پست‌های پرطرفدار

۱۰ شهریور ۱۳۸۹

از سر دلتنگی



استوانه های نور خورشید را توی عکس می بینید ؟

مهم نیست این استوانه ها کجا باشند و از لای کدام سوراخی خودشان را به زمین رسانده باشند . لابه لای شاخ و برگ درختان یک جنگل نمناک باشد ، یا پنجره سقف یک اتوبوس در شهری نزدیک کویر . فرقی نمی کند ، این استوانه ها غم بزرگی را روی دلم می نشانند . همیشه مرا به یاد اول مهر یا شاید هم زمستان می اندازند . وقتی می گویم اول مهر ، منظورم برگ های تقویم نیست که ورق بزنی و به اول مهر برسی . منظورم ، مدرسه است . یادم نمی آید ، آخرین باری را که توی یک صبح بهاری قبل از رفتن به مدرسه این استوانه ها را دیدم که از پنجره اتاقم تا روی گل های قالی کش آمده بودند و مولکول های هوا تویشان می لولیدند . همان وقت ها هم توی این استوانه ها چیزهایی بیش از مولکول های هوا می دیدم . اما حالا از توی این استوانه ها ، آن وقت ها را می بینم . آن وقت ها اما چیزهای بهتری می دیدم . توی آن استوانه ها آزادی می دیدم . دخترکی می دیدم که بی خیال فصل خزان کنار یک کلبه کوهستانی زمان را تا ابدیت می دوید . دست هایش را باز می کرد و اندامش را در هجوم هوای مرطوب کوهستان رها می کرد . حس پرواز سراسر وجودش را فرا می گرفت ، حسی که از خود پرواز شیرینتر بود . زمین را با نوک انگشتانش زیر علف های مرطوب از باران شبانه لمس می کرد . بوی گِل باران خورده عمیق ترین گوشه های وجودش را در می نوردید و او تمثیل زنده رهایی می شد .
و این قشنگترین و ژرف ترین آرزوی زندگی من بود ، که توی صبح های خنک پاییزی در انوار طلایی خورشید متجلی می شد . حالا اما احساس می کنم این آرزو دیگر از آن من نیست . دلم برای مدرسه تنگ شده . برای همان روزهای مزخرف . برای همان شب بیداری هایی که روزشان را می خوابیدم . برای آن صبح های خنک ! یکجورهایی رهایی داشت . توی همان صبح های ملال آور و دلتنگی که توی استوانه های خورشیدی اش قشنگترین رهایی عالم را می دیدم ، یکجور رهایی بود .
تا همین دیروز ، همین دیروز خودم را به تمام معنا بازی می کردم . مجبور نبودم از بیرون خودم ، خودم را نگاه کنم . اما حالا هزار چشم از بیرون ، مرا به سمت خویش فرا می خواند و توی گوشم نجوا می کند که نمی توانی خودت باشی ، نباید که خودت باشی ، ولی من خودم را می خواهم . خسته ام از اینهمه بند ، من آن دخترک رها را می خواهم !

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پی نوشت اول : یک ضرب المثل گودری هست که می گه :" اگر دیدی وبلاگنویسی تند تند پست می ذاره ، بدون یه چیزیش می شه ، اگرم دیدی دیر به دیر پست می ذاره ، بازم بدون یه چیزیش می شه !!!!" البته این نقل به مضمون بود !
پی نوشت دوم : مشکل اینترنت من که این ترم هم حل نشد . پس تا اول مهر تراوشات ذهنی من رو تحمل کنید ، بعدش می رم پی کارم !

۳۱ نظر:

  1. هووووووم،این عکسارو میبینی یاد جوونیات میفتی پس!!:دی

    کلا بگو این روزا کی چیزیش نمیشه!!:دی

    بعد دلمون تنگ میشه واسه نوشته هات که.سایت دانشگاه هم خوب چیزیه ها.
    میتونی یه کاری هم بکنی.همین جور پست بنویسی و زمان بندیشون کنی برای انتشار که ما هم تو این مدت بی نصیب نمونیم از خوندن نوشته های خوبت

    پاسخ دادنحذف
  2. هر چی می گردم هیچ کلمه ای تو ذهنم پیدا نمی کنم که بتونم باهاش احساسم رو بیان کنم..
    گاهی آدم توی این جور وقتا باید هر چی واژه با خودش داره غلاف کنه و فقط با نوشته پرواز کنه...
    ...
    با پی نوشت یک کاملاً موافقم :دی اما به نظرم پی نوشت دو می تونه دلیل قانع کننده ای برای پی نوشت یک باشه
    ...
    پیشنهاد:
    جی پی آر اس ایرانسل با هزینه ی ماهیانه ده هزار تومان ناقابل و با سرعت 256 کیلو بیت بر ثانیه و حجم نا محدود که از طریق بلوتوث یا کابل موبایل با رایانه هم اتصال برقرار میشه در سراسر ایران در خدمت شماست
    دید دید دودودور دیدیدید
    ایرانسل

    پاسخ دادنحذف
  3. یه روز دلت برای همین روزا هم تنگ میشه
    باورت میشه الهام ؟
    باورت میشه دختر ؟!!

    اینو با گریه نوشتم
    اشکمو درآوردی
    یکی طلبت ...

    پاسخ دادنحذف
  4. مهم اینه که منطقی وخوب بنویسی نه اینکه دیر باشه یا زود همه اینه که شما خوب مینویسی حالا فرقی نمیکنه دیر یا زود
    شما منو یاد اون دوران انداختین زمانی که نه از کسی بدمون میومد ونه کسی از ما بدش میومد زندگی زیبا بود با یه آبنبات عاشق کسی میشدیم وخنده هامون از ته دلمون بود ای کاش همیشه مانند کودکی بودیم شاید دشوارترین کار دوران بزرگی آگاه شدنه ودر عین حال بهترینش چون بچه که بودیم آگاه نبودیم برا همین غصه نمیخوردیم به فکر هیچ چیز نبودیم
    واقعا زیبا اون استوانه های نور رو که جنگل رو از تعفن باز میدارن نشون دادین وکودکی رو
    راستی روز وبلاگ نویسی رو بهتون تبریک میگم اگه دیر شد به قطع بودن اینتر نتم ببخشید

    پاسخ دادنحذف
  5. خوشا به حالتان كه آن استوانه زندگي بخش آفتاب را از لابلاي درختان باغ مي بينيد.
    مادركوير به جاي اين خيالپردازي هاي شاعرانه درون آن استوانه باريك زندگي بخش كه از سوراخ سقفهاي گنبه اي گلي خانه پدربزرگ ومادربزرگهايمان با هزار زور وضرب نفوذ ميكند وخود را بر صورت آفتاب خورده ما ميرساند،تصوير پيرزن جادوگري را ميبينيم كه ما را از فرارسيدن يك روز آتشي بيرحم با وجود خشكساليهاي پي در پي،مي ترساند.
    كودكي ما در اين استوانه محرومميت زا سوخته است ودلمان برايش تنگ نمي شود!!!

    پاسخ دادنحذف
  6. خاصیت دلتنگی اینه که هر چی میگذره شدیدتر میشه

    شاید این دلتنگیها بخاطر اینه که روز به روز داره وضع بدتر میشه

    .
    .
    .
    .
    .
    بازم بنویس ...حتی سریعتر اما انقدر این وبلاگ ناشناس داره( حس حسودی) که با دیدن اولین ناشناس میلی برای کامنت گذاشتن برام نمیمونه ضمن اینکه اون شور و حالی که قدیمتر تو وبلاگت حس میکردم الان نیست

    پاسخ دادنحذف
  7. سلام خیلی خوب نوشتی ووصف کردی این استوانه های نو رو واونو به کودکی رسوندی کودکی که آدمو یاد گذشته ی شیرینش میندازه یاد اون روزایی که نسبت به هیچ کس وهیچ چیزی کینه نداشتیم چه زود خوشحال میشدیم وچه زور قهر میکردیم ممنون که دوباره یادمون اووردی

    پاسخ دادنحذف
  8. راستی دوست عزیزم اینبار هم فیلترم کردند ولی راه ما راه آزادیست وتا زنده ایم راهمان را ادامه میدهیم ممنون میشم اگه لینکمو اصلاح کنی www.iranmanvma.blogspot.comباتشکر

    پاسخ دادنحذف
  9. همین دیشب افتاده بودم به جون وبلاگتون,پستهای قبل از عید رو میخوندم,همونایی که نخونده بودم و چه خوب که خوندم,خواستم بیام بگم چقدر فرق کردین,بعد با خودم گفتم وقتی بگم با گذشته فرق دارین این رو هم باید اضافه کنم که بدتر شدین یا بهتر؟! یه ذره با خودم فکر کردم این حرفی که بعد از آشنایی با الهام قدیمی روی دلم مونده چه جوری بزنم اما چیزی به ذهنم نرسید جز اینکه بیام بگم شما خودت نیستی.یعنی نمیخوای که خودت نباشی نه که نتونی!
    "برای مهمانان ناخوانده","کامنت استاد ناشناس","کامنت سپید","رویکرد جدید در پاسخ به کامنتها","ننوشتن اون چیزی که ته دلتون هست بر خلاف گذشته","حتی استعفا!!"و... منو به صرافت انداخت تا یه کمکی در حد خودم بکنم,قصد داشتم از روی حوصله یه کامنت متفاوت براتون بذارم که با این پست پر از "رهایی" شما روبرو شدم و طبق عادت هنگ کردم و یه "چرا؟" توی ذهنم ایجاد شد!
    دلتنگی برای مدرسه و روزای مزخرفش که برای همه هست ولی شما گویا دلتنگ خودتونی,پس بهتر بود از دانشگاه بگید نه مدرسه!
    حالا فعلآ بماند,دوباره خدمت میرسیم.
    آهان,یه چیز دیگه,باز هم کامنت آقای نصیری رو بخونید,همون که توی "خداحافظ از اینجا...." بود.
    راستی با چه هدفی پی نوشت دوم رو نوشتین؟ آخه دلگیره.

    پاسخ دادنحذف
  10. ***

    @ حیاط خلوت
    چه جالب ، چون منم دلم نمی خواد یک ثانیه از گذشتمو دوباره برگردم ! دلم برای بعضی لحظه ها تنگ می شه ، ولی دوست ندارم دوباره به اون لحظه ها برگردم . بجز یه لحظه های خیلی معدود . مثلا وقتی که زیر نور آفتاب در نزدیکترین نقطه به خانه کعبه نماز می خوندم و اشک و عرق با هم قاطی می شد !
    راستش رو بخوای من همیشه شاگرد زرنگ مدرسه بودم ، ولی بچه مثبت نبودم . حالم همیشه از مدرسه به هم می خورده . اول مهرها هیچوقت انتظار شروع مجدد مدرسه رو نداشتم و همیشه با غصه می رفتم مدرسه . ولی می دونی ، توی همون روزها هم یه وجوه از دست رفته ای هست که دلم براشون تنگ می شه !
    ...
    ببین یه جوری فحش بده که من بتونم بهت جواب بدم ، مثلا من که نمی تونم به توی مامان بزرگ بگم بچه پررو خودتی !!!! :D

    @ سینا
    آره دیگه ، پیر شدیم رفت !
    ...
    سایت دانشگاه ما که حکایتی داره برای خودش !
    اصلا موضوعی به اسم شخصی و خصوصی اونجا معنایی نداره ! هرکس در هر موضعی می تونه تمام مانیتورها رو رصد کنه !!!!
    ...
    آخه مشکل اینه که منم دلم برای نوشته های شما تنگ می شه ، ضمن اینکه من اگه پست برنامه ریزی کنم حس کنجکاویم باعث می شه روزی دو بار برم کافی نت ببینم کی چی می گه !!!!!

    @ امین
    اگه بازم گذارتون به اینجا افتاد ، یه لطفی کنید بیشتر درباره این جی پی آر اس توضیح بدین !
    اگرچه من به یه دیال آپ ذغالی هم راضی ام ، مشکل همون کامپیوتره !!!!!! نکنه شما فکر کردین من از اون خانواده های مرفه بی دردم که برای تک تک فرزندانشون لپ تاپ می خرن ، حتی برای فرزند آخر ؟؟؟ نخیر ، تازه بنده با اجرای طرح تحول اقتصادی قراره شغل شریف وبلاگنویسی رو بذارم کنار ، برم سیگار فروشی کنم تا یه کمکی هم به اقتصاد خانواده بشه !!!!
    اگه خواستین با لهجه دهاتمونم بلدم حرف بزنما !!!!:D

    @ قاصدک
    ببین کی اومده ، خاله قاصدکه !!!!
    کامنتت رو تو وبلاگ سرور دیدم ، بدجور حسودیم شد ! می خواستم بیام گلایه کنم که دیدم خودتون تشریف فرما شدین !!!
    قربون اشکت برم ، ما که اول و آخرش بدهکار شما می مونیم !!! غلط بکنیم از شما چیزی طلب کنیم ، بجز حضور گرمی بخشتون !!!!! :D
    یه چیز دیگه ! می دونی ؟؟؟ می دونم که دلم برای این روزا تنگ می شه ! خیلیم تنگ می شه !!!

    @ آگاهی
    ممنون که سر زدین .
    زیبا نوشتین ، دوران کودکی خیلی قشنگه ، چون به فکر آدم هیچ بندی نیست !
    متأسفم که فیل تر شدین . لینک جدید رو اصلاح می کنم .

    @ حبیب
    ممنون !

    @ داوود
    ما همیشه اهالی سرزمینی بودیم که نه آنقدر سر سبز و پر دار و درخت باشد که باد شمالی لای شاخه های درختانش بوزد و بوی دریا برایمان به ارمغان بیاورد و نه آنقدر خشک و محروم بودیم که امتحانات پایان ترم را از ترس گرمای خرداد زودتر تمام کنند . حالا اما ، خشک سالی سایه سنگینش را روی تمام مزارع گندم ما انداخته و پرتغال های وارداتی نه فقط تک تک شاخه های درختان باغ های مرکباتمان را شکست که کمر پدرانمان را هم خم کرد . حالا ما در چشم های مغرور پدرانمان که می کوشند خود را شاد و خوشحال چون گذشته جلوه دهند ، اندوه بزرگ مردانی را می بینیم که غرورشان وقتی بچه هابشان از آن ها پول طلب می کنند ، می شکند !
    محرومیت سال هاست که با شما خو کرده و امروز از تن عریان شهرهای شما محرومیت زدایی که نشده هیچ ، شهرهای ما هم دارند عریان می شوند !

    @ ناشناس
    هرچقدر هم اینجا ناشناس داشته باشه ، بعضی ناشناس ها بوی آشنایی می دن ! شاید هم توهمی بیش نباشه ، ولی وقتی حس آشنایی ایجاد بشه ، یک ناشناس ، از میان هزار ناشناس دیگر قابل شناسایی است و نبودنش پر رنگ ، حتی اگر صدها ناشناس حضور پررنگشان را روی تن این دیوار دیکته کنند .
    سعی می کنم اینجا رو دوباره مثل قبل کنم ، اگرچه به نظر خودم "اینجا" زیاد فرق نکرده ، "من" لای یک منگنه گیر کردم . امیدوارم که شماها هم کمک کنید که اگر تفاوتی در جهت منفی حاصل شده ، دوباره مثل قبل بشه !

    @ رهجو
    جدیدا می مونم که در جواب نظرات شما چی بگم !!!



    ********
    الهام ذاکری
    ********

    پاسخ دادنحذف
  11. ((((((((((((((((((((=
    ایول الهام!!
    سرور،بهت گفت ننه بزرگ!!هی میای عین ننه بزرگا غُر میزنی همین میشه دیگه!!
    ولی کلی کیفور شدیم!!:دی

    @سرور
    بچه پر رو خودتی!!!!:دی

    پاسخ دادنحذف
  12. سر دو راهی ماندهپنجشنبه, شهریور ۱۱, ۱۳۸۹

    یعنی چی؟ پرت میگم؟! حقیقتش چند وقت پیش تصمیم گرفتم دیگه کامنت نذارم اول خواستم دنبال بهانه بگردم و قهر کنم ولی دیدم بی فایده است بعد گفتم بی دلیل برم که دلم نیومد,شاید این تصمیمو بگیرم چون فکر میکنم یک ناخونده ام(اون آدمکی که گریه میکنه!)اگر از ناخوندگی هم بیرون اومده باشم حس میکنم شما با وجود انبوه همکلاسیهایی که راه اینجا رو یاد گرفتن و بعضآ کامنت هم میگذارن مشکل دارید!(اون آدمک متحیر) من که میگم بساطتون رو جمع کنید برید یه جای دیگه و به یه دلیل اینجا از همه خداحافظی کنید,آدرس جدیدتون رو هم به شکل شبنامه بین دوستای وبلاگیتون پخش کنید.(اون آدمک سردرگم) به هر حال ما با هم تعارف نداریم!!
    راستی اگه کامنتهای منو تایید نکنید من ناراحت نمیشم,پس لازم نیست هر چیزی مثل این کامنت که فقط یه برداشت شخصی است رو به معرض نمایش بگذارید.
    میدونید چی شد که کم کم تبدیل به یه ساکت درونگرا شدم؟ از بچگی کسی جوابی به حرفهام نمیداد! دیگه با کسی حرف نزدم!(آدمک دلگیر) آخه همیشه میخواستم مثل بقیه حرف نزنم!!!ا
    (آدمکی که لبخند میزنه)ا

    پاسخ دادنحذف
  13. من قبلا فصل زمستون رو خیلی دوست داشتم شاید به خاطر تعصبی که به فصل تولدم داشتم اینگونه بوده ولی الان پائیز رو از همه بیشتر دوست دارم! به خاطر بارونش ! زمستون هم شاید بارون داشت ولی وجود زمستون از سرما و برف و بارونشه! در حالی که پائیز بی هیچ ادعایی بارون نرم و لطیفشو نثار میکنه!
    این بی ادعایی شو دوست دارم!
    مثل زمستون سرماشو و یا شاید مثل تابستون گرماشو به رخ نمی کشه!

    خیلی منتظر مهر ماه هستم! خیلی بیشتر از هر سال دیگه!
    حتی روز اولی که می خواستم برم مدرسه این همه شوق نداشتم!
    الان بعد از 14 سال تجربه ی روز اول مهر، احساس همون بچه ای رو دارم که اولین بار پاشو تو مدرسه می ذاره!
    درضمن دلتنگ اوباش بازی : دی با دوستان دانشگاه هم هستم! نشستن وسط چمن های حیاط و از هر دری سخن گفتن
    خیلی قشنگ نوشته بودی

    پاسخ دادنحذف
  14. ***


    @ سینا
    یعنی تا حالا کسی جرأت نکرده بود این حرفو به سرور بزنه ؟؟؟؟؟؟
    :D

    @ سر دو راهی مانده
    چرا خودمون رو گول بزنیم . نظر نذاشتن شما یا "سپید" در این جا هیچ چیزی رو در اون راستایی که بتونه برای این وبلاگ بهتر باشه ، عوض نمی کنه . در راستای مقابلش شاید ! جمع کردن در و تخته این وبلاگ و رفتن به یک جای دیگه هم چیزی رو عوض نمی کنه .
    این مسئله ریشه ای تر از اونیه که بشه با این کار ها حلش کرد .
    ما در جامعه ای زندگی می کنیم که فضای سیاسی و اجتماعیش به خودی خود هزاران بند رو به کلام و رفتار آدم ها می زنه و هزار جور درگیری فکری برای اون ها درست می کنه و در حال حاضر با توجه به شرایط سیاسی این مسئله بحرانی هم شده . نمی شه انتظار داشت که این فضا در کلاس ما رسوخ نکنه .
    من قبلا هم گفتم که توی فضای مجازی آدم ها مهم نیستند ، بلکه دیدگاهشون مهمه .( حداقل از نظر من اینطوریه ! ) شما یا دوستان وبلاگی من ، الان بعد از شش ماه حضور فعال در این وبلاگ ، دیگه هیچ فرقی نمی کنه .
    مشکل من با "قضاوته" . مشکلی که به هیچ وجه منحصر به دنیای مجازی نمی شه ، من فقط تجلی این قضاوت رو گاهی در کامنت های همکلاسی ها توی این دنیای مجازی دیدم و متحیر شدم !
    هیچ دلیلی برای این نمی بینم که بخوام از اینجا اسباب کشی کنم و هیچوقت هم اینکار رو نمی کنم . روز اولی که این وبلاگ رو راه انداختم ، از این کار هدفی داشتم . حالا چیزی عوض نشده ، بجز اینکه مخاطبان من بیشتر شدن . من هنوز هم روی تمام باورهام هستم . کار درست ، درسته ، چه در حضور همکلاسی ها و چه در عدم حضورشون . کار غلط هم غلطه ، چه در حضور همکلاسی ها ، چه در عدم حضورشون . من اینجا کار غلطی نمی کنم که از حضور کسی هراس داشته باشم .
    در خونه مجازی من همیشه به روی هر کسی که بخواد یاد بده و یاد بگیره و روشش رو هم بلد باشه ، بازه !
    در این مدت هم از شما و هم از بعضی دیگر از همکلاسی ها بسیار آموختم و امیدوارم در آینده هم این روند تداوم پیدا کنه !
    در ضمن از نظرتون هم ممنونم ، چون چند جمله آخرش بهم یادآور شد که خیلی وقت ها علیرغم برخورد و قضاوت های دیگران باید راه خودمون رو بریم ، راهی که به درست بودنش ایمان داریم ، این رو به خودتون هم می گم !
    ـــــــــ
    موضوع دیگه اینکه من فقط نظرات یک نفر رو تأیید نمی کنم ، همون یک نفری که بلد نیست چطور یاد بده و یاد بگیره ! هر وقت بلد شد ، نظراتش رو تأیید می کنم !

    @ مهربانی
    من هنوز دقیقا نمی دونم چه فصلی رو دوست دارم !
    پاییز و زمستان و بهار که بخاطر مدرسه حذف می شن ! می مونه تابستان که اونم بخاطر آفتابش حذف می شه !!! فصل دیگه ای هم موند ؟؟؟؟
    :D
    حالا چرا امسال اینقدر مشتاقی ، خانم دکتر ؟؟؟؟


    ********
    الهام ذاکری
    ********

    پاسخ دادنحذف
  15. @ الهام
    متاسفانه من نه تنها بچه زرنگ بودم بلکه به طرز رقت آوری مثبت بودم ! البته موذیانه کار خودمو می کردم این بود که دوستام ذله بودن اما همه معلما عاشقم می شدن =))
    یه لحظه هایی هست که آدم دلتنگشون می شه، شاید هم دلش بخواد که برگرده بهشون یا دوباره تجربه شون کنه اما هیچ وقت به همون زیبایی که تو ذهن مونده نمی شه چون وقتی یه چیز رو یه خاطره رو توی ذهنت نگه می داری به مرور خوبیاش پر رنگ تر می شن و خیلی بهتر از چیزی که بوده به یاد میاریش ، یه همچه چیزی

    بعد هم ننه بزرگ ..ته ! ببین یه کاری نکن شاخ بشیم ! به این سینا هم رو نده بابا تو که نمی شناسی که من می دونم ، بزرگش کردم :دی

    @ سینا
    گل بگیر ، اینجا خونه زندگی مردمو میام تو دم و دستگاه خودت حالیت می کنم :دی

    پاسخ دادنحذف
  16. افراد دیگه که زیاد به سرور چنین چیزی رو گفتن.اصلا هر کسی به این بشر میرسه تو همون نگاه اول میفهمه این ننه بزرگه!!:دی
    ولی اینکه شما بهش بگی یه چیز دیگه ای بود:دی

    پاسخ دادنحذف
  17. خودمم نمیدونم چطوری تبدیل به یک ناشناس شدم
    اما میدونم ناشناس برای صاحب وبلاگ, حکم دشمن رو داره برای ...
    :))

    لای منگنه نمیدونم دقیقا چه مشکلی هست اول نگران شدم بعد خندم گرفت و خدا رو شکر کردم که فقط درگیریتون با یک منگنه هست :) به هر حال امیدوارم
    زودتر از شر این منگنه خلاص بشید

    مطمئنم تایید میشم چون کار بدی نکردم
    :))

    پاسخ دادنحذف
  18. من ولی اصلا دوست ندارم به روزای مدرسه برگردم!
    از یادآوریشون خوشحال میشم ولی دوست ندارم دیگه برگردم!



    می گم الهام با این حساب من و تو هر دومون یه چیزیمون می شه!!!! چه تفاهمی:))

    پاسخ دادنحذف
  19. ولی من اصلا دوست ندارم به روزای مدرسه برگردم!
    از یادآوریش خوشحال میشم. ولی برگشت نه!


    می گم الهام با این حساب من و تو هر دو مون یه چیزیمون می شه!!! چه تفاهمی:))

    پاسخ دادنحذف
  20. چقدر اون عکست خوشگله عاشق طبیعتم

    پاسخ دادنحذف
  21. باسلام
    اتفاقی با وب پرمحتوا وهدفمندت آشنا شدم حدیثی از حضرت علی (ع)هستش بااین مضمون"ازلابلی سخنان وگفتار اشخاص میشود به شخصیت درونی آنها پی برد"
    ومطالب خوب شما بیانگر این است که شما یکی ازبهترینها دراین زمانه پرازفریب ما هستیدو..
    با کنکاش دوبلاگت متوجه شدم وبلاگ مارا هم قابل خواندن تشخصیص داده اید وازاین هم خوشحال شدم .
    واما درمورد پی نوشت دومت دلتنگ شدم چراکه جامعه به افکارروشن وآزاداندیشی چون شما نیازداره
    واخرین مطلب هم اینکه وبلاگت را لینک کردم تا ازمطالبت بیشتر بهره ها ببرم

    پاسخ دادنحذف
  22. سلام بر همه

    خب ما دوباره به اینجا امدیم . گفته بودیم دیگر نمی اییم اما قسم نخورده بودیم که نمی اییم .

    الان که دارم این کامنت را می نویسم نمیدانم بلاگ اسپات اسم و ایمیل مرا قبول می کند یا باز هم باید با عنوان ناشناس کامنت بگذارم .

    به هر روی

    الهام عزیز انچه که می نویسم کامنتی است هم برای این پستت و هم برای پست قبلی که به مناسبت روز جهانی وبلاگ بود


    ببین الهام !م

    از این ساده تر نمیتوانم بگویم که دنیا را انطوری میسازی که میبینی
    انچه که در زندگی و پیرامونت اتفاق می افتد برامده از تمامی اندیشه ها و سیگنال هائی است که از قبل ذهنت فرستاده
    یک روز همینطور که کانال های ماهواره را عقب و جلو می کردم در یکی از این شبکه ها دکتر ازمندیان داشت با شور و انرژی وصف ناپذیری برای مخاطبینش صحبت می کرد
    همیشه این شور و این انرژی که در وجود این ادم نسبت سن بالا هست مرا به طرز عجیبی به وجد می اورد
    در میان گفته هایش گفت : هر چه که برای شما اتفاق می افتد بدانید که قبلا سفارش انرا به کائنات داده اید . چه مثبت و چه منفی

    اولش که این جمله را شنیدم کمی مرا به فکر فرو برد و با خودم گفت شایدچنین باشد اما یقینا مطلق نیست
    هنوز هم تا حدود زیادی بر این باور هستم اما زمانی که تقریبا دوماه پیش مادربزرگ در حیاط خانه زمین خورد و پایش شکست به یکباره به این فکر افتادم که من همیشه از وقوع چنین اتفاقی و عوارض بعد از می ترسیدم و گاها در مورد ان فکر میکردم . شاید وقوع این اتفاق نتیجه سیگنال هائی باشد که ذهن من قبلا درباره ان تولید کرده است

    حالا

    ترا حواله میدهم که به این بیت حافظ علیه الرحمه که می فرماید

    گفت اسان گیر برخود کارها کز روی طبع
    سخت می گیرد جهان بر مردمان سخت کوش

    نمیدانم تا چه حد توانستم منظورم را تا اینجا برسانم
    اما منظور کلی من این است که هر گونه که فکر کنی همانگونه هم زندگی می کنی

    یکبار جائی خواندم که نوشته بود همه از امدن صبح خوشحالند اما به این فکر نمی کنند که ممکن است این صبح ، صبح اعدام یک نفر باشد

    تفاوت سطح فکر ها را نگاه کن
    یکی امدن صبح را نوید شروعی تازه و حیات دوباره میداند و یکی در نقطه مقابل با امدن صبح یاد مرگ می افتد

    در پست قبلی خواستم بیایم و روز وبلاگ نویس را به تو تبریک بگویم و در کنارش بگویم که اگر چه این تخته سیاه یا وایت برد یا دیوار شخصی یا هر چه که اسمش را بگذاری قشنگ و دلفریب است
    علی الخصوص برای ما ایرانیان که شاید این دیوار شخصی که به مدد تکنولوژی نصیبمان شده یکی از معدود راههای نفس کشیدن باشد . اما تمام سعیت را بکن که زیاد به ان وابسته نشوی . اپ کردن و روز امد کردن مدام پست ها ترا از مهمترین کار یعنی خواندن و یاد گرفتن غافل نکند .
    بدان که کسی که میخواهد در جهت اگاه کردن بکوشد باید ابتدا و بیش از هر کاری در جهت افزایش اگاهی خودش بکوشد .

    در همان پست خداحافظ از اینجا تا سلام از انجا هم گفتم که سعی کن در حین تلاش برای فتح قله از زیبائی های مناظر اطراف لذت ببری

    گاهی به جای نشستن پشت میز و چسبیدن به مانیتور و موس کتاب بخوان . موسیقی گوش بده . با درخت حیاط خانه تان حرف بزن . و به اطرافت نگاه کن
    با دقت نگاه کن
    سعی کن در هر چیز ان چیزی را که دیگران نمی توانند یا کمتر می توانند ببینند را ببینی و حس کنی . م

    و در نهایت مثبت اندیشی را از یاد نبر
    میدانم . در ایران سخت است . گاها شاید خیلی سخت باشد
    اما بدان این سرزمین پیر ، این مادر و این ناموس تک تک ما به فرزندان اگاهی مثل الهام امیدها بسته است .

    با خود بیندیش که این مثبت اندیشی می تواند تو را به شاهرائی هدایت کند که از دل ان شاهراه هزاران الهام بیرون بیاید

    هر وقت استوانه های نور را دیدی به شب قدر بیندیش . به پائین امدن هزاران استوانه نور در دل تاریکی محض . استوانه های نوری که امده اند تا روشن کنند راه تاریک را . روشن کنند درون های تاریک را . می ایند تا خواب را ببرند و بجایش اگاهی و بیداری بیاورند

    زیاد حرف زدیم این دم سحری . حلالمان کنید و التماس دعا

    پاسخ دادنحذف
  23. اووووووف!
    عجب داستانی دارید اینجا شما با این کامنت ها! :دی
    راستش برام جذاب بود همه رو خودندم با اجازه .. حقیقت اش یه مقدار از خودم شرمنده شدم ، وقتی که چند وقت پیش به خاطر یکی دوتا کامنت در اون وبلاگ رو تخته کردم و دوباره مثل ... پشیمون شدم و برگشتم و ... اون وقت اینجا رو که دیدم و دیدم با همه ی این داستان ها و نگاه ها ، نه یک نقطه کمتر و نه یک نقطه بیشتر کماکان حرف خودتون رو با همون اصول همیشگی می زنید بی هیچ ترسی و یا آزاری از نگاهی یا حرفی ... جداً غبطه خوردم! خوش به حالتون! خیلی سخته... خیلی!
    بگذریم
    ...
    در رابطه با اینترنت هم هزار و یک راه هست برای رسیدن به مقصود ، اینی که من گفتم یکیش بود ، اگر شما واقعاً بخواین! که بنویسین همه چیز هست .. بحث سر اون خواستن یا نخواستنه!
    ولی خب من هر چی لازم بود گفتم فکر کنم فقط یه کد فعال سازی بسته یک ماهه جی پی آر اس می مونه که ده هزار تومن از شارژ رو کم می کنه و یک ماه نامحدود اینترنت دارین! البته گویا مشکل از ناحیه ی دیگریست! اما ما دعا می کنیم ان شا الله به زودی مرتفع بشه این مشکل تا ما تو این مدت بی فیض و بی بهره نمونیم از حضور سبز دوست خوبی مثل شما.

    پاسخ دادنحذف
  24. نمی دونم شاید چون انگیزه زیادی دارم واسه درسای این ترم!
    شاید هم چون این تابستون مثل زهر مار برام تلخ بود!
    به خاطر اتفاقاتی که برام افتاد!
    این ضیافت اندیشه هم که تو این ماه رمضونی ما رو به کلی موردعنایت قرار داد و امتحانشم سخت بود! حالا اگه بالای 16 نگیرم واحدامو تطبیق نمی دم و این یعنی هدر دادن سه هفته از تابستونم که حداقل هرکاری نمی تونستم بکنم می تونستم زیر باد خنک کولر بشینم و سریالهایی که واسه دیدنشون تو طول ترم برنامه ریزی می کردم ببینم!
    ولی کلاً اصلا تعطیلات رو دوست ندارم مگر اینکه با یه مسافرت درست و حسابی مزین بشه!
    وقتی 3 روز پشت سر هم تعطیل باشه خیلی حالم گرفته میشه! تقریبا فقط برای امور واجب (:دی) از اتاقم بیرون میام!

    پاسخ دادنحذف
  25. منم همین طورم الهام... دوست دارم بچه بشم... کسی که درد نکشه ...دنیای بزرگتر تر ها رو دوست ندارم... میخواهم برم مدرسه و دوباره از آب - بابا - نان شروع کنم
    ـــــــــ

    پاسخ دادنحذف
  26. سلام
    تشکر از تعریفتون
    متن شما هم قشنگ بود بسیار امید وارم دوباره به مدرسه برگردید هر چند نمی شود!
    تازه این که چیزی نیست غلط املاییم نداشت!
    به هر حال شما هم یک سعیی بکنید خدا را چه دیدید شاید متن شما در باب اینترنت بهتر از من در امد
    این زیر نوشته بودید تا مهر تحملتان کنیم بعد می روید پی کارتان
    حالا نمی شود یک سال دیگر هم ما شما را تحمل کنیم!؟

    پاسخ دادنحذف
  27. ***

    @ حیاط خلوت
    واقعا اینطوری بودی ؟؟؟؟ اصلا بهت نمیاد !!!
    من پایه ثابت امتحان لغو کردن بودم !!! همه بنده های خدا هم از دست من راضی بودن ، از شیطون ترین شاگرد کلاس گرفته تا مدیر مدرسه که با هم خیلی رفیق بودیم !!! من همیشه از این رفاقت در راستای منافع دانش آموزا استفاده (شایدم سوء استفاده ) می کردم !!! نمی دونی واسه لغو امتحانا چه آسمون ریسمونی به هم می بافتم !!!!

    @ سینا
    اعتراف می کنم که از تهدید سرور ترسیدم ، وگرنه یه چیزی می گفتم !!!! :D

    @ ناشناس
    حالا یه سوالی !
    واقعا من شما رو می شناسم ، یا نمی شناسم ؟؟؟؟ ( یه حدسایی می زنم که نمی دونم درسته یا غلط ! )

    @ بنفشه
    دقیقا ، به نکته خوبی اشاره کردی ! ولی من اگه هرچیزیم هم بشه ، نمی ذارم تو یه چیزیت بشه ! گفته باشم !!!!:D

    @ o2
    منم طبیعت "سبز" رو خیلی دوست دارم !

    @ حسن فاتحی
    باعث افتخاره که به وبلاگ من اومدین !
    نظر لطفتونه و امیدوارم که لیاقت اینهمه تعریف رو داشته باشم .
    بابت لینک هم تشکر می کنم .

    @ ناشناس
    قبل از هرچیز خوشحالی و شعف خودم رو از اینکه اینجا نظر می گذارید ابراز می کنم !

    راستش من به طور مطلق قبول ندارم که هرچیزی که ما بهش فکر می کنیم در زندگیمون اتفاق میفته یا هرچیزی که در زندگیمون اتفاق میفته به طور خودآگاه یا ناخودآگاه قبلا بهش فکر کردیم ، ولی نمی تونم انکار کنم که طرز تفکر ما و احساس ما در زندگی آیندمون تأثیر داره ! نمونه اش هم همین که من یقین داشتم ، صد در صد یقین داشتم که به زودی شما اینجا نظر خواهید گذاشت !!!!البته شواهد دیگه ای هم دارم که بعدا شاید درباره اش نوشتم !
    مثل همیشه نظر شما پر بود از نکات آموزنده و تلنگرهای تأمل برانگیز که بخاطر همش باید ازتون تشکر کنم و قطعا تمام تلاشم رو خواهم کرد که از راهنمایی های شما به بهترین نحو ممکن استفاده کنم و لیاقت دید مثبتی رو که نسبت به من دارید ، داشته باشم .
    باز هم بابت حضورتون و نظرتون سپاسگزاری می کنم .

    @ امین
    اتفاقا منم این روزا خیلی به یاد شما بودم و احساس اشتراک زیادی با شما کردم ولی اصلا به این فکر نکردم که شما کار اشتباهی کردین و یا اینکه نباید اون کار رو می کردید ، چون توی این مدت فکر می کنم احساس شما رو تا حدودی درک کرده باشم و منم باید بگم ، اصلا آسون نیست ، ولی می شه آسونش کرد و بهش لبخند زد ! منم دارم همین کار رو می کنم ، انگار شما هم همین کار رو کردید .
    درباره اینترنت هم ، حالا من یه چیزی می گم ، ولی در بدترین حالت کافی نت های کرمان رو آباد می کنم !!!!!! پس مشکلی نیست !!!!:D

    @ مهربانی
    عجب آدمی هستی !!!! من عاشق یه روز تعطیلی ام ، سه روزش پیشکش !!! ولی اینو درک می کنم که وقتی تابستون آدم مزخرف بشه ، آرزوی شروع سریعتر دانشگاه رو می کنه !

    @ اعظم
    راستش من دوست داشتم فضای جامعه یه جور دیگه بود ، ولی خب اگر همین الان ماها برای تغییرش آستین بالا بزنیم ، شاید صد سال دیگه و یا زودتر یا دیرتر ، تغییر کنه !

    @ دان کی شوت
    نمی دونم ، باید ذهنم یاری کنه ، اگر یاری کرد حتما درباره اش می نویسم !
    ...
    منظورم از پی نوشت این بود که اینقدر زود به زود پست نمی ذارم ، نه اینکه برم که دیگه نیام !!!! شما هم به این زودی از دست من خلاص نمی شین ، مگر بدست مبارک عجل !!!!:D


    ********
    الهام ذاکری
    ********

    پاسخ دادنحذف
  28. یعنی چی؟ یعنی بعد مهر دیگه نمی‌نویسی؟
    نوشته‌ات ولی خیلی خوب احساس داشت توش. آدم‌ها که سن‌شان تغییر می‌کند من متوجه شده‌ام دچار احساسات خاصی می‌شوند. هر دوره‌ای گویا اقتضائات خودش را دارد. من وقتی کیف نوی بچه‌ها رو که می‌بینم دل‌م به حال‌شون می‌سوزه. چون هیچ‌وقت از اول مهر و مدرسه و کیف و این‌جور چیزا خوش‌م نمی‌اومد. البته حالا قضیه فرق می‌کند.

    پاسخ دادنحذف
  29. فعلا سعی میکنم ناشناس بمونم
    شاید بعدا بپرسم حدستون چیه

    پاسخ دادنحذف