پستهای پرطرفدار
-
هر روز وقتی مدرسه تعطیل می شد از کنار پارک که رد می شدم صندلی های خالی تاب ها انگار مرا می خواندند . زیر درختان سرو کمی آنطرف تر پشت چمنزار ...
-
وقتی از چیزی ناراحت باشم ، یا ذهنم به شدت درگیر مسئله ای باشه ، به طرز دیوانه واری به کتاب خوندن روی میارم ، بویژه رمان خوندن . طوری که گاهی...
-
یک مدت فکر می کردم چون من در جایی ایستاده ام که نه احساس علاقه شدیدی نسبت به موقعیت کنونی ام دارم و نه موقعیت خاصی هست که حسرت بودن در آن را...
-
وقتی زندگی ات در دو انتهای یک مسیر جریان داشته باشد ، گاهی وقت ها خودت هم گیج می شوی و ممکن است بدجور آب و روغن قاطی کنی . دلت برای چای فروش...
-
نام مجلس همواره مفاهیمی در برابر خود کامگی و استبداد را در اذهان تداعی می کند . این نام تا مدت ها یکی از مهمترین آرزوهای سیاسی ملت ما به شم...
-
"جان مریم چشماتو وا کن ، سری بالا کن ..." این آهنگ را پسربچه ای که در سوپری کار می کند ، با دهانش بلند بلند می نوازد . ناخود آگاه ...
-
بیا آوازهایمان را بلندتر سر دهیم . بگذار گوش هایمان برای دقایقی ، هرچند کوتاه ، عاجز بمانند از شنیدن صدای مرثیه غمناکی که از درونمان می آید ...
-
من نمی دانم این پشه ها با آن هیکل نحیف و فسقلیشان چطور می توانند تا طبقه چهارم ساختمان ما بالا بیایند و شب تا صبح دست از سر کچل ما برندارند ...
-
برای اولین بار که دیدمش ، حس کردم که شاید اگر از طریق جایی بجز اینترنت با هم دوست می شدیم ، هرگز نمی توانستیم دوستان خوبی برای هم باشیم . هم...
۱۱ مرداد ۱۳۸۹
ذهن سرکش
مدتی است دلم می خواهد با یکی از این درخت های توی باغچه که همین طور راست راست از توی خاک سر برآورده اند و وسط حیاطمان سبز شده اند رفیق شوم !
فصل پاییز که می رسد دستی به کمرش بزنم و بگویم " این چه لباس ضایعی است که پوشیده ای رفیق ؟ "
زمستان که می آید ، رویش پتو بیندازم و استامینوفن و آدولت کلت بهش بدهم تا حالش بهتر شود ، اما کنارش بخاری روشن نمی کنم چون ممکن است موهایش را بسوزاند !
بهار که می شود ، دو تایی با هم توی حیاط پهن می شویم و حمام آفتاب می گیریم و شربت خنک می نوشیم !
تابستان ، میوه هایش را به من تعارف می کند و می گوید هرچقدر دلت می خواهد بردار و منم که اصلا خجالت نمی کشم ،هرچقدر دلم بخواهد از میوه هایش می کنم و زیر سایه اش می نشینم و هی گاز می زنم ، هی گاز می زنم !
حالا اگر از این درخت هایی باشد که در تابستان از میوه و این جنگولک بازی ها خبری نباشد ، باهاش قهر می کنم ، بعدش خودم از شدت تنهایی دلم می گیرد و برمی گردم و آشتی می کنیم و از شدت بیکاری همدیگر را نگاه می کنیم و الکی دل خودمان را خوش می کنیم که بابا ما اگر هیچی نداریم همدیگر را داریم !
البته این را هم بگویم که حالا میوه و اینا خیلی مهم نیست ولی با یکی از اون ریشه دارها و بافرهنگ هاش رفیق می شدم !
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پی نوشت :
اولش می خواستم اسم این زمینه جدید رو بذارم "تبدار" ، ولی بعدش "ذهن سرکش" به نظرم واژه بهتری اومد . بالاخره ذهن هر کسی ممکنه به دنبال شرایط خاصی بی بند و بار تر از اون چیزی بشه که فکرشو می کنیم . می گم چطوره این پست رو تبدیل کنیم به یه بازی ، اینطوری یه کم حال و هوامون عوض می شه . ( البته بیشتر حال و هوای من ! ) شما هم از سرکشی های ذهنتون بنویسید .
به عنوان مثال می تونید از چیزهای عجیب و غریبی که بهشون فکر کردید ، درباره آینده یا گذشته یا هر موضوع دیگه ای ، اینجا زیر همین پست ، بنویسید .
درباره بازی های عجیب و غریب دوران کودکی ،
درباره ترس های الکی ، خوشحالی های الکی یا هر سرکشی دیگه ای که از ذهنتون سراغ دارید .
فصل پاییز که می رسد دستی به کمرش بزنم و بگویم " این چه لباس ضایعی است که پوشیده ای رفیق ؟ "
زمستان که می آید ، رویش پتو بیندازم و استامینوفن و آدولت کلت بهش بدهم تا حالش بهتر شود ، اما کنارش بخاری روشن نمی کنم چون ممکن است موهایش را بسوزاند !
بهار که می شود ، دو تایی با هم توی حیاط پهن می شویم و حمام آفتاب می گیریم و شربت خنک می نوشیم !
تابستان ، میوه هایش را به من تعارف می کند و می گوید هرچقدر دلت می خواهد بردار و منم که اصلا خجالت نمی کشم ،هرچقدر دلم بخواهد از میوه هایش می کنم و زیر سایه اش می نشینم و هی گاز می زنم ، هی گاز می زنم !
حالا اگر از این درخت هایی باشد که در تابستان از میوه و این جنگولک بازی ها خبری نباشد ، باهاش قهر می کنم ، بعدش خودم از شدت تنهایی دلم می گیرد و برمی گردم و آشتی می کنیم و از شدت بیکاری همدیگر را نگاه می کنیم و الکی دل خودمان را خوش می کنیم که بابا ما اگر هیچی نداریم همدیگر را داریم !
البته این را هم بگویم که حالا میوه و اینا خیلی مهم نیست ولی با یکی از اون ریشه دارها و بافرهنگ هاش رفیق می شدم !
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پی نوشت :
اولش می خواستم اسم این زمینه جدید رو بذارم "تبدار" ، ولی بعدش "ذهن سرکش" به نظرم واژه بهتری اومد . بالاخره ذهن هر کسی ممکنه به دنبال شرایط خاصی بی بند و بار تر از اون چیزی بشه که فکرشو می کنیم . می گم چطوره این پست رو تبدیل کنیم به یه بازی ، اینطوری یه کم حال و هوامون عوض می شه . ( البته بیشتر حال و هوای من ! ) شما هم از سرکشی های ذهنتون بنویسید .
به عنوان مثال می تونید از چیزهای عجیب و غریبی که بهشون فکر کردید ، درباره آینده یا گذشته یا هر موضوع دیگه ای ، اینجا زیر همین پست ، بنویسید .
درباره بازی های عجیب و غریب دوران کودکی ،
درباره ترس های الکی ، خوشحالی های الکی یا هر سرکشی دیگه ای که از ذهنتون سراغ دارید .
اشتراک در:
نظرات پیام
(Atom)
با اون خط آخری که نوشته شده "البته این را هم بگویم که حالا میوه و اینا خیلی مهم نیست ولی با یکی از اون ریشه دارها و بافرهنگ هاش رفیق می شدم !" نمیشه زیاد به این نوشته گفت ذهن سرکش.میشه گفت یه نوشته کاملا هدفمند بود مثل سایر نوشته هات.
پاسخ دادنحذفالان چیزی یادم نمیاد بنویسم.هر وقت یادم اومد مینویسم تا تو بازی شرکت کرده باشم
خاطرات یک بازدیدکننده خارجی از نمایشگاه بین المللی کتاب تهران :
پاسخ دادنحذفمن برای اولین بار بود که به ایران، همچنین برای اولین بار بود که به نمایشگاه کتاب تهران میآمدم. خیلی ذوق زده شدهبودم. چیزهایی که دیدیم خیلی برایم جالب و تازه بود. من هیچ کجای دنیا از این چیزهای جالب ندیده بودم.
ایرانیها برای کتاب و کتابخوانی خیلی ارزش قائلند، طوریکه در مدت برگزاری نمایشگاه از کودک دو ساله تا پیرمرد نود ساله به نمایشگاه میآیند و نمایشگاه خیلی خیلی شلوغ است.
ایرانیها، به خصوص مسئولان برگزاری نمایشگاه به آثار باستانی و ویرانه ها خیلی علاقهمند هستند. بطوریکه محل نمایشگاه در مکانیست که بیشتر جاهای آن خرابه و ویرانه است. این کار باعث شده یک حالت نوستالژیک به آدم دست بدهد.
یک نکته ی خیلی جالب که در مورد ایرانیها مشاهده کردم این بود که از نظر کتابخوانی خیلی هم سلیقه و هم نظرند. چون من میدیدم در بعضی از غرفه ها هیچکس برای بازدید حضور نداشت ولی بعضی از غرفه ها مملو از جمعیت بود. فقط نفهمیدم چرا غرفه هایی که مسئولش خانم بود این حالت ازدحام را داشت.
ایرانیها خیلی آدمهای اقتصادی هستند که به وقت نیز خیلی اهمیت میدهند. این موضوع را در نمایشگاه کتاب به خوبی میتوان مشاهدهکرد. چون خیلی از آنها موقع بازدید وقت را تلف نمیکردند و دریک نگاه کتاب را مطالعه میکردند و در نتیجه آن را نمیخریدند.
ایرانیها خیلی با محبتند و همدیگر را خیلی دوست دارند، بطوریکه بعضی از آنها اصلاً کتاب نمیخوانند ولی چون دلشان برای هم تنگ میشود، برای دیدن یکدیگر به نمایشگاه میروند. من این موضوع را از آنجا فهمیدم که بیشتر بازدیدکنندگان به جای اینکه به کتابها نگاه کنند به مردم نگاه میکردند. مترجم من میگفت اکثر آنها به آدمهای باشخصیت بیشتر نگاه میکنند.
ایرانیها خیلی خونگرم و اجتماعی هستند. آنها با اینکه همدیگر را نمیشناسند اما خوش و بش و احوالپرسی میکنند. مثلاً من خودم دیدم که چندتا از جوانان ایرانی هنگام بازدید از نمایشگاه به بعضی از بازدید کنندگان میگفتند:” چطوری خوشگله”. من خیلی خوشم آمد. در کشور ما اصلاً از این محبتها خبری نیست. حیف…
یک نکته ی جالب که در نمایشگاه کتاب دیدم این بود که ایرانیها بیشتر از اینکه کتاب بخرند، آب معدنی، بستنی و… میخریدند. طوریکه صف بستنی و آب معدنی خیلی شلوغتر از صفهای کتاب بود. این نشان دهنده ی این است که ایرانیها توجه ویژهای به تغذیه و سلامتی دارند.
نحوه ی چیدمان کتابها در نمایشگاه خیلی جالب و ابتکاری بود. مسئولان برگزاری نمایشگاه طوری برنامه ریزی کرده اند که برای پیدا کردن یک کتاب با موضوع خاص، بازدید کننده مجبور است اکثر غرفه ها را بازدید کند تا پس از ساعتها بالاخره کتاب مورد نظر خود را پیدا کند. خوبی این روشِ به قول ایرانیها ، این است که بازدید کننده با کتابهای بیشتری آشنا میشود.
نکته ی خیلی جالب این بود که بر خلاف ما، مفهوم wc در ایران متفاوت است. زیرا من موقعی که از فردی سراغ غرفه های کتب فرهنگی را گرفتم، او به من آدرس جایی را داد که روی درش نوشته شده بود wc و بعد خندید. تازه آن غرفه خیلی هم شلوغ بود که این نشان میدهد مسئولان ایرانی به فرهنگ خیلی اهمیت میدهند.
با این همه توصیفات نمیدانم چرا در پایان نمایشگاه همه در حال ادای احترام به پدر، مادر، خواهر و به خصوص عمه ی مسئولان هستند. مثلاً من خودم دیدم که یکی از بازدید کنندهها گفت:” این کتابها به درد عمه اشان میخورد.” فکر کنم منظورش تشکر از عمه ی مسئول بود.
در پایان بازدید از نمایشگاه کتاب تهران، خیلی خوشحال و هیجانزده بودم ولی این سؤال همیشه در ذهنم بود که با این همه استقبال از نمایشگاه کتاب و ازدحام بیش از حد، چرا آمارها نشان میدهد که نرخ مطالعه در ایران اینقدر کم است؟ راهنمای ما میگفت:” این آمارها، مثل خیلی آمارهای دیگر غلط است و اصلاً کتابخوانی در ایران خیلی هم خوب است. اصلاً همه چیز خوب است و کسانی که این آمارها را میدهند، دشمن ما هستند، فهمیدی؟
آخرالامر گل کوزه گران خواهی شد
حالیا فکر سبو کن که پر از باده کنی
زمینه: طنز اجتماعی
ديكشنري شيرازي به انگلیسی :
پاسخ دادنحذفAm I right=مي نه؟
Yes=ها والوو
No =نه كاكو
Really!! =نه آمو؟؟
Oh my Godl =يا ابالفضل
Why? =بري چي چي؟
bye=كاري باري؟
maybe=گاسم
leave me alone= آم برو او ورو بیزو باد بیاد
u made me confused= آم کله پرک گرفتم
wow= ووی آمووو
come here =بی اینجو
Take it easy= عامو ولش كن،حوصله داري شمو هم ماشاللو
so cute =جونم مرگ نشي!
that’s true= همی نه
I took my shoes and scapped=ارسیو زدم زیر چلم گوروختم
Gas Square=فلکه ی گازو
Hard=قايم
Tape=نيوار
Slow down!=حالو چه خبره؟
You are disgusting=جيگري بشي
Sunshine=آفتوو
Great=باريكلوو
Excuse=بونه
Dear=گمپ گلم
when sb eats too much=عام بپوكي
wait=صبرم بده،امونم بده
good quality=خوبوو
lizard=كلپوك
washing yourself before praying=دست نماز
a square shape device that you can pray on it=جنماز
How are you=باكيت ني؟
از تمامی دوستان عزیز شیرازی اگر ناراحت شدند طلب مغفرت دارم
زمینه:شوخی
***
پاسخ دادنحذففکر کنم نتونستم منظورم رو در پی نوشت به خوبی منتقل کنم !
البته مطالب دوستان جالب و خنده دار بود ، ولی منظور من این نبود .
منظورم این بود که مطالبی رو بنویسید که مربوط به ذهن خودتون باشه . مطالب عجیب و غریبی که بهش فکر می کردید . مثلا اینکه یه روز دوست داشتید یک گفتگوی اختصاصی با یه ساندویچ همبرگر داشته باشید !!!!!!یا یه همچین چیزایی !!!
@ سینا
پس منتظرت هستم .
@ جواد
طنز تلخی بود ، ولی همون طور که شرح دادم منظور من چیز دیگه ای بود . اگر مایل باشید ، می تونید از عجایب و غرایب ذهن خودتون هم بنویسید .
راستی یک موضوع دیگه اینکه بد نیست اگر اشکالی نداره نام خانوادگی خودتون رو هم بنویسید تا متوجه بشم شما کدوم یک از همکلاسی ها هستید .
@ عبید زاکانی
جالب خواهد بود اگر یک روز افتخار این رو داشته باشم که مثلا نسخه اصلی عبید زاکانی در وبلاگ من کامنت بگذاره . با اینکه کمی قدیمی بود ، ولی قشنگ بود ، ممنون .
اگر لهجه شیرازی ها رو به انگلیسی می نوشتید بقیه هم بهتر متوجه نوع تلفظشون می شدند مثلا :
sabrom bede , ammoonom bede
********
الهام ذاکری
********
چه حس خوبیه بغل کردن یک درخت.یاد یکی از داستانهای شل سیلور استاین افتادم.
پاسخ دادنحذفتلنگر خوبی بود ،این پست.یادم انداخت که چه ذهن سرکش و بازیگوشی دارم.حتماً درباره اش مینویسم.
یاد بعضی بازیهای کودکیم افتادم،که حالا که بهش فکر میکنم خودم هم تعجب می کنم
بچه که بودم تو حیاط خونمون یه درخت شاتوت داشتیم...
پاسخ دادنحذفمن یه همچین حسی به اون درخته داشتم!
وقتی تابستون میشد، یه کتاب داستان برمیداشتم و میرفتم بالای نردبان و می نشستم توت کال می خوردم و کتاب می خوندم...
ولی یه روزی بابام این درخت رو قطع کرد!
بعد از اون حیاطمون خالی شد!
و من 12-13 ساله که به اون خونمون سر نزدم!
دیگه هیچ تصوری از اینکه چطور بوده و چطوری شده ندارم!!!
خیلی مطلبت قشنگ بود!
برم فک کنم و برگردم :)
پاسخ دادنحذفپس تو هم خل و چل شدی مثل ما!!!
پاسخ دادنحذفمنم گاهی دلم میخواد برم با یه درخت حرف بزنم!
به جمع دیوانه گان مقیم ایران خوش آمدی.
:)
سرکشی ذهنی من صحنه داره نمی تونم برای شما بنویسم می ترسم مثل فارسی وان خدایی نکرده دچار تحریکات بشید!
پاسخ دادنحذفای کاش یک دختر از توی باغچه ی خانه ی ما سبز می شد
البته این یکی جزو سرکشی های نه چندان زیادش بود!
ذهن من...توی ذهن من چیزهایی هست که تو قوطی هیچ عطاری پیدا نمیشه,شاید برای نوشتن از سرکشی های ذهن دستم خیلی باز باشه ولی نمیدونم از چی بگم,ذهن من پر از تصورات بچگانه است اما از همون راهنمایی خودتون استفاده میکنم,بازی های عجیب غریب دوران بچگی.
پاسخ دادنحذفخیلی از بچه ها عادتی دارن که قبل از خواب هر شب باید تکرار بشه,در ست اون بازه زمانی یادم نیست ولی چند تا آدمک داشتم که روی دیوار بودن و جای خواب خودم رو هم به یه شکل جالب در آورده بودم و اونو توی خیالم یک زیر دریایی تصور میکردم و بالشهای دور برم هم صحبتهای قبل از خواب من بودند که همسفرهایی در این زیر دریایی به حساب میومدند,اون آدمکهای روی دیوار هم دشمنان فضایی بودند,هر شب مثل یک سریال اتفاقات جالبی برای ما میافتاد,مشکلاتی که برای زیر دریایی پیش میومد,اقداماتی که همیشه برای فرار و مبارزه با دشمنان بود,اتفاقاتی که برای بالشها میافتاد (عادت داشتم که زیاد بالش کنار بذارم) و...,هر شب با کلی ذوق و شوق سوار این زیردریایی میشدم و سفر میکردم,هر وقت جای جدیدی یاد میگرفتم به اونجا سفر میکردیم,اتفاقاتی که برای اطرافیانم میافتاد یا توی فیلمها میدیدم برای بالشها هم اتفاق میافتاد,باهاشون دعوا میکردم,قهر,آشتی,سرزنش و... جنگهای ما زمانی که دشمنان حمله میکردند اوج هیجان بود و مرگ بالشها بسیار دردناک,همیشه توی تصوراتم باهاشون حرف میزدم ولی گاهی اوقات از فرط هیجان صدام بلند میشد,مامانم میگفت با کی حرف میزنی؟
اینم از بازی که خیلی منو سرگرم میکرد,گویا شباهتی با عروسک بازی شما هم داره ولی عالم جالبی داشت یه جورایی مرور تجربه هایی بود که توی زندگیم بدست میاوردم,بالشها هیچوقت دروغ نمیگفتن و منم همیشه پیروز نبرد با دشمنان بودم.
در اولین نگاه به نطر من "تبدار" جالتر اومد ولی وقتی بیشتر فکر کردم به این تتیجه رسیدم که "سرکشی ذهن" بهتره اما منم با نطر سینا درباره جمله آخر موافقم,این بار الهام داکری قصد گفتن چه نکته ای رو داشت که من به نفهمیدنشان عادت کردم شاید هم میفهمم اما تفاوت با ظاهر باعث میشه فکر کنم که نفهمیدم.
عرض کنم که بهتره من درمورد کارهای عجیب غریبم ننویسم. من شبها ذهنم میره به اینجور کارها و... البته صبح که از خواب پا میشم پشیمون میشم. البته باید بگم که من با خودم گاهی حرف میزنم ولی با درخت و ساندویچ و اینها نه نشده.
پاسخ دادنحذفکوچیک بودم دوست داشتم فکر کنم که درختا و گلا می تونن با آدما حرف بزنن. می رفتم تو حیاط روبروی درخت خرمالو وایمیستادم و تو دلم باهاش حرف می زدم گاهی که باد شدید تکونش می داد به خودم می گفتم حتما داره حرف منو تایید می کنه که اینجوری تکون میخوره.بعد می چرخیدم سمت درخت نارنج و می گفتم اگه تو هم دوست داری باهات حرف بزنم تکون بخور.
پاسخ دادنحذفتازه وقتی این سوالا رو می کردم که باد شدید بیاد و درختا حتما تکون بخورن و من جواب دلخواهمو بگیرم :دی
صبح روز دوشنبه ی 3 سال پیش ساعت 3 صبح با صدای گوشی موبایلم از خواب پریدم....
پاسخ دادنحذفمن:الو..........الو.........
مخلوق خدا:الو سلام...آقا حامد هستند؟
_بله بفرمایید خودم هستم!!!!؟
_سلام آقا حامد خودتونید؟
_بله امرتون؟
_خواب نبودید!؟
_چرا اتفاقا کاملا خواب بودم...شما!!!!!!!!!!!!؟
_نشناختید؟
_نه به جا نیاوردم!!!
_یخورده فکر کنید!!
_ جناب، ساعت 3 نصف شبه ،منم از خواب پا شدم عقلم به جایی قد نمیده!
_حالا یخورده فکر کن..
_.......نه جناب هنوزم عقلم به جایی قد نمیده...
_خب مهم نیست یک راهنمایی بهتون میکنم ..من بعد از عمری از هفته ی پیش دوباره با شما دوست شدم حالا به جا اوردید؟
_.......نه متاسفانه!
_یک راهنمایی دیگه ... اون شب من با یکی از دوستهام بودم.
_.......................!! واقعا چیزی رو که میگید به خاطر نمی یارم...
_.........مهم نیست.......... کاری با من ندارید؟
_!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!نه!!!!!!
_خداحافظ.....
_خداحافظ.....
فردا که از خواب پا شدم یک پیامک برام اومده بود ...بازش کردم دیدم کسی که نصف شب بهم زنگ زده بود نوشته آقا شرمنده دیشب مزاحمتون شدم ..منم وقتی یخورده بیشتر فکر کردم دیدم شما رو نمیشناسم...
***
پاسخ دادنحذف@ بارون خانم
ای بابا ! الان می ری یه پست خیلی محشر توی وبلاگ خودت با این موضوع می نویسی نه ؟؟؟؟ خب یه کامنتی هم اینجا میذاشتی درباره اش !!!
@ مهربانی
جالبه ! چون این حس من نسبت به درخت جماعت تازه یکسال هم نیست که ایجاد شده !!! منظورم اینه که این سرکشی که توی این پست نوشتم ، مربوط به همین الان منه ! این یعنی حداقل ده سال از من جلوتری !!!
@ اعظم
برو ولی زود بیا !!!
@ میچیکو
خیلی توصیف محشری بود !!!
@ دان کی شوت
واقعا ممنون که ادامه ندادید ، گویا ذهن شما دیگه خیلی خیلی سرکشه !!!!!!!
@ رهجو
خیلی قشنگ بود .
راستش هرچی فکر می کنم می بینم بچگیام بیشتر با بالش و دکمه و مداد رنگی بازی می کردم ، تا عروسک !یه ژیان خیلی قدیمی هم داشتیم که وقتی می خواستیم با بچه های فامیل فضانورد بازی کنیم ، سر اینکه ژیان سفینه کی باشه دعوامون می شد !
توی خونمون چند تا بالش کوچیک داشتیم و مامانم که دیده بود من خیلی به بالشا علاقه دارم (!) ، یه چند تا بالش کوچیک دیگه هم برام درست کرده بود !
تن هرکدومشون یکی از لباسای خودم رو می کردم و اونا مثلا می شدن بچه هام و منم مامانشون ! بالشی که از بقیه تپل تر بود ، می شد پسر شیطون و تنبل خونه ! اونی که از همه لاغرتر بود ، می شد دختر بزرگ و عاقل خانواده ! ( انکار نمی کنم که در کودکی یک مقداری احساسات فمینیسیتی داشتم !!!!!! ) داستان ما هم شب ها شکل جالب تری به خودش می گرفت . بالشا رو دور خودم جمع می کردم و بقیه بازی رو توی تصورات خودم ادامه می دادم . ما توی یک جزیره دور افتاده زندگی می کردیم و باید همون جا زراعت و دامپروری می کردیم . یه کلبه چوبی داشتیم که اولش خیلی کوچیک بود ، ولی بعدا بزرگ و بزرگ تر می شد و آخر بازی دیگه حسابی مدرن و باکلاس می شد !
...
راستش معنا و مفهوم این پست فقط همونیه که "میچیکو" گفت !!!! به همین سادگی .
خسته ام ...
@ اغلن
شب ها ذهنتون می ره به کدوم جور کارا ؟؟؟؟؟؟
@ دیلماج
عجب زرنگ بودی !!!
من با لامپای آویزون شده توی کوچمون این کارو می کردم . از پنجره اتاق برادرام که از سطح زمین بالاتر بود ، چراغ در کوچه تمام خونه ها پیدا بود . من با همه چراغ ها حرف می زدم ، اگر یه شب یکیشون می سوخت و روشن نمی شد ، حسابی ناراحت می شدم . وقتی باد می اومد و تکون می خوردن ، می گفتم خوشحالن و عروسی گرفتن !!!!!
@ حامد
خنده دار بود . شاید اون آدم هم دیوانه شده بوده ، منتها دیوانگیش رو یکجور دیگه بروز می داده !!!!
ولی این خاطره بود ، سرکشی ذهن نبود !!! از سرکشی های ذهنتون هم بنویسید .
********
الهام ذاکری
********
دوران کودکی و نوجوانی پُر بودند از این جور سرکشی ها.با هر چیزی که فکرشو بکنی؛با هر اسباب بازی که داشتم و هر شی ئی که میدیدم چنان تصویر سازی داشتم و داشتیم که چنان بزرگ و خیالی بودند که تقریبا هیچ کدومشون در یادم نمونده!
پاسخ دادنحذفولی همه اینا با گذر از اون دوران جاشونو به یک سری فکر و خیالات برای آینده و حقیقت پنداری دادن.
البته هنوزم پیش میاد با چیزهایی که اطرافم هستند حرف بزنم و سفر خیلی کوتاهی باهاشون به جاهای دست نیافتی در واقعیت داشته باشم.ولی عمر این سفرها اغلب زیاد نیستند و ماجرایی دنباله دار از خودشون به جا نمیذارن.
شاید با تنها چیزی که در این دوران خیلی باهاش صحبت و جر و بحث کردم با اینکه میدونستم صحبتما درک نمیکنه،موهام بودن!
اینکه چی جوری بشورمشون و با چه شامپویی و چه حالتی بهشون بدم و و قتی هم حالت نمیگیرن تهدید به از ته تراشیدنشون بکنم!
نمیدونم این جزو سرکشی های ذهن حساب میشه یا نه ولی باور کن خیلی دنبال چیزی گشتم که با اینکه حرفامو نمیفهمن من باهاشون حرف بزنم و سر آخر هم فقط به همین رسیدم!
در هر حال سرکشی های دوران کودکی یه چیز دیگه ای بود.
من کوچیک بودم حموم می رفتم یه ساعت بعدش می اومدم بیرون. اولش آب بازی می کردم. آب رو با دستم پرت می کردم بالا بعد با کف می زدم زیرش می ترکید و پخش می شد اینور اونور هر دفعه هم به خودم می گفتم اگه بعدی یه گوله آب بزرگ شد دیگه بس می کنم!
پاسخ دادنحذفبعد که خسته می شدم می رفتم تو بحر (؟) کاشیهای حموم و از تو همشون یه شکلکی پیدا می کردم. اکثرا هم کاریکاتور می شدن. با خیلی هاشون حرف می زدم. یکیشون یه خانمی بود که لباس پفی پوشیده بود و یه چتر هم رو سرش داشت.
هنوزم که هنوزه به کاشیها نگاه می کنم همون شکلا رو می بینم.از اون موقع تا حالا می خوام یه روز کاغذ ببرم و عکساشون رو بکشم اما هنوز در حال خواستنم به توانستن نرسیده
چه جالب!منم مثل دیلماج این شکل ها رو میگشتم و پیدا میکردم.البته وقتی که میخواستم بخوابم،من و داداشم یه تخت بزرگ چوبیِ دو طبقه داشتیم که منم وقتی زورم میرسید و پایین میخوابیدم اینجور شکل ها رو پیدا میکردم.هردفعه هم میگفتم اندفعه یه کاغذ و مداد میارم و میکِشمون!ولی نشد که نشد.
پاسخ دادنحذفاینجوری که از کامنتها پیداست همه از این کارها میکردن.خومونیم جمعمون جمعِ!
خوب من برگشتم...
پاسخ دادنحذفترس های الکی من:
ببینم که جاهایی که ازشون یه دنیا خاطره دارم دیگه نیستن...مثل دانشکده ام...دربند...وطنم...اینکه دیگه نتونم ببینم یا بشنوم...اینکه دیگه اون چشم ها بهم لبخند نزنند...
خوشحالی هایی الکی:
این همه ی زندگی منه...:دی تو یک سال گذشته :(
سرکشی های الکی:
نمی دونم چی بگم
ولی اما چیزی که همیشه دوست داشتم این بوده که بال در بیارم و برم به یه دشت وسیع و فراخ و اونجا تو یه کلبه ی کوچولو زندگی کنم...کنارشم یه مزرعه داشته باشم که همه ی مایحتاجم رو بکارم...و گاو و گوسفند و مرغ و خروس هم داشته باشم تویش
و این بود انشای من
سلام.
پاسخ دادنحذفخوب این سومین باره که دارم کامنت میزارم،امیدوارم دوباره موقع ارسال پاک نشه.
خواستم سواستفاده ای کرده باشم و این وسط یه سوژه مجانی پیدا کنم!اما بعد که حساب کتاب کردم دیدم بهتره همین جا داستان دیوانگی هام رو بنویسم و الا خوانندگان وبلاگم رو از دست میده!
از کودکی شروع میکنم،قبلاً هم گفته بودم که از شخصیت دادن به مدادهای رنگیم لذت می بردم.شاید ساعت ها گوشه اتاق با مدادها به جای عروسک بازی میکردم و زندگی!
هنوز هم این دیوانگی رو دارم و برای بیشتر اشیاء ،به خصوص وسایلی که متعلق به خودم هست شخصیت سازی میکنم.وسایل اتاق و زندگی من از همه زیر و بم دنیایم باخبرند.اینها خاموش ترین رازداران زندگیم هستند.از کتاب و لباسهایم گرفته تا 2عروسک خیمه شببازی.با هم درد و دل میکنیم ،گاهی هم قهر و دعوا.
این 2 عروسک خیمه شببازی که گفتم،بیشتر از همه به من نزدیکندو 2سالی هست که معاشر رودی بساز هر شب من اند.گاهی با نگاهشان به من میخندند و گاه ناراحت وغصه دارند.حتی گاهی نصیحتم می کنند!
از اشیاء و وسایل که بگذریم،عکسها هم با من حرف میزنند.به خصوص تصویر آنها که دیگر نیستند.مثل پرتره پدربزرگم.گاه میخندد،گاه اخم میکند و گاهی هم غمگین است.این حالات بستگی به حال و احوال من و خانه دارد.
دیگر دیوانگی ام که از کودکی همراهم است،دیدن و کشف تصویر اشکال و موجودات در سطح های بافت دار در و دیوار است!(البته این یکی ،فکر کنم بقیه هم به آن مبتلا بودند.)کوچکتر که بودم این موجودات را کشف میکردم و برایشان داستان میساختم.بعضی اوقات موجب ترسم میشدند و گاهی هم دوستانم بودند.
دیوانگی زیاد دارم،یکی دیگرش این بود که همیشه و همه جا با انگشتانم در هوا ،مینوشتم و میکشیدم.
خلاصه ،تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل...
خیلی دیوانه ام .نه؟!
شبها ذهن من میره سراغ مردمآزاری و خلف وعده و خلاصه هرکاری بدی که از عهدهام بربیاد.
پاسخ دادنحذفالبته وقتی خیلی بیدار بمونمها.
ببخشید دیگه!حس کردم اینجا هم بزارم! اگه خواستید حذفش کنید
پاسخ دادنحذف...
نوشتم "سپید" ولی بخوانید سفلائی!!(گفتم معرفی کنم که....)
حقیقتا یه مدتی بود اینجا نیومده بودم و وقتی دوباره اومدم باز بهت زده شدم!و گفتم کامنتی بزارم تا باز از جابجایی اشخاص جلوگیری کنم(خصوصا در پست قبلی!) و خودمو از اون طیف جدا ، هر چند که مطمئنم "یکی از همکلاسیات" یکی از همکلاسی ها نیست!!
...
توی یک جلسه اي كه با چند نفر بود، يكيشون حرف جالبي زد که با کمی تغییر این بود:
گفت توی بحث ، افراد سه دسته اند: 1 - گروه اول كسائي هستن كه هر كاري باهاشون بكنی، عقايدشون عوض نميشه البته عقایدشون درسته و منظور اینه که هر بلایی سرشون بیاری وهمه ی شبهاتی که جوابی براشون نداشته باشن بیاری عقایدشون عوض نمیشه چون به حقانیت عقایدشون ایمان دارن(10% را تشكيل مي دهد.) 2 - گروه دوم كسائي هستن كه هرچي بهشون لطف كنی،هر چی نرم باشی و صبر داشته باشی و هر چی با دلیل و منطق جوابشون رو بدی بازم روی عقاید نادرستشون می مونن. (10% را تشكيل مي دهد.) 3 - گروه سوم كه از همه مهم ترن، كسائي هستن كه با دليل و منطق ميشه هدايتشون كرد. حالا بستگي به طرف مقابلشون داره! هر كی بتونه بهتر كار كنه، مي تونه اين گروه رو جذب خودش كن. (80% را تشكيل مي دهد.) نتيجه: وقتي مي بينيد رو يكي تمركز مي كنيد و فايده اي نداره، نمي خواد وقت صرف كنيد. افراد سوم بیشترند و اون وقت رو میشه برای اونا گذاشت!!
وقتي بچه بودم فكر ميكردم ماه داره بهم لبخند ميزنه!!!
پاسخ دادنحذف________________
عبيدزاكاني@
گويش جالبي دارين ها!
يه قسمتش شبيه گويش جهاني ما كرماني هاست.
راستی،جدیدا کتاب "یوسف آباد،خیابان سی و سوم" نوشته سینا دادخواه رو خوندم.توش چندین نمونه از این به قول شما سرکشی های ذهن هستش.میتونه اونم نمونه ای باشه برای چنین سرکشی هایی
پاسخ دادنحذفمن از همون بچگی خجالتی بودم
پاسخ دادنحذفتا کسی باهام حرف نمیزد!ا منم باهاش حرف نمیزدم!!
خلاصه اینکه یادم نمیاد تا حالا با این جور چیزا رابطه برقرار کرده باشم
بگذریم
نوشته خودت از همشون با حال بود
و به قول سینا بوی هدفمندیش !!بیشتر بود تا سرکشیش
باید از چه گفت نمیدانم اما خوب میدانم اتفاقهای کوچک کارهای بزرگ را بوجود می آورد از بازیگوشیهای کودکی که حالا خاطراتی شیرین شده اند واز بازیهای نوجوانی که دیگر لذتهای کودکی را برایمان نداشت واز دوران جوانی کهغورمان هر روز له میشود و از آینده چه بگوییم آینده ای که تیره وتار است وهر روز سیاه تر میشود ولی در هر حال زنگی جاریست وما هم لحظه هایش را رقم میزنیم
پاسخ دادنحذف***
پاسخ دادنحذف@ سینا
صد در صد اینم جزو سرکشی های ذهن محسوب می شه !
اتفاقا خیلی خوب بود که یکی از دوران بزرگسالی هم نوشت !
از معرفی کتاب هات هم خیلی خوشم میاد .
سعی می کنم این یکی رو هم بخونم .
@ دیلماج
من همیشه می رفتم تو بحر نقش و نگارای روی در چوبی اتاقم ، اونم مثل لباس پفی یه دختر بود !البته شکل های شبیه سوسک هم روی در اتاقم یه چند تا هست ! ولی من همین دیشب کشیدمش !!!!
@ میچیکو
بر اساس اصل جاذبه ما هممون همدیگه رو پیدا می کنیم !!!
@ اعظم
منم از این ترس های الکی بعضی وقت ها دارم ! شایدم خیلی الکی نباشه !
می گم مثل من به اقتصاد روستایی علاقه داری ؟؟؟؟ :D
( البته این علاقه من مربوط به دوران کودکی می شه ! )
@ بارون خانم
از آدمایی مثل تو با دنیاهایی تا این حد متفاوت خیلی خوشم میاد !
یکی از مسخره بازی های ذهن من اینه که وقتی عکسای دوران بچگی هام رو می بینم ، یه چهار ساعتی می شینم روبه روشون و فکر می کنم که این آدم توی عکس الان کجاست . بعضی وقتا به این نتیجه می رسم که مرده و براش گریه هم می کنم . بعضی وقتا به این نتیجه می رسم که این آدم توی عکس الان پیش خداست . بعضی وقتا هم به این نتیجه می رسم که از اول موجودیت خارجی نداشته . ولی کمتر به این نتیجه می رسم که اون موجود معصوم زیبا با چشمای سبز و موهای بور توی عکس خود منم !!!! ( الان خیلی عوض شدم ! )
@ اغلن
با اینحساب ذهنتون واقعا ذهن سرکشیه چون این فکرا اصلا بهتون نمیاد !
@ سپید
یه سیستمی توی بلاگر هست که بوسیله ایمیل من از هر کامنتی که توی هر کدوم از پست ها گذاشته بشه باخبر می شم .
از اینکه سر زدید و از سرکشی های ذهنتون هم ننوشتید ممنون !
پاسخ شما و بقیه دوستان رو توی همون پست قبلی نوشتم .
@ داوود
چه فکر فوق العاده ای !!! خیلی برام جالب بود .
...
آره منم به این نتیجه رسیدم که گویش شیرازی ها و کرمانی ها یه شباهت هایی به هم داره !
@ بهانه
همچین نوشتی من از همون بچگی خجالتی بودم ، انگار که الان خیلی خجالتی هستی ، واقعا هستی ؟؟؟ بهت نمی خوره !!!
...
حالا شاید ذهنم واسه اینکه خواسته با یه درخت "سبز" دوست بشه نه با یه گل "سرخ" یه هدفی داشته .( اینم محض اصرار دوستان !!!! )
@ آگاهی
این متن رو نوشته بودم چون خسته بودم ، خواستم دقیقا از همین حال و هوایی که شما وصف کردید خارج شم ! ولی نشد !
من برای امروز خودم و فردای خودم شاید امیدی نداشته باشم ، ولی برای فرزندانم چرا !
********
الهام ذاکری
********
سپاس
پاسخ دادنحذفجاده این امکان را به من داده تا 150 صفحه در روز مطالعه کنم. رمان خوانی به خاطر علاقه همه ما به داستان شنیدن است, عادت دوران کودکیمان. من هم کم و بیش همینطورم. خواندن کتابهای تئوریک زمان دارد. رمان چاشنی خوشمزه خواندن است, خواندن همه چیز.
از لطفتان ممنون
این تاخیر در معرفی باعث شد تا دوباره برگردم و به قول خانم ذاکری جوگیر بشم و از اول همه اون پستها و کامنتهای عید رو بخونم,حقیقتش خیلی دنبال سپید گشتم,داوود,جواد سلطانی و حقگو و مهدی سفلایی کسانی بودند که از اول حدس میزدم و هر چی بیشتر میگذشت به جواب درست نزدیکتر میشدم,اون هم بعد از اون پست مربوط به مناظره آقای زیباکلام که متوجه شباهتهای سپید(ناشناس) و مهدی شدم تا اینکه ...
پاسخ دادنحذفیاد فیلم "پهلوانان نمیمیرند" افتادم!
این بی هدفترین کامنتی بود که اینجا گذاشتم و خودمم نمیدونم غرض از این کار چی بود!
سلام علیکم !
پاسخ دادنحذفخب در مورد ذهن سرکش شما که نمیتونم نظر بدم ، جز اینکه چیزهایی که چیزهای قشنگی به ذهنش میرسه !!!
اما در مورد بازی ، راستش خیلی وقته که دلم میخواد به عنوان معلم یا سرباز معلم برم به یکی از این روستاهای دور افتاده که تو کوه کمر هستن ! بعد یه سری بچه رو دور خودم جمع کنم بهشون آموزش بدم یا برم تو مسجد با هیئت امنای مسجد حرف بزنیم و از این جور کارها دیگه ...
رهجو@
پاسخ دادنحذفبه قول خانم ذاکری فکر نکنم زیاد کار سختی بود این شناساییها!! ولی واقعا شرمنده به خاطر این تاخیر،حقیقتا تا دیشب دلیلی برای معرفی نمیدیدم! بازم شرمنده! در ضمن تا این لحظه فقط سپید و ناشناس اولی بودم و لا غیر!! راستی نفهمیدم پهلوانان نمیمیرند یعنی چی؟!!! ا
شاید این بی هدفترین کامنتی بود که اینجا گذاشتم و خودمم نمیدونم غرض از این کار چی بود!! ا
بازم شرمنده!ا
من دوست دارم با یه سیاهچاله رفیق شم. بعد براش یک جوک خنده دار بگم حواسش که پرت شد داشت از خنده ریسه می رفت بی هوا از نقطه مرکزیش رد شم به گذشته برسم ( این یک روش علمی برای برگشت به گذشته است ).
پاسخ دادنحذفیکی از کسانی هم که خیلی دوست دارم باهاش رفیق شم قسمت نمیشه خودمم . خیلی سخته باور کن :)
سلام
پاسخ دادنحذفقربان شما ما مخلصیم
ولی دعوا کفتن جنگ که نفگتن نگفتن با بمب اتم بیفتن به جون هم!
حوصله داریا
پاسخ دادنحذفسلام یک وقتایی آدم کامنتایی میزاره که اندکی پشیمون میشه من از اون دو نفر معذرت می خوام ولی عقیده ی من همینه
پاسخ دادنحذفبا تشکر
سلام با مطلبی به عنوان فقر امروزی بروزم وقصد دارم با همکاری دوستان راهکارهای مفیدو کارامد درمان را با هم پیداکنیم منتظر حضور سبزت هستم
پاسخ دادنحذفتهش منو یاد سریال خانه ی سبز و آهنگش انداخت :
پاسخ دادنحذفسبز ِ سبزم ریشه دارم
من درختی استوارم ...
مرسی دمت گرم .
سلام خوبین سلامتین؟؟
پاسخ دادنحذفانشالله که سلامت باشید
خیلی خوب مفید و کامل بود و طرح اول صفحه خیلی زیبا بود.
به امید دیدار ..................
مزاحم همیشگی
(fox.wolf666)
عده ای می گویند باید بمانند و نروند و عده ای دیگر هم معتقدنند بیش از پیش می توانند صدای ما مردمان دردمند را به گوش جهانیان برسانند.هر چند این صدای خود را به جهانیان رساندن قصه دیگری است که مشخصا معلوم نیست سر از کجا در می آورد. نمی دانم آیا هنوز هم برای مردم غرب نه دولتمردانشان اهمیت دارد در این جا چه می گذرد و مردم در چه وضعیتی قرار دارند که بخواهند هم صدا شوند و باز رهبران کشورشان را...و از سوی دیگر سیاستهای دوگانه که مطمئنا همیشه در راستای منافع خودشان حرکت کرده اند و نشان داده اند با مردم ...
پاسخ دادنحذفحالا باز خودم اینجا به واقع دچار تردید می شوم...و می مانم با همان غریبانگیهایم...تعارضات وجودی ام...
اگه یه درخت بهاری رو پیدا کردی که یه دوست زمستونی می خواد، خبرم کن ..
پاسخ دادنحذفبهش بگو بی کس و کاره .. موهاشو هم پاییز برده. فقط دلش یه سایه می خواد و جایی که بهش تکیه بده .. حتی میوه هانم برای خودت
من گاهی تو خیالم میام شیراز همدیگه رو بغل می کنیم و ماچ و بوسه و اینا بعدش با هم میریم بیرون برام فالوده می خری و تعریف و میکنی و اینا...!!!
پاسخ دادنحذفبعضی وقتا هم تو میای تهران و همین فرایند اجرا می شه
همه كار رو كه اون براي تو كرد (سايه داد-ميوه داد-شادي داد- غم داد- رنگ داد-بو داد.....)پس تو چي؟
پاسخ دادنحذففكر ميكني همين كه دوتا استامينوفن بهش بدي كافيه.اينو كه پرستار و دكتر هم ميكنن........
قشنگ بود متنت خوشم اومد از فضا سازيش
سلام
پاسخ دادنحذفوقتی بچه بودم حدود 20-30 تا خودکار کهنه و کار کرده داشتم که اکثرشون هم بیک بودن.
با این خودکارام دنیایی داشتم . واسشون یه دنیایی درست کردم بودم که اگه اشتباه نکنم اسمش دنیای خودکارها بود بعد واسشون رییس و وزیر و .. این حرفا ... یه قسمتش این بود که هر روز چندتا جام فوتبال تو شهرشون انجام میشد تیمها هم اغلب دو نفری بودن ... بازی هم توی سنگ مرمری زیر پنجره ی رو به حیاط خونه انجام میشد... توپ بازی هم یه پاک کن بود که از داداشم کش رفته بودم
جالب این بود که همیشه اونطور که میخواستم اتفاق نمی افتاد ینی الکی الکی با یه خودکار شوت می زدم با اینکه نمی خواستم بره تو گل اما میرفت شانسی و این به جذابیت بازی که تو رویاهام می کردم اضافه می کرد.
همیشه عین فوتبالیستای قدیمی یه تیم جدیدی از راه می رسید و شرط میگذاشت که اگه ما تونستیم همه تیماتون رو ببریم ما میشیم پادشاهتون.... بعد یکی یکی معمولا همه رو می بردن تا شاه و وزیر میومدن تو زمین(معیار شاه و وزیر انتخاب کردنم این بود که قوی ترین تیم فوتبال بودن ) بعد اونها با هزار و یکی اتفاق بازی رو می بردن و...
هنوزم خیلی از خودکارام رو دارم و میخوام بدمشون به پسرم .
این فقط یکی از خیال پردازی های بچگیم بود که شدیدا دوسش داشتم.
یا علی
ننوشتم چون جاشون نمیشد!و اصلا بلد نیستم که چطور بنویسمشون! بد یا خوب(و بیشتر بد) خیال پردازی هایم یا همون سرکشی های ذهنم زدگیم رو فلج کرده از بس که زیاد شدن! و مادرم همیشه نگرانیش رو از این خیالپردازیهام به من انتقال داده و دیگه من رو هم نگران کرده، همین چند وقت پیش یه کتابی رو که با هزار جور این در و اون در زدن پیدا کرده بودم به طرز وحشتناکی نابود کرد!!(حالا بماند که اسم کتاب چی بود!)خب مادر است دیگر چیزی هم نمیشود گفت!!
پاسخ دادنحذفتازه ماه پیش که یه روانشناس نسبتا معروف اومده بود اینجا میخواستن منو ببرن پیشش تا مبادا دیوونه بشم!!(فقط موندم چه جوری از این خیال پردازی های من مطلع میشن!!!) باید یه فکری واسه این خیل پردازی ها بکنم!!!ا
***
پاسخ دادنحذف@ محمد
جالبه که می تونید در راه مطالعه کنید ، اینکار اصلا از من برنمیاد با خوندن کلمه دوم سرگیجه می گیرم !
ولی به این نتیجه رسیدم که در انسان شناسی در آینده ممکنه یه چیزی بشم ، همون اول فهمیدم مطالعه شما خیلی زیاده !
@ رهجو و سپید
نمی دونم چرا ولی یاد فیلمای هندی افتادم !!!!
( یه مدتیه دارم روی اسامی مستعار شما دو نفر فکر می کنم و به نظرم خیلی جالبه ! جالب تر از اون الان دیگه بار معنایی نهفته در پشت این کلمات هست ! )
@ سید
عجب افکاری داری !!!!
@ زروان
یکی از عجیب و غریب ترین کامنت های این پست رو گذاشتی !!!
واقعا این روش سیاهچاله برای برگشت به گذشته موثره ؟؟؟ نمی دونستم .
وقتی گفتی با خودت نمی تونی رفیق بشی به فکر افتادم که من با خودم رفیق شدم یا نه و جواب روشنی براش نداشتم !
@ ناشناس
اتفاقا وقتی این متن رو نوشتم اصلا حوصله نداشتم ! :D
@ یکی از همکلاسیات
خب شما هم از سرکشی های ذهنتون می نوشتین ! حتما باید اختلاف نظر باشه تا شما نظر بذارین ؟
@ ماندالایز
از سرکشی های ذهنت ننوشتی می ذارم پای اینکه رفتی سربازی و وقت نداری !!!! وگرنه می دونم که ذهن تو از اون ذهن های سرکش هست !
@ fox.wolf
از لطفتون ممنون !
این چه حرفیه حضور شما همیشه باعث خوشحالیه .
@ صمد دانشمند
هر آدمی حق داره در جایی زندگی کنه که آرامشش رو تامین کنه ، ولی عقیده شخصی من اینه که تاریخ مصرف سیاسی کسانی که در خارج از کشور زندگی می کنند ، تمام می شود ، چرا که از درک شرایط واقعی سرزمینشان عاجز می مانند و خب اشکال واردی هم نیست ، مگر همه باید در سیاست دخالت کنند ؟ مگر ما آدم ها چقدر زندگی می کنیم ، بالاخره هرکسی برای زندگی اش ایده آل های خاص خودش را دارد .
راستش را بخواهید اینکه کسی بخواهد از ایران برود برای تحصیل یا هر مقصود دیگری از نظر من هیچ اشکالی ندارد و هرگز به خودم اجازه نمی دهم که مارک هایی که بعضی ها به ایرانیان خارج از کشور می زنند نظیر وطن فروش و غیره را به آن ها نسبت دهم ، ولی این هم شکل جالبی ندارد که در شرایطی که بیشتر مردم ایران زیر خط فقر زندگی می کنند کسی خارج رفتنش را به پای خدمت به مردم بنویسد ، مگر کسانی که برای تحصیل به دانشگاه های معتبر می روند و قصد برگشتن دارند !
@ حیاط خلوت
چه غریب !
@ بنفشه
منم اینقدر از این خیالپردازی ها دارم که نگو !!!
ولی من همش فکر می کنم میام تهران با هم می ریم کاخ سعد آباد رو می بینیم ، بعدشم من و تو و مهتاب می ریم اسکی !!!:D
بعضی وقتا هم فکر می کنم اومدی شیراز و با هم رفتیم حافظیه و هی برای هم فال حافظ می گیریم و دست آخرشم حافظ از توی گورش بلند می شه میفته دنبالمون می گه دست از سر من بردارین !!!:D
@ م . پارسا
همه مشکلات از همین جا شروع می شه که نمی دونیم برای اونایی که دوستشون داریم چیکار باید بکنیم !
حق با شماست ، باید یه روز در میون بهش آب بدم ، یه دستمال بگیرم دستم و گرد و خاک برگهاشو پاک کنم . بعضی وقتا سم پاشیش کنم و از شر آفتا خلاصش کنم ! بهش کود بدم و هزار تا کار دیگه ... .
ولی وقتی به دوستیش احتیاج داشتم هیچ کدوم از اینا به ذهنم نرسید .
@ اقبال
خیلی قشنگ بود !
من با مهره های شطرنج این کار رو می کردم ، خودم هم که شطرنج نداشتم ، داداشم هم هیچوقت شطرنجشو بهم نمی داد ، حق هم داشت چون می ترسید مهره هاش رو گم کنم ، ولی من یواشکی شطرنجشو کش می رفتم و حسابی با مهره هاش بازی می کردم .
@ سپید
خیلی از کامنتتون تعجب کردم ! اگر هر کس دیگه ای این کامنت رو می گذاشت اینقدر تعجب نمی کردم . ولی تعجبم مثبت بود .
شاید دلیل این تعجب خط کشی های سیاسی باشه که هرچقدر هم بخوایم آگاهانه در مسائل دیگه دخالتشون ندیم ولی ضمیر ناخودآگاهمون این خط کشی ها رو توی همه چیز دخالت می ده و شاید هم کار خوبی می کنه ، چون باعث می شه وقتی خیلی داغ بحث کردن هستیم و رگ گردنمون باد می کنه یادمون بیاد که ای بابا طرف مقابلمونم یکی هست اهل همین کره زمین نه هیچ سیاره ناشناخته دیگه ای ! ( البته ناگفته نماند که حق همیشه یکیه ! )
********
الهام ذاکری
********
:))
پاسخ دادنحذفای ول
من تو راهم
پاسخ دادنحذفدارم میام کرمان
گفته باشمممم