پست‌های پرطرفدار

۲۳ مهر ۱۳۸۹

من و سرزمین تازه ام

سراسر دیوارهای این خانه پنجره است ، همان چیزی که برای آدم آفتاب و مهتاب پرستی چون من که با طلوع خورشید خنده اش می گیرد و با طلوع مهتاب گریه ، حکم بهشت را دارد . از یکی نمای آپارتمان تازه ساز روبه رویی دیده می شود . شیشه روغن زرد رنگی که روی اُپن آشپزخانه یشان است ، اولین شیئی است که نگاه آدم را می دزدد و مقتدرانه نوع امواجی را که از آن خانه و بقیه بساطش باید به ذهنت ساطع شود ، تعیین می کند . همه چیز آن خانه انگار که بوی روغن سوخته می دهد. چربی دیوارها را می شود از این فاصله حس کرد و با وجود آنکه ساکنانش زن و شوهر جوانی هستند ، انگار که مادر میانسال خوش سیما و مهربانی پشت دیوارها مشغول تدارک دمپخت خوشمزه ایست که دختر دانشجویشان در مکانی فرسنگ ها دورتر ، دلش برای مزه آن تنگ شده ! هر بار که چشمم به دیوارهای این ساختمان می افتد ، آن مادر مهربان در مکانی پنهان مشغول آشپزی است ، اما هیچوقت از غذا خبری نیست . از دید من زمان آن خانه متوقف شده است و احتمالا تنها وقتی عقربه های ساعتشان به حرکت می افتد که دستپخت مادرم را توی خانه خودمان رو به روی دالان منتهی به حیاط که حتی در صبح های زمستانی هم درش به اصرار مادرم باز می شود تا هوای گرم کهنه و دست چندم توی اتاق جایش را به هوای خنک و تازه دهد ، مزه مزه کنم .
از دیگری چهره نخراشیده یک برج افتتاح نشده تجاری جثه بزرگش را طوری توی نگاهت می اندازد که افکارت ترک برمی دارد و مجبور می شوی برای تماشای چراغ های طبقه آخر گردنت را به سمت بالا بچرخانی . همان چراغ هایی که ظاهرا تنها وظیفه یشان مصرف برق در طبقه آخر برجی است که بجز سرایدار هیچ سکنه دیگری ندارد ، اما احتمالا بلندی برج باعث می شود تا چراغ های همیشه روشنش زیر پوست این شب های دلگیر برای همه آدم های این اطراف که گاهی حس می کنند ، از شلوغی خیابان ها جدا افتاده اند ، نوید زندگی باشد .
از گوشه دیگری می شود رفت و آمد های بخش کوچکی از یک خیابان اصلی و پر رفت و آمد شهر را دید زد . اگرچه مشاهده عبور سریع آدم هایی که تو را نمی بینند ، به سمت مقاصدی نامعین نمی تواند دلخوشی خاصی برایت به ارمغان بیاورد ، اما دقیقه ها با افکار فلسفی سرگرمت می کند : تا چه حد اخلاقی است که اعمال و رفتار آدم ها را از زاویه ای که پیش بینی اش را نمی کنند ، دید زد ؟ مخصوصا اگر بر حسب اتفاق این آدم ها آشنا هم از آب در بیایند ، قضیه شکل پیچیده تری به خود می گیرد .
روی آن یکی که امتداد کوچه تویش راست می شود ، جای پیشانی من مانده . هر شب که آدم ها انگار به یکباره طبق برنامه مشخص و از پیش تعیین شده ای توی خانه هایشان می خزند و سکوت سهمگینی در فضا موج می زند و روی در و دیوارها و تیر چراغ برق ها و درخت های کنار پیاده رو پخش می شود و با حجم سیاهی شب که توی لامپ های مهتابی ، رنگ پریده می زند ، در هم می آمیزد ، صدای برخورد جاروی دسته بلند رفتگری با زمین سکوت را با ملایمتی ظریف می شکند و من انگار که زیباترین موسیقی زندگی ام را شنیده باشم به طرف پنجره می دوم ، پیشانی ام را روی شیشه می چسبانم و امتداد حرکت آن پیراهن نارنجی رنگ ، در میان ساختمان های یک در میان کاه گلی و نوساز را توی بخار نفس هایم که روی شیشه می نشیند ، محو می کنم و چشم هایم بصورتی کاملا غیر ارادی طوری نگاه می کنند انگار که این ، همه سهمشان از خوشبختی است که از میدان دیدشان می گریزد و کوچک و کوچک تر می گردد تا سرانجام لای دیوارهایی که در فاصله ای دور گویی که همدیگر را به آغوش می کشند ، به کلی ناپدید می گردد .
اگر گاهی دماغت را به کار بیندازی می فهمی که این پنجره ها جاذبه های دیگری هم دارند . بعضی وقت ها فحش هایی که صاحبخانه پولدارمان آن پایین توی فروشگاهش نثار طرف دعوا می کند ، آنقدر آبدار و پخته و گرم است که دود غلیظش تا طبقه سوم هم بالا می آید و از درز پنجره ها وارد می شود و مشام را سخت می آزارد و البته گزارش های دردناکی از آن پایین به بالا حواله می کند . گاهی آنقدر معاملات سنگین توی این فروشگاه رتق و فتق می شود که بوی پول کل ساختمان را برمی دارد و آدم را یکجوری می کند .
خوشبختی و بدبختی مدام توی این پنجره ها در رفت و آمدند . گاهی می شود دست دراز کرد و از شاخه های درختان نخلی که در فاصله ای دور در حیاط یک خانه ویلایی قد علم کرده اند ، خرما چید و حتی آزردگی ناشی از شیرینی بیش از اندازه اش را در گلو حس کرد و گاهی هم می شود تابش آفتاب را روی سقف های گنبدی شکلی که همان خانه ویلایی را احاطه کرده اند باور نکرد و ندید .

۱۵ نظر:

  1. باید فکر کنم,غرق در متن بشم,به اتفاقات یک شبانه روزم با یه دید متفاوت نگاه,خوب بشم بد بشم تا بتونم به اندازه ارزش متن کامنت بذارم اما نمیخوام این ریسک رو بکنم چون امروز هربار نویسنده رو ببینم به یاد پست جدیدش میفتم در نتیجه یک فکر و دغدغه جدید در زمان حضور در کلاس به افکارم اضافه میشود و دقایقی از کلاس رو از دست میدم اما الان فقط 15 دقیقه وقت دارم و گویا باید تاوان حضور بی موقع در دنیای مجازی رو بدم.ای کاش هم کوتاه نوشته بودید هم سبک!!!میرم برای سنگینترین روز هفته آماده شم و امیدوارم تا شب که برمیگردم به یاد ویوی خونه شما نیفتم!!!ا

    پاسخ دادنحذف
  2. من نیزدلم برای خانه های خشت وگلی که هرروز صبح زود بوی خاک میدهد تنگ شده.
    خاکی که زنی میانسال با دستهای زبر خود که از زیادی پشت دارقالی نشستن ضعیف شده،آبپاشی میکند بوی گردوخاک ناشی از عبور گله و...
    اما این شهر فقط بوی بتن وآسفالت میدهد!!!

    ـــــــــــــــــــ
    مدتی نبودم وحالا که اومدن نمیدونم چه کامنتی بذارم!

    پاسخ دادنحذف
  3. سلام الهام خانم
    اول از هر چیزی اومدن وآپ کردن رو بعد از چندین وقت انتظار بهتون تبریک میگم
    خیلی زیبا وسنجیده پنجره ها رو که میتونن دید ما نسبت به اطرافمون باشن رو وصف کرده این میشه بقول شما هم خوبیهاوهم بدیها رو دید ونباید اون چیزی که دلمون رو میخواد توی نگاه به دیگران وزندگی ببینیم میشه به سادگی زندگی رو با دید منطقی واصولا مثبت دید
    راستی الهام خانم بازم مورد لطف قرار گرفتیم

    پاسخ دادنحذف
  4. همین اینقد پنجره داشتنش خیلی خوبه. مخصوصاً که این جور چیزی رو دوست داری

    من به شخصه هیچ وقت سعی نکردم جایی رو که توش زندگی میکنم رو توصیف کنم. شاید اینقد چیز جلوی چشم و عادی ای برام باشه که نیازی به توصیفش نمیبینم!!

    روزای خوبی داشته باشی در جایِ جدید زندگیت.

    در مورد کتاب هم خواهش میکنم. خوشحالم که خوشتون اومد و از خوندنش لذت بردید. نیازی هم به تشکر از من نبود.
    در ضمن من بی‏سلیقه رو چه به معرفی چیزی به اشخاص خوش‏سلیقه.

    پاسخ دادنحذف
  5. سلام خوبي دوست عزيز وبلاگ قشنگي داري موفق باشي خوشحال ميشم يه سري هم به ما بزني مرسي باي

    پاسخ دادنحذف
  6. خُب این خیلی خوبه که موقعیتی رو دارین که علاقمند به اون هستین. منتها بنظرم هرچیز جذابی بعد از مدتی گیرایی خودش رو از دست می‌ده و چیزی جز یکی از عادی‌های زندگی ما نمی‌شه؛ مخصوصن چیزایی که آدم از همون اول معایب‌ش رو هم می‌تونه ببینه.

    پاسخ دادنحذف
  7. زاغ سیاه مردمو چوب می‌زنی چش سفید؟ :دی

    منزل نو مبارک
    روزهای تنهایی برات ارمغان خوبی خواهد داشت! ازش لذت ببر و چشم و گوش تیز کن :*

    پاسخ دادنحذف
  8. قبل از هر چیز امیدوارم که بهشت جدید براتون مبارک باشه.
    اول یه سری سوال تو ذهنم هست بپرسم بعد بریم سراغ ویوی خونه شما!! منظورتون از خنده و گریه اینه که دوست دارید یا ندارید؟؟آخه موندم مگه خورشید خنده داره؟؟ یه چیز دیگه اینکه نگاه کردن تو خونه مردم غیر اخلاقیه ها!!و اینکه چه جوری روغن روی اپن رو تشخیص میدید یا اصلا میبینید؟یاد اون مورچه روی کوه افتادم!! اینا رو گفتم چون دیدم هضم پاراگراف اول سخته و ترجیح دادم یه چیزی بگم تا سر پاراگراف بی کلاه نمونه!
    بعد از دریا و آسمون که عظمتشون همیشه به من آرامش میداده تماشای هواپیما و ساختمانهای بزرگ رو دوست داشتم یه جورایی اونا هم یادآور بزرگی هستند مخصوصآ اگه این ساختمون با چراغ هم تریین شده باشه به هر حال یکی از مصارف برق ایجاد زیبایی است (البته نه 24 ساعت),دنبال چنین ساختمونی هم توی ذهنم گشتم و ساختمونایی که به توصیف شما نزدیک بود بانک پاسارگاد و پاساژ اطلس بودن که اگه ساختمان مورد نظر باشه باید بگم خیلی هم خراشیده هستند!! چرا شب رو دلگیر میدونید؟ همیشه عاشق شب بودم و به نظرم زیبایی شب از روز خیلی بیشتره همچنین آرامشش.اما درباره نوید زندگی با شما هم عقیده ام.
    دیدن آدمای در رفت و آمد یادآور اهداف و مقاصد متفاوت انسانهاست و منو خوب سرگرم میکنه,ولی دید زدن آدما چه آشنا چه غیر آشنا هیچ مشکل اخلاقی نداره,خیابون یه محیط عمومیه!!!مثل وبلاگ!!ا
    اگر جای شما بودم روی تنها پنجره ای که پیشونی نمیچسبوندم همین یکی بود (البته من اینجور مواقع دماغم به شیشه میچسبه و با اضافه شدن پیشونی منظره روبرو از دیدم خارج میشه!!) رفتگرها هم از اون زحمتکشایی هستن که به حق خودشون نمیرسن حالا یا قربانی اشتباهات خودشون شدن یا اجتماع بیمار,پس نمیتونن هر شب منو پشت پنجره بکشونن چون یه قشر دیگه به آدمایی که مشکلاتشون تو دید تره و باعث آزارم میشن و احساس بدی بهم منتقل میکنن اضافه میشه.زمانی که شهر خودمون بودم صدای جاروی رفتگرها اولین صدایی بود که صبح زود قبل از مدرسه میشنیدم و از اونجایی که این لحظه بسیار سخت و بد بود صدای جارو هم برای من یادآور همین روزهای لعنتیه.
    اگه فحش و ناسزا نبود استان ما در گمنامی غرق میشد,شما از استان شعر و ادب هستید اینجا هر کی بیشتر فحش بلده موفقتره,ولی خداییش گوشتون هم کم از چشم تیزبینتون نداره!! اون از ظرف روغن اینم از شنیدن صدای همکف در طبقه سوم.دیگه از بوی پول و مشام تون چیزی نمیگم,اون بماند.
    اما پاراگراف آخر باز شاهکار بود,سبکی که دوست دارم.و نتیجه ای که تفاوت عقیده ها هم نقضش نمیکنه.اما اینبار از شاهکارتون تعریف نمیکنم که اعتماد به نفستون از اینی که هست بیشتر بشه و 5 دقیقه ها به 10 دقیقه تبدیل بشه و اساتید راهتون ندن,یه چیز دیگه هم اینکه به فکر برنامه نویس سیستم گلستان هم هستم آخه فکر نکنم نمره منفی برای سیستم تعریف کرده باشه!!!و باید جلوگیری کرد.
    خدا رو شکر فکر ویوی خونه شما امروز اصلآ حواس منو پرت نکرد چون واقعآ نویسنده منو یاد وبلاگ نمی اندازه و جدآ که در محیط مجازی اسامی مهم نیست,البته پنجره های کلاس زمین شناسی منو یاد شاهکار معماری خونه شما انداخت ولی از اون جایی که استاد زمین هم مثل درمه برای من ارزش زیادی داره (چون هر دو آرمانی هستن) بر پرت شدن حواسم غلبه کرد.
    من حرف نمیزنم ولی اگه بزنم بیش از نیمی از حرفام طنز و شوخیه و یه ذره سخته که اینجا جلوی خودمو بگیرم امیدوارم ناراحت نشید و طبق معمول از پرچونگی ام شرمنده ام و از اینکه درنهایت بدون فکر پشت کیبورد نشستم دل چرکین.
    موفق و بهروز باشید

    پاسخ دادنحذف
  9. سلام
    الان بد جوری فکرم مشغول امتحانیه که هفته دیگه دارم!
    یه ماه نشده که ترم شروع شده و ما مید ترم داریم! اه به این دانشگاه!
    اینا رو گفتم که بگم واقعا شرمندم که فکرم قد نمیده درخور مطلبت کامنت بنویسم!
    سه چهار بار دیگه بایس بخونمش
    اون موقع میام نظرمو میگم!
    موفق باشی

    پاسخ دادنحذف
  10. رهجو@
    داشتم کامنت قشنگتونو که با حس هم نوشته بودید میخوندم.داشتم لذت میبردم تا اینکه شما رسیدید به این جمله که"اگه فحش و ناسزا نبود استان ما در گمنامی غرق میشد,شما از استان شعر و ادب هستید اینجا هر کی بیشتر فحش بلده موفقتره".دلم گرفت از این قضاوت یکطرفه و بهتره که بگم قضاوت غیر منصفانه.هر چند که شما با این جمله خودتون رو هم بردید زیر سوال،اما چه خوبه که این قضاوت ناعادلانه رو در مورد شهرمون به دیگران تلقین نکنیم.شما که میگید"شما از استان شعر و ادب هستید"چرا این موضوع رو یاد آور نمیشید که شهر ما هم ادیب و شاعر داشته و دارد و حتی یکی از همین شاعران خواجوی کرمانی هست.(در نهایت،اگه بخوام در باره ی خوبیهای شهرمون و آدماش بگم باید تا صبح بنویسم.)
    ـــــــــــــــــــــ
    در مورد این پست....
    پست قشنگ و جالبی بود.اما نمیدونم باید چی گفت.چرا که برداشتها کاملا متفاوته.
    پیروز باشید

    پاسخ دادنحذف
  11. طوفان@
    اگه 50درصد به اضافه 1 نفر این ویژگی بد رو داشته باشند من درست گفتم و اگر واقع بین باشیم باید بپذیریم که اینگونه هست,مردم کرمان هم خوبیهایی دارند مثل همه مردم ایران.

    پاسخ دادنحذف
  12. من زیبا میپسندم ولی این یکی هم شوخی بود,معمولآ طولانی ها رو بهتر مینویسید
    معمولآ سوژه های نانوشته شما جالبتره,سعی کنید بنویسید.اینقدر وعده ندید,نکنه احیانآ دنبال پست توی مملکت هستید!!ا
    اتفاقآ قبل از اینکه جمله دماغ و پیشونی رو بنویسم رفتم امتحان کردم و نتیجه همون شد که نوشتم.البته میپذیرم که دماغ من استاندارد نیست,اگه بعضیا تو کلاس مسخره(!) نمیکردن و پولی هم بود عملش میکردم!!ا
    من کلآ اعتماد به نفس ندارم چه برسه به کاذبش!!خداییش اون کلاس ریاضی رفتن داره؟؟میترسم ضرب و جمع دبستان هم از یادم بره!!ا
    رفتار من چندان تناقض نداره اما به همون اندازه که آدمای دوروبرم خودشون نیستند من هم با خودم فاصله میگیرم چون چندان مطلوب نیستم

    پاسخ دادنحذف
  13. 1-50%....
    "اگه فحش و ناسزا نبود استان ما در گمنامی غرق میشد"
    عجب پس اگه فحش و ناسزا نبود ما تو گمنامي بوديم!!!
    كلا اين واقع بينيت خيلي جالبه!!!والا من توي اين عمر كوتاهي كه از خدا گرفتم تو شهرمون اين قضيه رو اينجوري كه تو ديدي اصلا نديدم!!؟؟حالا تو چطور ديدي كه من نديدم؟
    اگه 50درصد به اضافه 1 نفر این ویژگی بد رو نداشته باشند پس من درست گفتم و اگر هم واقع بین باشیم باید بپذیریم که اینگونه نيست جناب شهريار!
    شهريار خان كلا سعي نكن خودتو و شهرتو مضحكه ي خاص و عام كني حتي اگر نكته ي خاصي در مورد شهر و استانت وجود داشته باشه(هركسي خودش ميتونه اون چيزي رو كه تو فهميدي بفهمه مگه اينكه تو اشتباه فهميده باشي كه در غير اينصورت هم كه چه بهتر اسم شهر ت بد در نميره!!!!!!)

    در مورد متن هم كه نظري ندارم چون....نخوندمش!!

    پاسخ دادنحذف
  14. بسيار لذت بردم از انتخاب عكس و فضا سازي و توصيف زيباي شما.نوشتتون منو ياد شبهاي بلند زمستون و نور ماه و خلوت شب و من و ماه انداخت...

    پاسخ دادنحذف
  15. سلام الهام عزیزم
    بیشتر از هر چیزی با خوندن این نوشته و این وصف یاد آرزوها و دلخوشیا و دلگرمیای گذشته م می افتم.. میگم گذشته هم واسه انتسابش به گذشته م هم واسه سپردی شدن و نموندنش واسه حالام به عنوان دلگرمی...
    موفق باشی عزیزم.. :)

    پاسخ دادنحذف