پست‌های پرطرفدار

۰۸ شهریور ۱۳۸۹

دیوارهایی برای نوشتن

کردم ، با دیوار رفیق شدم . بعد ها که هنگام بازگشت از مدرسه انگشت اشاره ام را از اول تا آخر کوچه روی دیوار می کشیدم ، بیشتر با هم دوست شدیم . بعد تر ها ، فهمیدم خیلی جاها و در برابر خیلی آدم ها باید دور خودم دیوار بکشم . بعضی وقت ها هم این مکان ها بودند که در برابر حضور من دور خودشان دیوار کشیدند . بعضی وقت ها هم آدم ها در برابرم این کار را کردند . بعد تر ها دیدم عده ای روی این دیوارها می نویسند ! یک نفر یادگاری می نویسد ، دیگری حرف های ناگفته اش را می نگارد . آن یکی از درد هجران ، دو بیت شعرحک می کند .
حالا اما تکنولوژی پیشرفت کرده . به جای دیوار ، همان اول یک دفتر نقاشی می خرند و به بچه ها می دهند تا آنجا نقاشی کنند . بزرگترها هم می توانند ، برای خودشان دیوارهای الکترونیکی داشته باشند ، با ظرفیت های نامحدود . اینطوری دیگر همسایه را هم عصبانی نمی کنند . می توانند درد دل کنند . نوشتن را تمرین کنند و از این و آن یاد بگیرند ، چون اینجا دیوار همسایه نیست که وقتی رویش نوشتی ، آقای همسایه با پیژامه و یک لنگه دمپایی بپرد بیرون و هزار جور فحش نثارت کند . اینجا دیوار مال خودت است و آدم ها بلدند چطور با کت و شلوار ، شسته و رفته ، بیایند و دیوار نوشته هایت را بخوانند و به جای فحش مثل آدم نظرشان را بدهند و نقدت کنند و یک چیزی یادت بدهند و بروند .( بعضی ها هم بلد نیستند ، مشکل خودشان است ! ) حتی روی دیوارت یادگاری می نویسند . خوب می دانی که از این یکی بیشتر یاد گرفتی ، از آن یکی چیزهای مهمتری یاد گرفتی . گاهی وقت ها برمی گردی و یادگاری های قدیمی را با حس کسانی که به کنده کاری های روی دیوارهای قهوه خانه های قدیمی نگاه می کنند ، می خوانی و گاهی با حس کسانی که نقش و نگارهای روی دیوارهای تخت جمشید را تماشا می کنند ، احساس غرور می کنی . آمده ای تا نوشتن را تمرین کنی ، از زندگی ات بنویسی . دردهایت را شریک شوی و همدرد پیدا کنی ، همین . هیچ اتفاق دیگری قرار نیست بیفتد . قرار نیست دنیا را تغییر دهی . بعد از مدتی دلخوشی ات می شود همین دیوار . همین آدم هایی که آمدند و روی این دیوار برایت نوشتند . آمدن و رفتنشان را هیچوقت نمی بینی ، اما برای خودت از هرکدامشان تصویری در ذهن می سازی . هر کدام را با مدادرنگی ذهنت ، رنگ می کنی . صورتی ، سبز ، آبی . این رنگ های متفاوت را که کنار هم بگذاری ، می شود رنگینی کمانی از معانی ! دوستشان می داری که همیشه همراهت هستند .
کم کم وجودت را روی این دیوار می ریزی .و کم کم این خط ها ، خط خط وجود تو است که دیگران می آیند و روی این دیوار می خوانند . وجودت را با دیگران شریک می شوی و این می شود ، دلخوشی ات . می شود دلخوشی ات توی زندانی که در آن گرفتار آمده ای . باید قبول کرد ، آدم های نسل ما هرکدام برای خودشان یک زندان دارند . حتی آن ها که سرشان از توی کتاب درس یا لوازم آرایش بیرون نمی آید . با همین دیوار نوشتن هاست که می شود از دیوار معنایی به جز "فاصله" ساخت و خاصیتش را تنها از اینکه سر زندان بان را به آن بکویند ، فراتر برد و حتی تغییر داد !


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پی نوشت : امروز روز جهانی وبلاگ است . این روز را به همه وبلاگنویس ها و به همه خوانندگان آن ها تبریک می گویم .

۱۹ نظر:

  1. سلام الهام

    خيلي زيبا بود مخصوصا اينجا كه گفتي دلخوشي ات مي شود همين ديوار و همين كه گفتي كم كم از آنها براي خودت تصويري نقاشي مي كني با رنگ هاي ...

    خوب من تو رو به رنگ آبي تصور مي كنم چون هرگاه كامنت هات رو مي خونم هميشه آرامش مي گيرم عموجان

    همواره پاينده باشي و سرافراز كمي حضور ما رو هم ببخش پاسخت رو دادم توي وبلاگم

    پاسخ دادنحذف
  2. سلام؛ قشنگ نوشته‌ای. واقعن هم همینه، ما از وبلاگ‌هایی که داریم خیلی چیزا یاد گرفتیم و اگر نبود این وبلاگ‌ها معلوم نبود چه چیز جای خالی‌شان را پر می‌کرد.

    پاسخ دادنحذف
  3. در زمنیه‌ی مسائل حقوقی هم اگر سوال خاصی دارید من می‌تونم بهتون جواب بدم. البته حقوق‌دان نیستم ولی دانشجوی سال آخر حقوق که هستم.
    آن عکس روز وبلاگ امسال رو هم از سایت اصلی‌ش بگیر که بهش لینک داده بشه و اسم تو هم بعنوان یکی از کسانی‌که روز امسال رو گرامی داشتند ثبت بشه.

    پاسخ دادنحذف
  4. این تنها دلخوشی ـــــــــــــ خوبه که هنوز این دیوار ها رو داریم ... این رو دیگه کسی نمی تونه از ما بگیره

    دوست داشتم حس نوشته ات رو
    مثل همیشه لذت بردم
    می خواهمحست رو با دیگران رو دیوار خانه ام تو فیـــ....س بـــــــ....وک با دوستام شریک شم... با اجازه

    پاسخ دادنحذف
  5. چقدر قشنگ توصیف کردین,از زمانی که دیگه وبلاگ نویسی نمیکنم وبلاگها رو فقط میخونم و کامنت نمیذارم چون دلم میگیره وقتی کامنت میذارم,یاد دوستایی میافتم که بخشی از زندگیم شده بودن و امروز هیچ خبری ازشون ندارم ولی "درمه" یه ویژگی دیگه داشت,اولین کامنت کافی بود تا پای همیشگی وبلاگ شما بشم,کامنتی که با عصبانیت گذاشتم و باید اعتراف کنم که حرفای اون کامنتو پس میگیرم,یاد پستتون درباره قضاوت اشتباه آدمها افتادم,تا وقتی که اینجا نیومده بودم قضاوت دیگری درباره کسی که سر کلاس همش حرف میزنه,همچین بی سواد هم نیست,با اعتماد به نفس زیاد کارهایی که بقیه نمیکنن میکنه (مثلآ توی لیوان آب میخوره یا متفاوت لباس میپوشه!!),ردیف اول میشینه,درسخون هم هست.بعد ناگهان اسمشو توی دنیای مجازی پیدا میکنی و با "باران را باید قطره بود" رو به رو میشی!! این دیگه آخرش بود!! خب پذیرش تفاوت بسیار و توانایی هایی که قبلآ هم گفتم طبیعی نیست والا منم مثل بقیه فقط حسادت میکردم,کافی بود تا به مخاطب اینجا شدن افتخار کنم,هیچوقت با آدمایی که از من خیلی بیشتر میفهمن بحث نکرده بودم ولی این اعتماد به نفس رو اینجا پیدا کردم و از فروتنی و صبر شما متحیرم,بدون اغراق این ره اورد دانشگاه رو بسیار آموزنده میدونم برای خودم و بسیار خوشحالم.
    راستی روزی که "رهجو" رو به عنوان نام مستعار انتخاب کردم اصلا به "راه آیین" توجه نکردم,رهجو نام هنری مهندس موسوی در زمان جوانی بود و از این اسم خیلی خوشم اومد,ولی گویا تناسب عجیبی با "درمه" پیدا کرد.
    صمیمانه تبریک میگم و روزهایی بهتر برای وبلاگتون آرزو میکنم

    پاسخ دادنحذف
  6. سلام
    خیلی زیبا نوشتی
    مخصوصا قسمت دلخوشی شو پایه ام در حد تیم ملی...
    دوستانی که دیوار نوشته های من رو می خونند و با نظراتشون منو دلگرم می کنند انصافا با دنیا عوض نمی کنم!!!
    الته من هنوز هم گاهی روی دیوار اتاقم با ماژیک سی دی می نویسم و اگر هم خیلی بخوام فرجه بدم (به بقیه که سر سال مجبورند اونا رو پاک کنند: دی یا وقتی مهمون میاد در اتاق متو ببندند) روی کاغذ های پشت چسب دار می نویسم!
    امروز قبل از اینکه متنت رو بخونم روی دیوار اتاقم یک شعر جدید نوشتم! وقتی اومدم متنت رو خوندم خیلی به دلم نشست!
    موفق و موید باشی
    روز وبلاگ نویسا رو هم به تو وبلاگ نویس قهار تبریک می گم!

    پاسخ دادنحذف
  7. سلام.
    نگاه تازه و زیبایی به این دست نوشته های وبلاگی داشتی.و آدمهای این جا...
    آدمهایی که هرکدوم نسبت به حال و هوای چهاردیواری مجازیشون تفسیر میشند و در ذهن ما تفسیر.ممکنه این آدمها با اون چیزی که در واقعیت هستند فاصله داشته باشند اما اون چیزی هستند که همیشه میخواند باشند.برای همین آدمهای اینجا دوست داشتنی تر و زیبا ترند.آدمهایی که به راحتی حرف دلشون رو میزنند و ما قبولشون میکنیم.
    گفتی هر آدمی رو یک رنگ میبینی.نمی دونم چرا من برای تو مداد سبز رو انتخاب کردم.شاید به خاطر برخورد اولم با وبلاگت و اون سبز زیبای پس زمینه...
    به هرحال،فارغ از دنیای سیاست این روزها.همیشه سبز را دوست داشتم.مثل تو ، البته فکر کنم به رنگ چشمهاتم بیاد.

    پاسخ دادنحذف
  8. بازم مثل همیشه الهام برنده میشه!!!
    بسی از این متنت خوشم اومد و آرامش یافتم.
    متشکرم.

    پاسخ دادنحذف
  9. خدا میدونه که چه قدر تو این محیط مجازی دوستای خوب پیدا کردم.دوستای خوبی که حتی از حالت مجازی بودن هم خارج شدند و به دوستای خوب حقیقی تبدیل شدند.

    توصیفت مثل همیشه قشنگ بود.‏

    پاسخ دادنحذف
  10. سلام
    از تعریفت ممنون
    این که یک نفر مرا طنز پرداز بداند ان هم از نوع ماهرش تعریف خیلی بزرگیست چون طنز پرداز ماهر بودن خیلی هنر می خواهد
    واما در مورد این شوخی کاملا شوخیت یک جمله ی کاملا شوخی بنویسم:
    یک کاری نکن که یه متن بنویسم با عنوان اگر مردها نبودند!
    که البته اینم کاملا شوخی بود!
    واما روز وبلاگ نویسی را به شما تبریک می گویم و امید وارم خدا این دیوار شما را همین طور سفت نگه دارد و انرا روی سر کسی حوار نکند
    ای که از کوچه ی معشوقه ی ما می گذری
    بر حذر باش که سر می شکند دیوارش!
    (قسمت معشوقش تقصیر حافظ بود به من هیچ ربطی نداره!)

    دیوار عالی مستحکم!

    پاسخ دادنحذف
  11. خط به خط حرف هاتون حرف دل من بود...
    شاید در طول روز خیلی جاها پا بذارم ، با خیلی آدم ها حرف بزنم و خیلی سرد و گرم ها رو بچشم و تجربه کنم.. اما هیچ کدوم مثل اینجا من رو از خودم جدا نمی کنه...
    من تعداد خیلی کمی از وبلاگ ها رو می خونم ، شاید کمتر از انگشتان دست .. اما این رو جدی می گم که این عالم دوستان اهل قلم ام خیلی برام عزیز هست و خیلی هم البته آرامش بخش ...
    این رو به خدا راست می گم بحث تعریف و اینها نیست ، حضور داشتن در «درمَه» و خوندن مطالبش و نظر دادن در حد درک و فهم خودم نه تنها یک حس و یک آرامش خوبی به من میده همیشه، بلکه دروغ نگفتم اگر بگم بهترین تفریح و لذت من هست در روزهایی که در این سال ها سپری می کنم و صد البته چند تا از وبلاگ های چند نفر دیگه از دوست های عزیزم .. هر چند اندک
    ....
    ما که بیشتر اوقات خواننده هستیم تا نویسنده
    گرچه با کمی تاخیر اما من هم روز جهانی وبلاگ رو به شما تبریک میگم
    امیدوارم قلم تون همیشه زلال و پایدار باشه

    پاسخ دادنحذف
  12. کامنتت خیلی زیبا بود.اون متن هم من ننوشتم.پایین پست منبع رو نوشتم.
    دیشب یاد هممون و مسیر گم شدمون بودم.

    پاسخ دادنحذف
  13. خودم تا حالا وبلاگ شخصي نداشتم ولي اين روز رو به همه وبلاگنويسان عزيز تبريك ميگم واميدوارم موفق باشن وما هم با كامنتهامون همراهيشون مي كنيم وازشون خيلي چيزها ياد مي گيريم.

    _______________
    من آدمي نيستم كه الكي از يكي تعريف كنم!
    اما واقعا از خوندن مطالب اينجا لذت ميبرم.

    پاسخ دادنحذف
  14. شاید بهانه خوبی باشه که بیام وبلاگت بعد از مدت ها .

    در ضمن الهام جا یه زمت بکش آدرس پاک نویس رو اصلاح کن .. نه پاک نویس روزانه . اون مشکلی نداره . پاک نویس اصلی رو

    پاسخ دادنحذف
  15. سلام بچه

    اومدم بگم خیلی خیلی خوب و و قشنگ نوشتی، خیلی ها !
    هم استعاره هایی که از دیوار دیدی
    هم چیزایی که در مورد وبلاگ گفتی

    من خیلی به این موضوع فکر کردم، به اینکه وب نویسی چی رو به من می ده که نمی تونم بذارمش کنار حتی اگر مدت ها توش ننویسم
    اون هم جوابی بود که تو دادی
    این جا می شه یه خلوتی برات که اولش خودتی و آخرش خودت
    از هر چی بخوای می نویسی و آدما با قدمایی که تو صداشونو نمی شنوی میان و می خونن و می رن یا یه چیزی یادگاری می ذارنو می رن
    و اونقدر به اینجا خو می گیری که یه وقتایی واقعاً تنها دلخوشیت می شه .. تنها چیزی که کمی سیرابت می کنه

    همیشه از وبلاگ نویسی بدم می اومده اما از وقتی خودم امتحانش کردم دیدم عجب چیزیه
    به خصوص اگر آدمایی دورت باشن که از حضورشون و حرفاشون لذت ببری

    خیلی پست خوبی بود بچه :*

    پاسخ دادنحذف
  16. سلام بچه

    اومدم بگم خیلی خیلی خوب و و قشنگ نوشتی، خیلی ها !
    هم استعاره هایی که از دیوار دیدی
    هم چیزایی که در مورد وبلاگ گفتی

    من خیلی به این موضوع فکر کردم، به اینکه وب نویسی چی رو به من می ده که نمی تونم بذارمش کنار حتی اگر مدت ها توش ننویسم
    اون هم جوابی بود که تو دادی
    این جا می شه یه خلوتی برات که اولش خودتی و آخرش خودت
    از هر چی بخوای می نویسی و آدما با قدمایی که تو صداشونو نمی شنوی میان و می خونن و می رن یا یه چیزی یادگاری می ذارنو می رن
    و اونقدر به اینجا خو می گیری که یه وقتایی واقعاً تنها دلخوشیت می شه .. تنها چیزی که کمی سیرابت می کنه

    همیشه از وبلاگ نویسی بدم می اومده اما از وقتی خودم امتحانش کردم دیدم عجب چیزیه
    به خصوص اگر آدمایی دورت باشن که از حضورشون و حرفاشون لذت ببری

    خیلی پست خوبی بود :*

    پاسخ دادنحذف
  17. باید قبول کرد ، آدم های نسل ما هرکدام برای خودشان یک زندان دارند .

    واقعا

    پاسخ دادنحذف
  18. سلام دوست سبزم.تبادل لینک کنیم؟سبز باشی.

    پاسخ دادنحذف