پستهای پرطرفدار
-
هر روز وقتی مدرسه تعطیل می شد از کنار پارک که رد می شدم صندلی های خالی تاب ها انگار مرا می خواندند . زیر درختان سرو کمی آنطرف تر پشت چمنزار ...
-
وقتی از چیزی ناراحت باشم ، یا ذهنم به شدت درگیر مسئله ای باشه ، به طرز دیوانه واری به کتاب خوندن روی میارم ، بویژه رمان خوندن . طوری که گاهی...
-
یک مدت فکر می کردم چون من در جایی ایستاده ام که نه احساس علاقه شدیدی نسبت به موقعیت کنونی ام دارم و نه موقعیت خاصی هست که حسرت بودن در آن را...
-
وقتی زندگی ات در دو انتهای یک مسیر جریان داشته باشد ، گاهی وقت ها خودت هم گیج می شوی و ممکن است بدجور آب و روغن قاطی کنی . دلت برای چای فروش...
-
نام مجلس همواره مفاهیمی در برابر خود کامگی و استبداد را در اذهان تداعی می کند . این نام تا مدت ها یکی از مهمترین آرزوهای سیاسی ملت ما به شم...
-
"جان مریم چشماتو وا کن ، سری بالا کن ..." این آهنگ را پسربچه ای که در سوپری کار می کند ، با دهانش بلند بلند می نوازد . ناخود آگاه ...
-
بیا آوازهایمان را بلندتر سر دهیم . بگذار گوش هایمان برای دقایقی ، هرچند کوتاه ، عاجز بمانند از شنیدن صدای مرثیه غمناکی که از درونمان می آید ...
-
من نمی دانم این پشه ها با آن هیکل نحیف و فسقلیشان چطور می توانند تا طبقه چهارم ساختمان ما بالا بیایند و شب تا صبح دست از سر کچل ما برندارند ...
-
برای اولین بار که دیدمش ، حس کردم که شاید اگر از طریق جایی بجز اینترنت با هم دوست می شدیم ، هرگز نمی توانستیم دوستان خوبی برای هم باشیم . هم...
۰۶ آبان ۱۳۸۹
داستان های من و کرمان
سکانس اول : خیابان شریعتی ( همون بهشتی )
مدتیه ، از وقتی اومدم دانشگاه ، احساساتم متناقض شدن ! یعنی در آن واحد یه چیزی رو هم خیلی دوست دارم و هم ازش متنفر هستم و این مسئله فراگیری شدیدی هم پیدا کرده تا جایی که به مکان ها و خاطرات هم محدود نمی شه و دامن آدمای دور و برم رو هم گرفته . خیابان شریعتی کرمان ( البته از نظر تئوری اسمش بهشتیه ولی در عمل شریعتیه !!!!) یکی از این مکان هاییه که مشمول این قضیه شده . یکجورهایی خیلی دوستش دارم و از رفت و آمد کردن درش لذت می برم و در عین حال اونقدر ازش بیزارم و به نظرم باطن کریه المنظری داره که دلم می خواد سر به تنش نباشه !!!!!
دختر که باشی هنگام رفت و آمد در این خیابان باید خودت رو برای صرف مقدار متنابهی متلک با طعم ها و مزه های مختلف آماده کنی و این مسئله از هیچ فاکتور خاصی هم تبعیت نمی کنه چرا که تمام دوستان من که طیف وسیعی از آدم های چادری و مانتویی و اونایی که به حجاب اعتقاد ندارن رو در بر می گیره ، از این مسئله شاکی ان !!! البته اگر مدت زمان زیادی رو توی این خیابان سپری کنی ، کم کم به بعضی از فاکتورهای پیش پا افتاده ولی مهم پی می بری !!! مثلا اگر ماست محلی دستت باشه و راه بیفتی تو خیابون متلک های جالب تر و بامزه تری درباره شام دانشجویی می شنوی تا زمانی که ماست پاستوریزه دستت باشه !!! البته این مسئله درباره ماست های "کاله "صدق نمی کنه !!!!! گاهی اوقات متلک ها اونقدر بامزه و جالب هستند که باید تمام قوای وجودیت رو به کار بگیری تا جلوی باز شدن نیشتو تا بناگوش بگیری و طرف فکر نکنه خبریه !!!! اکثر اوقات متلک ها اونقدر بی ادبانه هستند که از نوک انگشت پاهات تا نوک دماغت قرمز می شه و چشمات از فرط حیرت گرد می شن . ولی در کل بازی جالبیه . نکات عمیق و غالبا تراژدیکی از پشت این متلک ها درباره آدم ها دستگیرت می شه . آدم هایی با ماشین های مدل بالا ، کفش های اسپرت و موهای سیخ سیخی و احتمالا یکی دو تا گردنبند هم توی سینه !!!!
سکانس دوم : میدان مشتاق
با اینکه پنج شنبه ها کله صبح باید بلند شم و برم سر کلاس کسل کننده اخلاق بشینم و مدام به این مسئله فکر کنم که چقدر خوابم میاد و لازمه که برای باز نگه داشتن پلک هام از چوب کبریت به عنوان ستون استفاده کنم و با خودم بخندم ، ولی باز هم صبح های پنج شنبه یکی از بهترین بخش های هفته ام رو تشکیل می ده ، چون معمولا بعد از کلاس کارایی می کنم که تا حالا نکردم و آدمایی مثل من هم زیاد از این کارها نمی کنن . همیشه از تجربه کارها و موقعیت های تازه لذت می برم . حتی اگه زیاد دلچسب نباشه باز هم یه حس غرور آمیزیه اینکه تو چیزی رو تجربه کردی که آدمای مثل تو تجربه اش نکردن . انگار که تو یه گاز بیشتر از سیب زندگی زدی .
امروز صبح بعد از کلاس اخلاق در حالی که دارم به این گلو درد لعنتی که هر سال همین وقتا سراغم میاد و به لطف تشخیص نادرست پزشکان انواع و اقسام داروها و آنتی بیوتیک ها رو به خوردم می ده و دست آخر معلوم می شه جز یک حساسیت ساده اما آزاردهنده چیزی نیست ، فکر می کنم ، به این نتیجه می رسم که برای کنار اومدن با این معضلی که نصف لذت های زندگی که همون خوردن باشه رو از من دریغ می کنه ، باید جای خالی ترشیجات رو که علاقه وافری بهشون دارم با میوه پر کنم . به سر در دانشگاه که می رسم اتوبوس "مشتاق" هم می رسه . یک جایی شبیه میدان میوه و تره بار . جایی که خود کرمانی ها مخصوصا اگر پولدار باشن خیلی مسخره اش می کنن و در عین حال ازش می ترسن . ( البته این آخری بیشتر به دخترا ربط پیدا می کنه . ) و اگر بگی "مشتاق" ، بر می گردن و می گن : "ایششش !!!!!"
با خودم حساب و کتاب می کنم و می بینم قطعا میوه های میدان "مشتاق" از میوه های مغازه فروشی های مرکز شهر خیلی ارزون تره . پاهام سست می شن . با خودم کلنجار می رم که سوار خط بشم یا نشم . با اوصافی که از خیابان های بالای شهر و مرکز شهر دیدم ، یک چیزی من رو از رفتن به این محل که یک جورایی پایین شهر محسوب می شه ، منع می کنه . وقتی به خودم وعده خریدن کتاب از کتابفروشی های توی مسیر برگشت رو می دم ، دیگه هیچ جوره نمی تونم طاقت بیارم ، تمام نیروهای مقاوم تسلیم می شن و حالا من سوار خط مشتاق هستم . لباسم به سنگین رنگینی همیشگی نیست و خودم رو برای صرف چندین وعده متلک همراه با نگاه های ناجور آماده می کنم .
سیب ، لیمو شیرین ، گوجه ، راحت تر از اونی بود که فکر می کردم و خیلی عجیب . حتی یک متلک هم نشنیدم . انگار که طوری زندگی توی رگ و پی آدم های اینجا ریشه دوونده که فرصت پرداختن به حاشیه ها رو ندارن . از ماشین های مدل بالا خبری نیست . نهایتش نگاه دوستانه و شهوت آلود پسر میوه فروش که انگار تا حالا دختری در قامت من ازش خرید نکرده . زیادم بد نیست ، از نگاه های پیش بینی نشده و هرکجایی شریعتی که روی سر و کولت بازی بازی می کنن بهتره !!!
سکانس سوم : خیابان شریعتی ( ایندفعه دیگه همون شریعتی !!!)
اتوبوس توقف می کنه و منم در حالی که پاکت میوه ها و کاپشنم رو با یه دست و کیفم رو با دست دیگه گرفتم از ماشین می پرم پایین . چشمم به کتابفروشی میفته و یه چیزی در وجودم قیلی ویلی می ره !!!! خرامان در کتابفروشی رو باز می کنم و داخل می شم . صندوقدار با تماشای پلاستیک میوه ها طوری بهم نگاه می کنه انگار که داره قهرمان فیلم ژولیوس سزار رو بعد از نبرد با گلادیاتورها تماشا می کنه !!!!
چریدن در کتابفروشی ها یکی از لذت بخش ترین تفریحات زندگی منه . تقریبا جای بیشتر کتاب ها رو از حفظ شدم . جلوی طبقه رمان های خارجی توقف می کنم و تک تک کتاب ها رو دید می زنم . از آثار هاینریش بل یکی کم شده . دو سه تا از کتابای سارتر اضافه شدن . یک حساب سرانگشتی بهم نشون می ده که پول کافی برای خرید کتاب ندارم و باید تا هفته دیگه صبر کنم . با اینحال محشر بودن معرفی های "نوشته های نخواندنی" باعث می شه از خانم فروشنده بپر سم : " سمفونی مردگان عباس معروفی رو دارین ؟"
و وقتی می گه بله طوری خوشحال می شم انگار که نکیر و منکر مجوز ورود به بهشت رو برام صادر کردن !!!!! و از اونجایی که چریدن در کتابخانه ها قطعا با خرید کتاب توام خواهد بود ، پس دو کتاب دیگه رو هم جلوی فروشنده می ذارم و می خوام که حساب کنه در عین حال دلهره کم رنگی از زندگی مفلسانه هفته آینده که بخش اعظمی از هزینه هاش رو خرج خرید کتاب کردم در اعماق وجودم چشمک می زنه . با این حال خیلی خوشحالم . پامو که توی خیابون می ذارم پسر بچه تپل و مو بور و خوشکلی که روی نیمکت کنار پیاده رو نشسته با لحن کشدار و شیطنت آمیزی می گه : " خوشگل خانم !!!!!"
از ژرفنای وجودم لبخندی بهش می زنم و یادم میاد که اینجا هر شب یکی از تراژدی های عصر ما رقم می خورد و من بدبختانه بخشی از این تراژدی هستم .
مدتیه ، از وقتی اومدم دانشگاه ، احساساتم متناقض شدن ! یعنی در آن واحد یه چیزی رو هم خیلی دوست دارم و هم ازش متنفر هستم و این مسئله فراگیری شدیدی هم پیدا کرده تا جایی که به مکان ها و خاطرات هم محدود نمی شه و دامن آدمای دور و برم رو هم گرفته . خیابان شریعتی کرمان ( البته از نظر تئوری اسمش بهشتیه ولی در عمل شریعتیه !!!!) یکی از این مکان هاییه که مشمول این قضیه شده . یکجورهایی خیلی دوستش دارم و از رفت و آمد کردن درش لذت می برم و در عین حال اونقدر ازش بیزارم و به نظرم باطن کریه المنظری داره که دلم می خواد سر به تنش نباشه !!!!!
دختر که باشی هنگام رفت و آمد در این خیابان باید خودت رو برای صرف مقدار متنابهی متلک با طعم ها و مزه های مختلف آماده کنی و این مسئله از هیچ فاکتور خاصی هم تبعیت نمی کنه چرا که تمام دوستان من که طیف وسیعی از آدم های چادری و مانتویی و اونایی که به حجاب اعتقاد ندارن رو در بر می گیره ، از این مسئله شاکی ان !!! البته اگر مدت زمان زیادی رو توی این خیابان سپری کنی ، کم کم به بعضی از فاکتورهای پیش پا افتاده ولی مهم پی می بری !!! مثلا اگر ماست محلی دستت باشه و راه بیفتی تو خیابون متلک های جالب تر و بامزه تری درباره شام دانشجویی می شنوی تا زمانی که ماست پاستوریزه دستت باشه !!! البته این مسئله درباره ماست های "کاله "صدق نمی کنه !!!!! گاهی اوقات متلک ها اونقدر بامزه و جالب هستند که باید تمام قوای وجودیت رو به کار بگیری تا جلوی باز شدن نیشتو تا بناگوش بگیری و طرف فکر نکنه خبریه !!!! اکثر اوقات متلک ها اونقدر بی ادبانه هستند که از نوک انگشت پاهات تا نوک دماغت قرمز می شه و چشمات از فرط حیرت گرد می شن . ولی در کل بازی جالبیه . نکات عمیق و غالبا تراژدیکی از پشت این متلک ها درباره آدم ها دستگیرت می شه . آدم هایی با ماشین های مدل بالا ، کفش های اسپرت و موهای سیخ سیخی و احتمالا یکی دو تا گردنبند هم توی سینه !!!!
سکانس دوم : میدان مشتاق
با اینکه پنج شنبه ها کله صبح باید بلند شم و برم سر کلاس کسل کننده اخلاق بشینم و مدام به این مسئله فکر کنم که چقدر خوابم میاد و لازمه که برای باز نگه داشتن پلک هام از چوب کبریت به عنوان ستون استفاده کنم و با خودم بخندم ، ولی باز هم صبح های پنج شنبه یکی از بهترین بخش های هفته ام رو تشکیل می ده ، چون معمولا بعد از کلاس کارایی می کنم که تا حالا نکردم و آدمایی مثل من هم زیاد از این کارها نمی کنن . همیشه از تجربه کارها و موقعیت های تازه لذت می برم . حتی اگه زیاد دلچسب نباشه باز هم یه حس غرور آمیزیه اینکه تو چیزی رو تجربه کردی که آدمای مثل تو تجربه اش نکردن . انگار که تو یه گاز بیشتر از سیب زندگی زدی .
امروز صبح بعد از کلاس اخلاق در حالی که دارم به این گلو درد لعنتی که هر سال همین وقتا سراغم میاد و به لطف تشخیص نادرست پزشکان انواع و اقسام داروها و آنتی بیوتیک ها رو به خوردم می ده و دست آخر معلوم می شه جز یک حساسیت ساده اما آزاردهنده چیزی نیست ، فکر می کنم ، به این نتیجه می رسم که برای کنار اومدن با این معضلی که نصف لذت های زندگی که همون خوردن باشه رو از من دریغ می کنه ، باید جای خالی ترشیجات رو که علاقه وافری بهشون دارم با میوه پر کنم . به سر در دانشگاه که می رسم اتوبوس "مشتاق" هم می رسه . یک جایی شبیه میدان میوه و تره بار . جایی که خود کرمانی ها مخصوصا اگر پولدار باشن خیلی مسخره اش می کنن و در عین حال ازش می ترسن . ( البته این آخری بیشتر به دخترا ربط پیدا می کنه . ) و اگر بگی "مشتاق" ، بر می گردن و می گن : "ایششش !!!!!"
با خودم حساب و کتاب می کنم و می بینم قطعا میوه های میدان "مشتاق" از میوه های مغازه فروشی های مرکز شهر خیلی ارزون تره . پاهام سست می شن . با خودم کلنجار می رم که سوار خط بشم یا نشم . با اوصافی که از خیابان های بالای شهر و مرکز شهر دیدم ، یک چیزی من رو از رفتن به این محل که یک جورایی پایین شهر محسوب می شه ، منع می کنه . وقتی به خودم وعده خریدن کتاب از کتابفروشی های توی مسیر برگشت رو می دم ، دیگه هیچ جوره نمی تونم طاقت بیارم ، تمام نیروهای مقاوم تسلیم می شن و حالا من سوار خط مشتاق هستم . لباسم به سنگین رنگینی همیشگی نیست و خودم رو برای صرف چندین وعده متلک همراه با نگاه های ناجور آماده می کنم .
سیب ، لیمو شیرین ، گوجه ، راحت تر از اونی بود که فکر می کردم و خیلی عجیب . حتی یک متلک هم نشنیدم . انگار که طوری زندگی توی رگ و پی آدم های اینجا ریشه دوونده که فرصت پرداختن به حاشیه ها رو ندارن . از ماشین های مدل بالا خبری نیست . نهایتش نگاه دوستانه و شهوت آلود پسر میوه فروش که انگار تا حالا دختری در قامت من ازش خرید نکرده . زیادم بد نیست ، از نگاه های پیش بینی نشده و هرکجایی شریعتی که روی سر و کولت بازی بازی می کنن بهتره !!!
سکانس سوم : خیابان شریعتی ( ایندفعه دیگه همون شریعتی !!!)
اتوبوس توقف می کنه و منم در حالی که پاکت میوه ها و کاپشنم رو با یه دست و کیفم رو با دست دیگه گرفتم از ماشین می پرم پایین . چشمم به کتابفروشی میفته و یه چیزی در وجودم قیلی ویلی می ره !!!! خرامان در کتابفروشی رو باز می کنم و داخل می شم . صندوقدار با تماشای پلاستیک میوه ها طوری بهم نگاه می کنه انگار که داره قهرمان فیلم ژولیوس سزار رو بعد از نبرد با گلادیاتورها تماشا می کنه !!!!
چریدن در کتابفروشی ها یکی از لذت بخش ترین تفریحات زندگی منه . تقریبا جای بیشتر کتاب ها رو از حفظ شدم . جلوی طبقه رمان های خارجی توقف می کنم و تک تک کتاب ها رو دید می زنم . از آثار هاینریش بل یکی کم شده . دو سه تا از کتابای سارتر اضافه شدن . یک حساب سرانگشتی بهم نشون می ده که پول کافی برای خرید کتاب ندارم و باید تا هفته دیگه صبر کنم . با اینحال محشر بودن معرفی های "نوشته های نخواندنی" باعث می شه از خانم فروشنده بپر سم : " سمفونی مردگان عباس معروفی رو دارین ؟"
و وقتی می گه بله طوری خوشحال می شم انگار که نکیر و منکر مجوز ورود به بهشت رو برام صادر کردن !!!!! و از اونجایی که چریدن در کتابخانه ها قطعا با خرید کتاب توام خواهد بود ، پس دو کتاب دیگه رو هم جلوی فروشنده می ذارم و می خوام که حساب کنه در عین حال دلهره کم رنگی از زندگی مفلسانه هفته آینده که بخش اعظمی از هزینه هاش رو خرج خرید کتاب کردم در اعماق وجودم چشمک می زنه . با این حال خیلی خوشحالم . پامو که توی خیابون می ذارم پسر بچه تپل و مو بور و خوشکلی که روی نیمکت کنار پیاده رو نشسته با لحن کشدار و شیطنت آمیزی می گه : " خوشگل خانم !!!!!"
از ژرفنای وجودم لبخندی بهش می زنم و یادم میاد که اینجا هر شب یکی از تراژدی های عصر ما رقم می خورد و من بدبختانه بخشی از این تراژدی هستم .
اشتراک در:
نظرات پیام
(Atom)
:))))))))))
پاسخ دادنحذفخوشگل خانم!!!کلی خندیدم به این تیکه ی پسره.
پس تو کرمان هم از این خبرها هست.البته میدونستم که هست ولی نه در این حد.
منم بعضی وقتها در حالی که میدونم پول ندارم و اگه خرجش کنم بدبخت میشم باز یهو میرم چند تا کتاب میخرم و به واقع بدبخت میشم!!توی این موضوع درکت میکنم.
منم یه مدت میخواستم مثل شما من و گرمسار بنویسم ولی حدس زدم که بشه پیراهن عثمان و... خلاصه اینکه پشیمون شدم.
پاسخ دادنحذفاین نوشته قلقلکم داد که یه من و گرمسار بنویسم.
هر چی که نوشته بودید رو انگار قبلآ خونده بودم,یعنی یه جورایی آشنا بود,من تا حالا مشتاق نرفتم,میوه هم نمیخوریم هر چی هم از سیرجان میاریم خراب میشه و وقتی داریم یخچال رو تمیز میکنیم به زور همشون رو میخوریم!ماست هم که هروقت سلف بده میخوریم!! از شریعتی هم بدم میاد نمیدونم چرا شاید به خاطر همین اتفاقاتی باشه که میگید!!آدماش عجیبتر از چند خیابون اونورترند.منم توی کتابفروشی ها وقتی برای خرید یک کتاب میرم یکی دو تا دیگه هم به سبد خرید اضافه میکنم(اگه وضع مالیم خوب باشه) و البته شاید به این زودی ها هم نخونمشون,کلی کتاب نخونده دارم که هروقت میبینمشون آزارم میدن و تحریکم میکنن به خوندن ولی هنوز یه کتاب دارم که تموم نکردم.علاقه زیادی به کرمان دارم بیشتر از شهر خودم و یه جورایی بدی ها و خوبیاش رو دوست دارم و دلم براشون تنگ میشه,متلک هم که توی جامعه ما اجتناب ناپذیره,امیدوارم بهتر بشه,جا برای بیشتر و جالبتر نوشتن داشتید ولی همین که بعد از مدتها میاید خیلی خوبه,موفق باشید
پاسخ دادنحذفادرس جدیدم:
پاسخ دادنحذفhttp://pedrambarani1.wordpress.com
فیلتر شدم آخه!
از خیابون شریعتی (همون بهشتی) که رد میشی مواظب خودت باش.
پاسخ دادنحذفباز دم میدون مشتاقیا گرم.
این کرمونی ها هم یه چیزیشون میشهها! اینم از بچههاش!!:دی
بعد من الان باید چی بگم!؟ محشر بودن معرفیها، نههههههههههههههه! نکن این کارو که! حالا یکیش شانسکی به دلتون نشست.
به هر حال امیدوارم از سمفونی مردگان هم خوشت بیاد و حداقل این دل خوشی باعث تحمل زندگیِ به قول خودت مفلسانهیِ هفته آینده که به نوعی منم در ایجادش شریک جرمم، بشه.
سلام
پاسخ دادنحذفاول بگم میخوام زیاد بنویسم! (کامنتو میگم) حوصله داشتی تا تهش بخون!
قنج رفتم دیدم آپ کردی!
در مورد سکانس اول: نمی دونم گفته بودم یا نه ولی سه تا خیابون تهرانو خیلی دوست دارم: 1.اونی که از بغل رودخونه رد میشه و به مترو قلهک منتهی میشه با وان ویوی خوشگلش (تازگیا فهمیدم که اسمش کدوئی نیست ولی من کماکان بهش میگم کدوئی) 2.خیابون ولیعصر(عج) (که بازم بخاطر جوی های بزرگش و درختای تناورش دوست دارم!) 3.... این یکی secret ه!!!: دی
در مورد متلک گفتن ها هم من به یه راه حل اساسی و لذت بخش رسیدم! اینکه به محض تنها بودن هدفون رو توی گوشم میذارم و با صدای 100% یا داستان گوش میدم یا موزیک! بسته به حال و هوامه! در این صورت نه چیزی می شنوم نه ناراحت میشم! فقط بدترین حالت اینه که دوستان و آشنایان و فک و فامیل منو سوژه کردن که وقتی هدفون رو تو گوشت می ذاری با دنیای اطراف دیسکانکت میشی!!! (که مهم نیس)
در مورد سکانس دوم: هرچی باشه میخورم و هرچی نباشه نق میزنم! خدا رو شکر وظیفه خرید توی خونه ما بر عهده کس دیگریه و من فقط چیزایی رو میخرم که دلم می خواد و صد البته در مسیرمه (که بیشتر هم هله هوله ست!)
کلاس درسای عمومی که هیچی ! دهن ما صاف شد با این تاریخ اسلامی که با رشته خودمون نتونستم بردارم! یه استاد داره هر جلسه درس می پرسه! خوبه که تو حداقل تلاش میکنی بیدار بمونی! من بدبختیای دیگه ای هم دارم سر این کلاس!
راستی یه چیزم بگم ها! با اینکه 90 درصد متلک ها رو به علت مذکور نمی شنوم، یکی رو که میشنوم نمی تونم خنده خودمو نگه دارم! خیلی بده! ولی من همیشه می خندم! (این مورد در مواقعی پیش میاد که بیشتر از یک نفریم!) به متلک هایی که به دوستانم می اندازن ریسه میرم! دست خودم نیست!
سکانس سوم: همون حالی به من دست میده که انگار کتاب شعر شاعرهایی که دوستشون دارم رو دستم میگیرم! البته من بیشتر رمان ها رو به صورت ایبوک میخونم!
خیلی حرفیدم!!!
آخیش خالی شدما! چقدر خوب بود نوشتی!
عجب! خوشبختانه بنده که سن و سالی ازم گذشته تابحال حتی یه تکیه هم ننداختم. خدایا شکرت!
پاسخ دادنحذف***
پاسخ دادنحذف@ میچیکو
فکر نکنم جایی باشه که توش از این خبرا نباشه ، حالا شدت و ضعف داره ولی سوخت و سوز نداره !!!
شما که من و دانشگاه زیاد نوشتی ، من و گرمسار هم روش !!!!
@ رهجو
نمی دونم چرا ، ولی حس می کنم کامنتتون یه کم عصبی بود !
...
منم کرمان رو خیلی دوست دارم ولی ترجیح می دم مقایسه نکنم !
@ پدرام بارانی
ما که در حکمت کار این هیتلرچی ها موندیم !!!
@ سینا
کلا خیلی جالبه !!! توی بیشتر شهرا برعکسه ! یعنی بالای شهر با خیال راحت تری می شه این طرف و اون طرف رفت ، ولی توی کرمان انگار پایین شهرش از این نظر بهتره !!!!
الان یعنی به ارتکاب جرم اقرار کردین ؟؟؟ شماره حساب بدم ؟؟؟
:D
@ سبک جدید
از کامنتای طولانی خیلی خوشم میاد ، باعث می شه با مخاطبم احساس اشتراک کنم . کامنتای طولانی رو با دقت بیشتری می خونم !
خوش بحالتون خیابون دارین با رودخونه !!! ما تو شیراز یه رودخونه داریم اونم اسمش "رودخونه خشکه" ، اونقدر که از وسطش خیابون کشیدن !!!! وگرنه منم از قدم زدن تو همچین خیابونایی بدم نمیاد ، یعنی خیلیم خوشم میاد !!!
...
می بینی ؟؟؟ این درسای عمومی مثلا قراره معدلمون رو بالا بیارن ولی گویا بعضی وقتا نتیجه معکوس می دن !!!
...
یه نفر دیگه هم قضیه هندزفری رو بهم پیشنهاد داد ، ولی از ترس تابلو شدن قضیه و سوژه شدن بی خیالش شدم ! در کل هم قضیه زیاد برام جنبه شخصی نداره ، نه اینکه منظورم این باشه که برای بقیه جنبه شخصی داره ، نه ! منظورم اینه که بصورت شخصی آزارم نمی ده ، بیشتر ابعاد اجتماعی پیدا می کنه که گذاشتن یا نگذاشتن هندزفری توی این جنبه ماجرا تغییری ایجاد نمی کنه !
منم یه بار نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و زدم زیر خنده !!! خندیدن همان و نوش جان کردن متلک های بعدی هم همان !!!! پیش میاد دیگه !
@ اغلن کبیر
یاد ایام جوانی بخیر ...
********
الهام ذاکری
********
من فکر می کردم فقط بچه محلهای شرور ما از این متلکهای ناجور و بدجور میگن پس مرضش سرایت کرده به کرمان
پاسخ دادنحذفسلام
پاسخ دادنحذفخاطرات زیبا با نثر روانی می نویسی معلومه استعداد نویسندگی داری من مدتهاست کرمان نرفتم ولی خاطرات خوبی از انجا دارم تو هم امیدوارم خوش بگذره فقط مواظب باش الوده نشوی!!!؟/
عصبی نبود,فکر میکنم احساستون به خاطر این باشه که همش منفی نوشتم,آدم بعضی وقتا قاطی میکنه,منم الان اینجوری شدم و چیزای منفی بیشتر به ذهنم میاد
پاسخ دادنحذففکر کنم درد شما شبه مه شما شیرازی ساکن کرمان من کرمانی ساکن شیراز dr.rabid@yahoo.com
پاسخ دادنحذفکرمان اومدم البته زیاد نگشتمش.
پاسخ دادنحذفآسمونش زیباست همون طور که تعریف می کردند.
ولی کسی به ما متلک نگفت.
حتی خوشگل پسر هم نگفتن
;-)
سلام
پاسخ دادنحذفسلام
راستش زیر سلام اولی یه صفحه چیز نوشتم راجع به متلک و رفتار شناسی چنین چدیده ای بین ما ایرانی ها و حتی خودم . بعد ار در میون گذاشتن این همه حرف ِانبار شده توی دلم شرمم اومد و همه رو پاکش کردم .
موفق باشی و بابت سوالی هم که پرسیدی
الان توی تهرانم و در مرخصی 2 روزه ی استعلاجی برا مرضم به سر می برم .
سلام عزیزم
پاسخ دادنحذف...
:)
اگه من می فهمیدم اینا با این متلکایی که می گن چه مشکلی ازشون حل میشه یا کدوم ناحیه شون خنک می شه خیلی خوشحال می شدم!
پاسخ دادنحذفاما بعضیاشون خدایی خیلی خلاقن. آدم دلش نمیاد نخنده :))
تازه شده یکسال ... سه سال دیگه هم باید این جهنم رو تحمل کنی... سعی کن برات مهم نباشه این محیط چه جوریه ...
پاسخ دادنحذفمن تو تمام عمرم به هیچ دختری متلک نگفتم... هیچ وقتم تو چشم دختری خیره نشدم ... کاش فقط میشد این فرهنگ مسخره رو دور کرد از مردم با فرهنگ ایران!