پستهای پرطرفدار
-
هر روز وقتی مدرسه تعطیل می شد از کنار پارک که رد می شدم صندلی های خالی تاب ها انگار مرا می خواندند . زیر درختان سرو کمی آنطرف تر پشت چمنزار ...
-
وقتی از چیزی ناراحت باشم ، یا ذهنم به شدت درگیر مسئله ای باشه ، به طرز دیوانه واری به کتاب خوندن روی میارم ، بویژه رمان خوندن . طوری که گاهی...
-
یک مدت فکر می کردم چون من در جایی ایستاده ام که نه احساس علاقه شدیدی نسبت به موقعیت کنونی ام دارم و نه موقعیت خاصی هست که حسرت بودن در آن را...
-
وقتی زندگی ات در دو انتهای یک مسیر جریان داشته باشد ، گاهی وقت ها خودت هم گیج می شوی و ممکن است بدجور آب و روغن قاطی کنی . دلت برای چای فروش...
-
نام مجلس همواره مفاهیمی در برابر خود کامگی و استبداد را در اذهان تداعی می کند . این نام تا مدت ها یکی از مهمترین آرزوهای سیاسی ملت ما به شم...
-
"جان مریم چشماتو وا کن ، سری بالا کن ..." این آهنگ را پسربچه ای که در سوپری کار می کند ، با دهانش بلند بلند می نوازد . ناخود آگاه ...
-
بیا آوازهایمان را بلندتر سر دهیم . بگذار گوش هایمان برای دقایقی ، هرچند کوتاه ، عاجز بمانند از شنیدن صدای مرثیه غمناکی که از درونمان می آید ...
-
من نمی دانم این پشه ها با آن هیکل نحیف و فسقلیشان چطور می توانند تا طبقه چهارم ساختمان ما بالا بیایند و شب تا صبح دست از سر کچل ما برندارند ...
-
برای اولین بار که دیدمش ، حس کردم که شاید اگر از طریق جایی بجز اینترنت با هم دوست می شدیم ، هرگز نمی توانستیم دوستان خوبی برای هم باشیم . هم...
۱۴ تیر ۱۳۸۹
سالگرد یک میزان
رمان "عقاید یک دلقک ِ" "هاینریش بُل" را خیلی دوست دارم ، مخصوصا با آن ترجمه "محمد اسماعیل زاده" و تعابیر کم نظیرش .
قهرمان داستان یک توانایی عجیب و غریب داشت ، آنهم اینکه بوی آدم ها را از پشت تلفن استشمام می کرد . بعضی ها بوی تند ادکلن های گران قیمت می دادند ، آنچنان که آدم را وادار به عطسه می کردند ، بعضی ها بوی خیابان های چرک و خسته پایین شهر و بعضی ها هم بوی نوزاد می دادند !
حالا که یکسال از آن تجربه منحصر به فرد زندگی ام می گذرد ، تازه فهمیده ام خودم هم از این توانایی های عجیب و غریب پیدا کرده ام ، می توانم بوی روزها را تشخیص بدهم حتی روزهایی که گذشته اند و از آن ها تنها تصویری محو در خاطره ها باقی مانده است .
بعضی روزها بوی لیموی تازه می دهند ، ترش و هیجان انگیز که گاهی ترشی بیش از حدشان باعث می شود برای چند دقیقه کوتاه چشم هایمان را ببندیم و سرمان را تند تکان دهیم . گاهی هم آنقدر ترش می شوند که پشتمان را می لرزانند و گاهی فقط ترشند و چشم هایمان از بو کشیدنشان گرد می شود و لبخند شیطنت آمیزی روی لبانمان می نشیند . بعضی روزها بوی بهار نارنج می دهند ، تازه و باطراوت آنقدر که هر بوی دیگری را تحت الشعاع خودشان قرار میدهند ، حتی اگر بوی فاضلاب شهر باشد که از کنار خانه های محله های فقیر نشین عبور می کند . نوک بینی ات را که نزدیکشان کنی ، نفست از بوی بهار نارنج تازه می شود ، بوی شکوفه ها تا اعماق وجودت نفوذ می کند ، احساس می کنی که گلبول های قرمز خونت هم با انگیزه ای مفرط توی رگ هایت جریان دارند. بعضی روزها بوی چمن باران خورده می دهند . دلتنگ خاطرات خوش قدیمی اند . دلتنگی شیرینی که دوست داری سال ها تداوم داشته باشند . روزهایی که گاهی تا پرچین های چراگاه گوسفندان یک مزرعه در دامن کوه پر می کشند . گاهی هم دلشان می خواهد زیر باران تا خود ابرها بدوند و از خیس شدن هم هیچ هراسشان نیست . بعضی روزها بوی بنزین و گازوئیل می دهند . چرب و نشُسته ، سیاه و قهوه ای ، عین پمپ بنزین های شلوغ و درهم مرکز شهر . روزهایی خسته و خواب آلود که دود اگزوز اتومبیل خورده اند ، شاید هم زیر آفتاب سوزان ظهرهای جنوبی حسابی عرق کرده اند و صورتشان برافروخته است . روزهایی پر از روزمرگی که آنقدر زود فراموش می شوند که انگار هرگز زاده نشده اند و خود نیز هیچ حادثه ای را نزاییده اند . بعضی روزها هم بوی ماهی گندیده می دهند ، آنقدر بد که دوست نداری حتی یک ثانیه در هوایشان تنفس کنی . بویشان که به مشامت می رسد ، اخم هایت در هم می شوند و خماری چشم هایت بدجور تلخیشان را فریاد می زند . حس تهوع پیدا می کنی و دوست داری با سرعت از آنها جدا شوی ، به هر کجا که می شود ، فرار کنی و هرگز نزدشان بازنگردی .
بعضی روزها ولی هیچ بویی نمی دهند . اگر توی دستت بگیریشان و گرد و غبارشان را پاک کنی و دست آخر نوک بینی ات را تیز کنی و ساعت ها جلویشان بنشینی ، باز هم چیزی دستگیرت نمی شود . هیچ بویی نمی دهند ، خالی اند ، مثل آن روز ! مثل همان روزی که یکسال پیش مادر تاریخ آن را زایید و 24 ساعت دوام آورد و شب هنگام درست زمانی که صدای دوازدهمین ضربه ساعت توی فضای مسجد الحرام پیچید ، درگذشت ! باکره بود ولی آبستن هزاران واقعه منحصر به فرد که هیچ نامی روی هیچ کدامشان نمی شود گذاشت . هیچ وصفی برای هیچ کدامشان نیست .
آخر روزی که چشم آدم برای نخستین بار به خانه کعبه می افتد ، چه بویی می تواند داشته باشد ؟ بوی خدا می دهد . مگر خدا هم بو دارد ؟ خدا خالی است ، خدا از همه بوهایی که رنگ زمینی اش بدهند ، خالی است . تازه حالا که آن روز را بو می کشم ، می بینم این روزهایم در مقایسه با آن بدجور بوی عرق گرفته اند و خودم آنچنان به بویشان خو کرده ام که اگر آن روز برای قیاس نبود ، هرگز به بوی گندشان پی نمی بردم !
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پی نوشت : عکس ، یکی از دیوارهای مسجدالنبی را نشان می دهد . توی دایره های سبز رنگ مشخص شده ، علیرغم همه تلاشی که برای نابودی آداب و سنن شیعه می شود ، نام ائمه شیعه و اصحاب پیامبر نوشته شده و جالب اینکه نام حضرت مهدی (عج) هم بینشان هست و حرف "ی" طوری نوشته شده که به شکل کلمه "حی" در زبان عربی به معنای "زنده" در آمده و وهابی ها برای اینکه شکل کلمه "حی" را از بین ببرند ، رویش یک میخ کوبیده اند که البته هیچ تاثیری در شکل آن نداشته است .
اشتراک در:
نظرات پیام
(Atom)
هووووووووووم!
پاسخ دادنحذفموافقم با اینکه بعضی روزها بوی خاصی دارند.
ولی کتاب عقاید یک دلقک رو هنوز نخوندم.البته اسمش رو خیلی شنیدم و خیلی دیدم ولی هیچ مردی/زنی نبوده که به ما قرض نیکو بده تا ما هم بخونیمش.
البته گذاشتمش تو لیست خرید!
ایشالا قسمت همه بشه که برن مخصوصا من،هرچند که لیاقتش رو ندارم.
راستی:
پاسخ دادنحذفاووووووووووووووووووووووووووول!!!
:)))
کاش هر چه زودتر این حس رو تجربه کنم گرچه نمیدونم کسی که خیلی از روزاش خوشبو نیست شایستگی اینو داره یا نه
پاسخ دادنحذفهمیشه چیزی هست که رنگ ِ تداعی ها را عوض کند ...
پاسخ دادنحذفاونجا جایی هست که هر کسی خودش باید ببیندش و خودش بوش بکشه.
پاسخ دادنحذفخیلی خوبه تو این سن تجربه بو کشیدن آن مکان رو داشتی.به نظر در اونجا خیلی چیزا دستگیر آدم ها میشه.چیزایی که میشه باهاشون زندگی کرد.یکیش هم همین بوها.
پی نوشت جالبی بود.
عقاید یک دلقک جزو اولین کتاب هایی بود که خوندم و بعضی از قسمتاش به کل از یادم رفته!!فک کنم دوباره باید بخونمش.ممنون که این قسمتش رو دوباره در ذهنم زنده کردی
بوی نوزاد :*
پاسخ دادنحذف*
خوب نوشتی دختری گیرا و مثل همیشه موضوعی جالب
می دونی منم یه ویژگی شبیه این دارم
روزام هر کدوم شبیه ِ یه چیزی اند
بعضی روزا شبیه میزن !! 4 تا پایه دارن
بعضی روزا شبیه یه مدادن
.....
اما چند وقتی ِ روزام شده شبیه یه جعبه ی سیاه که سر در نمی آرم توش چیه .
*
راجع به پی نوشتت نظری ندارم اما برام جالب بود عکس ِ
*
ببخش کم سر می زنم ، کار هم به درس خوندنم اضافه شده
زیاد هم رو فرم نیستم یه مدت ِ
قول می دم بیشتر بیام
چه آدم با حوصله و پیگیری هستید..من که تو همون وبلاگ خودمون موندم چه برسه به اینکه یک وبلاگ شخصی رو هم اداره کنم.عجب کاری گذاشتیم جلوتون ...
پاسخ دادنحذفانشاالله همیشه موفق باشید.
من صبحی یه کامنتی اینجا گذاشتم.کوش پس!؟فک کنم بلاگر بنده خدا هم قاطی کرده!!یه چیزایی تو همین مایه آت نوشته بودم:
پاسخ دادنحذفخیلی خوبه آدم تو سن کم چنین جاهایی رو ببینه و از نزدیک بوشونو حس کنه.حالا میخواد بویی داشته باشه و میخواد نداشته باشه.حداقل باعث میشه که در آینده بوی زندگی رو بهتر حس کنیم.
عقاید یک دلقک جزو اولین کتابایی بود که خوندم.خییلی قسمتاشو یادم رفته بود.ممنون که یاد آوری کردی.
پی نوشت هم جالب بود.
من صبحی یه کامنتی اینجا گذاشتم.کوش پس!؟فک کنم بلاگر بنده خدا هم قاطی کرده!!یه چیزایی تو همین مایه آت نوشته بودم:
پاسخ دادنحذفخیلی خوبه آدم تو سن کم چنین جاهایی رو ببینه و از نزدیک بوشونو حس کنه.حالا میخواد بویی داشته باشه و میخواد نداشته باشه.حداقل باعث میشه که در آینده بوی زندگی رو بهتر حس کنیم.
عقاید یک دلقک جزو اولین کتابایی بود که خوندم.خییلی قسمتاشو یادم رفته بود.ممنون که یاد آوری کردی.
پی نوشت هم جالب بود.
سینا
این نظر توسط نویسنده حذف شده است.
پاسخ دادنحذفالهام جان عالی نوشتی...خیلی به دلم نشست...خیلی...آنقدر که آروم قطره اشکی ریخت و اثرش رطوبت گونه هایم بود . اضافه شدن یه نگاه جدید...
پاسخ دادنحذفخوشحالم که تو اون روز رو تجربه کردی واون حس رو...خوشحالم...
ممنون که می نویسی
ممنون
***
پاسخ دادنحذف@ میچیکو
شما یک لطفی در حق فرهنگ رو به زوال این مملکت بکن برو کتاب رو بخر ، شاید یک فرجی شد !
@ رهجو
هر آدمی خوبه که این حس رو تجربه کنه ، ولی وقتی برین اونجا رو ببینین ، می فهمین که شاید مدت ها قبل هم این حس رو تجربه کرده باشید !
امیدوارم زمانی که بهترین وقتش باشه به این تجربه دست پیدا کنید .
@ ماندالایز
مثل آتش زیر خاکستر ، مثل بغض تار عنکبوت گرفته ای در گلو ، مثل یک فریاد خفه شده مثل ...
@ سینا
کاش بتونم از این موهبتی که خدا نصیبم کرد ، اونطور که شایسته هست استفاده کنم .
"عقاید یک دلقک" رو به دو دلیل دوست دارم ، دلیل اولش برمی گرده به محتوا که خب شخصیه و قابل گفتن نیست ، ولی دلیل دوم نثر فوق العاده و ترجمه محشرشه ! خوشحالم که شما هم اونو خوندین .
درباره کامنت هم ، امروز بلاگر مشکل داشت و کامنت ها رو نمایش نمی داد ، الان که درست شده همه کامنت هاتون رو با هم داره نشون می ده !!!!
@ بانوی غم
سارا باورت می شه ، همین دیشب که وبلاگت رو به روز کردی ، اومدم خوندم و حسابی هم نثرت رو تحسین کردم ولی غم توی نوشته هات طوری حالم رو گرفت که دست و دل کامنت گذاشتن نداشتم و با خودم گفتم بعدا میام کامنت می ذارم !
...
ذهن خیلی خلاقی داری ، میز !!!! چهار تا پایه !!!
...
می دونی که هر وقت بیای برای من عزیزی و هر وقت نیای حضور گرمت رو از دست دادم .
آرزو می کنم همیشه ستاره ای در آسمان ها برای رسیدن بهش داشته باشی ، ستاره ای که هر وقت بهش نگاه کنی ، بهت چشمک بزنه !
@ حامد
ممنون که به اینجا هم سر می زنید .
هر کس یه علایقی داره ، این هم جزو علایق من محسوب می شه . بابت صفات خوبی هم که به من نسبت دادید ، تشکر می کنم .
@ اعظم
راستش رو بخوای کامنت تو هم خیلی به من چسبید ، نمی دونم چی شد ولی منم یه بغضی گلوم رو فشرد .
بیشتر از اونکه فکرش رو بکنی ازت ممنونم که همیشه منو می خونی . همیشه به حضورت و دوستیت افتخار کردم .
********
الهام ذاکری
********
الهاااام
پاسخ دادنحذففدای تو دختر
منم دلتنگ توام
....
کامنت رو بستم چون من صد سالی یه بار می یام :دی
...
اما خودم می یام ببینم سر جاتون هستین یا نه :*
***
پاسخ دادنحذف@ جومونگ
باید به حال خودم تاسف بخورم که مخاطبی دارم که به قول خودش همیشه وبلاگم رو می خونه ، ولی هنوز متوجه نشده که نباید توی این وبلاگ چنین ادبیاتی داشته باشه !
مخاطبی دارم که انگار نتونستم ادبیاتش رو تغییر بدم . ( البته اگر ادبیاتتون از این بدتر نبوده باشه . )
می تونستید ، انتقاد کنید ، می تونستید تعریف کنید ، با همین لحن تلخ خودتون . ولی بی حرمتی نکنید !
کامنت شما رو پاک می کنم ، بخاطر حفظ حرمت بقیه مخاطبانم و امیدوارم از این به بعد هم مطالب من رو بخونید و نظر هم بگذارید ، با لحن و با کلماتی که شایستگی شخصیت شما رو داشته باشه .
********
الهام ذاکری
********
راستش بغض کردم
پاسخ دادنحذفیاد اون وقتی افتادم که می خواستی بری و من گیر داده بودم که ناودون طلا رو برام بیاری
یه حسی داره که نمیشه توصیفش کرد
نمیدونم چیه
چه شکلیه
حتی نمیدونم شبیه چه حسیه
فقط مخصوص خودشه
یادش به خیر
تازه حالا که آن روز را بو می کشم ، می بینم این روزهایم در مقایسه با آن بدجور بوی عرق گرفته اند و خودم آنچنان به بویشان خو کرده ام که اگر آن روز برای قیاس نبود ، هرگز به بوی گندشان پی نمی بردم !
من این صحنه رو ندیدم!!
پاسخ دادنحذفخیلی جالب بود!
سلام
پاسخ دادنحذفچقدر تعبیر زیبایی بود
چون تجربه ی این بوی خاص و خالی رو نکردم جز بهت زده خوندن حرفهای شما چیزی نمی تونم بگم
ولی برداشت جالبی از کتاب مذکور انجام دادید و چه بسا جالب تر.
از این دوتا دایره ی سبزی که نشان دادید واقعا استفاده کردم ... به هوش و دقتتون افرین می فرستم.
سپاسگذار
حداقل از روی نوشته هاتون میشه گفت که از اون موهبت به خوبی استفاده کردید.
پاسخ دادنحذفکلا از کتابای هاینریش بل به خاطر نثری که دارن خوشم میاد.5 تا از کتاباشو خوندم و همه هم مثل هم نثری قوی و گیرا داشتند البته به غیر از یکیش که اونم بیشتر به خاطر ترجمه اش بود که کتاب رو غیر قابل تحمل کرده بود.
سلام
پاسخ دادنحذفنوشته ت خیلی آرامش بخش بود.. من کتاب عقاید یک دلقک رو نخوندم ولی حزء اولین برنامه هایی هست که بعد از این امتحانات لعنتی دنبالش خواهم کرد..
قرار بود که 21م امتحانات ام تموم شه ولی با عنایت دولت خدمتگذار (؟؟!!) عقب افتاد...
و اما راجع به مسجد الحرام
با اینکه از نزدیک ندیدمش خیلی دلتنگ دیدارشم...
دقیقا سالی که من وارد دانشگاه شدم این طرح مسخره اعزام دختران با محارم رو مطرح کردند...
هم خواهران و هم برادرانم همگی طعم عمره دانشجویی رو چشیدن... احتمالا این روزهاشون خیلی مزه شیرینی دلپذیری می ده...
برادر کوچکترم ( که البته یک سال و نیم از من بزرگتره) الان توی مدینه داره طعم شیرینی رو می چشه
و من شدیدا دلتنگم...
نه دلتنگ برادرم
دلتنگ جایی که هرگز نبودم ولی هروقت تصاویرش رو می بینم انگار بهترین روزهای زندگیمو اونجا گذروندم...
ان شاء الله دوباره قسمتت بشه
و من نیز برای اولین بار!!!
مثل همیشه شاهکار نوشتی و خیلی خوب نوشته ت رو پرداختی
از اینکه دیر اومدم عذر خواهی می کنم.. حتما دلیلشم می دونی... امتحانات.......
اگر تمام جهان هستي يه روز باشه به نظر من بوي ياس ميده وبريك فضاي مكعب شكل مي چرخه.
پاسخ دادنحذفخوشا به حال شما كه آنجا خلوتي با مبدا جهان داشتيد.
(ما را كه آنجاها راه نميدن).
سلام
پاسخ دادنحذفاین یک آگهی برای اعلام تغییر آدرس وبلاگ بوده و ارزش دیگری ندارد
با تشکر
دیلماج
کاش عکسشو باز می کرد ولی باز نمی کنه
پاسخ دادنحذفایول باز کرد!
کاش از خدا یه چیز دیگه می خواستم!
روز بی بو ومزه شما درست سبیه ابه اب اگر مزه وبویی بده دیگه مایه حیات نیست باید هیچ بو و مزه ای نده تا مایه حیات باشه
چهار تاشد الان در جو گیری با هم برابریم!
سلام؛
پاسخ دادنحذفاونی که امام دوازدهم شیعیان هست مَهدی است، اسم مفعوله، یعنی هدایتشده که از صفات انسانیست؛ منتهی اونیکه تو این عکس هست مِهدی است؛ اسم فاعله و به معنای هدایتکننده که از صفات خداوندیست مثل غفار و رحمان و رحیم و...
درسته که شیعه با دیدگاه حاکم بر عربستان مخالفه ولی این دلیل نمیشه که از هر چیز صحیح و غلطی برای مخالفت استفاده بشه؛ دانسته و ندانسته تهمت زدن درست نیست و گناه شرعی داره.