پستهای پرطرفدار
-
هر روز وقتی مدرسه تعطیل می شد از کنار پارک که رد می شدم صندلی های خالی تاب ها انگار مرا می خواندند . زیر درختان سرو کمی آنطرف تر پشت چمنزار ...
-
وقتی از چیزی ناراحت باشم ، یا ذهنم به شدت درگیر مسئله ای باشه ، به طرز دیوانه واری به کتاب خوندن روی میارم ، بویژه رمان خوندن . طوری که گاهی...
-
یک مدت فکر می کردم چون من در جایی ایستاده ام که نه احساس علاقه شدیدی نسبت به موقعیت کنونی ام دارم و نه موقعیت خاصی هست که حسرت بودن در آن را...
-
وقتی زندگی ات در دو انتهای یک مسیر جریان داشته باشد ، گاهی وقت ها خودت هم گیج می شوی و ممکن است بدجور آب و روغن قاطی کنی . دلت برای چای فروش...
-
نام مجلس همواره مفاهیمی در برابر خود کامگی و استبداد را در اذهان تداعی می کند . این نام تا مدت ها یکی از مهمترین آرزوهای سیاسی ملت ما به شم...
-
"جان مریم چشماتو وا کن ، سری بالا کن ..." این آهنگ را پسربچه ای که در سوپری کار می کند ، با دهانش بلند بلند می نوازد . ناخود آگاه ...
-
بیا آوازهایمان را بلندتر سر دهیم . بگذار گوش هایمان برای دقایقی ، هرچند کوتاه ، عاجز بمانند از شنیدن صدای مرثیه غمناکی که از درونمان می آید ...
-
من نمی دانم این پشه ها با آن هیکل نحیف و فسقلیشان چطور می توانند تا طبقه چهارم ساختمان ما بالا بیایند و شب تا صبح دست از سر کچل ما برندارند ...
-
برای اولین بار که دیدمش ، حس کردم که شاید اگر از طریق جایی بجز اینترنت با هم دوست می شدیم ، هرگز نمی توانستیم دوستان خوبی برای هم باشیم . هم...
۰۵ خرداد ۱۳۹۰
جزئی از یک کل
نشستن در کافه همیشه برایم لذتی بیشتر از خوردن یک بستنی قیفی یا یک لیوان آب هویج داشته است . منظورم کافه های باکلاس بالای شهر نیست که می توان بصورت نسبی نوع رفتار و اعمال همه مشتری ها را پیش بینی کرد . از این کافه های دم راهی که مثلا وسط پر رفت و آمد ترین خیابان مرکز شهر واقع شده اند . از آن هایی که محل رفت و آمد آدم های متفاوت و غیر قابل پیش بینی اند.
یکی از همین نوع کافه ها نزدیک خانه ما هم هست . اراده قوی می خواهد که هر روز زیر نور گرم آفتاب ، از برابر همچین کافه ای عبور کنی ، بستنی ها و آب پرتقال ها و یخ در بهشت ها را ببینی و با اینهمه جلوی خودت را بگیری و داخل هم نروی . ما هم که همچین اراده ای نداریم ، پس پاتوقمان شده است همین کافه . پای ثابتش شده ایم و کافه چی ها هم دیگر ما را شناخته اند و حسابی هم هوایمان را دارند ، تازه سفارش هایمان را هم دیگر از برند !
توی همین کافه بود که سر میز یک پسربچه واکسی نشستم که هفت سالش بود . با سر و صورتی سیاه ، مژه های بلند و پر پشت ، چشمانی معصوم و جثه ای کوچک . پدرش کارگر فصلی باغ های پسته بود و مادرش میان آشغال های مردم اشیای به درد بخور را جستجو می کرد . پسربچه ای که کار می کرد تا بتواند دوچرخه اش را تعمیر کند و حالا هم آمده بود آب هویج بخورد تا به قول خودش چشمهایش قوی شود و بتواند خوب درس بخواند تا یک روز مثل برادرش وارد دانشگاه شود .
توی همین کافه بود که وقتی بعد از مدت ها صدای تلویزیون را شنیدم ، فهمیدم که تلویزیون هم شده مثل این اشیای قدیمی که یکهو از صندوقچه پر رمز و راز مادربزرگ ها بیرون می آیند و کلی خاطره های گرد و خاک گرفته روی سر و صورت ناظران پخش می کنند و تا سری بعدی که در صندوقچه مادربزرگ باز شود ، کارایی دیگری ندارند . یادآور هفته هایی که شیفت مدرسه مان عصری بود و ساعت پنج می آمدیم خانه و می نشستیم پای برنامه کودک و تا شب همه فیلم و سریال ها را نگاه می کردیم و دست آخر هم تا ظهر فردا ، درست نیم ساعت قبل از رفتن به مدرسه پای دفتر مشقمان بودیم و تکلیف می نوشتیم !!!!
توی همین کافه بود که یک نوجوان دوم دبیرستانی را دیدم که رپر بود و به قول خودش برای آزادی سرزمینش می خواند . برای بیان حرف هایش رپ را انتخاب کرده بود چون نمی توانست که اطلاعیه پخش کند ! از دستگیر شدن می ترسید چون سیاستمدارها می گویند تو به سیاست کاری نداشته باش ! و به قول خودش نسبت به هدفش هم کاملا آگاهی داشت . ترانه هایش را خودش می سرود و از معضلات اجتماعی می گفت . توی کافه می نشست ، هم درس می خواند و هم آهنگ هایش را تبلیغ می کرد . می گفت که شیطان پرست نیست و هر رپری هم شیطان پرست نیست . می خواست پزشک بشود ، روانپزشک !
فقط جای یک مستند ساز خالی است که بیاید ، دوربینش را در یکی از گوشه های کافه بگذارد و خودش هم بنشیند و مستند بکری از اجتماع ایران را نظاره کند . انگار که یک استکان کوچک از شیشه ایران را سر می کشد !
یکی از همین نوع کافه ها نزدیک خانه ما هم هست . اراده قوی می خواهد که هر روز زیر نور گرم آفتاب ، از برابر همچین کافه ای عبور کنی ، بستنی ها و آب پرتقال ها و یخ در بهشت ها را ببینی و با اینهمه جلوی خودت را بگیری و داخل هم نروی . ما هم که همچین اراده ای نداریم ، پس پاتوقمان شده است همین کافه . پای ثابتش شده ایم و کافه چی ها هم دیگر ما را شناخته اند و حسابی هم هوایمان را دارند ، تازه سفارش هایمان را هم دیگر از برند !
توی همین کافه بود که سر میز یک پسربچه واکسی نشستم که هفت سالش بود . با سر و صورتی سیاه ، مژه های بلند و پر پشت ، چشمانی معصوم و جثه ای کوچک . پدرش کارگر فصلی باغ های پسته بود و مادرش میان آشغال های مردم اشیای به درد بخور را جستجو می کرد . پسربچه ای که کار می کرد تا بتواند دوچرخه اش را تعمیر کند و حالا هم آمده بود آب هویج بخورد تا به قول خودش چشمهایش قوی شود و بتواند خوب درس بخواند تا یک روز مثل برادرش وارد دانشگاه شود .
توی همین کافه بود که وقتی بعد از مدت ها صدای تلویزیون را شنیدم ، فهمیدم که تلویزیون هم شده مثل این اشیای قدیمی که یکهو از صندوقچه پر رمز و راز مادربزرگ ها بیرون می آیند و کلی خاطره های گرد و خاک گرفته روی سر و صورت ناظران پخش می کنند و تا سری بعدی که در صندوقچه مادربزرگ باز شود ، کارایی دیگری ندارند . یادآور هفته هایی که شیفت مدرسه مان عصری بود و ساعت پنج می آمدیم خانه و می نشستیم پای برنامه کودک و تا شب همه فیلم و سریال ها را نگاه می کردیم و دست آخر هم تا ظهر فردا ، درست نیم ساعت قبل از رفتن به مدرسه پای دفتر مشقمان بودیم و تکلیف می نوشتیم !!!!
توی همین کافه بود که یک نوجوان دوم دبیرستانی را دیدم که رپر بود و به قول خودش برای آزادی سرزمینش می خواند . برای بیان حرف هایش رپ را انتخاب کرده بود چون نمی توانست که اطلاعیه پخش کند ! از دستگیر شدن می ترسید چون سیاستمدارها می گویند تو به سیاست کاری نداشته باش ! و به قول خودش نسبت به هدفش هم کاملا آگاهی داشت . ترانه هایش را خودش می سرود و از معضلات اجتماعی می گفت . توی کافه می نشست ، هم درس می خواند و هم آهنگ هایش را تبلیغ می کرد . می گفت که شیطان پرست نیست و هر رپری هم شیطان پرست نیست . می خواست پزشک بشود ، روانپزشک !
فقط جای یک مستند ساز خالی است که بیاید ، دوربینش را در یکی از گوشه های کافه بگذارد و خودش هم بنشیند و مستند بکری از اجتماع ایران را نظاره کند . انگار که یک استکان کوچک از شیشه ایران را سر می کشد !
اشتراک در:
نظرات پیام
(Atom)
"انگار که یک استکان کوچک از شیشه ایران را سر می کشد !"
پاسخ دادنحذفچه تعبیر زیبایی.
اگر یک کارگردان بودم حتمآ سوژه ای که برای ساختن فیلمم و زدن حرفهام انتخاب میکردم چیزی شبیه سوژه شما میبود.بارها بهش فکر کردم و افسوس خوردم که چرا کارگردان نیستم.یک اجتماع کوچک مثل اتوبوس,رستوران حتی یک مهمانی و... همیشه توی ذهنم بوده, کم هم نیستن شاهکارهای سینمایی که با چنین موضوعی ساخته شدن با این وجود هیچوقت این سوژه خسته کننده نمیشه اگر خوب درد مردم رو بدونیم.خیلی خوشم اومد از این نگاهتون,همیشه مجموعه آدما کنار هم برام جالب بودن و با تلاش برای فهمیدنشون اونم با یه نگاه و دقت در حرفها,اوقات رو با لذت گذروندم.حتی اگه چیزی که میفهمی متفاوت با درد یا فکر اونها باشه باز چیزی رو از دست ندادی.
پاسخ دادنحذفالبته زیباتر و جذاب تر از این سوژه برای فیلم,اینه که یک موضوع مشخص رو از نگاه آدمای متفاوت در نظر بگیری و نشونش بدی البته نه در قالب مستند.اتفاقآ اگه دفت کنین همیشه این مدل فیلمها موفقیت بیشتری داشتن,مثل طعم گیلاس که آقای بدیعی برای خواسته اش با افراد مختلفی صحبت میکرد یا حتی جدایی نادر از سیمین که حول نگاه متفاوت افراد به دروغ و ترس به شکل حرفه ای و مخاطب پسند میپرداخت.این گونه نگاه کردن و فکر کردن به شناختت از مردم و قضاوتت و رفتارت در قبال اونا کمک میکنه.
عجب انحرافی,همینطور کم کم از بحث اصلی فاصله گرفتم.تقصیر موضوع شما بود که ذوق زدم کرد.
یه چیز دیگه هم بگم که برای مستند ساختن نیاز نیست مشکلات اینقدر بزرگ و نمادین باشین مثل یه پسرک کفاش یا رپر و... فکر میکنم مسائل کوچک و عادی تاثیر بیشتری داشته باشن,حداقل برای من این جوره.
راستی چقدر خوب که فاصله پست گذاشتناتون کمتر شده و موضوعات هم متنوع,اینجور نوشتن استعداد میخواد.
یا یک نویسنده خوب میخواهد که با قلمش این تصاویر را مستند نگاری کند که در این پست کرد دیگه.
پاسخ دادنحذفچند وقت پیش خیلی اتفاقی یه نمایشگاه نقاشی رو دیدم تو خانه هنرمندان که خانومه فقط از آدمایی که خیلی اتفاقی تو یه کافه معمولی میاومدن نقاشی کشیده بود... تیپ کارشو دوست نداشتم اما از موضوعش خیلی خوشم اومد
پاسخ دادنحذفاین نوشتهات الان منو یاد اون انداخت :)
خب تو هم فیلمشون رو میسازی دیگه! مینویسیشون و این خیلی ارزشمند و زیباست، حتی ازون فیلم بیشتر شاید
Rastesh vaseye man kheyli jaleb bud ke in shaer ha, nevisandeha, va unaei k tu tarikh mundand che jur jahaei ro vase khalvat kardan ba afkareshun va ehsasateshun entekhab mikonan! Yeki az inha cofe naderi bud k midunestam az ghadima patoqe honarmanda bude! Hafteye pish raftam va...
پاسخ دادنحذفKheyli khub bud age vejheye ye hamchin jaei va sabeqeye tarhkhisho dar nazar migereftan, kashki yekam bejaye eteka be esmesh be pishine sh eteka mikardan va unja ro be un ruz nemindakhtan!
قالبت خیلی قشنگ شده..
پاسخ دادنحذفجالب بود و زیبا
پاسخ دادنحذفخیلی زیبا واقعیتو تصویر کردی
ممنون