پستهای پرطرفدار
-
هر روز وقتی مدرسه تعطیل می شد از کنار پارک که رد می شدم صندلی های خالی تاب ها انگار مرا می خواندند . زیر درختان سرو کمی آنطرف تر پشت چمنزار ...
-
وقتی از چیزی ناراحت باشم ، یا ذهنم به شدت درگیر مسئله ای باشه ، به طرز دیوانه واری به کتاب خوندن روی میارم ، بویژه رمان خوندن . طوری که گاهی...
-
یک مدت فکر می کردم چون من در جایی ایستاده ام که نه احساس علاقه شدیدی نسبت به موقعیت کنونی ام دارم و نه موقعیت خاصی هست که حسرت بودن در آن را...
-
وقتی زندگی ات در دو انتهای یک مسیر جریان داشته باشد ، گاهی وقت ها خودت هم گیج می شوی و ممکن است بدجور آب و روغن قاطی کنی . دلت برای چای فروش...
-
نام مجلس همواره مفاهیمی در برابر خود کامگی و استبداد را در اذهان تداعی می کند . این نام تا مدت ها یکی از مهمترین آرزوهای سیاسی ملت ما به شم...
-
"جان مریم چشماتو وا کن ، سری بالا کن ..." این آهنگ را پسربچه ای که در سوپری کار می کند ، با دهانش بلند بلند می نوازد . ناخود آگاه ...
-
بیا آوازهایمان را بلندتر سر دهیم . بگذار گوش هایمان برای دقایقی ، هرچند کوتاه ، عاجز بمانند از شنیدن صدای مرثیه غمناکی که از درونمان می آید ...
-
من نمی دانم این پشه ها با آن هیکل نحیف و فسقلیشان چطور می توانند تا طبقه چهارم ساختمان ما بالا بیایند و شب تا صبح دست از سر کچل ما برندارند ...
-
برای اولین بار که دیدمش ، حس کردم که شاید اگر از طریق جایی بجز اینترنت با هم دوست می شدیم ، هرگز نمی توانستیم دوستان خوبی برای هم باشیم . هم...
۱۴ شهریور ۱۳۸۹
شب های خوابگاه
قبل از اینکه اتاق چهار نفره ما میزبان یک میهمان دائمی باشد که شب ها رختخوابش را روی زمین پهن کند و کنارمان بخوابد ، من ، وجه اشتراک بسیار کمی با هم اتاقی هایم داشتم . غالبا سخنانشان را گوش می کردم و حرفی برای گفتن نداشتم که برایشان جذاب باشد . شب ها توی اتاق ما بساط چای و غیبت به راه بود و هم اتاقی ها با چه ولعی وقایع روز را از اول تا آخر بر می شمردند . نام تک تک هم کلاسی هایشان را می دانستم ، چه پسر ، چه دختر ! فکر می کنم ، اگر همکلاسی هایشان را می دیدم ، احتمالا از دور تک تکشان را می شناختم . ولی من هرچقدر به ذهنم فشار می آوردم که یک ماجرای جذاب برای تعریف کردن پیدا کنم ، که به مذاق هم اتاقی هایم خوش بیاید ، هیچ چیز پیدا نمی شد . البته هرجور حسابش را می کنم ، در طول روزهای من به مراتب وقایع جالب تر و تعریف کردنی تری اتفاق می افتاد ولی تمام این وقایع مثل صحنه های یک فیلم سینمایی کمدی که روی دور تند باشد ، از برابر چشمم عبور می کردند و به زودی هم در حافظه ام محو می شدند و چیزی برای تعریف کردن از خودشان به جا نمی گذشتند .
درست یادم نمی آید ، از کی "محیا" میهمان هر از گاهی اتاق ما ، خودش صاحبخانه شد ! ولی خوب یادم است که هیچ کس اعتراضی نکرد . حضور دختری به بامزگی و در عین حال مهربانی "محیا" که در درست کردن آش رشته مهارت داشت ، جایی برای اعتراض باقی نمی گذاشت . البته شلختگی اش همیشه کفر مرا در می آورد ولی جلوی خودم را می گرفتم و هیچوقت چیزی نمی گفتم . یادم می آید یکبار که یکی از هم اتاقی ها او را "شلخته" خطاب کرده بود و بواسطه اش افسردگی و عذاب وجدان توآمان آزارش می داد ، رفتم نشستم کنار "محیا" و با هزار جور فلسفه بافی حالی اش کردم که اصلا شلخته نیست و تمام استدلال هایم را در حالی مطرح می کردم که یک استکان چایی که یک تکه پنبه از بقایای لوازم آرایشش تویش افتاده بود ، مدام بهم چشمک می زد و حالم داشت از مشاهده این صحنه به هم می خورد !
در تمام روزهایی که خسته و کوفته درست شبیه آخرین بازمانده یک لشکر شکست خورده که از معرکه گریخته به خوابگاه می رفتم و روی تختم دراز می کشیدم ، همین که فکرم از کار کردن باز می ایستاد و می رفتم تا در عالم خواب غوطه ور بشوم ، "محیا" درست مانند فرمانده لشکری که تازه از یک فتح بزرگ برگشته وارد اتاق می شد و در را آنچنان به هم می کوفت که صدایش را سوپری زیر خوابگاه هم می شنید و اینچنین خواب بر من حرام می شد . با این حال دلم نمی آمد اعتراض بکنم . ترجیح می دادم ذوق و شوقی که برای تعریف کردن وقایع کلاسشان داشت ، کوفتش نشود !
همین که داشتم از حضور "محیا" توی این اتاق چهارنفره کوچک که نفس آدم را بند می آورد ، به ستوه می آمدم ، دیدم "محیا" هر از گاهی دفتر خلاصه های من را بر می دارد و خلاصه های کتاب هایی را که خوانده بودم ، می خواند و کلی هم ذوق می کند . البته برداشتن وسایل دیگران در اتاق ما یک عادت همیشگی بود . مثلا من یک لیوان داشتم که شانه و مسواک و موگیرهایم را تویش می ریختم . ولی هر روز صبح که می خواستم بروم دانشگاه می دیدم ، شانه ام سر و ته توی لیوان قرار گرفته و اینگونه می فهمیدم ، قبل از من یک نفر با موهایش شانه ام را مورد لطف قرار داده . راستش را بخواهید ترجیح می دادم به چلم شدن عادت بکنم تا دعوا راه بیندازم ، مخصوصا که می دانستم این چهارماه اولین و آخرین زمان زندگی اشتراکی من با این چهار نفر است . فقط بار اولش کمی سخت بود ، دفعات بعد خیلی راحت شانه را برمی داشتم و اصلا هم دندان هایم را به هم نمی فشردم ، چپکی هم نگاه نمی کردم . البته بماند که همه تلاشم را کردم تا بفهمم کدام یک از هم اتاقی ها از شانه من استفاده می کند و آخرش هم فهمیدم ، فقط صرف شناخت کسانی که با آن ها زندگی می کنم ، این کار را کردم !
مدتی نگذشت که شب ها به جای بساط چای و غیبت ، بساط بحث بین من و محیا به پا می شد . البته بساط غیبت هم همچنان به پا بود ، ولی غیبت سیاستمدارها هم اضافه شده بود ! اوایل ، "سمیرا" به نشانه اعتراض ، از اتاق بیرون می رفت ، ولی بعد از مدتی ، با اشتیاق می نشست و به حرف هایمان گوش می داد و حتی دو سه باری وقتی حوصله اش سر می رفت ، می آمد و به من و محیا می گفت :" بحث کنید ! از بحث هایتان خوشم می آید ! با مزه بحث می کنید !" من و محیا هم به هم نگاه می کردیم و می خندیدیم ! کم کم در اتاق ما یکجور تعادل میان انواع غیبت ها برقرار شد . در واقع اتاق ما نماد بارزی از "آزادی" بود . البته "آزادی" که در چهارچوب قوانین خوابگاه جای می گرفت . و در طول این چهار ماه ما پنج نفری که هر کدام اهل یکی از استان های ایران بودیم و متعلق به فرهنگ های مختلف و از طبقه اقتصادی و اجتماعی و رشته های مختلف و با باور ها و عقاید متفاوت و حتی متضاد ، حتی یک بار هم با هم دعوا نکردیم و این موضوع وقتی به شرایط سیاسی و اجتماعی جامعه ای که در آن زندگی می کنم ، نگاهی می اندازم ، برایم به یک معجزه می ماند !
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
توضیح صحنه :
تخت سمت چپ توی تصویر ، متعلق به من است و محیا هم رختخوابش را وسط این دو تا تخت روی زمین پهن می کرد و اگر شبی نصفه شبی اعمال واجبی پیش می آمد ، با وجود آنکه کورما کورمال ، همه تلاشمان را می کردیم تا محیا را از خواب بیدار نکنیم ، ولی از لگدهای ناخودآگاهمان بی نصیب نمی ماند و از سر و صدایش کل اتاق در بیدار باش کامل به سر می برد !
درست یادم نمی آید ، از کی "محیا" میهمان هر از گاهی اتاق ما ، خودش صاحبخانه شد ! ولی خوب یادم است که هیچ کس اعتراضی نکرد . حضور دختری به بامزگی و در عین حال مهربانی "محیا" که در درست کردن آش رشته مهارت داشت ، جایی برای اعتراض باقی نمی گذاشت . البته شلختگی اش همیشه کفر مرا در می آورد ولی جلوی خودم را می گرفتم و هیچوقت چیزی نمی گفتم . یادم می آید یکبار که یکی از هم اتاقی ها او را "شلخته" خطاب کرده بود و بواسطه اش افسردگی و عذاب وجدان توآمان آزارش می داد ، رفتم نشستم کنار "محیا" و با هزار جور فلسفه بافی حالی اش کردم که اصلا شلخته نیست و تمام استدلال هایم را در حالی مطرح می کردم که یک استکان چایی که یک تکه پنبه از بقایای لوازم آرایشش تویش افتاده بود ، مدام بهم چشمک می زد و حالم داشت از مشاهده این صحنه به هم می خورد !
در تمام روزهایی که خسته و کوفته درست شبیه آخرین بازمانده یک لشکر شکست خورده که از معرکه گریخته به خوابگاه می رفتم و روی تختم دراز می کشیدم ، همین که فکرم از کار کردن باز می ایستاد و می رفتم تا در عالم خواب غوطه ور بشوم ، "محیا" درست مانند فرمانده لشکری که تازه از یک فتح بزرگ برگشته وارد اتاق می شد و در را آنچنان به هم می کوفت که صدایش را سوپری زیر خوابگاه هم می شنید و اینچنین خواب بر من حرام می شد . با این حال دلم نمی آمد اعتراض بکنم . ترجیح می دادم ذوق و شوقی که برای تعریف کردن وقایع کلاسشان داشت ، کوفتش نشود !
همین که داشتم از حضور "محیا" توی این اتاق چهارنفره کوچک که نفس آدم را بند می آورد ، به ستوه می آمدم ، دیدم "محیا" هر از گاهی دفتر خلاصه های من را بر می دارد و خلاصه های کتاب هایی را که خوانده بودم ، می خواند و کلی هم ذوق می کند . البته برداشتن وسایل دیگران در اتاق ما یک عادت همیشگی بود . مثلا من یک لیوان داشتم که شانه و مسواک و موگیرهایم را تویش می ریختم . ولی هر روز صبح که می خواستم بروم دانشگاه می دیدم ، شانه ام سر و ته توی لیوان قرار گرفته و اینگونه می فهمیدم ، قبل از من یک نفر با موهایش شانه ام را مورد لطف قرار داده . راستش را بخواهید ترجیح می دادم به چلم شدن عادت بکنم تا دعوا راه بیندازم ، مخصوصا که می دانستم این چهارماه اولین و آخرین زمان زندگی اشتراکی من با این چهار نفر است . فقط بار اولش کمی سخت بود ، دفعات بعد خیلی راحت شانه را برمی داشتم و اصلا هم دندان هایم را به هم نمی فشردم ، چپکی هم نگاه نمی کردم . البته بماند که همه تلاشم را کردم تا بفهمم کدام یک از هم اتاقی ها از شانه من استفاده می کند و آخرش هم فهمیدم ، فقط صرف شناخت کسانی که با آن ها زندگی می کنم ، این کار را کردم !
مدتی نگذشت که شب ها به جای بساط چای و غیبت ، بساط بحث بین من و محیا به پا می شد . البته بساط غیبت هم همچنان به پا بود ، ولی غیبت سیاستمدارها هم اضافه شده بود ! اوایل ، "سمیرا" به نشانه اعتراض ، از اتاق بیرون می رفت ، ولی بعد از مدتی ، با اشتیاق می نشست و به حرف هایمان گوش می داد و حتی دو سه باری وقتی حوصله اش سر می رفت ، می آمد و به من و محیا می گفت :" بحث کنید ! از بحث هایتان خوشم می آید ! با مزه بحث می کنید !" من و محیا هم به هم نگاه می کردیم و می خندیدیم ! کم کم در اتاق ما یکجور تعادل میان انواع غیبت ها برقرار شد . در واقع اتاق ما نماد بارزی از "آزادی" بود . البته "آزادی" که در چهارچوب قوانین خوابگاه جای می گرفت . و در طول این چهار ماه ما پنج نفری که هر کدام اهل یکی از استان های ایران بودیم و متعلق به فرهنگ های مختلف و از طبقه اقتصادی و اجتماعی و رشته های مختلف و با باور ها و عقاید متفاوت و حتی متضاد ، حتی یک بار هم با هم دعوا نکردیم و این موضوع وقتی به شرایط سیاسی و اجتماعی جامعه ای که در آن زندگی می کنم ، نگاهی می اندازم ، برایم به یک معجزه می ماند !
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
توضیح صحنه :
تخت سمت چپ توی تصویر ، متعلق به من است و محیا هم رختخوابش را وسط این دو تا تخت روی زمین پهن می کرد و اگر شبی نصفه شبی اعمال واجبی پیش می آمد ، با وجود آنکه کورما کورمال ، همه تلاشمان را می کردیم تا محیا را از خواب بیدار نکنیم ، ولی از لگدهای ناخودآگاهمان بی نصیب نمی ماند و از سر و صدایش کل اتاق در بیدار باش کامل به سر می برد !
اشتراک در:
نظرات پیام
(Atom)
دیگه دفتر،کتابی نداشتی بریزی روی تخت.معلومه خیلی شلخته اید و الکی رو دیگرون اسم میذاشتید!!:دی
پاسخ دادنحذفما که هنوز سربازی نرفتیم.ولی هر وقت بریم میچشیم صعم چنین چیزایی رو
خیلی آدم اهل معاشرتی نیستم ، یعنی تنهایی رو خیلی از وقتا به یه هم صحبتی که نمی تونم هضمش کنم ترجیح می دم یعنی به خلاف خیلی از آدما که وحشت دارن از تنها بودن، من دوسش دارم حتی اگر دراز بکشم سقفو تماشا کنم. اما این دو ماه و اندی که مجردی با یکی از دوستام زندگی می کردیم، تو یه سوییتی که اندازه اتاقم بود و هیچ پس و پناهی توش نداشت که در بری از مهمونای ناخونده، مجبور شدم عادت کنم به تحمل یه سری چیزا.
پاسخ دادنحذفیکیش همین مهمون ناخونده ای تو هم نمونه اش رو داشتی. دو تا دختر طبقه بالا بودن از خودم بزرگتر. یکیشون مهماندار بود اون یکی هم بیکار. به محض اینکه حوصله شون سر می رفت تلق تلوق می اومدن پایین و گاهی تا 4 صبح می شستن و فقط از سولاریوم و آرایش و دوست پسراشونو این اراجیف می گفتن.. منم فقط نگاه می کردم و گاهی به زور مهمون نوازی یه لبخند یا بله خب، حواله می کردم
کم کم وقتی می اومدن لپ تاپو وا می کردم یعنی من کار دارم، یا مشقامو که می دیدن کف اتاق پهنه جمع نمی کردم بلکه بدونن من واقعاً حوصله ندارم. اون اواخر دم کنکور، تلفنو می کشیدم، چراغو خاموش نگه می داشتم تمام شب که فکر کنن نیستیم ..
و عذاب می کشیدم که چطوری می شه حرفای آدم ، وقتی داره با یه عده گپ می زنه انقدر چیپ باشه! شاید چون هیچ وقت دوستای خودم دحترایی این تیپی نبودن یا بیشترون پسر بودن و مجبور به تحمل این حرفا نبودم.
ولی وقتی داشتم می رفتم اومدن پایینو گفتن مرسی که مارو تحمل می کردی و کار نداشتی که ما چقدر آدمای مزخرفی هستیم! همینطوری قبولمون کردی !
البته اونا مزخرف نبودن و منم کم نپیچوندمشون اما برام جالب بود که به خلاف تصورت بقیه می تونن تشخیص بدن که تو چقد باهاشون سنخیت داری چقدر نه ! با این حال یه عده شاید انقدر خودخواه یا بی فکر یا یلخی باشن که سلیقه و خواست خودشونو بهت تحمیل کنن
اینطور زندگی سخته ، با آدمایی که باهات از خیلی جهات فاصله دارن!
تو تونستی به راهش بیاری، من نتونستم فرار رو بر قرار ترجیح دادم :))
( الان به نظر تو من که انقدر قصه گفتم از شدت خوابه یا از شدت بی خوابی ؟)
ما یه هم اطاقی مهمان داشتین از بچه حزب اللهی های خوب
پاسخ دادنحذفلوووووووووووول
البته ما راحت بودیم و هر وقت می دید داریم کاستی گوش می کنیم یا حرفای به زعم خودش نامربوط می زنیم از اطاق می رفت بیرون
بچه خوبی بود درکل.
خوابگاه هم واسه خودش دنیایی داره.
خوب توصیف کرده بودی
سلام عمو برديم به اون روزا
پاسخ دادنحذفوقتي عمو هم سن تو بود وااااااااااي
خاطره جالبی بود من اوب که خواندم میدانستم که هدفتان تشبیه این خاطره با یک موضوع است شاید اگر از نوجوانی عادت کنیم که عقاید ونظرات دیگران را تحمل کنیم بزرگ که میشدیم وبه مناصب بالاتری میرسیدیم مانند گذشته رفتار میکردیم اما متاسفانه خیلی از ما حاضر نیستیم به عقاید هم احترام بذاریم وتحمل اندیشه مخالف را داشته باشیم ووای بروزی که یا همین اخلاق سیاستمدار وقدرتمندی شویم آن موقع قدرت سلاحمان میشود وهر کاری میتوانیم بکنیم دیکتاتور دیروز امروز قدرتمند شده وگرنه همان نوجوان دیروزیست وتنها فرقش داشتن قدرت است
پاسخ دادنحذفدر عین پیچیدگی آدم ها تو محیط هایی مثل خوابگاه بازهم آنقدر آدم ها به هم نزدیک میشی که فک نکنم بشه فراموششون کرد... ــــــــــــ
پاسخ دادنحذفچه باحاله اتاقتون... چه خوبه که تختت تکیه و دو طبقه نیست
از بچگی دانشجویی رو با خوابگاه و غذای سلفش میشناختم,همیشه دوست داشتم این 2 تا رو تجربه کنم اما هیچوقت خوابگاه رو تجربه نکردم,شاید روزی اگر کارشناسی ارشد.... بگذریم,این که میگید هیچ حرفی برای گفتن نداشتید اتفاقیه که همیشه برای من میفته,منم توی اکثر جمعها مثل شما میمونم که چی بگم و حرفهام فقط برای اندک دوستان صمیمی ام جالبه و خریدار داره.
پاسخ دادنحذفروزای اول دانشگاه من و هم خونه ایم از لحاظ عقاید سیاسی و دینی کلی تفاوت داشتیم,کم کم بحثهای ما توی این 2 تا زمینه و مخصوصآ سیاسی شروع شد روزای اول 1 ساعت,2 ساعت اما یک شب که شروعش هم با یکی از پستهای سیاسی شما بود از ساعت 11 تا 6 صبح بحث کردیم, بالاخره تونستم دوستمو قانع کنم!!
اما آزادی,شاید اگه همه مسئولین و مردم ایران زن بودند این آزادی به وجود میومد!!خیلی هم معجزه نیست به هر حال حضور کسی مثل شما مانع بروز دعوا میشه,یا هم اتاقی های شما که ذهنشون چندان درگیر این چیزا نبود حساسیتی نسبت به این مسائل نداشتند,شیوه بحث هم خیلی مهمه,کافیه شما از کنایه استفاده کنید و به استهزا یکی از آقایون بپردازید تا ببینید چه حساسیتی ایجاد میشه و چه جوری با تحریک دعوا به راه میفته,آقای مطهری خوب اشاره میکنه به دلایل عصبانیت مردم.البته من در هر شرایطی صدامو بلند میکنم.
راستی هر کار کردم عکس رو نتونستم ببینم.
ُسلام
پاسخ دادنحذفتو اون پست قبلیه فک کردم می خوای اخر مهر درشوببندی بری اما خدا شکر اشتباه فکر می کردم
الان من اولین نظرم؟
مثه این جو گیرا!
من همیشه در حسرت در خوابگاه بودن داشتم دوس داشتم ببینم اونجا چه خبره هرچند می دونم زندگی اونجا خیلی سخته
حالاکه اینو خوندم یه کم فهمیدم چه خبره!ولی شنیدن کی بود مانند دیدن
سلام.
پاسخ دادنحذفاین پست با اون عکس خوابگاه تجدید خاطره ای شد برام.یکم دلم تنگ شد برای روزهای خوابگاه.گرچه دقیقاً به خاطر همین تضادهایی که گفتی تحملش کمی برام سخت بود.ولی زندگی خوابگاهی و دانشجویی هم عالمی داشت که من مدت کمی تجربه اش کردم. تحمل شلختگی،اومدن آدمهایی که خودشون رو مهمون اتاقمون میکردند و بعد کنگر میخوردند و لنگر مینداختند و غیره سخت بود.اما کار کردن کنار هم ، جمع های شبانه،حتی سفره های کوچک دانشجویی لذت بخش بود.و همین زندگی در کنار عقاید و فرهنگهای مختلف .ما مردم سازش کاری هستیم منتها همیشه از همدیگه داستانهای مخوف و ترسناک ساختیم!
خوب من که خوابگاهی نیستم ولی می تونم درک کنم چی می گی
پاسخ دادنحذفاونم به خاطر اینه که خیلی قشنگ توصیف کردی
پاراگراف اول دقیقا برای من هم صدق می کرد ترم اول
بعد خودمو جدا کردم از اکیپ
و الانم با همه هستم و با هیشکی نیستم
ولی الهام از این ترم دیگه راحت میشی
همین که تونستی باهاشون کنار بای خیلی خوبه
انعطاف پذیری نشونه سلامت روحیه
به شدتت تحریکم کردی منم از خوابگاه بنویسم دلم برا خوابگاه یه ذره شده کاملا درکت می کنم ما هم یه دونه محیا داشتیم خوبه اتاق شما 4نفره بود ما ترم اول 14 نفر بودیم ترمای بعد 6و 8 نفره شدیم اخلاقت دقیقا شبیه یکی از هم اتاقی هایم است اولش شک کردم که اونه می نویسه ولی اتاق 4نفره اشتباه بودن فرضیاتم را تائید کرد!
پاسخ دادنحذفراستی خوش به حالتون چه اتاق تمیزی!
پاسخ دادنحذفمن هر موقع مطالب شما رو می خونم همون موقع کامنت نمی ذارم!
پاسخ دادنحذفنوشته هات لایق دو سه بار خوندنه! حتی اونایی که داستانی باشن!
وقتی این مطلب رو خوندم داشتم فکر می کردم چقدر دوست دارم خوابگاهی باشم و یه هم اتاق مثل تو داشته باشم!
تازه از فرط خستگی شلوغی سرم دیشب نخوابیده بودم که وقتی خوابیدم یه دختر خانم خیلی باحال و پر جنب و جوش دیدم توی خوابم که منم مشتاق بحث کردن باهاش بودم!
تو عالم خواب هم فکر می کردم اون الهام ذاکری هستش :دی
توی خواب که اخلاقامون خیلی بهم نزدیک بودو زود با هم صمیمی شدیم!
ولی خواب رو توی محیط همکاری با هم می دیدم نه خوابگاه!
اینکه آدم یه هم اتاقی همسن خودش داشته باشه، اینطوریش عالیه ولی اگه کسی که باهاش هم اتاق باشی به نظراتت و اون چیزایی که برای تو اهمیت دارند احترام نذاره واقعا کفر آدم درمیاد!
خواهرای من هر وقت میان خونمون، اتاق منو کن فیکون می کنند ! وسایلمو هم بی اجازه برمی دارند و من هیچی بهشون نمی تونم بگم! یعنی فایده ای نداره که بگم!
تازگیا خواهر زاده م هم به اونا اضافه شده! گاهی میرم تو اتاقم می بینم نوشته هام (که به مراتب برام از جزوه هام با ارزش ترن - اونم چون جزوه ها کپی اند و میشه دوباره تهیه شون کرد ولی نوشته های خودمو نه-) مچاله و خط خطیه و الخ...
جالبه! من مدت زیادی خوابگاه نبودم، حول و حوش یکماه فقط تجربهاش کردم. اگه آدم هماتاقی خوبی داشته باشه این خیلی خوبه. دوستان دوستان هم میآیند و ... به هرحال واسه خودش عالمی دارد.
پاسخ دادنحذف***
پاسخ دادنحذف@ سینا
ناسلامتی ما توی اون چهار وجب جا داشتیم زندگی می کردیم ! دیگه اگه چهار تا کتابم روی تختمون نریزیم که دیگه اسمش زندگی نیست !!!! :D
@ حیاط خلوت
آی گفتی ! صاحب همین تخت بغلیه ، بدجور اهل مهمون بازی بود . یهو می رفت تو آشپزخونه بعدش می دیدیم با چهار نفر آدم برگشت !!! همینجوری با همه دوست می شد . تازه جالب هم این بود که هر غذایی درست می کردیم ، یه کم می ریخت توی یه ظرف دیگه و می فرستاد دم در اتاق رفقا ! عین این محله های قدیمی !!!
ما هم از این مهمونا که تا نصف شب می موندن ، داشتیم ، ولی چون کلاسای من از همه هم اتاقی ها بیشتر بود و روزا هم نمی تونستم بخوابم ، شبا واقعا اختیار خودمو نداشتم ، یهو می دیدی ، جلو مهمون همین طوری سرمو می ذاشتم رو پاهام و خوابم می برد ، بعدش بلند می شدم می دیدم ساعت چهار صبحه ، بچه ها یه پتو هم انداختن روم !!!!
در ضمن قصه هاتم از شدت هرچی بود ، قشنگ بود !
@ مهندس پنگول جونی
عجب !!!!!
@ نگاه
عمو هم خوابگاهی بوده ؟؟؟
@ آگاهی
دقیقا ! خیلی از مشکلات سیاسی ما ریشه اجتماعی داره !
@ اعظم
می دونی ! تا همین امروز وقتی به این چهارماه فکر می کنم به این نتیجه می رسم که این چهار ماه بدترین دوران زندگیم بود ، در عین حال که یکی از بهترین دوران زندگیم بود !!!! اینو جدی می گم !!! احساسم نسبت به این چهار ماه همینه !!! هیچوقت یادم نمی ره !
من دیرتر از بقیه هم اتاقی ها رفتم خوابگاه . کلی خوشحال شدم که اون تخت دو طبقه رو بقیه برداشتن و این تختو واسه من گذاشتن ! اگه توی عکس دقت کنی بالش من برعکس بالش تخت بغلی هست ، دلیلشم اینه که من می خواستم شبا از پنجره ماه و ستاره ها رو ببینم !!!
@ رهجو
برعکس ، من از بچگی دانشجویی رو با خونه دانشجویی و غذاهای یخ زده مامان می شناختم . توی فامیل ما هیچ کس سابقه خوابگاه اونم در دوران کارشناسی رو نداره !
به نظر من تجربه زندگی خوابگاهی خیلی آموزنده هست و آدم ها رو بزرگ می کنه ولی برای هرکسی با هر روحیه ای مناسب نیست . من برای یک ساعت خلوت و تنهایی خودم رو به آب و آتیش می زدم ، ولی خیلی کم چنین خلوتی نصیبم می شد . معاشرت و بودن در جمع رو دوست دارم ، همونقدر که تنها بودن و خلوت کردن رو دوست دارم . هر زمانی دلم هوس یکیش رو می کنه و وجود یکیش ضروری می شه ! زندگی خوابگاهی زیاد از حد اشتراکیه .
راستش ما علاوه بر اینکه باورهای سیاسی و اجتماعی و عقیدتی متضادی داشتیم ، هیچ درک متقابلی هم نداشتیم و کمتر می تونستیم در این زمینه ها با هم صحبت کنیم . یعنی اولویت های هم اتاقی هام اصلا این موارد نبود . دنیای ما کاملا با هم فرق داشت . هر وقت اونا حرف می زدن ، من خمیازه می کشیدم و هر وقت من حرف می زدم ، اونا خمیازه می کشیدن ، حتی اگر به قول شما استهزاء یکی از آقایان باشه . ما فقط می تونستیم توی شوخی ها و خنده ها و روزمرگی ها با هم شریک باشیم .
با اینکه هم اتاقی هام رو خیلی دوست دارم و فکر می کنم لطف خدا بود که چنین هم اتاقی های خوبی نصیبم شده بود ، با اینکه یک دنیا خاطرات قشنگ و شیرین از اون دوران دارم ، ولی باید بگم خیلی سخت بود ، شاید یه روز از سختی هاش بیشتر نوشتم ، ولی بعیده !
اگرم قرار به تجربه کردن باشه ، امیدوارم شما در شرایط بسیار بهتری چنین چیزی رو تجربه کنید .
اگر همچنان برای دیدن عکس مشکل دارین از این آدرس ببینید :
http://up.iranblog.com/Files7/435c4c39bba44ca180cd.JPG
********
الهام ذاکری
********
***
پاسخ دادنحذف@ دان کی شوت
اول و آخر نداره ! مهم بودنه !!! چون نظرات تأییدی شدن ، نتونستین نظرات قبل از خودتون رو ببینید .
...
آره ، خوابگاه واقعا سخته ، باید خیلی صبور باشی و اگر هم اتاقی هات خوب نباشن که دیگه مصیبته !
@ بارون خانم
دقیقا منم از همون جمع های شبانه خیلی خوشم می اومد . گاهی وقتا چراغ خاموش تا نصف شب از روی تختامون حرف می زدیم و می خندیدیم .ولی از سفره های کوچیک توی اتاق ما خبری نبود . ما دو سه تا کدبانو داشتیم ، واسه همین همیشه سفره هامون بزرگ بود !!! مهمونم دعوت می کردیم !
@ بنفشه
چی می شد ، اگه من و تو هم دانشگاهی می شدیم ؟؟؟
@ سحر
ببخشید اونوقت خوابگاه شما احیانا قبلا پادگان نبوده ؟؟؟؟؟
حالا این آدمی که می گی شبیه منه ، آدم خوبی بود یا آدم بدی بود ؟؟؟
...
ما اینیم دیگه !!! ( منظورم تمیزی اتاقه !!!)البته تمیزی از خودمونه نه از اتاقمون !!! :D و خب نباید فراموش کرد که این عکس متعلق به تمیزترین دوران اتاقه !!!!
@ مهربانی
من اگر جای تو بودم ، اول می رفتم درددلای هم اتاقی ها رو هم می شنیدم بعد تصمیم می گرفتم که با یکی مثل "الهام ذاکری" هم اتاق باشم !
خداییش خواب منو دیدی ؟؟؟؟ چه باحال ! کلی ذوق کردم !!!
الان دارم فکر می کنم که فردا پس فردا اگر من صاحب برادرزاده بشم ، همزمان بدبخت هم می شم !!!!:D
راستی نوشته های من از اینکه اینقدر مورد لطف شما واقع می شوند ، ابراز خوشحالی زاید الوصفی می کنند ، سلام هم می رسانند !!!
@ اغلن کبیر
هم اتاقی که اگر خوب نباشه ، مصیبت کبیره می شه ، ولی اگرم خوب باشه ، مصیبت صغیره است ! بیشتر از همون یکماه فایده نداره ! البته در خوابگاهی با مشخصات خوابگاه ما که اینطوری بود !
********
الهام ذاکری
********
بهترین سالهای عمرم اون 4 سالی بود که توی خوابگاه بودم چه آتیشهایی که نسوزوندیم خیلی اوقات آرزو می کنم ای کاش زمان تا اون موقع به عقب برگرده قدر این زمان رو بدون
پاسخ دادنحذفخوب طنز خوب یعنی همین دیگه یعنی در عین این که شما رو می خندونه گریه می ندازه
پاسخ دادنحذفتازه اگر اصل مطلب نوشته بودم که احتمالا خودتونم مطلع هستید یا خیلی گریه می کردید یا اصلا نه گریه می کردید نه می خندید!
خوب ادم یه کاری بکنه که بهتره!
این نشون میده که متن طنز خوبی شده و این جمله نشون میده که من یه کم به خودم مغرور شدم!
ولی باز هم از تعریف شما متشکرم
کاش یه چهار نفر پیدا میشدن مثل شما این متن فوق العاده مارو می خوندن لا قل!
دردسر موقعيه كه هم اتاقي آدم اونقدر شلخته ومزخرف باشه كه كتاب ولباساش ازجمله لباسهاي زيرش رو رو زمين ولو كنه،ظرفاي عمومي رو كه استفاده كرده نشوره،دست مباركش هيچ وقت جارو رو لمس نكنه،صداي آهنگ مبايلش(كه رپ گذاشته)اعصاب برا آدم نذاره،دوستاش هرچند وقت يه بار اونجا پلاس باشن،با شوخي هاي مسخره اش وقت برا نگاه كردن به كتابا نذاره و...ديگران هم كه بخوان با هم بحث كنن عين جسد بپره وسط ونذاره.
پاسخ دادنحذفدوران مجردي،دانشگاه وخوابگاه فراموش شدني نيستن.قدرشونو بدونيم!
سلام
پاسخ دادنحذفیه جعبه دستمال کاغذی اوردم گذاشتم دم در!
ضمنامی دونم مخاطبین خاموش که هست امارشو زیر وبلاگم مینویسه اما کاش روشن می شدن!
سلام الی جونم
پاسخ دادنحذفلینک شدید
مرسی که تو بازی شرکت کردی جالب بود
راستی یه زحمت
صحفه ی کامنت دونی دانکی شوت واسه من باز نمی شه لطف کن واسش کامنت بذار بگو چرا واسه من باز نمیشه؟!!؟1
دوران خوایگاه را نه خودم که با دوستان دیگرم تجربه کردم.
پاسخ دادنحذف-----
در سفرم همیشه چون محل کارم با محل زندگی ام 65 کیلومتر فاصله دارد و مسافتی 130 کیلومتری را هر روز طی میکنم. در پست اول این وبلاگ در این مورد توضیح داده ام.
ما یه تو گرمسار یه چیزی داریم که بهش میگن... (یادم نیست!یه چیزی بهش میگن تو مایه های مهمان سرا و این چیزا)بعد ما یه شب خواستیم بخوابیم اونجا حالمون بهم خورد!
پاسخ دادنحذفشنیده بودم که خوابگاه ها خیلی شیر تو شیرِ، ولی نه دیگه در این حد.یارو با شورت و رکابی و سیگار به لب داشت نیمرو درست میکرد.بوی گند سیگار هزار کوفت و زهرمار دیگه حالمون رو بهم زد.از خیر موندن گذشتیم و برگشتیم تهرون.زندگی تو خوابگاه سخته ولی ممکنه!من اگه مجبور باشم شاید بتونم تحمل کنم ولی در حالت معمول علاقه ای ندارم به اون جمعی که اونجا دیدم.
هر چی خواستم نظر بذارم نتونستم ... دوباره برمیگردم
پاسخ دادنحذفواااای تو این لحۍه انقده دلتنګم انقده دلتنګ اون ۴ سال واسه روزا و شباش واسه تمام آدماش
پاسخ دادنحذفهر چی که بودن و از هر جا که بودن
اولاش خیلی باحال تره همه مامانن چقدم همه دوس ړارن به کوچولوها بګن ترم یکییی!
الهی :)
باید این روزا برم واسه کارای فارغ التحصیلی ولی تموم هم ترمیام دارن خودشونو به آب و آتیش میزنن تا ۲-۳ شب دیګه م شده لاقل دوباره تجربه کنیم روزا و شبای با هم و خوابګاه رو .. :)
بهروز باشی عزیزم
بسم الله الرحمن الرحیم
پاسخ دادنحذفسلام
امروز فهمیدم که وبلاگ بنده را در قسمت می خوانمشان وبلاگتان درج کرده اید.
بنده هم با احترام وبلاگ شما را در بخش پیوندهای وبلاگم ثبت می کنم.
با تشکر.
یا حق!