمترین دسترسی به آن ندارد . از کنار پنجره دور شد . خودش را روی تخت انداخت ، پتو را روی سرش کشید چشم هایش را بست و دلش می خواست برای ابد بازشان نکند .
اشتراک در:
نظرات پیام
(Atom)
بازم مثل همیشه یه فضا سازی عالی!!
پاسخ دادنحذفخودم چندین بار این حس چسبیدن به در رو تجربه کردم!!لامصب هرکاری میتونی نمیتونی خودت رو جدا کنی.
انتخاب عنوان هم عالی بود.
چه تلخ!!
پاسخ دادنحذفو من نگران بیشتر و بیشتر شدن آدم هایی هستم که در این اوضاع له و له تر می شوند. و من خواب از چشمانم می پرد وقتی فکر می کنم به دل لرزه های مادری که دیگر هرگز نمی تواند نان را طوری به تساوی میان فرزندانش تقسیم کند که چشم های همه شان سیر نان باشد. و من .....خیلی می ترسم . از همه چیز.
پاسخ دادنحذفنوشته هات عالی ان، طوری که سبب شد صدای ابی رو که عاشقشم رو خفه کنم!!
پاسخ دادنحذفمتن فراز و فرود آنچنانی نداشت ولی احساس کردم سینوسی بود,چه جوری بگم الان نمیدونم متن پر از اشکال بود یا شاهکار.فقط میتونم بگم باید ادامه بدین چون چیزایی داشت که نمیشه از کنارشون گذشت.شاید کامنتهای پست قبلی "سبک جدید" باعث ایجاد ذهنیت متفاوتی شد که اینبار پست جدید رو متفاوت خوندم.عالی بود ولی غافلگیرم نکرد.کاش استاد ادبیات بودم,میتونستم چیزی رو که احساس کردم و میبینم به وضوح و دقیق توضیح بدم.طبیعیه که بنا هر چی زیباتر باشه برای پیدا کردن اشکالاتش دقیقتر میشی وبیشتر میبینی,فقط میتونم بگم نتونست منو ارضا کنه با وجود تمام پیچیدگی یا سادگی پیچیده اش که متن رو دوست داشتنی میکنه.برای باقی کامنت هم بهتره بگم متن,نگرانی همیشگیمو شعله ور کرد گرچه به زودی دوباره فرومیشینه ولی این دلهره همیشه هست.
پاسخ دادنحذف