پست‌های پرطرفدار

۲۵ فروردین ۱۳۸۹

رنگ من ، رنگ واکس

همیشه این میز و صندلی رو بخاطر نمایی که به بیرون از کافی شاپ داره ترجیح می دم . هنوز درست با میز و صندلی اخت نشدم که پیشخدمت لیوان بلند آب انار رو جلوم قرار می ده و می پرسه "چیز دیگه ای میل ندارین ؟ " . سرمو تکون می دم و می گم : " نه ! ممنون " . با دو تا از انگشتام نی رو بین لبام قرار می دم . بیشتر از اینکه آب انار بخورم ، با دو تا لبم و نی بازی می کنم . با چشام فضای کافی شاپ رو دور می زنم . از مجسمه نقره ای رنگ روی میز شروع می کنم : آدمی که فقط یک پا داره ، اما دورتا دور سرش چشم قرار گرفته ، طوری که نمی شه جلو و یا پشت مجسمه رو تشخیص داد ! دیوارپوشای مشکی با نورپردازی قرمز تیره که حالت خیلی غمگینی به فضا می ده . موسیقی ملایمی که پخش می شه منو یاد بدبختیام میندازه ! نمی دونم چه چیزی می تونه آدم رو به یک چنین فضای اندوهناکی بکشونه ! شاید چون جای دیگه ای بلد نیست و در عین حال از خیر آب انار هم نمی تونه بگذره ! حداقل در مورد من که اینطوریه ! قاب عکسای روی دیوار یک سری خطوط خاکستری در هم رو روی یک فضای سیاه به تصویر می کشن . اینجا که میای احساس می کنی در دنیا فقط سه رنگ موجوده: قرمز ، سیاه ، خاکستری ! باز هم مجسمه روی میز جای امیدواری داره ، اونم فکر کنم اگر صاحب کافی شاپ می دونست مفهوم آدمی که با چندین چشم روی یک پا می ایسته چیه ، همه مجسمه ها رو عوض می کرد با مجسمه هزارپای یک چشم ! رنگ کفپوش ها با رنگ سقف ست شده و حتی طرح های یکسانی روی هر دو کار شده ، طوری که اگر میز و صندلی ها و قانون جاذبه رو حذف کنی فرق بین آسمون و زمین رو نمی فهمی !!!!
فضای داخل کافی شاپ دیگه برام تکراری و ملال آور شده ، هر بار که میام همین اشیا و همین رنگ ها رو می بینم و افکار تکراری و فلسفه بافی های بی اساس ذهنم رو پر می کنن ! ترجیح می دم بیرون رو نگاه کنم . درست رو به روی کافی شاپ ، اون طرف خیابون ، حد فاصل بوتیک بزرگ "..." و مانتو فروشی "..." یک دیوار کاه گلی قرار داره ، تنها جای خیابون که از کلنگ نوسازی جون سالم به در برده ، ولی اونقدر پیر و فرطوطه که نفس های آخر رو می کشه . درست در همین نقطه ای که هیچ بوتیک داری نمی تونه ادعای مالکیتش رو داشته باشه ، جلوی همین دیوار خسته ، پسربچه دوازده ، سیزده ساله ای بساط واکسش رو روی یک گونی سفید رنگ با لکه های سیاه واکس پهن کرده و خودش روی یک صندوق چوبی نشسته و توی کتابی که روی زانوهاش گذاشته پرسه می زنه ! تعداد زیادی بند کفش با رنگ های مختلف رو روی بندی که به دیوار کاه گلی پشت سرش آویزان کرده انداخته : قرمز ، آبی ، قهوه ای ، زرد ، خاکستری ، بنفش ، سیاه ، قشنگ تر از رنگین کمون ! آسفالت کف خیابون سیاه و آسمون بالای سرش آبی آبی ! همه عالم رو که حذف کنی بازم فرق بین آسمون و زمین اون طرف مشهوده !
یک ، دو ، سه ، چهار ، پنج ، درست همین پارسال بود که پدرم رو وادار کردم رنگ دیوارا و کمدای اتاقم رو عوض کنه تا من درس بخونم ، فکر کنم نزدیک صد هزار تومان هزینه کرد . پنجاه و یک ، پنجاه و دو ، پنجاه و سه ، پنجاه و چهار ، پنجاه و شش ، باید دنبال یه خودکار جدید بگردم ، اینطوری بیشتر انگیزه درس خوندن پیدا می کنم ، شایدم از این به بعد با روان نویس نوشتم ، البته اگه یه روان نویس خوب پیدا کنم . صد و هفتاد و چهار ، صد و هفتاد و پنج ، صد و هفتاد شش ، از فضای خوابگاه متنفرم ، توی کتابخونه که اصلا نمی تونم درس بخونم ، تمرکز ندارم ، بابام گفته ترم دیگه برام خونه می گیره . پونصد و سی و شش ، پونصد و سی و هفت ، پونصد و سی و هشت ، پونصد و سی و نه . لیوان بلند پر از آب انار در عرض مدت کوتاهی خالی خالی شد ، انگار که هرگز آب اناری داخلش نبوده ! به ساعتم نگاه می کنم ، باید برم یه عطر جدید بگیرم ،دیگه حالم از این عطر به هم می خوره . صندلی رو عقب می کشم . تا وقتی که به جلوی در کافی شاپ می رسم ، از پله ها پایین می رم و از روبه روی پسر واکسی عبور می کنم ، تعداد آدم هایی که در این ده دقیقه بی تفاوت از کنار پسرک عبور کردند با خودم می شه هشتصد و چهارده نفر !

۲۰ نظر:

  1. اهم
    بله خب با اعتماد به نفس حاصل از اول شدن ادامه مي ديم :))
    ****

    خيلي اين نوشته تو دوست داشتم،‌مي تونم بگم عالي نوشتي ،‌خيلي !
    بيشتر از هر كدوم از چيزايي كه اينجا خوندم،‌شبيه خوذت بود،‌شبيه الهام با همه افكار و دغدغه هاش. مي تونم فضايي كه توشي رو تجسم كنم ‌حتي طعم آب انارتو !

    و بيشتر ازون نگاه ت به اون بچه خيلي زيبا،‌غم انگيز و عين حقيقته . پاراگراف آخر خيلي خلاقانه و زيبا بودهي مي گم زيبا بود دست خودم نيست واقعاً از بهترين پستايي بود كه اين چند روز خوندم.... بدون اينكه از خوندنش خسته بشم

    تبريك مي گم بهت :-)
    ***
    براي پاراگراف آخر خيلي حرف دارم اما به نوشتن نمياد. اين نديدن ها و حتي ديدن ها هر دوشون درده!

    پاسخ دادنحذف
  2. راستي،‌اميدوارم زودتر بتوني خونه بگيري و تو شرايط مطلوب تري ادامه بدي. اولش خيلي سخته اما كم كم عادت ميكني پشت يه ميز فسقلي بين يه عالمه آدم درس بخوني... هميشه تجربه هاي جديد،‌ ديد جديدي هم به آدم مي ده

    پاسخ دادنحذف
  3. نه بابا یعنی انقدر بیکار بودی؟؟؟
    ((((:
    باز هم یه متنه فوق العاده ی دیگه!
    آفرین خیلی خوب بود.
    خب شاید بیچاره ها کفش پاشون نبوده،کتونی پوشیده بودن!!

    پاسخ دادنحذف
  4. با حیاط خلوت موافقم!
    این قسمت آخر خیلی خوب بود.
    ایشالا همه چیز درست میشه و حسابی جا می افتی!فقط مواظب باش ته نگیری یه وقت!!

    پاسخ دادنحذف
  5. wow
    بازم در مه بولد شده تو ریدر
    قربونت برم
    پس به خاطر این بود که غم داشتی
    منم این چند روزه پاک داغون بودم
    نتیجه ی کنکوری که میاد و من سربلند نیستم تویش عذابم میده
    .
    .
    بگذریم
    عالی نوشتی
    خیلی عالی

    فضا سازی زیبایی داشت این پستت

    جداً نمی تونی تو خوابگاه درس بخونی؟
    چرا؟
    خوابگاه سالن مطالعه نداره؟
    کاش یه راهی پیدا کنی
    کمتر سختی بکشی
    مواظب خودت باش
    دوست جونم

    پاسخ دادنحذف
  6. خیلی زیبا بود. بعضی وقت‌ها ما آدم‌ها توی این روزمرگی‌ها و عادات و خواسته‌های دنیای خودمون غرق می‌شیم که گم می‌کنیم دنیا رو می‌شه زیباتر از این‌ها دید و ای‌بسا زندگی ساده خیلی قشنگ‌تر باشه! خود من خیلی وقت‌ها دوست دارم همه‌ی این زندگی رو بگذارم کنار و برم گوشه‌ای بشوم یکی شبیه این تارک‌الدنیاها، البته که امکان‌ش را ندارم.

    پاسخ دادنحذف
  7. من هم با حیاط خلوت هم عقیده ام بهترین پستی بوده که ازت خونده ام .توصیف ها و ضربه پایانی و حس آدم های کافی شاپ رو وفضای اون رو خوب القا کرده بودی . نکته جالب این بود که در برابر وسوسه پرداختن به جزئیات و همدردی با واکسی مقاومت کرده بودی که نشون میده داستان هات دارن پخته تر می شن
    روز به روز موفق تر باشی

    پاسخ دادنحذف
  8. منم مثل بقیه فقط میتونم تحسین کنم,بسیار تاثیر گذار بود,شاید دلیل این تاثیر فضای زندگی جدیدی است که وادارت میکنه توجهت رو به اطراف و البته خودت بیشتر کنی.
    امشب بعد از کلی خوشگذرونی,خرید و شام بیرون درباره همین موضوع با همخونه ام صحبت میکردیم,جالب بود که محیط شما رو هم وادار به نوشتن این متن کرد.

    پاسخ دادنحذف
  9. ***

    واقعیت اینه که بخش های زیادی از این داستان از جمله اون کافی شاپ ساخته و پرداخته ذهن منه و واقعیت خارجی نداره . البته قبول دارم که شرایط روحی خودم تا حد زیادی توی این پست انعکاس پیدا کرده ولی هدف اصلی این نیست و اگرچه قهرمان داستان شباهت های زیادی به من و به تک تک شماها داره ولی هدف اصلی من به تصویر کشیدن دغدغه های پوچ قهرمان داستان ( شاید خودم ، شاید هر کدوم از شما ) و مقایسه اون با دغدغه های شخصی مثل پسر واکسی و این سوال که واقعا پسر واکسی شایسته ترحم بیشتری است یا قهرمان داستان ؟؟؟؟؟؟



    ********
    الهام ذاکری
    ********

    پاسخ دادنحذف
  10. الهام خانوم جان کم پیدا بودید ...؟ پاتوق تان را تغییر بدهید کمی ، آنجا که می روید بنظرم خیلی کسالت بار است ، کافه گل رضاییه یا کافه نادری را امتحان کنید ،این شعر خسرو گلسرخی هم بنظرم جایش همین جاست ...
    ***
    ***
    معلم پای تخته داد می زد
    صورتش از خشم گلگون بود
    و دستانش به زیر پوششی از گردپنهان بود
    ولی ‌آخر كلاسی ها
    لواشك بین خود تقسیم می كردند
    وان یكی در گوشه ای دیگر جوانان را ورق می زد
    برای آنكه بی خود های و هو می كرد و با آن شور بی پایان
    تساوی های جبری رانشان می داد
    خطی خوانا به روی تخته ای كز ظلمتی تاریك
    غمگین بود
    تساوی را چنین بنوشت
    یك با یك برابر هست
    از میان جمع شاگردان یكی برخاست
    همیشه یك نفر باید به پا خیزد
    به آرامی سخن سر داد
    تساوی اشتباهی فاحش و محض است
    معلم
    مات بر جا ماند
    و او پرسید
    گر یك فرد انسان واحد یك بود آیا باز
    یك با یك برابر بود
    سكوت مدهوشی بود و سئوالی سخت
    معلم خشمگین فریاد زد
    آری برابر بود
    و او با پوزخندی گفت
    اگر یك فرد انسان واحد یك بود
    آن كه زور و زر به دامن داشت بالا بود
    وانكه قلبی پاك و دستی فاقد زر داشت
    پایین بود
    اگر یك فرد انسان واحد یك بود
    آن كه صورت نقره گون
    چون قرص مه می داشت
    بالا بود
    وان سیه چرده كه می نالید
    پایین بود
    اگریك فرد انسان واحد یك بود
    این تساوی زیر و رو می شد
    حال می پرسم یك اگر با یك برابر بود
    نان و مال مفت خواران
    از كجا آماده می گردید
    یا چه كس دیوار چین ها را بنا می كرد ؟
    یك اگر با یك برابر بود
    پس كه پشتش زیر بار فقر خم می شد ؟
    یا كه زیر صربت شلاق له می گشت ؟
    یك اگر با یك برابر بود
    پس چه كس آزادگان را در قفس می كرد ؟
    معلم ناله آسا گفت
    بچه ها در جزوه های خویش بنویسید
    یك با یك برابر نیست

    پاسخ دادنحذف
  11. الهام تو فوق العاده اي به نظر من اين كارت خيلي قشنگ بود
    يه سوال اين عدد 814 رو چرا انتخاب كردي و اينكه ديشب من هم آب انار خورده بودم خيلي حس جالب من رو نسبت به داستان تو بيشتر كرد

    پاسخ دادنحذف
  12. من هم میشوم هشتصد و پانزذهمی.....
    میگذریم...


    عالی بود .

    پاسخ دادنحذف
  13. خیلی وقته نیستم

    زیبا بود

    چهارراه ولیعصر

    کافه کنج

    خیلی از این موارد غم انگیز رو نداره

    پاسخ دادنحذف
  14. سلام الهام جان
    متن زیبایی نوشتی.توی متنت یه چیزایی وجود داره که باید خودت بخونی تا بفهمی منظورم این که هر کسی ازش یه چیزی میفهمه.شاید من یه جمله رو یک جور توی ذهنم تحلیل کنم و کس دیگه اون جمله رو جور دیگه.من این متن ها را خیلی دوست دارم.راستی با دوستام که روزنامه نگارند در مود تو صحبت کردم و وبلاگ و بهشون معرفی کدم.

    پاسخ دادنحذف
  15. محیط روبروی کافی شاپ که جذاب تر و زیباتر از خود کافی شاپ بودش!!
    چه قدر فضای اطراف پسرک واکسی زیباتر به نظر اومد.
    و چه قدر ایجاد تنوع و جذابیت با یه کار ساده مثل عوض کردن رنگ خودکار.

    پاسخ دادنحذف
  16. to park ye kerm didam zire pahaie mardom fek kardam leh shode ama bad fahmidam kerma leh nemishan :D
    kerm ha jam mishan , baz mishan, jam mishan baz mishan enghad in karo mikonan ta harkat konan! har chand aheste ama kole raho mifahman !
    harchand in ziad rabti be dastane to nadare
    ama bi rabtam nist !
    ba in font finglish fahmidi kiam :D

    پاسخ دادنحذف
  17. ***

    @ نگاه
    واقعا بابت تعریفتون بینهایت ممنونم !
    راستش اون عدد 814 فکر کنم از معدود بخش های داستان بود که همینجوری انتخابش کردم و البته با در نظر گرفتن اینکه با منطق جور در بیاد !



    ***
    Elham
    ***

    پاسخ دادنحذف
  18. هروقت ناامید میشم از زندگی همین تصویرسازی هایی که گفتی دوباره برمی گردونم به حالت عادی!اما با سکوت

    پاسخ دادنحذف
  19. از زمانی که سرم را بر روی کتابم میچرخاندم احساسی عجیب وجودم را فرا گرفته بود...نمیدانم چرا آن دخترک شربت به دست در آن طرف خیابان،در آن کافی شاپ زیبا، مرتب به من نگاه میکند و زیر لب چیزهایی را میگوید..نمی دانم به چه علت هر کس که از جلویم رد میشود آن دخترک آن را به دیدی متفاوت نگاه میکند..گویی که زیر لب دارد آنها را بازخواست میکند.....چقدر آن دخترک شبیه مادرم است....مادری که همه آرزوی من دوباره دیدنش است...مادرم هنگامی که از دنیا رفت، 18 سالش بود و به جز مهر و محبت و این عکسی را که هم اکنون روی کتابم گذاشته ام چیز دیگری را برایمان نگذاشت. چقدر این دخترک شبیه مادرم است...خدایا یعنی میشود...آخه شنیدم مادرم همیشه بهمان سر میزند..این را روحانی مسجد محلمون میگوید............................خدایا از امروز حتی اگر تمام مردم دنیا به من توجهی نکنند مهم نیست، چون میدانم توجه مادرم به من است...



    داستان خیلی قشنگ بود....

    پاسخ دادنحذف