پستهای پرطرفدار
-
هر روز وقتی مدرسه تعطیل می شد از کنار پارک که رد می شدم صندلی های خالی تاب ها انگار مرا می خواندند . زیر درختان سرو کمی آنطرف تر پشت چمنزار ...
-
وقتی از چیزی ناراحت باشم ، یا ذهنم به شدت درگیر مسئله ای باشه ، به طرز دیوانه واری به کتاب خوندن روی میارم ، بویژه رمان خوندن . طوری که گاهی...
-
یک مدت فکر می کردم چون من در جایی ایستاده ام که نه احساس علاقه شدیدی نسبت به موقعیت کنونی ام دارم و نه موقعیت خاصی هست که حسرت بودن در آن را...
-
وقتی زندگی ات در دو انتهای یک مسیر جریان داشته باشد ، گاهی وقت ها خودت هم گیج می شوی و ممکن است بدجور آب و روغن قاطی کنی . دلت برای چای فروش...
-
نام مجلس همواره مفاهیمی در برابر خود کامگی و استبداد را در اذهان تداعی می کند . این نام تا مدت ها یکی از مهمترین آرزوهای سیاسی ملت ما به شم...
-
"جان مریم چشماتو وا کن ، سری بالا کن ..." این آهنگ را پسربچه ای که در سوپری کار می کند ، با دهانش بلند بلند می نوازد . ناخود آگاه ...
-
بیا آوازهایمان را بلندتر سر دهیم . بگذار گوش هایمان برای دقایقی ، هرچند کوتاه ، عاجز بمانند از شنیدن صدای مرثیه غمناکی که از درونمان می آید ...
-
من نمی دانم این پشه ها با آن هیکل نحیف و فسقلیشان چطور می توانند تا طبقه چهارم ساختمان ما بالا بیایند و شب تا صبح دست از سر کچل ما برندارند ...
-
برای اولین بار که دیدمش ، حس کردم که شاید اگر از طریق جایی بجز اینترنت با هم دوست می شدیم ، هرگز نمی توانستیم دوستان خوبی برای هم باشیم . هم...
۱۱ مرداد ۱۳۸۸
روز روشن را تاریک نتوان ساخت
و آفتاب بالای سرشان نظاره گر !
فانوسی نیست که مهر دامن خویش را همه جا گسترده !
روشنایی بیداد می کند !
آنسوتر شر با تمام سپاهش صف کشیده است !
و شب بالای سرشان نظاره گر !
فانوسی نیست که خاموشی مطلق است !
تاریکی بیداد می کند !
نخست گام سپاهیان تاریکی اینست :
قدرتمند ترین کماندارشان را بر بلندای کوه ظلمت مامور می کنند تا با تیری زهر آلود خورشید را خاموش کند !
کماندار سیاهپوش بر بلندای کوه ظلمت ایستاده و لبخند مردگان بر لب ! با اطمینانی سرشار نافذ ترین و قدرتمندتری تیرش را از تیردان بر می کشد ، آن را در کمان جای می دهد نگاهی به خیر می اندازد ، یک لحظه دستش می لرزد ، شک می کند ، دوباره نیم نگاهی به شر و اطمینان تمام وجودش را پر می کند . به خورشید نگاه می کند ، کمان را بالا می آورد زه را با قدرت بی نظیرش می کشد و رهایش می کند ...
همه ناظران با دلهره و اضطراب این صحنه را تماشا می کنند ! برخی خود را برای تاریکی مطلق آماده می کنند و عده ای زیر لب چیزهایی زمزمه می کنند همه نگاه ها به سرانجام تیز پیکان است پیکانی که قرار است قلب خورشید را برای همیشه بدرد و سپاهیان خیر را ناامید تر از همیشه از هم بگسلد !
پیکان در آسمان اوج می گیرد ، بالا و بالاتر می رود و سرانجام قلب خورشید را فتح می کند ...
همه چشم ها را می بندند ، این صحنه دلخراش تر از آنیست که بتوان تماشایش کرد ، خورشید هیچ مقاومتی نمی کند ، اندام به تیر می سپارد و تسلیم سرنوشت می شود .
لختی می گذرد چشم ها با تردید و به آهستگی باز می شوند اما ... اما ... چه کسی را یارای توصیف این صحنه است ؟ خورشید نیست اما همه جا روشن است ، روشن تر از قبل . چشمان سپاهیان خیر می درخشد و نور این نگاه همه جارا روشن ساخته است !
شر دندان هایش را به هم می ساید . نمی داند چگونه می تواند روز روشن را شب کند ...
و اینک صبح فرا رسیده است و خورشید مثل همیشه ، مثل هر روز طلوع می کند و به آنانی که می اندیشند خورشید را می توان خاموش کرد لبخند تمسخر آمیزی نثار می کند و بر مضحک بودن اندیشه یشان می خندد !
اشتراک در:
نظرات پیام
(Atom)
تحریم کردم تا فونتش رو عوض کنی
پاسخ دادنحذف;)
تحریم کردن این بلاگ دقیقا مثل مقاومت در برابر روشنیه ... نه اصلا نمیشه از این بلاگ گذشت
پاسخ دادنحذفمن به چند تا نكته كه نميشه اشاره نكنم
پاسخ دادنحذف(;
اولا كه دو تا جا نوشتي فانوسي نيست! تو روز روشن وجود من رو انكار مي كني بعد مي خواي نظر هم بدم؟ وينك
ديگه بقيه شو نميگم، احتياط شرط عقله ديگه... وينك
حالا حرف اصلي:
بي نظير بود
چی بگم الان؟
پاسخ دادنحذفنه چی بگم؟
نه
بگو چی بگم دیگه؟
هر دفعه بیام بگم عالی بود؟
عمرا بگم این دفعه;)
و اینک لحظه صبح
پاسخ دادنحذفو این مایی که صبح را دوست تر می داریم
و این مایی که امید باران صبح را داریم
ممنون الهام عزیز
نوشته ای ایست که ارزش دارهو منتی ست بر من ِ خواننده. ممنون از تو
قابل انکار نیست
پاسخ دادنحذفمن موندم که چطور خودشون از مضحک بودن اندیشه شون خنده شون نمی گیره
پاسخ دادنحذفالبته شاید هم می گیره
....
راستی این کلمه ی تایید رو هم برداری خیلی خوب می شه.