پستهای پرطرفدار
-
هر روز وقتی مدرسه تعطیل می شد از کنار پارک که رد می شدم صندلی های خالی تاب ها انگار مرا می خواندند . زیر درختان سرو کمی آنطرف تر پشت چمنزار ...
-
وقتی از چیزی ناراحت باشم ، یا ذهنم به شدت درگیر مسئله ای باشه ، به طرز دیوانه واری به کتاب خوندن روی میارم ، بویژه رمان خوندن . طوری که گاهی...
-
وقتی زندگی ات در دو انتهای یک مسیر جریان داشته باشد ، گاهی وقت ها خودت هم گیج می شوی و ممکن است بدجور آب و روغن قاطی کنی . دلت برای چای فروش...
-
یک مدت فکر می کردم چون من در جایی ایستاده ام که نه احساس علاقه شدیدی نسبت به موقعیت کنونی ام دارم و نه موقعیت خاصی هست که حسرت بودن در آن را...
-
نام مجلس همواره مفاهیمی در برابر خود کامگی و استبداد را در اذهان تداعی می کند . این نام تا مدت ها یکی از مهمترین آرزوهای سیاسی ملت ما به شم...
-
"جان مریم چشماتو وا کن ، سری بالا کن ..." این آهنگ را پسربچه ای که در سوپری کار می کند ، با دهانش بلند بلند می نوازد . ناخود آگاه ...
-
بیا آوازهایمان را بلندتر سر دهیم . بگذار گوش هایمان برای دقایقی ، هرچند کوتاه ، عاجز بمانند از شنیدن صدای مرثیه غمناکی که از درونمان می آید ...
-
من نمی دانم این پشه ها با آن هیکل نحیف و فسقلیشان چطور می توانند تا طبقه چهارم ساختمان ما بالا بیایند و شب تا صبح دست از سر کچل ما برندارند ...
-
برای اولین بار که دیدمش ، حس کردم که شاید اگر از طریق جایی بجز اینترنت با هم دوست می شدیم ، هرگز نمی توانستیم دوستان خوبی برای هم باشیم . هم...
۱۷ آبان ۱۳۸۹
زیر پوست کلاس های درس
کلاس ریاضی ما یکجورهایی جمع ضدین است . کلاسی تاریک و سرد با یک استاد تازه کار و جوان که "انسان" خیلی خوبی است ، ولی استاد خیلی خوبی نیست و چون حضور و غیاب نمی کند ، جمعیت کلاسش خیلی کم است و البته معلوم نیست ، عاقبت با آن ها که سر کلاسش نمی آیند چه کند . آنقدر تازه کار که هنوز یادنگرفته چطور از پاسخ دادن به سوالاتی که جوابشان را بلد نیست ، شانه خالی کند ، و نه تنها بلد نیست بلکه دانشجویانش را به سوال کردن و حتی انتقاد کردن از روش تدریسش ترغیب می کند . هر از گاهی معما طرح می کند و برای گرم تر کردن فضای کلاس از مکعب روبیک و پنجشنبه سیاه تهران هم حرف هایی می زند . سر کلاسش با خیال راحت می توانی خنگ بازی در بیاوری . یک مطلب را ده بار بپرسی و حتی بار دهم هم اگرچه از پاسخ استاد چیزی سر در نیاوری ، اما لبخندش را و سعی و تلاش وافرش را برای فهماندن مطلب ستایش خواهی کرد . همه این ها در کنار هم شخصیتی را تشکیل می دهد که مرا وادار می کند برای احترام به آن سر کلاس هایش حاضر شوم و همه قوای وجودی ام را به کار بگیرم تا از آنچه درس می دهد سر در بیاورم و این تلاش هر وقت با حوصله و رغبت توأم شود ، به بهترین نحو نتیجه می دهد ! یکجورهایی نسبت به اخلاقش و شخصیتش احساس مسئولیت می کنم و دلم نمی خواهد تعداد دانشجوهای حاضر سر کلاسش آنقدر کم شود که منش دیگری در پیش گیرد . گویی که حس می کنم ، تجربه اش که بیشتر بشود ، استاد خوبی خواهد شد ، شاید بهترین استاد بخش !
یکی از همیشه در صحنه های این کلاس پسری است که همواره ردیف اول می نشیند و آنقدر تریپش بچه مثبتی است که احتمالا خیلی ها حاضرند سر به تنش نباشد ! آنقدر با اشتیاق و علاقه سر کلاس ها حاضر می شود و آنقدر حرف می زند و آنقدر خوب یاد می گیرد و آنقدر سرخوش است که حال آدم را به هم می زند !!!!
چند ردیف عقب تر پسری می نشیند که برای بار سوم تلاش می کند این درس را پاس کند . و البته "می نشیند" زیاد گویای احوالات نیست ، "می خوابد" عبارت بهتری است ! آنچنان هم عمیق می خوابد که حتی وقتی استاد با دوربین موبایلش از گردن کج و چشم های بسته و قیافه خنده دارش فیلم می گیرد ، بیدار نمی شود . وقتی همه بچه های سر کلاس از دیدن قیافه مضحکش ریسه می روند ، باز هم بیدار نمی شود !
با اینهمه عکس العمل استاد در برابرش همین است : دوربین موبایل و چند ثانیه فیلم و با ژستی روشنفکرانه گفتن این جمله که : " بگذارید بخوابد ، او سال هاست که خوابیده !"
اما من نمی توانم به راحتی درباره سال ها خواب یا بیداری یک آدم اظهار نظر روشنفکرانه کنم . از خودم می پرسم :" آیا او خنگ است ؟"
- "نه ! کسی که سد کنکور را پشت سر گذاشته و به اینجا رسیده نمی تواند خنگ باشد !"
" آیا او نفهم و بی شعور است ؟"
-" نه ! بعید به نظر می رسد !"
پس مشکل کجاست ؟
با خودم فکر می کنم این آدم وقت انتخاب رشته تا چه حد از محدودیت های اجتماعی و خانوادگی آزاد بوده تا در رشته مورد علاقه اش تحصیل کند ؟ اصلا چقدر امکانات مهیا بوده تا بتواند استعداد ها و علایقش را بشناسد ؟ دانشگاه تا چه حد توانسته نیازها و خواسته های او را برآورده کند ؟ و او با چه انگیزه ای باید انرژی اش را صرف مطالعه درس هایی کند که کاراییشان در رشته تحصیلی اش هم زیر سوال است ، چه برسد به زندگی روزمره !
به خودم که نگاه می کنم ، می بینم در عرض این یک ماه و نیم پنج رمان خوانده ام ، یک رمان دیگر را تا نصفه رفته ام . شب نشینی در جهنم "ابراهیم رها" را تا نصفه خوانده ام و با اینکه طنز است گه گاه اشکی هم ریخته ام به یاد ایامی که به درک و شعور ما قد نداد ! هرچه بگویی توی اینترنت خبر خوانده ام و توی این وبلاگ و آن وبلاگ سرک کشیده ام و متن و مقاله و داستان و شعر خوانده ام و در تمام این لحظات در کنار لذت وافری که تجربه اش کرده ام ، غذاب وجدانی دردناک داشته ام بخاطر درس نخواندن . خودم را بارها به پای میز محاکمه کشانده ام و حکم صادر کرده ام . یکجورهایی خودم را روانی کرده ام ، با اینحال فایده ای ندارد . همه این استرس ها باعث می شود برای مطالعه در زمینه های مورد علاقه ام تمرکز کافی نداشته باشم و تنها قدرت رمان ها می تواند بر عذاب وجدانم غلبه کند . نتیجه آنکه با اینکه به خیلی از مباحث درسی علاقه دارم و از مطالعه یشان لذت می برم ، نه درس می خوانم و نه دقیقا کار مورد علاقه ام را انجام می دهم . مقصود روشنفکر نمایی نیست که با صرِف این کارها کسی روشنفکر نمی شود . می خواهم به اینجا برسم که سر جمع ساعات درس خواندنم در این یکماه و نیم به پنج ساعت هم نمی رسد ، می دانم که خیلی از همکلاسی هایم هم همین طورند ! حتی آن ها که سر کلاس ها طوری تز می دهند و مسئله حل می کنند که به رتبه اول شدنشان شک نمی کنی ، اما پایان ترم که می شود می بینی نمره خودت از آن ها بالاتر آمده !!!!
خدا می داند هر کدام از این ها حالا باید توی کدام دانشگاه و سر کدام کلاس در کدام رشته تحصیلی درس می خواندند تا به جای خر و پف کردن های زیر پوستی یا علنی سر کلاس ، تریپشان آنقدر بچه مثبتی می شد که همه می خواستند سر به تنشان نباشد !!!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پی نوشت : آهنگ "ای ساربان" محسن نامجو رو از اینجا می تونید دانلود کنید ، یه حس قشنگی داره که دوستش دارم!
یکی از همیشه در صحنه های این کلاس پسری است که همواره ردیف اول می نشیند و آنقدر تریپش بچه مثبتی است که احتمالا خیلی ها حاضرند سر به تنش نباشد ! آنقدر با اشتیاق و علاقه سر کلاس ها حاضر می شود و آنقدر حرف می زند و آنقدر خوب یاد می گیرد و آنقدر سرخوش است که حال آدم را به هم می زند !!!!
چند ردیف عقب تر پسری می نشیند که برای بار سوم تلاش می کند این درس را پاس کند . و البته "می نشیند" زیاد گویای احوالات نیست ، "می خوابد" عبارت بهتری است ! آنچنان هم عمیق می خوابد که حتی وقتی استاد با دوربین موبایلش از گردن کج و چشم های بسته و قیافه خنده دارش فیلم می گیرد ، بیدار نمی شود . وقتی همه بچه های سر کلاس از دیدن قیافه مضحکش ریسه می روند ، باز هم بیدار نمی شود !
با اینهمه عکس العمل استاد در برابرش همین است : دوربین موبایل و چند ثانیه فیلم و با ژستی روشنفکرانه گفتن این جمله که : " بگذارید بخوابد ، او سال هاست که خوابیده !"
اما من نمی توانم به راحتی درباره سال ها خواب یا بیداری یک آدم اظهار نظر روشنفکرانه کنم . از خودم می پرسم :" آیا او خنگ است ؟"
- "نه ! کسی که سد کنکور را پشت سر گذاشته و به اینجا رسیده نمی تواند خنگ باشد !"
" آیا او نفهم و بی شعور است ؟"
-" نه ! بعید به نظر می رسد !"
پس مشکل کجاست ؟
با خودم فکر می کنم این آدم وقت انتخاب رشته تا چه حد از محدودیت های اجتماعی و خانوادگی آزاد بوده تا در رشته مورد علاقه اش تحصیل کند ؟ اصلا چقدر امکانات مهیا بوده تا بتواند استعداد ها و علایقش را بشناسد ؟ دانشگاه تا چه حد توانسته نیازها و خواسته های او را برآورده کند ؟ و او با چه انگیزه ای باید انرژی اش را صرف مطالعه درس هایی کند که کاراییشان در رشته تحصیلی اش هم زیر سوال است ، چه برسد به زندگی روزمره !
به خودم که نگاه می کنم ، می بینم در عرض این یک ماه و نیم پنج رمان خوانده ام ، یک رمان دیگر را تا نصفه رفته ام . شب نشینی در جهنم "ابراهیم رها" را تا نصفه خوانده ام و با اینکه طنز است گه گاه اشکی هم ریخته ام به یاد ایامی که به درک و شعور ما قد نداد ! هرچه بگویی توی اینترنت خبر خوانده ام و توی این وبلاگ و آن وبلاگ سرک کشیده ام و متن و مقاله و داستان و شعر خوانده ام و در تمام این لحظات در کنار لذت وافری که تجربه اش کرده ام ، غذاب وجدانی دردناک داشته ام بخاطر درس نخواندن . خودم را بارها به پای میز محاکمه کشانده ام و حکم صادر کرده ام . یکجورهایی خودم را روانی کرده ام ، با اینحال فایده ای ندارد . همه این استرس ها باعث می شود برای مطالعه در زمینه های مورد علاقه ام تمرکز کافی نداشته باشم و تنها قدرت رمان ها می تواند بر عذاب وجدانم غلبه کند . نتیجه آنکه با اینکه به خیلی از مباحث درسی علاقه دارم و از مطالعه یشان لذت می برم ، نه درس می خوانم و نه دقیقا کار مورد علاقه ام را انجام می دهم . مقصود روشنفکر نمایی نیست که با صرِف این کارها کسی روشنفکر نمی شود . می خواهم به اینجا برسم که سر جمع ساعات درس خواندنم در این یکماه و نیم به پنج ساعت هم نمی رسد ، می دانم که خیلی از همکلاسی هایم هم همین طورند ! حتی آن ها که سر کلاس ها طوری تز می دهند و مسئله حل می کنند که به رتبه اول شدنشان شک نمی کنی ، اما پایان ترم که می شود می بینی نمره خودت از آن ها بالاتر آمده !!!!
خدا می داند هر کدام از این ها حالا باید توی کدام دانشگاه و سر کدام کلاس در کدام رشته تحصیلی درس می خواندند تا به جای خر و پف کردن های زیر پوستی یا علنی سر کلاس ، تریپشان آنقدر بچه مثبتی می شد که همه می خواستند سر به تنشان نباشد !!!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پی نوشت : آهنگ "ای ساربان" محسن نامجو رو از اینجا می تونید دانلود کنید ، یه حس قشنگی داره که دوستش دارم!
اشتراک در:
نظرات پیام
(Atom)
این حس مسئولیتت در برابر استاد جوان قابل تقدیره ولی به نظر من حتما انتقاد هم بکن ازش.
پاسخ دادنحذفهمین نکته مهم که انسان خوبی است اما استاد خوبی نیست رو بهش بگو
تا میتونی کتاب بخون.هر کتابی.اتفاقا دوران دانشگاه بهترین دوران واسه مطالعه ست ،مخصوصا رمان. چون بعدها دیگه فرصت خوندن یه داستان کوتاه رو هم پیدا نمی کنی.
پاسخ دادنحذفدرست رو هم میخونی
دوستی تعریف می کرد که پسرش که در کانادا زندگی می کند عاشق آشپزی بوده و حالا که فوق لیسانس اقتصادش را گرفته است در یکی از مدارس معتبر آشپزی ثبت نام کرده و در حال آموزش است و به این رشته و شغل آینده اش افتخار می کند. جالب تر از او مادرش بود که با افتخار و نه با هیچ دلخوری از اینکه او بخاطر علاقه اش حتما آشپز موفقی خواهد شد می بالید. یاد مادرهای خودمان افتادم و آرزوی دکتر و مهندس شدن بچه هایشان ، حتی اگر به زور و بدبختی دیپلم گرفته باشند. واقعا چرا بخاطر یک فرهنگ غلط ، عمرمان را به باد می دهیم در این دانشگاههای خیلی خیلی فوق تخصصی ؟؟؟
پاسخ دادنحذفاز این استادایی که به زور حضور و غیاب کسی رو وادار به نشستن در سر کلاس نمیکنن، یه جورایی خوشم میاد
پاسخ دادنحذفبا چند تا از این استادا درس داشتم و دارم. بعضیاشو که فقط دو سه جلس رفتم و آخرشم نفهمیدم چی به چی شد و نفهمیدم که چی جوری پاس شدن اصلا!!
در مورد انتخاب رشته و اینا هم به شخصه فک میکنم تو 18 سالگی شناخت خوبی از علایق داشتن امکان پذیر نیست! البته تو این سرزمین و این نظام آموزشی
باز خوبه تو این مدت همون رمانها رو هم خوندی. من که کلاً تعطیل! دیگه پوستمون هم کلفت تر از این حرفا شده و از عذاب وجدان و اینا هم خبری نیست!
خودت رشته ای رو که الان داری میخونی دوست داری!؟ خودت انتخابش کردی!؟ راضی هستی از انتخابت یا اگه جوابت نه هست چه رشته ای رو دوست داشتی که بخونی!؟
سلام
پاسخ دادنحذفپیش از هر چیز باید بگم خیلی خوبه که تو آدم اهل مطالعه ای هستی اینکه در این سن به این سبک می نویسی و خوب می نویسی و اینقدر تیز بین هستی نشان خوبیه
نشان از اینکه چند سال دیگرسبک خودتو دیگه پیدا کردی و می نویسی و خوب هم می نویسی
حرف آقا رضا هم گوش بده
پاسخ دادنحذفراست میگه
تا می تونی کتاب بخون و بخون و بخون
اصلا برو کتابخونه دانشگاهتون قسمت ادبیات بیکار که هستی کتاب بیار بیرون تیکه تیکه بخون
انقدر لذت داره
من تازه دارم این لذت رو تجربه می کنم
شما هم درس نمیخونید؟خب منم نمیخونم!من میفتم ولی شما پاس میشی!!خنگ هم نیستم ولی میفتم!فیزیک و شیمی رو بالای 50 درصد ولی ریاضی رو فقط 17 درصد زدم حالا اگه برجسته ترین استاد ریاضی هم بیاد درس بده من میفتم چه برسه به استاد عزیز ما.سال دوم از بین رشته انسانی و تجربی,ریاضی رو انتخاب کردم!!(یا مجبورم کردن)در ادامه به دلیل لجبازی تغییر رشته هم ندادم.سال آخر کنکور هنر هم ندادم دقیقه نود جای معماری و عمران رو عوض کردم,در نتیجه اومدم نشستم سرکلاس عمران!!خدا آخر عاقبت منو به خیر کنه!!!وقتی درس نمیخونم سخت میتونم کتاب دیگه ای رو دست بگیرم,همین که شروع میکنم به کتاب خوندن یادم میفته هنوز هیچی درس نخوندم بعد کتابو میذارم کنار ولی باز سراغ درس نمیرم,الان دو سه سالی میشه که درس نخوندم فقط خودمو مسخره کردم باورم نمیشه یه زمانی شاگرد درسخون بودم و کاندید رتبه های برتر کنکور,به دلیل انگیزه بالایی که داشتم(و یه سری مسائل دیگه!)میان ترم دوم, پیش دانشگاهی هم نرفتم,همه فکر میکردن من دارم تو خونه مثل ... درس میخونم ولی واقعیتش خواب بودم.یه چیز دیگه,من بچه مثبتها رو دوست دارم چون خودم یه زمانی خیلی خیلی مثبت بودم الان کمتر مثبتم گرچه نزدیکانم میگن منفیم!!اگه آدم خود خودش باشه و سعی نکنه ادای آدمایی رو که فکر میکنه خوبن در بیاره(اتفاقی که هیچوقت در دبیرستان نیفتاد ولی به شکل حیرت آمیزی داره توی دانشگاه اتفاق میفته و همه میدونیم چرا) دوست داشتنیه.به امید جامعه ای بدون بازیگر و آدمای ریاکار و جامعه ای که هر کس بتونه توش به آنچه که میخواد برسه.
پاسخ دادنحذفراستش وقتی این متن رو خوندم از ته دلم ناراحت شدم!!!!
پاسخ دادنحذفمن هیچ وقت یک متن اونقدر روم تاثیر نمیذاره که بخوام گریه کنم ولی مطمئنا اگر حالا توی دانشگاه نبودم و دست چپم چند تا پسر لوده و دست راستم یکی که با تمام وجو چشمش تو مانیتور استیشن منه نبود می زدم زیر گریه!!!
از این استادا ما هم یکی دوتا داشتیم ولی ما برخلاف شما (به تور اخص تو) اسکلشون کردیم رفت پی کارش و یک خط در میون سر کلاساش رفتیم و آخر ترم هم اگر سهل انگاری و اینا نبود نمره بهتر از عالی ازش می گرفتیم که همین سهل انگاری باعث شد به نمره خوب راضی بشیم!!!
ولی در مورد درس "فارسی" یا همون ادبیات که من دوستش دارمٰ با اینکه استاده 6 میزنه هر ازگاهی میرم سر کلاسش!!! ترم 2 که بودم دوست صمیمیم این واحد رو برداشته بود و منم 2 بار باهاش رفتم سر کلاس ترم 3 خودم برداشتم و حالا هم همکلاسی هام برداشتنش! ولی خوب منو از همون ترم 2 میشناسه و هر دفعه هم منو ببینه با شوق و ذوق تمام میگه خانم مهربانی سومین ترمیه که با ما همکاری می کنند (تا گوشام قرمز میشم) دخترم بیا یه شعر بخون!!! و من دود از گوشام بلند میشه ! تا تصمیم میگیرم دلش رو نشکونم و وقتی هم می رم روی سن روشو زیاد میکنه یه شعر عاشقانه بلند ازم می خواد که بخونم ! (دوستان شرح پریشانی من گوش کنید...)
همه اینا رو گفتم تا بگم اگه زمان دبیرستان چشمامو باز می کردم احتمالا الان با عشق ق ق ق تمام درس می خوندم! منظورم اصلا رشته ادبیات و انسانی و اینا نیست! منظورم انتخاب آگاهانه ست!
البته از یک طرف هم من آدم با ثباتی نیستم و مثلا شاید سال دیگه دلم بخواد مهندس بشم و اگه اونقدری به سرم بزنه که روی همه آرزوهای پدر و مادرو اطرافیانم و آبروی خودم خط بکشم رشته ای رو از زیر مجموعه ریاضی هنر یا انسانی ادامه بدم
خلاصه در حال حاضر آرزو می کردم موزیسین می بودم!!!
خیلی ی ی ی ی ی ی ی نوشتم!!!
موفق باشی
*به طور اخص
پاسخ دادنحذفاین ترم منم یه همچین استادی دارم.دفعه ی اول تدریسش هست و دانشجوی دکتراست و یه نظر خودش از این استادایی که گیر میدن خوشش نمیاد و ...جالبه این استادتون خیلی شبیه به استاده ماست.
پاسخ دادنحذفدر مورد درس خوندن که نگو!!!یادم نمیاد از وقتی اومدم دانشگاه درس خونده باشم.یعنی اصلا خودم رو اذیت نکردم و به خودم هیچ فشاری نیاوردم که درس بخونم.ولی لامصب عذاب وجدانه درس نخوندن نمیذاره که راحت زندگیت رو بکنی!شب که میخوای بخوابی کابوس میبینی، توی روز همه اش فکرت به اینه که چرا درس نمیخونی و به خودت قول میدی که آره این کار رو هم که انجام بدم میرم درس میخونم ولی کور خوندی!!مگه این فراخیت(!!!)میذاره؟؟
خلاصه که حرف دل ما رو زدی.باز خوبه تو کتاب میخونی من وقتی عذاب وجدان دارم به هیچ چیزی نمیرسم و هیچ کاری نمیکنم.فقط میشینم یه گوشه و فکر میکنم که چقدر خوب میشد منم درس میخوندم.
هــــعی.داغ دلمون رو تازه کردی.
همیشه مربوط به علاقهمندی به رشته تحصیلی نیست. حتی وقتی که علاقه داری هم برات کسالتبار میشه. چون جو دانشگاه پویا و خلاق و نشاطبخش نیست. درسها و کلاسها خیلی کسالتبارن و بچهها تا سال آخر هم نمیفهمن این کورسها به چه دردشون میخوره...
پاسخ دادنحذفو به نظرم از علایق شخصیت دست نکش. کمترینش همین کتاب خوندنه، کمترین از نظر شرایطی که باید فراهم کنی. ساز و کلاس و تاکسی و فلان نمیخواد. یه دنگ ماهانه یا عضویت کتابخونه و وقتهای مرده میخواد. اون چیزایی که قراره رنگ وجنس زندگی آدم رو بسازه درس نیست، مدرک نیست، چیزاییه که تو خودت پرورششون میدی. درس هم خونده میشه. به وقتش براش وقت بذار، تمام و کمال. کنارش هم لذتهای خودتو داشته باش.
راستی احترام به استادای جوون خیلی سخاوتمندانه و خوبه. البته گول عمو رضا رو نخوریا :))
من از همین استادای خوب و جوون یه بار انتقاد کردم جفت درسایی که باهاش داشتمو میخواست بهم صفر بده !
خواب رو که گفتی هم یادم اومد به دبیر شیمی دبیرستان و پیشمون. یکی از بچهها که الانم شریف درسشو تموم کرده همیشه سر کلاسا خواب بود. دبیر ما هم خیلی خونسرد بود و عصبانیتشو ندیده بود کسی.
یه بار که دید این خیلی ضایع ولو شده روی نیمکت، لبخند پت و پهنی زد و گفت: آخی! نوچ، صدای ما هم که اذیتشون میکنه
:))
بعد با صدای یواشتر درس داد بیدار نشن!
بله؛ من خودم دوست داشته و دارم که در رشتهی گرافیک درس بخوانم البته از اینی هم که هستم راضیام چون به حقوق هم علاقه داشتهام و موفق هم بودهام در آن ولی گرافیک هم از علایق کودکیام بود و هنوز همراهم هست. تصمیم دارم بعد از حقوق، کنکور هنر بدهم و بروم در رشتهی گرافیک. به این مورد گاهی اوقات فکر میکنم و میدانم که میتوانم یک گرافیست موفق هم باشم.
پاسخ دادنحذف***
پاسخ دادنحذف@ رضا
حتما بعد از اینکه نمره های پایان ترم رو داد ازش انتقاد می کنم !!! اینو قول می دم !!!
این جمله آخر "درست رو هم می خونی " عجیب آرامش بخش بود عمو رضا ! واقعا که محشر بود !
رمان هم که حتما می خونم ، یه جورایی معتادش شدم ، ولی دوست دارم کتابای دیگه هم بخونم که این عذاب وجدانه نمی ذاره ، ولی باید باهاش مقابله کنم !
@ پیر فرزانه
راستش دارم به این فکر می کنم که در ایران باید خیلی خاص باشی که درس خوندنت با علاقه و انگیزه توام باشه ، حتی اگه در رشته مورد علاقه ات درس بخونی بازم اونقدر درسای به درد نخور بهت تحمیل می شه که انگیزه ات رو از دست می دی ! یادم میاد توی راهنمایی معلم جغرافی مجبورمون می کرد محصولات کشاورزی کشورهای همسایه ایران رو که توی کتاب نوشته شده بود از حفظ کنیم !!!محصولات کشاورزی ترکمنستان واقعا قراره کدوم چاله چوله زندگی منو پر کنه ؟ هنوزم که هنوزه دلم می خواد مولف کتاب جغرافی رو پیدا کنم و ازش بپرسم آقای محترم واقعا چی فکر کردی که این کتابو نوشتی ؟؟؟ دانشگاه هم توی ایران همینه !!!
@ سینا
اساسا حاضر نشدن سر یه کلاس خیلی کار خطرناکیه ! آدم از جو کلاس و درس خیلی دور می شه و یهو موقع پایان ترم با یه حجم زیاد از مطالب جدید رو به رو می شه !!! مخصوصا برای آدمی مثل من که تا زور بالا سرم نباشه درس نمی خونم ، نرفتن سر یه کلاس ریسک بزرگیه !
...
منم صد در صد باهات موافقم که در فضای جامعه ایران یه آدم شانزده ساله و بعدشم یه آدم هجده ساله بچه تر از اونیه که بخواد تصمیمی بگیره که به صورت غیر قابل برگشتی مسیر زندگیش رو عوض می کنه ، این آدم اصلا نمی دونه از زندگیش چی می خواد ، و این نشانه ضعف اجتماع ماست .
...
درباره سوالت ، علیرغم اینکه پدرم خیلی علاقه داشت تک دخترش خانم دکتر بشه و موقع انتخاب رشته هر روز پروسه برشمردن مزایای دکتر بودن رو به بهترین نحو به انجام می رسوند ، من کار خودم رو کردم و رفتم رشته ریاضی !
ببین ، من از رشته خودم بدم نمیاد ، ولی عاشقشم نیستم ! دوستش دارم ولی نه اونقدر که با افتخار بگم من در رشته مورد علاقه ام تحصیل می کنم !
هرچقدر فکر می کنم من هیچ انتخاب دیگه ای نداشتم و اگر بازم برگردم ناچارا همین رشته رو انتخاب می کنم و این جبریه که خودم درکش کردم و کسی بهم تحمیل نکرد یه جورایی شرایط اینو به من تحمیل کرده !
بذار برگردیم دبیرستان ، من از بین سه تا رشته تجربی و ریاضی و انسانی از تجربی که واقعا بدم می اومد ، می موند ریاضی و انسانی . رشته های علوم انسانی رو دوست داشتم ، ولی دانشگاه های ایران اونطوری نیست که بهت اجازه بده در زمینه مورد علاقه ات مطالعه کنی مخصوصا در دوره لیسانس . از طرفی واقعا اهل این نبودم که بشینم عربی بخونم یا وقتی ادبیات می خوندم حالم به هم می خورد از اینکه شعر به اون قشنگی رو عین ازکلا بشینم دنبال جناس و سجعش بگردم ! انگار که مثلا مولوی وقتی داشته شعر می گفته به این فکر می کرده که اینجا جناس به کار ببره ، دو بیت بعد تر تضاد !!! صفحه دوم رو که می خوندم اعصابم خرد می شد بی خیال می شدم ! رابطه ام با ادبیات در این حد بود که شعرا و داستاناش رو برای رفع خستگی بخونم و واسه خودم کیف کنم ، بیشتر از این نمی تونستم برم سراغ ادبیات ! کلا رابطه ام با همه درسای علوم انسانی همین طوری بود ، این بود که با خودم گفتم اگر قرار باشه برم انسانی توی ارشد می رم !!! تنها چیزی که باقی موند ریاضی بود !!! از حل کردن مسئله های ریاضی و فیزیک و هندسه و درسای این مدلی واقعا لذت می بردم ولی هیچوقت با اینا ارضا نشدم . بنابراین بهترین و تنها گزینه رشته ریاضی بود !!! بعد از کنکور هم که چون رشته عمران ریاضیش بیشتر از بقیه رشته ها بود و بخاطر شغل پدرم و برادرم توی برگه انتخاب رشته همش عمران زدم و بعد از عمران هم معماری !!! واسه اینکه چشم انداز کاری خوبی برای آینده پیش روم بود عمران رو انتخاب کردم و واقعا هیچ گزینه دیگه ای نداشتم !!!از طرفی صادقانه باید بگم که این واقعیت که "مهندس" یا "دکتر" بودن در جامعه ما شان اجتماعی میاره که یک لیسانس ژنتیک یا علوم سیاسی چنین شان اجتماعی نداره ، یکی از فاکتورهای تصمیم گیری من بود و اصلا هم از گفتنش خجالت نمی کشم . واقعیت تلخیه که از جانب جامعه مدرک گرای ما بهمون تحمیل شده ! ولی بر این مبنا تصمیم گیری نکردم ، یه نیم نگاهی هم به این مسئله داشتم !
ادامه دارد ...
ادامه کامنت قبل :
پاسخ دادنحذف@ سینا
از گرافیک هم خیلی خوشم میاد ولی تا جایی که به خلاقیت و کار با نرم افزار مربوط بشه ، اگه به نقاشی کشیدن و رسم با دست برسه دیگه خوشم نمیاد !!!! اینه که گرافیک هم از فهرست گزینه ها حذف می شه ، از موسیقی و بازیگری و امثالهم هم خوشم میاد ، ولی نمی تونم اینا رو به عنوان مسیر اول زندگیم انتخاب کنم !!!!پس می مونه همون عمران !!! می بینی ،با فضای جامعه فعلی ما هیچ رشته دیگه ای نیست که بگم به جای عمران می رفتم اون رشته !!!ولی شاید اگه همه چی ایده آل بود ، میرفتم علوم سیاسی یا جامعه شناسی و هر از گاهی هم معماهای ریاضی برای سرگرمی حل می کردم .
@ فرناز
خبریه ؟؟؟ شما اینجا پیداتون شده ؟؟؟ می گفتین یه فرش قرمزی چیزی پهن می کردیم !!! :D م
ممنون بابت تعریفت !
پیشنهادت جالب بود ، ولی من اگر از یه کتابی خوشم بیاد تا تمومش نکنم نمی تونم نفس بکشم !!! بعد که تموم شد تازه نفسم میاد سر جاش !!!! با اینحساب تو اوقات بیکاری همش یه کتاب می خونم تا مشکل حل شه !!D: م
واقعا خوشحال شدم که بهم سر زدی .
@ رهجو
اصلا به این کتابای روانشناسی اعتقاد ندارم و ازشونم خوشم نمیاد ، با این حال اعتراف می کنم که ریاضی یک رو فقط و فقط با کتاب "راز" پاس کردم و هیچ علت دیگه ای نداشت که من از اون پایان ترم سخت نمره به اون بالایی بگیرم !!! چون واقعا درست و حسابی نخونده بودم !!! واقعیتش اینه که وقتی شما اینقدر به افتادن خودتون ایمان دارید پس مطمئن باشید که میفتین و هیچ ربطی هم به درس خوندن یا نخوندنتون نداره !!! و برعکسش افتادن در تفکرات من کمترین جایی نداره ، پس شک نکنید که قطعا پاس می کنم !!! اینم نه ربطی به درس خوندن من داره نه به هوش و نه به استعداد نداشته ام !!!!
از وقتی یادم میاد شب های امتحان تا ساعت چهار صبح بیدار بودم ! یعنی تا مطمئن نمی شدم که ساعت دوازده شب شده و دیگه هیچ وقتی نمونده پای درس نمی رفتم !!! از اول ابتدایی همیشه خودم به خودم املا می گفتم ، چوت وقتی مشق هام رو می نوشتم اونقدر دیروقت بود که مادرم خوابیده بود ! با اینحال بجز سوم دبیرستان و پیش دانشگاهی که کلا بی خیال همه چی شدم ، همیشه شاگرد اول بودم و بچه زرنگ مدرسه و محبوب معلم ها !!! سر کلاس ها مثل بچه آدم گوش می کردم و این کار خیلی به یاد گرفتنم کمک می کرد . ولی هیچ وقت بچه مثبت نبودم ! آخر کلاس ها اولین نفری که به معلم خسته نباشید می گفت و خواهان تمام کردن کلاس بود ، من بودم !!! پایه اصلی آتش زدن سفره هفت سین و پرتاب موشک سر کلاس و تعطیل کردن کلاس و لغو کردن امتحانم همیشه من بودم !!! اصولا بچه مثبت بودن با درسخون بودن فرق داره !!! من در هر حال از بچه مثبتا بدم میاد ولی حسرت بچه درسخونا رو می خورم و براشون عجیب احترام قائلم
...
از سوم دبیرستان تقریبا بی خیال همه چی شدم و در پیش دانشگاهی این "تقریبا" شد "کاملا" !!! شیمی پیش رو اصلا نمی دونم چی هست !!! نخونده رفتم سر جلسه و به سختی و با اندکی هم تقلب هفده گرفتم !!!
توی کنکور هم ریاضی رو پنجاه درصد زدم ولی فیزیک و شیمی رو زیر پنجاه زدم !!! فکر کنم کنکور من بدترین سال زندگی مادرم بود ، وقتی منو می دید که به جای درس رمان و مجله می خونم یا توی اینترنتم عجیب ناراحت می شد و از نگاهش می فهمیدم که می گه :"حیفه!" ولی فقط بعضی وقتا به روی خودش می آورد . داداشام هم هر از گاهی تلفن می کردن و ضایع بود که مامانم بهشون گفته ولی کلا فایده نداشت ، دست خودم نبود اگر دو هزار بار دیگه هم برگردم عقب همونقدر درس می خونم !!! الانم اصلا پشیمون نیستم ، یعنی اندازه یه مولکول هلیوم هم پشیمون نیستم ! دو تا تست اول ریاضی رو که محبوب ترین درسم بود ، با رغبت می زدم و واقعا لذت می بردم ، دو تای بعدی خودمو به زور پای کتاب نگه می داشتم ، سر پنجمی یه چیزی در تمام اعضا و جوارحم فرو می ریخت که باعث می شد حالم از درس و درس خوندن به هم بخوره و یک ثانیه هم دیگه تحملش رو نداشته باشم ، پس می رفتم می خوابیدم !!!
ادامه دارد ...
ادامه کامنت قبل ...
پاسخ دادنحذف@ سبک جدید
راستش من بعضی از کامنتا رو که می خوندم با توجه به آهنگ غمگینی هم که دارم گوش می دم ، گریه هم کردم !!! عمر ما خیلی کوتاهه ولی چقدر داستانای ما تراژدیکه !!! یا خودمون هدرش می دیم یا مجبور می شیم هدرش بدیم !!!
...
پس بچه مثبتشون بودی سر کلاس فارسی !!! شعرای خودتو می خوندی براشون ؟؟؟؟
ما ترم قبل داستانی داشتیم با این استاد فارسی که بعدا تلفنی عرض می کنم خدمتت !!!
راستش من هرچقدر هم چشمامو باز می کردم کار دیگه ای از دستم بر نمی اومد !!! مشکل از فرستنده بود نه گیرنده !!!! :D م
ولی در کل خیلی ادم باحالی هستی ، از اینجور شخصیتا خوشم میاد !
عاشق کامنتای بلندم !!!
@ میچیکو
می دونی وقتی کامنتت رو خوندم حیرت کردم که چقدر ما آدما شبیه همدیگه ایم بدون یک ذره کم و کاست !!! یعنی یه قشری می شیم شبیه هم و انگار هیشکی هم پیدا نمی شه یه درمونی واسه دردمون پیدا کنه !!!
از اول ابتدایی دارم این قول رو به خودم می دم ! هر هفته ، هر ماه ، هر اول مهر ، ولی نمی شه دیگه !!! وقتی نمی شه چیکار کنم ؟؟؟
من معمولا رمان می خونم چون منو از زمان و مکانی که توش هستم می کنه و می بره به یه زمان و مکان دیگه و تازه وقتی تموم می شه اون عذاب وجدانه میاد سراغم ! بخاطر همینه که مثلا این عذاب وجدان نمی ذاره یه کتاب تاریخی یا اجتماعی بخونم ، فقط می تونم رمان بخونم !!!
@ حیاط خلوت
کاملا باهات موافقم که دانشگاه انگیزه های آدم رو می گیره حتی اگه در رشته مورد علاقه ات تحصیل کنی .
گاهی وقتا حس می کنم این دانشگاه منو از زندگی واقعی و حتی از هدفم دور می کنه و استعداد زیادی هم برای این کار داره !!!
...
اما درباره احترام به استادای جوون به نظرم همچین هم سخاوتمندانه نیست ، یه مسئولیته که ما توی جامعمون مثل خیلی از مسئولیت های دیگه فراموشش کردیم . یه نفر یه حرف خیلی خوبی زد ، گفت ما همیشه از حراست دانشگاه گله می کنیم ، از استادا گله می کنیم ، تحمل سخت گیری های بیش از اندازه رو نداریم ، ولی تا یه آدم خوب پیدا می شه اونقدر بی جنبه بازی در میاریم که از کرده خودش پشیمون می شه ! واقعیتش اگر ساعت کلاسیم به یه استاد بهتر می خورد حتما به جای کلاس این استاد می رفتم سر کلاس یه استاد دیگه ، ولی حالا که نمی خوره حاضر شدن سر همین کلاس برای آدمی با مشخصات من بهتر از حاضر نشدنه !
@ اغلن کبیر
منم گرافیک رو دوست دارم عاشق کارای طراحی ام ، ولی فقط در این حد که برم بیرون یه دوره کوتاه ببینم !!! :D م
واقعا خوشحالم از اینکه هم در رشته تحصیلیت موفقی و هم دوستش داری و هم اینقدر رضایت داری ، تا به اینجا تو تنها کسی بودی که تقریبا شکوه و گلایه نکرد !!
********
الهام ذاکری
********
اول از همه که خدا قوت!! چی جوری این همه جواب نوشتی!؟!؟:دی
پاسخ دادنحذفمعلومه که به خوانندهت خیلی بها میدی و کلی هم وقت براشون میذاری. به عنوان یه خواننده جا داره ازت تشکر کنم به خاطر این طرز برخوردت.
بعدم که دقیق نمیدونم ولی فک کنم در آینده با مدرک عمران نتونی کار تخصصی رشته تو پیدا کنی!! متاسفانه از روی همون فرهنگ غلط این رشته یه رشته مردونه تلقی میشه!! تا جایی که من اطلاع دارم دانشگاهای آزاد برای رشته عمران و مکانیک اصلا دختر نمیگیرن!! امیدوارم حداقل تا موقع فارغ التحصیلیت اوضاع جامعه یه کم بهتر بشه.
علایقت هم در رشته های تحصیلی جالبه. گرافیک و جامعه شناسی و علوم سیاسی و علاقه به حل مسائل ریاضی.
همین که تقریبا خودت رشته تو انتخاب کردی هم باز جای تقدیر داره. من خودم به شخصه نقش آنچنانی در انتخاب رشته م نداشتم! شاید اگه خودم انتخاب کرده بودم الان باید برق میخوندم، نه صنایع.
کلاس درستون رو خیلی جالب تشریح کردید
پاسخ دادنحذفنه عزیزیم شعرای خودمو نمی خونمدم! همینطوریشم کلی سوژه بودم حالا چه برسه به اینکه شعرای خودمم می خوندم!!!
پاسخ دادنحذفیه بار یکی از پسرا دفتر خاطرات خواهرشو پیچونده بود آورده بود شعراشو سر کلاس می خوند!!!! کلی ی ی ی ی ی ی ی ی ی خندیدیدم! با اینکه واقعا شعره محشر بود! واقعا محشر! از شعر حافظ هم تضمین آورده بود ! اونقدر دلم خواست برم شعرشو بگیرم بنویسم، روم نشد! بیشتر از ترس سوژه شدنم روم نشد!!!:دی
آهان
پاسخ دادنحذفاینم بگم با کامنت «سینا» و جواب تو داغ دلم تازه شد!!!
برخورد خانواده من هم مثل پدر تو بود و نه تنها زمان انتخاب رشته بلکه از دوم راهنمایی تو گوشم خوندن دکتر دکتر که.....
عامل دوم هم این بود که دبیرستان ما نمونه دولتی بود ولی فقط رشته ریاضی و تجربی داشت و من حق انتخاب سومی نداشتم به خاطر این موضوع!!!آخه اگه می خواستم این مدرسه بیام بیرون یا باید میرفتم مدرسه عادی (که جوش با روحیاتم سازگار نبود و همه به همه فکری بودن غیر از درس) یا باید میرفتم غیر انتفاعی ( که تا قبل از دانشگاه قبول شدنم از این قرتی بازیا خوشم نمی یومد منظورم اینکه متکی به قدرت بازوی خودم بودم!) در مورد رشته هم بازم من اصراری به «دانشگاه آزاد رفتن» نداشتم!
هی ی ی ی ی ی ی .... زندگی
به قول سیاوش قمیشی
وقتی که دلتنگ میشم و همدم تنهایی میرم
داغ دلم تازه میشه وسوسه های خوندنم
زمزمه های موندنم با تو هم اندازه میشه
.
.
.
.
.
این روزا دنیا واسه من از خونمون کوچیکتره
کاش می تونستم بخونم قد هزارتا پنجره!!
دیدن این همه اهمیتی که به مخاطب میدید و وقتی که صرف میکندید برای پاسخگویی,احساسی جز شرمندگی برای من نداشت,نتونستم بی توجه باشم و اومدم بگم واقعاافتخار میکنم که اینجا میام و نوشته هاتون رو میخونم و دوست دارم که بخونم,بی نهایت تشکر.
پاسخ دادنحذفحیقتش الان یه استراحت کوتاه به خودم دادم همین که نظر رو ارسال کنم باید برم سراغ استاتیک,پس یه ذره کشش میدم و بیشتر مینویسم.
مدرسه ما انسانی نداشت و منم حیفم میومد تیزهوشان رو ول کنم پس انسانی به همین سادگی و حماقت منتفی شد,اول تجربی ثبت نام کردم اما مدیر و مشاور مدرسه به اضافه بابام که دوست داشت برعکس خودش مهندس بشم(معمولآ همیشه اینجوریه مهندسا بچه دکتر میخوان و دکترا بچه مهندس)اصرار به ریاضی داشتن,در نهایت تصمیم بر این شد که ریاضی بخونم و تجربی امتحان بدم با این استدلال که ریاضیم ضعیفه و اگر ریاضی بخونم میتونم ضعفم رو جبران کنم,تواناییش رو هم داشتم آخه اون زمان برای خودم کسی بودم.سال دوم زیست رو هم کنار درسام خوندم بیشتر و با عشق حتی از تجربی ها قویتر بودم اما اتفاقی افتاد که درس خوندن برام سخت شد و این اتفاق همون انقلاب شخصیم بود,زیست رو که کنار گذاشتم دیگه نتونستم برگردم و شرکت در کنکور ریاضی حتمی شد.
نرفتن سرکلاس چندان هم ریسک بالایی حداقل برای من نیست,ترم قبل یه میان ترم سر کلاس ریاضی رفتم و یک میان ترم نرفتم,نمره پایان ترمم 3 برابر میان ترمم شد همچنین بیشترین نمره من که مربوط به برنامه نویسی میشه فقط با یک جلسه حاضر شدن سرکلاس حاصل شد,در حالی که نمره بقیه دوروبر 12 13 بود با بیست درس رو پاس کردم تازه به افتادنم هم ایمان داشتم!!ا خواستن توانستن است و هر چی بگی همون میشه یا شعارهایی مثل آنها فقط حرفهایی است عالم به عوام میزنه,درسته که حقیقتشون قابل انکار نیست ولی چیزی که به این شعارها رنگ واقعیت میبخشه با اونچه که توی جامعه ما هست خیلی تفاوت داره.با توجه به توضیحاتی که دادید فکر میکنم شما بهترین انتخاب رو کردین و باید بگم.... نه نمیگم,میخواستم بگم خوش به حالتون ولی منصرف شدم!!ا
آهان یه چیز دیگه,باورش برام سخت بود,واقعآ اینقدر شیطون بودید!!آخه کسی که نمره بالا میگیره,ردیف اول میشینه,ادبی صحبت میکنه,همش توی لیوان آب میخوره,همصدا با نیلوفر برگزار میکنه وکلآ شبیه شماست خیلی بچه مثبته!! میخواید بگید من از شما مثبت ترم؟!؟!ا
راستی ساربان رو هم دوست دارم ولی بگوبگو از همین آلبوم انرزی و احساس بیشتری و بهتری بهم میده.
موفق باشید خانم مهندس و باز هم تشکر
وای از این جنس ِ تکرار!
پاسخ دادنحذف:)
موفق باشی عزیزم
خاله آدما اگه توي شرايط هم قرار بگيرن به احتمال زياد همون رفتارها رو نشون ميدن.با اطلاعات ناقص نميشه درباره كسي نظر داد
پاسخ دادنحذفسلام خسته نباشید من مطلب رو نخوندم ولی مطمئن هستم عالی نوشتین
پاسخ دادنحذفمی خواستم بگم http://arvandrod.blogfa.com/8908.aspx به روز شد
راستی اگر تو خبر نامه عضو بشین راحتر هست.
از زحمات شماپیشاپیش متشکرم
(روز استاد مبارک)
نخند .....
گفتم پیشاپیش
fox.wolf666
آخرین باری که اینجا بهت سلام کردم نمی دونم کی بود
پاسخ دادنحذفشرمنـــــــــــــــــده ام
سلام عزیزم... :دی
چه استاد با حالی دارین ها
خوش به حالتون
عزیزم یه عالمه از دوران لیسانست استفاده کن
از همه لحاظ
میگم چه طوره که یه گروه کتابخونی درست کنید تو دانشکده و کلی خوش بگذرونید... آره بابا همه چی که درس نیست
فدات بشم من
درود
پاسخ دادنحذفباز هم چون همیشه,از نوشته شما لذت بردم
اما این بار ,نکته هویدا در نوشته, شخصیت واقعی خودتون بود که فریاد میزد
انسانیتی که در وجودتون هست
..................
ببخشین ,من نه نویسنده ام نه تخصصی در نگارش دارم
اما,چون شما رو یک نویسنده خوب میدونم,پیشنهاد میدم کمتر رمان بخونین
به جای رمان,داستان کوتاه(نویسنده های بزرگ چون استفان لاکنر)و سبک های مختلف نگارشی رو و پیوسته ,دوهفته نامه" اَمُـرداد " رو بگیرید و با دقت بخونین
خود خواهید فهمید چرا امرداد رو سفارش کردم
..........
پیوسته شادزی
سلام..ما که میدانیم تو چرا درس نمیخوانی!!! میخواهی تا ابد دانشجو بمانی..بعد هم بشوی وزیر علوم!!! الهام دانشجو به جای کامران دانشجو!! اما زهی خیال باطل!! قدیمها هر کسی در دبیرستان زیاد مردود میشد میگفتند خواستگار دختر بابا ( همان سرایدار) است!!! اما وای به حال ان بیچاره اگر بابای مدرسه دختر نداشت!!! ارادتمندیم..یا علی
پاسخ دادنحذفسلام چه زیبا نوشتی که "خدا می داند هر کدام از این ها حالا باید توی کدام دانشگاه و سر کدام کلاس در کدام رشته تحصیلی درس می خواندند تا به جای خر و پف کردن های زیر پوستی یا علنی سر کلاس ، تریپشان آنقدر بچه مثبتی می شد که همه می خواستند سر به تنشان نباشد !!!
پاسخ دادنحذف"
اگه برگردم به انتخاب رشته 1 سال پشت کنکور نمی موندم تا بیام عمران