پستهای پرطرفدار
-
هر روز وقتی مدرسه تعطیل می شد از کنار پارک که رد می شدم صندلی های خالی تاب ها انگار مرا می خواندند . زیر درختان سرو کمی آنطرف تر پشت چمنزار ...
-
وقتی از چیزی ناراحت باشم ، یا ذهنم به شدت درگیر مسئله ای باشه ، به طرز دیوانه واری به کتاب خوندن روی میارم ، بویژه رمان خوندن . طوری که گاهی...
-
یک مدت فکر می کردم چون من در جایی ایستاده ام که نه احساس علاقه شدیدی نسبت به موقعیت کنونی ام دارم و نه موقعیت خاصی هست که حسرت بودن در آن را...
-
وقتی زندگی ات در دو انتهای یک مسیر جریان داشته باشد ، گاهی وقت ها خودت هم گیج می شوی و ممکن است بدجور آب و روغن قاطی کنی . دلت برای چای فروش...
-
نام مجلس همواره مفاهیمی در برابر خود کامگی و استبداد را در اذهان تداعی می کند . این نام تا مدت ها یکی از مهمترین آرزوهای سیاسی ملت ما به شم...
-
"جان مریم چشماتو وا کن ، سری بالا کن ..." این آهنگ را پسربچه ای که در سوپری کار می کند ، با دهانش بلند بلند می نوازد . ناخود آگاه ...
-
بیا آوازهایمان را بلندتر سر دهیم . بگذار گوش هایمان برای دقایقی ، هرچند کوتاه ، عاجز بمانند از شنیدن صدای مرثیه غمناکی که از درونمان می آید ...
-
من نمی دانم این پشه ها با آن هیکل نحیف و فسقلیشان چطور می توانند تا طبقه چهارم ساختمان ما بالا بیایند و شب تا صبح دست از سر کچل ما برندارند ...
-
برای اولین بار که دیدمش ، حس کردم که شاید اگر از طریق جایی بجز اینترنت با هم دوست می شدیم ، هرگز نمی توانستیم دوستان خوبی برای هم باشیم . هم...
۱۳ مهر ۱۳۸۸
خواب
ساعت حدود پنج و نیم صبح است ، بالاخره تموم شد ! کتاب را می بندم . انگار که کوله باری از پشتم برداشته باشم ! با حس غرور بسیار با تصور اینکه فتحی انجام داده ام ، به تختخواب می روم . فاتحانه پلک هایم را بر هم می گذارم . پیش از خواب فصل های مختلف کتاب را با خرسندی و احساس رضایتی وصف ناپذیر مرور می کنم . شخصیت ها از برابرم عبور می کنند . کم کم حس خود شیفتگی ام بیشتر می شود . تازه چشم هایم گرم شده و میان خواب و بیداری غوطه ورم ، که صدای کسی از کوچه می آید که مثل جارچیان قدیم و با صدایی اندوهناک و بغض آلود و در عین حال با صلابت که ناامیدی در آن موج می زند ، پشت سر هم فریاد می زند :"شب است ، بیدار شوید ! "
با عصبانیت چشم هایم را باز می کنم ، نگاهی به آسمان می اندازم : خورشید در حال طلوع کردن است .
هوای سردی است . مرد همچنان فریاد می زند ، صدایش دور و دورتر می شود . در حالی که زمزمه می کنم : "دیوانه !" ، پتو را روی سرم می کشم و تا ساعت سه بعد از ظهر می خوابم .
اشتراک در:
نظرات پیام
(Atom)
:-)
پاسخ دادنحذفتجربه ي آشنايي بود
اين نوع بيداري ها و كرختي خوابش
اونم تا اون ساعت
يادش فعلاً به خير
راستي عكس خيلي جالبه
عناصري كه انتظار مي رفت با همديگر همگون باشند طي اين متن نقش متضادي يافته اند . كتاب مايه آگاهي و بيداري است و مرد شبگرد نيز همين نقش داشته اما در نهايت به ضد هم مبدل شده اند و كاركرد خود را از دست داده ا ند .ه
پاسخ دادنحذفشب است بیدار شوید
پاسخ دادنحذفدرود
پاسخ دادنحذفچه زیبا نوشتین اینو....باورم نمیشه ....آخه خیلی زیباست و پر مفهوم...خیل لذت بردم از خوندنش...درود بر اندیشه و قلم زیبا و با احساستون..درود
همیشه دوست دارم ساعت 5 صبح خواب باشم
پاسخ دادنحذفنه بیدار !
زيبا بود . قسمت هاي ابتدايي اش را تجربه كرده ام ...
پاسخ دادنحذفراستي ،،دست خواهر
گلم قاصدك درد نكنه چه قالب خوشمزه اي واست ساخته !!؟؟؟ خيلي قشنگ شده الهام جان ..
موفق باشي
***
پاسخ دادنحذف@ فرشاد
دایی فرشاد من قبلا هم گفتم قالب کار خودمه !!!
ولی قاصدک خیلی راهنمایی کرد !
کامنت ها کار قاصدکه !!!
حسابی شرمندمون کرد !!!
در ضمن لطف دارین ، خوشمزگی از خودتونه !
***
Elham
***
oon divoonehe shakhsiate ketabet nabood?!!!! (:
پاسخ دادنحذفaslan rabti nadare, ama delam khast alan ino inja benevisam
ejaze hast?(;
shabe asheghane bidel che shabe deraz bashad
to bia kaz avvale shab dare sobh baz bashad
شب است بيدار شويد.
پاسخ دادنحذفخدا بودااااااااااااااااااااا
يعني بيدار مي شيم؟
وای الهام این خیلی خوشگله و خیلی واقعی ! :)
پاسخ دادنحذفsalam kheili matlab ghashangi bod
پاسخ دادنحذفbe omid roz azadi
الهام؟
پاسخ دادنحذفمهندس پنگول جونی تیکه ی منو دزدید
منم می خواستم بگم خدااااااااااا بود
الان از کله من داره دود بلند می شه
همیشه همین طوره ها
اصلا نمی دونم چی باید واست کامنت بذارم
انقد سنگین می نویسی دختر
من فیلمم این جوری دوس دارم:))
چقدر دیر رسیدم
پاسخ دادنحذفشرمنده الهام جونم
.
.
.
خیلی جالب بود
.
.
الانم مغزم تعطیله
چه قدر سنگین مینویسی بابا
زیر دیپلم بنویس مام بفهمیم
من يه زمان طولاني اينجوري زندگي مي كردم
پاسخ دادنحذفجغدوار!
حال مي كردم ولي
گير مي دادم به يه كتاب تا خود صبح
"شب است بيدار شويد" باحال بود
ياد اين شعر افتادم :
"گرگ شنگول را دريد
گرگ منگول را تكه تكه مي كند
بيدار شو پسرم
اين قصه براي نخوابيدن است"
الهام جان
پاسخ دادنحذفواقعاً حس خوبیه
کتاب رو تمام می کنی
و حالا شاید وقت خواب باشه
ولی...................
نه
کتاب
و تمام آدم های آن حالا دارن با هم فریاد می زن،اونا نمی خوان فراموش بشن
منصفانه تر اینه آدم اسم کتابی که تاصب بیدارش نگه داشته رو بیاره..
پاسخ دادنحذفحیف ، حیف . . . .
پاسخ دادنحذفوقتی بیدار میشن که خیلی دیر شده
منم معتاد کردیا
پاسخ دادنحذفدوباره خوندم همچنان دود از کله ام داره بلند می شه
خانوم سنگین !
یه خورده رژیم بگیر!
نميتوان خوابيد زيرا ميداني در آن گوشه شهر تبرداران بيدارند
پاسخ دادنحذفیاد این شعر مرحوم اخوان ثالث منو انداختید
پاسخ دادنحذف.
در شب دیوانه ي غمگين
كه چو دشت او هم دل افسرده اي دارد
در شب دیوانه ي غمگين
مانده دشت بيكران در زير باران ، آهن ، ساعتهاست
همچنان مي بارد ...
یوهوووو...
پاسخ دادنحذفبابا همه زدن تو کار تغییر قالب! که
نکنه همش زیر سر توا
(:I LIKE YOUR BLOG
پاسخ دادنحذفممنون از نظری که دادید ، خب موافقم یکمی تلخ می نویسم ... زندگی هم تلخ و شیرینه ...همون مزه ملس زندگی ....
پاسخ دادنحذفنه خیرشم من یه جوجه پاییزی ناقلا هستم
پاسخ دادنحذفمن رو می شناسی شما اونوقت؟
be onvan nashenas ebraz vojod mikonam
پاسخ دادنحذفali bod
پاسخ دادنحذفdard ashnayam