پست‌های پرطرفدار

۱۵ دی ۱۳۸۹

آدم هایی که بدبخت نیستند ، ولی بدبختند

از وقتی که بچه بودم دلم می خواسته عکس العمل اطرافیانم را بعد از مرگ خودم ببینم . راستش را بخواهید خوب می دانم که این حس مربوط می شود به کسانی که یکجورهایی سادیسم دارند . نه ، شاید بهتر باشد بگویم دچار اختلالات روانی هستند . احتمالا بخاطر سرخوردگی های دوران کودکی است ، یا شاید هم کمبود عاطفه و محبت که البته از هیچ کدامشان مورد خاصی در یادم نیست . خانواده ما از آن خانواده هایی است که تقریبا همیشه همه چیز در آن مهیاست . البته منظورم موارد ضروری و نیمه ضروری برای زندگی است ، وگرنه ما آنقدر ها هم پولدار نیستیم . زندگی ما سیر یکنواخت خودش را پیش می گیرد و می رود . هرکس سرش به کار خودش است و اگر مدیر مدرسه نبود که دائم والدین آدم را به مدرسه بخواهد ، یا مثلا هزینه دانشگاه که آدم را به جیب پدر وابسته سازد ، احتمالا همدیگر را فراموش می کردیم . مثلا من درست و حسابی نمی دانم خواهر کوچکترم چند ساله است . یا برادرهایم نمی دانند من در کدام رشته و کدام دانشگاه درس می خوانم . دلیلی هم ندارد که بدانند . دانستنش چه گرهی از زندگی آن ها باز می کند ؟ اصلا برای خود من چه اهمیتی می تواند داشته باشد که خواهرم پنجم دبستان است یا اول راهنمایی ؟ خب این ها به خودش مربوط است . من همین که سن و سال خودم را فراموش نکنم ، باید کلاهم را بیندازم هوا !
نه ، اشتباه نکنید ، من نه عاشق هستم و نه گدای سر کوچه که توی یک لقمه نان شبش مانده باشد . من هیچ کمبودی ندارم . هرجور حسابش را می کنم هیچ بدبختی بزرگی توی زندگی من نیست ، اما نمی دانم چرا تمایل شدیدی دارم به اینکه مثل بدبخت ها رفتار کنم . شاید اصلا بدبختی همین است که آدم هیچ بدبختی ای نداشته باشد . همان که شاعر می گوید "درد بی دردی علاجش آتش است . " منم بالاخره بدبختی های کوچک و ریز ریز خودم را دارم . ولی خب این بدبختی ها مایه ننگ است . من بدبختی های بزرگ را دوست دارم . مثلا اینکه یک روز صبح مثل همه روزها ، آفتاب با همان شکل تهوع آور همیشگی روی صورتت بتابد و حالت را به هم بزند و از خواب بیدارت کند . اولش چند بار از این دنده به آن دنده شوی ، و آخرش بفهمی که فایده ای ندارد این آفتاب سمج دست بردار نیست . با بی حوصلگی از روی تختت بلند شوی ، بروی کنار پنجره تا پرده را بکشی که یکهو ببینی سرت گیج می رود . یک هفته ای به همین منوال بگذرد و هر روز سرگیجه هایت بیشتر شوند . اینجا و آنجا هی ببینی همه دارند می چرخند ، دستت را به دیوار بگیری و چند لحظه مکث کنی و نگاه های نگران اطرافیان را با تمام اعضا و جوارحت حس کنی . عجب کیفی دارد ! تو می شوی مرکز خانواده ، آنوقت نگرانت می شوند و مجبور می شوند تو را ببرند پیش یک دکتر مجرب . بعد از انجام آزمایش ها مشخص می شود که تو فقط سه ماه دیگر برای زندگی کردن فرصت داری . آنوقت است که برای برادرها مهم می شود که در چه رشته ای تحصیل می کنی . چشم های مادرت را می بینی که از بس شب تا صبح بخاطر تو گریه کرده قرمز و تنگ شده . خواهرت حاضر است تمام اسباب بازی هایش را به تو بدهد تا تمام عقده هایت را از زندگی سر آن ها خالی کنی . یک نق کوچولو هم نمی زند . همه غصه هایش را با هم شب در قالب اشک توی بالشش فرو می کند . پدرت حسابی برایت پول خرج می کند و هرچه بخواهی برایت می خرد .
همین آدمی که تا دیروز هیچ تحفه ای نبود و اگر برای احتیاجات روزمره از اتاقش بیرون نمی آمد تا قضای حاجتی بکند و لقمه ای نان زهر مار کند ، به دست فراموشی سپرده می شد ، حالا انگار شده است مرکز جهان . باور کنید حاضرم تمام عمرم را بدهم ، فقط همین سه ماه زندگی کنم . آنوقت مجبور نیستم مدام به این فکر کنم که برای چه باید یک عمر زندگی کنم . زندگی خودش ، خود به خود عزیز می شود . مثل آدم های زندانی که روزهای اسارت را چوب خط می زنند ، من هم روزهای زندگی را چوب خط می زدم . دیگر مجبور نبودم بروم دانشگاه و قیافه مزخرف و عبوس اساتید را تماشا کنم . همان هایی که روزی بدبخت هایی مثل خودم بوده اند که با مصیبت به اینجا رسیده اند و فکر می کنند همه مصیبت عالم توی چشم هایشان می درخشد . همین اساتیدی که فکر می کنند ، مصیبت ِ بیشتر ارزش بیشتر می آورد . انگار بعد از اینهمه سال تلاش و درس خواندن نمی دانند که تمام نوابغ بشری همه تلاششان را به خرج داده اند که آدم ها اندازه اپسیلون هم که شده ، کمتر مصیبت بکشند و این یعنی مصیبت را نباید کشید . همین اساتیدی که نسل ما را یک مشت مرفه بی درد می دانند که باید همه مصیبت عالم را توی چشم هایشان فرو کنند . اصلا همین ها آدم را به فکر مرگ و بیماری و بدبختی می اندازند .
اگر فقط سه ماه زنده بودم می رفتم هر غلطی دلم می خواست می کردم . به جای نگاه های سرزنش آمیز پدر و مادرم نگاه های ترحم آمیز می خریدم و سرخوشانه توی کوچه و خیابان می دویدم . خوشحال از اینکه من یک مرفه بی درد نیستم که خیرش به هیچ بنی بشری نرسیده باشد . اگر هم نتوانستم یک بخشی از کره زمین را تکان دهم ، بخاطر این بوده که این اجل لامصب فرصت نداد .
همه می خواهند بیایند تو را ببینند . با حالت این هایی که می خواهند یک چیزی را کشف کنند به صورتت زل بزنند . همه تلاششان را بکنند تا خطوط چهره ات را خوب در ذهنشان نقاشی کنند تا بعد از مرگت صورتت را برای یادگاری داشته باشند . دیگر پدرت از مصیبت های زمان بچگی و بیل زدن هایش سر زمین های کشاورزی طوری حرف نمی زند که انگار بیل را توی دست هایش گرفته و توی سر تو می کوبد . خب از کجا معلوم که اگر من هم در دوره و زمانه پدرم به دنیا می آمدم ، سر زمین نمی رفتم و زیر تابش سوزاننده آفتاب بیل نمی زدم ؟ البته راستش را بخواهید پدر من هیچ کدام از این حرف ها را به من نزده . یعنی ما اصلا حرف خاصی با هم نمی زنیم . اما من خودم فکر می کنم اگر یک روز قرار به حرف زدن بود ، همین حرف ها را می زدیم .
اگر یکی را دوست داشتم احتمالا تمام روز را به این فکر می کردم که برای اولین و آخرین بار عشقم را ابراز کنم ، یا نکنم ؟ و البته فکر نکنم همچین آدم تحفه ای باشم که کسی مرا دوست داشته باشد و حالا که می خواهم بمیرم فرصت را غنیمت شمارد و بیاید بگوید :" دوستت دارم." ولی فکرش را بکنید ، چقدر شبیه این فیلم های هندی می شد . با اینحال دلم می خواهد آدم حسابی باشد . یک چیزی باشد که من هم بتوانم دوستش داشته باشم و توی قبر اگر خواستم یادش کنم حالم به هم نخورد . دوست ندارم از این هایی باشد که محض فداکاری و اینکه یک عمر بعد از مرگ من ماتم نگیرد که طرف دوستم نداشت ، با بی میلی و از سر زور بگویم : "من هم دوستت دارم !"
از همه این ها که بگذریم ، یک چیز را خوب می دانم . آن هم اینکه اگر قرار باشد ، فقط سه ماه زندگی کنم ، از شانس خرکی من همین سه ماه می خورد به انتخابات ایران ! برادر بزرگترم هم توی تظاهرات بازداشت می شود و همه نگرانش می شوند و هیچ کس محل سگ هم به من نخواهد گذاشت ! تنها چیزی که توی این زندگی بهش ایمان دارم اینست که من مهره سوخته بازی اش هستم!



ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پی نوشت ( بعدا اضافه شد ) : این یک داستان کوتاه است و هیچ ربطی به زندگی شخصی و باورهای من ندارد . شخصیت اول این داستان یک شخصیت خیالی است .

۱۱ نظر:

  1. همه چیز آخرش میرسه به رسیدن به استقلال و آزادی تو زندگی. چیزی که الان نداریمش. اون سه ماه نمونه بارز رسیدن به استقلال میشه و آدم هر کی دلش بخواد میتونه بکنه.
    کانون توجه دیگران بودن هم خوبه و هم بد!‏

    پاسخ دادنحذف
  2. میتونست یکی از دهها داستان یک کتاب باشه و فقط برای دقایقی تو رو درگیر احوالات خودت بکنه.زندگی ات به هر شکل باشه و هر جور که داستان رو درک کرده باشی این چند دقیقه رو خوب توی مغزت چرخ میزنه و سرانجام خارج میشه تا بری سراغ داستان بعدی ولی داستان یک کتاب نیست,متنیه از نویسنده ای که شاید بشناسیش.هی فکر میکنی و هی نمیفهمی.چقدر قوی بود,انگار روحم سوار سالتو شده,الان اومده پایین و وادارم میکنه که یه لبخند تلخ بزنم.چقدر خوبه که دارم میفهمم آدما خیلی شبیه همدیگه هستن.

    پاسخ دادنحذف
  3. سلام..ببین یک راه حل خوب برای جلب توجه دارم..بیا بزن این غلو را بکش..بعد میافتی زندان..حکمتم اعدام میشه...بعد بابا و ننه ات و برادرات و خلاصه تمام تک و طایفه میافتن دنبال رضایت...منم که عمرا رضایت بدم!!! بعد این خانم عبادی یا بقول اخبار ایران پیرزنه!!! که البته سنش قد نوه اقای جنتیه!!! خلاصه همون..برات تظاهرات میگیره جلوی سازمان ملل ..عکساتم میزاره..منم میشم عامل رژیم و منفور و اونوقت عکس منم میزارن براش شاخ هم میکشن!!! انوقت تلویزیون میاد باهات داخل زندان مصاحبه میکنه..فقط یادت باشه فسائی غلیظ حرف بزنی!!! بعد تو میگی غلو رو کشتی ..خودت با دستهای خودت خفش کردی!!! چند تا فحش فسائی هم به پیرزنه!!! میدی..مثلا میگی :: گور به گور شده کلومی!!! خلاصه ..من مشهور میشم..تو هم همینطور..غلو هم مشهور میشه..بعدم من رضایت نمیدم ..اعدامت میکنن..بعدم غلو میاد میگه :: مو که نمردوم!!!
    عجب کامنتی شد..از خود بلاگت طولانی تر شد..راستی انتخابات کیه!!!؟؟ میخوام به برادرت رای بدم!! تا اعدام تو یادش بره...یا علی

    پاسخ دادنحذف
  4. جانا سخن از زبان ما می گویی ... !

    پاسخ دادنحذف
  5. من هم خیلی وقتها این فکرا به سرم میزنه ولی فکر میکنم یه جور افسردگی ایه که زمان سختی ها دامنگیرم میشه!
    نمیدونم چرا نسبت به همه چیز بی تفاوت شدم ... عشقم رو فراموش کردم و اصلا هم دلم نمی خواد درگیر معشوقه بودن بشم چون حال و حوصله دوست داشته شدن و حتی ابراز احساسات دیگران رو هم ندارم و بدبخت اون کسی که احیانا به من علاقمند بشه که اگه بشه این علاقه به خودی خود یکطرفه خواهد بود و من علاوه بر اینکه هیچ کمکی در درک احساساتش نمی تونم بکنم بلکه دقیقا همون آدمی خواهم بود که طرف رو نابود میکنه!!!
    .....
    حالا این حرفا رو بی خیال اصلا چرا اینا رو گفتم؟

    آهان... میخواستم بگم من و دوتا از دوستام یه سندرم اختراع کردیم :دی به نام ACS= Acute Cry Syndrom که مواقع امتحان دچارش میشیم!! فکر می کردیم این سندرم فقط مختص خودمونه! نگو اپیدمیه!!!
    اه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
    اصلا چرا دارم چرت میگم؟؟؟
    آهان می خواستم بگم که در کانون توجه بودن مشکلات خاص خودشو داره و من اگه مثلا تو یه موقیعتی قرار می گرفتم که حق انتخاب مطلق داشتم ، تنهایی رو انتخاب میکردم!!! فوق فوقش بودن با یک دوست! که ندونه من فقط سه ماه زنده ام!!! اینطوری اگه باشه همه چی بوی ترحم میگیره نه محبت!!!
    میدونی...
    توی یک شرایطی تنها بودن و هیچ مشغله ای نداشتن بهترین حالته...
    با اونب که دوستش داری خیال پردازی کنی و خودتو در حالی ببینی که داری آهنگ "شونه به شونه" حبیب رو توی یه جای سرسبز می خونی و با هم قدم میزنید...
    شونه به شونه رفتیم
    با اون لبای خندون
    من وتو عاشق شدیم
    تو مهمونی بارون...
    اونقدر حرف زدم که تو همین یه کامنت همه حرفام ضد و نقیض شد!!!

    ببخش
    حالی به حالی م دیگه.......

    پاسخ دادنحذف
  6. این سندرم " گریه ناگهانی حاد" هستش که البته وجود خارجی نداره! کاربردش هم زمان امتحانات اون موقعیه که باید بزنی تو سر و کولت که ای وای هیچی بلد نیستم و میفتم و این حرفا...
    من منظورم از تنهایی این بود که مثلا می ری میشینی تو اتاق خودت موسیقی گوش میدی، حال و هوای خاصی بهت دست میده، کلی کیف میکنی بعد میای بیرون می بینی نگاه نگران مادت تو رو تا هرجا که میری دنبال میکنه، یا مثلا چون میدونن سه ماه بیشتر زنده نیستی دوست دارن بهت خوش بگذره و از افسردگی این فرصت کم بیرون بیارنت، اون وقته که یه لحظه هم تنهات نمیذارن مبادا به فکر و خیال بیفتی و هزار جور ژانگولر بازی مصنوعی از خودشون در میارن تا تو رو خوشحال کنند!!
    اگه اون آدمی باشی که تو هفت تا آسمون یه ستاره هم نداره و همه کاراشو با زور زدنای خودش انجام میده یهو میبینی سر یه مشکل یا خواسته کوچولو همه بسیج میشن و صف میکشن که به کمکت بیان! یا مثلا نذارن تنهایی بری بیرون که مبادا غم و غصه بهت مستولی بشه...
    کلا اینطوری من فکر میکنم این گونه ترحم آزادی های آدم رو به شدت محدود میکنه!!!
    به خاطر همین هم هروقت مشکلی برام پیش بیاد یا مثلا مریضی چیزی بشم با ویزیت آزاد میرم دکتر که کسی نفهمه احیانا من چمه!!!
    مثلا یه بار مچ دست چپم ترک برداشت ، خودم رفتم دکتر ، عکسبرداری، و اینا! نذاشتم دستمو گچ بگیرن ، دکتر هم گفت که باید مچ بند ببندم لاقل و من هم نبستم....
    کلا از ترحم بر بیماری خوشم نمیاد
    اگه من عزیز هستم باید همیشه عزیز و مهم باشم اگه هم نیستم و یه ستاره هم تو آسمون ندارم، نمیخوام دقیقه 90 برام مهربون شن و بهم توجه کنند!
    فقط دوست دارم عکس العمل رو بعد از مرگم تماشا کنم و جای خالیمو بینشون ببینم!!
    مثلا وقتی کسی کاری داره که فقط از دست من برمیومده بگن: خدابیامرز زهره اگه الان بود تو سوت ثانیه این کارو انجام میدادا!!! خدایش بیامرزد....

    پاسخ دادنحذف
  7. الهام این فکر خیلی خطرناکه و مثل بقیه فکرهای دیگه اگه زیاد بهش فکر کنی به تدریج راهشو به زندگیت باز می کنه. انفعال فقط ظاهرش جذابه . چرا چیزهایی که می خواهی رو فعالانه به دست نمیاری ؟ چرا با تلاش خودت ، توجه بقیه رو به خودت جلب نمی کنی ؟ چرا محبت نمی کنی تا محبت ببینی ؟ یا چرا آنقدر توانتو بالا نمی بری که جوری که می خواهی زندگی کنی ؟ خب یک جوابت می تونه این باشه که نمی تونم . توانش رو ندارم در مورد محبت و اینها که در توان همه هست ولی در مورد شرایط مالی و فیزیکی هم حداقل آدم می تونه تلاشش رو بکنه . یک سر به آدم هایی که در این شرایط مثلا بدبختی آرمانی از نظر تو هستند بنداز . با مشکلات فیزیکی شون کاری ندارم ولی ببین از نظر عاطفی وضع خوبی دارند ؟ احساس سربار بودن می کنند و افسرده اند . مشکل اینه که چیزی رو می خواهی که به همه ابعادش آشنا نیستی . مریضی سخت و رو به موت بودن فقط این چیزهایی نیست که تو دیدی . چیزهای خیلی دردناکتری توش هست که این مزایا توش گم میشه . با زندگی فعالانه برخورد کن نه منفعلانه . همه این چیزهایی که گفتی رو می تونی بدون مریض شدن به دست بیاری فقط کافیه بخواهی و عزمت جزم باشه . تلاش کن دختر :)

    پاسخ دادنحذف
  8. اینایی که گفتی تک تک کلماتشو دوست داشتم!
    این که شخصیت داستانت دلش می خواست بدونه بعد از مرگش چی میشه(که منم دقیقا یک پست از وبلاگمو در این مورد درباره ی خودم نوشتم)اینکه در مرکز توجه بودن البته به اون معنایی که تو نوشتت هس ما الان هم در مرکز توجهیم اما نه به اون معنایی که به آزادی ای که در کامنتها اومده ختم بشه!این آزادی رو دوس داشتم با بعضی جاهای متنت همذات پنداری کردم و دلم می خواست که پی نوشتی نداشت!
    خیلی خوب بود الی...خیلی.

    پاسخ دادنحذف
  9. عالی بود دختر! محشر بود! دوست داشتم من هم می تونستم اینجوری ساده و روون بنویسم:). فقط مطمئن نیستم اون آخرش رو می نوشتم ولی قشنگی ماجرا هم به همینه! این که وقتی به بند آخر نوشته ات رسیدم یادم انداختی دارم نوشته ی تو رو می خونم، نه خودمو:) بازم میگم عالی بود:)

    پاسخ دادنحذف
  10. خیلی قشنگ بود. پر از یأس و نااُمیدی :) شوخی کردم. بنظرم خیلی خوب دست گذاشته‌ای به برخی احساسات آدمی. به گمان‌م یک مقدار از این نوع احساسات در وجود هر کسی هست و وقتی مجال بروز می‌یابد که مثل شخصیت این داستان‌ت با بحران‌هایی مواجه باشد در درون خودش.
    یک چیزی را قبل‌ترها گفته بودم‌ت و یادم هست پذیرفته بودی. حالا می‌خواهم بگویم به سفارش اُغلن کبیر بعد از نوشتن متن‌هایت یک‌بار فقط متن‌ت را بخوانی برای این‌که کلمه‌ی "توی" را حذف کنی. این واژه عامیانه‌ست و در کنار کلمات رسمی و فاخری که استفاده می‌کنی ناهم‌گون است. به گمان‌م خودت زیاد لابه‌لای صحبت‌هایت از آن استفاده می‌کنی که دست از سر نوشته‌هایت بر نمی‌دارند. :))

    پاسخ دادنحذف
  11. این نظر توسط یک سرپرست وبلاگ حذف شد.

    پاسخ دادنحذف