پستهای پرطرفدار
-
هر روز وقتی مدرسه تعطیل می شد از کنار پارک که رد می شدم صندلی های خالی تاب ها انگار مرا می خواندند . زیر درختان سرو کمی آنطرف تر پشت چمنزار ...
-
وقتی از چیزی ناراحت باشم ، یا ذهنم به شدت درگیر مسئله ای باشه ، به طرز دیوانه واری به کتاب خوندن روی میارم ، بویژه رمان خوندن . طوری که گاهی...
-
یک مدت فکر می کردم چون من در جایی ایستاده ام که نه احساس علاقه شدیدی نسبت به موقعیت کنونی ام دارم و نه موقعیت خاصی هست که حسرت بودن در آن را...
-
وقتی زندگی ات در دو انتهای یک مسیر جریان داشته باشد ، گاهی وقت ها خودت هم گیج می شوی و ممکن است بدجور آب و روغن قاطی کنی . دلت برای چای فروش...
-
نام مجلس همواره مفاهیمی در برابر خود کامگی و استبداد را در اذهان تداعی می کند . این نام تا مدت ها یکی از مهمترین آرزوهای سیاسی ملت ما به شم...
-
"جان مریم چشماتو وا کن ، سری بالا کن ..." این آهنگ را پسربچه ای که در سوپری کار می کند ، با دهانش بلند بلند می نوازد . ناخود آگاه ...
-
بیا آوازهایمان را بلندتر سر دهیم . بگذار گوش هایمان برای دقایقی ، هرچند کوتاه ، عاجز بمانند از شنیدن صدای مرثیه غمناکی که از درونمان می آید ...
-
من نمی دانم این پشه ها با آن هیکل نحیف و فسقلیشان چطور می توانند تا طبقه چهارم ساختمان ما بالا بیایند و شب تا صبح دست از سر کچل ما برندارند ...
-
برای اولین بار که دیدمش ، حس کردم که شاید اگر از طریق جایی بجز اینترنت با هم دوست می شدیم ، هرگز نمی توانستیم دوستان خوبی برای هم باشیم . هم...
۲۱ دی ۱۳۸۹
من متهمم
بالای پل هوایی که می رسم یک پسر بچه ده ، دوازده ساله با سر و صورت کثیف و سیاه که جای زخم های کوچک و بزرگ در اقصی نقاط بدنش جلب نظر می کنند ، می آید و کنارم شروع به راه رفتن می کند . پشت سر هم و با ریتمی تند حرف می زند و مدام التماس می کند که بگذار کفش هایت را واکس بزنم ، دشت اولم است . از همان هایی است که می چسبند به آدم و تا به مرادشان نرسند دست از سرت برنمی دارند . ناخود آگاه نگاهی به کفش هایم می اندازم . دلم یکجوری می شود . انگار که با همین نیم نگاه خاطرات تمام مکان هایی که با هم رفته بودیم ، از برابر چشم هایم عبور کرد .
با خودم گفتم اگر پول را همین طوری بهش بدهم بزرگترین خیانت را در حقش کرده ام ، نباید فکر کند که نابرده رنج ، گنج میسر می شود ! می گویم :" بیا بریم پایین پل ." خوشحال می شود و بدون آنکه حرف دیگری بزند ، کنارم راه می افتد . به پایین پل که می رسیم ، هرچقدر به خودم فشار می آورم که یکی از پاهایم را کنار جدول خیابان بگذارم تا آن پسر بچه کفش هایم را که نیازی به واکس ندارند واکس بزند ، نمی توانم . همه قوای وجودی ام را به کار می گیرم ولی حتی از تصور اینکه یک نفر دیگر بجز خودم کفش هایم را واکس بزند ، تنم می لرزد . اشکم در می آید از اینهمه ناتوانی . دستم را توی کیفم می کنم . پول را در می آورم و بهش می دهم و می گویم : "برو!"
یک جنایت دیگر هم به جنایت هایی که من و کفشم با هم مرتکب شدیم ، اضافه شد !
با خودم گفتم اگر پول را همین طوری بهش بدهم بزرگترین خیانت را در حقش کرده ام ، نباید فکر کند که نابرده رنج ، گنج میسر می شود ! می گویم :" بیا بریم پایین پل ." خوشحال می شود و بدون آنکه حرف دیگری بزند ، کنارم راه می افتد . به پایین پل که می رسیم ، هرچقدر به خودم فشار می آورم که یکی از پاهایم را کنار جدول خیابان بگذارم تا آن پسر بچه کفش هایم را که نیازی به واکس ندارند واکس بزند ، نمی توانم . همه قوای وجودی ام را به کار می گیرم ولی حتی از تصور اینکه یک نفر دیگر بجز خودم کفش هایم را واکس بزند ، تنم می لرزد . اشکم در می آید از اینهمه ناتوانی . دستم را توی کیفم می کنم . پول را در می آورم و بهش می دهم و می گویم : "برو!"
یک جنایت دیگر هم به جنایت هایی که من و کفشم با هم مرتکب شدیم ، اضافه شد !
اشتراک در:
نظرات پیام
(Atom)
رئیس اولین دفتری که توش کار میکردم با یکی از همین پسرهای واکسی قرار گذاشته بود هفته ای یه بار می اومد تو دفتر کفشاشو می برد واکس می زد میاورد فکر کنم اون موقع دو سه تومن می گرفت. کم پیش می اومد کفشاش نیاز به واکس داشته باشه اما همیشه کفشا رو بهش میداد. به ما هم می گفت بعضی وقتها کفشایی بپوشین که بشه واکس زد اومد بدین بهش بذارین بفهمه که اگه کار کنه هم پول دستش میاد هم احترام اجتماعی
پاسخ دادنحذفاین اخلاقش رو خیلی دوست داشتم. خیلی زیاد
اگه مسیرت اون وری هست یه روز به تیر همون پسره یه جفت کفش با خودت ببر اونجا بده واکس بزنه. اما کفشا رو تو دستت ببر نذار جلو پات خم شه. بذار کنارت بشینه و واکس بزنه. اگه عادت به خم شدن جلوی مردم بکنه دیگه به زور می تونه سرش رو بالا بگیره
واسه منم خیلی سخته که پام رو بذارم روبهروی طرف و اون کفشم رو واکس بزنه.خب نمیشد کفشت رو دربیاری بدی واکس بزنه؟؟دمپایی نداشت؟؟
پاسخ دادنحذفکارت اشتباه بود.
پاسخ دادنحذفالبته برای من هم خیلی سخته که وایسم و یکی خم بشه و کفشهام رو واکس بزنه!
ای الهام جان
پاسخ دادنحذفمن زود اینجور موقع ها غصه ام می گیره می فهممت
اینکه بهش پول بدی بدون اینکه واست کاری انجام بده جنایت نیست، اگه شریک جرم سرنوشت جبار می شدی و غرور پسرکُ خورد می کردی و مجبورش می کردی که جلوت زانو بزنه تا کفشاتُ تمیز کنه اون موقع جنایت کرده بودی
پاسخ دادنحذفخوبه که اطراف دانشگاه ما فقط پسرک فال فروش هست و یکی دوتاشونم رنگارنگ میفروشن که من مجبور نیستم تو این تنگنا قرار بگیرم
پاسخ دادنحذفواقعا تصمیم گیری سخته ولی فکر کنم کارت درسته!
به هر حال غرور یه بچه رو خرد نکردی و این یعنی انسانیت
یه شاهکار دیگه,به دل گرفته ام نشست. با اینکه تجربه نکردم ولی درک میکنم.
پاسخ دادنحذفهمیشه در مواجهه با ابن جور اشاص نمیدونم چی کار کنم. تنها کاری که میکنم اینه که سرمو میندازم پایین و خودمو به نشنیدن میزنم و سریعا از منطقه دور میشم! سخته ولی مواجه شدن باهاشونم سخت تره برام!
پاسخ دادنحذفای جنایتکار!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!ا
پاسخ دادنحذفسلام
پاسخ دادنحذفنه میشه فروش داد نه میشه درش آورد
این جور موقع ها خیلی سخته
:(
من عموما به این خیابونی ها که از فال گرفته تا هیچی اصلا کاری ندارم
اما واکسی ها برام یه جور دیگه اند یعنی کار دارن می کنن و ...
دردهای کوچکی که برای خودمون درست می کنیم
پاسخ دادنحذفدردهایی که کمتر از یک "آخی" گفتن نیست و هیچ ضرب در هیچ به توان هیچ اثری در حال واکسی کنار خیابان یا گدای سر کوچه ندارد
اونها بیش از اونی که فکر می کنی بدبختن
اونها اگه می تونستن بدون زحمت پول در بیارن مطمئن باش به هیچ وجه از این کارشون وجدان درد نمی گرفتن و به بنیان های نداشته اعتقادی شون هیچ لطمه ای وارد نمی شد این حرفا برای ما مهمه برای اون یه لبخند مادر بدبختش سر شب به هزار تا از این درس اخلاقا می ارزه
سعی نکنیم از درد یکی واسه خودمون ادویه زندگی بسازیم
ما -یا من- از یه درد و غم کوچلو خوشم می آد (یه جور کلاس داره واسه خودش آدم احساس آدمی می کنه ولی ....)
بزار کارشو بکنه اگه می تونی یه لبخند بهش هدیه بده و یه مشت پول فقط همین خوشحالش می کنه
***
پاسخ دادنحذف@ میچیکو
اون پسر اصلا بساط نداشت . می گفت وسایلم توی کیفمه . کیفشم اندازه کیف مدرسه بچه های دبستانی بود که نهایت دو تا جعبه واکس و چند تا فرچه توش جا بشه ! از دمپایی و اینا خبری نبود !!! اصلا بعید می دونم قصدش کار کردن بوده باشه !
@ سیامک
پیشنهاد می کنم یکبار دیگه پست رو بخونید ، اونوقت احتمالا متوجه می شید که این پست قرار نیست به اون پسربچه درس اخلاق بده یا درباره درست یا غلط بودن کارش حرف بزنه ، یا از بنیان های اخلاقی داشته یا نداشتشون صحبتی بکنه ! این پست درباره عملکرد من و شما و وظیفه ما در قبال امثال این پسر حرف می زنه و اگر قرار باشه کسی از این پست درس اخلاق بگیره ، من و شما هستیم نه اون پسر .
در همه جای دنیا تکدی گری و پول مفت جمع کردن مذمومه ! در همه جای دنیا و از نظر تمام کارشناسان اجتماعی باید به جای اینکه به این بچه ها پول داد تا تنبلی و بیکارگی رو از همین سنین بچگی یاد بگیرند ، باید برایشان امکان کار و تحصیل فراهم کرد . تشکل های غیر دولتی هم که به دنبال ایجاد امکانات برای بچه های کار و امثال این پسر هستند به دنبال همین تفکرات و حساسیت هایی شکل گرفته اند که از نظر شما ادویه زندگی و دردهای باکلاس هستند .
شما حق ندارید احساس شخصی خودتون رو در قبال این آدم ها به همه "ما" نسبت بدین . درد این آدم ها "ادویه" زندگی ما نیست ، درد این آدم ها درد تک تک ماست ، چون فقر مادر معضلات اجتماعیه و ما در اجتماع زندگی می کنیم .
وقتی می تونیم به امثال این پسربچه نشون بدیم که می تونه در عین کار کردن پول در بیاره و شان خودش رو حفظ کنه ، چرا باید تنبلی و بیکاری رو بهش یاد بدیم ؟ این جنایت نیست ؟ این بی تفاوتی و بی مسئولیتی نیست ؟
نکته مهم دیگه اینکه تصویر شما از امثال این پسر پر از تناقض و تا حدودی دور از واقعیته ! شما از بنیان های نداشته اعتقادی و بی اهمیت بودن درس های اخلاقی صحبت می کنید ولی از اهمیت لبخند مادر هم سخن می گویید ! خب این ها با هم متناقض هستند ، چرا که مهم بودن لبخند مادر خودش یک ارزش اخلاقی محسوب می شود . از طرف دیگر درصد زیادی از این بچه ها هم هستند که شب با پولی که جمع کرده اند می روند و پیتزا می خرند ، چون آنقدرها بدبختی را درک نمی کنند . چون پس انداز کردن را یاد نگرفته اند . چون به دنبال جبران حقوقی هستند که از آن ها سلب شده و به شکل عقده در آمده و زیاد هم به لبخند مادر فکر نمی کنند ، چون بچه تر از آنی هستند که بخواهند به این مسائل فکر کنند .
در ضمن به شما هم پیشنهاد می کنم ، دفعه بعد به جای اینکه مثل گدای سر کوچه با امثال این پسر رفتار کنین ( یعنی همین کاری که منم کردم و شما هم در انتهای کامنتتون توصیه کردین .) کنارش بشینین و بذارین کفشاتونو واکس بزنه و به جای تحویل دادن لبخند ترحم آمیز ، وقتی مزد کارشو بهش می دین ، "مرد بزرگ" خطابش کنید !
********
الهام ذاکری
********
اولا اینکه این بچه ها چون توسط دیگران کارشون معمولا دزدیده میشه من سمتشون نمیرم
پاسخ دادنحذفاما اگه اشتباه اول رو انجام دادم و تن به خواستشون دادم دیگه از کاری که برای اونا خیلی عادیه... فکر نمیکنم خیلی ضد انسانی باشه
همین که ما به حقوق دیگران دست درازی نکنیم خیلی بیشتر از وظیفمون رو نسبت به رفتاری که با ما میشه رو انجام دادیم
یاد " بچه های مشتاق " افتادم و استعداد هاشون.
پاسخ دادنحذفدوستی هاشون، چاقو کشیدناشون، سوء تفاهم هاشون و ...
یادشون بخیر.
علیرضا - پسر دعا و فال فروش - دوستم بود. تو خیابونا پارتیم بود، وقتی میدیدم بهم فال یا دعای مجانی می داد و وقتی می خواستم بهش پول بدم می گفت: " آقا ما مراممون رو نمی فروشیم!"
و من فکر می کردم که پسر بچه ی نه ساله، چجوری این قدر مرد تر از من بیست و اندی سالس.
حرفی برای گفتن ندارم.
برای نگفتن هم.