پستهای پرطرفدار
-
هر روز وقتی مدرسه تعطیل می شد از کنار پارک که رد می شدم صندلی های خالی تاب ها انگار مرا می خواندند . زیر درختان سرو کمی آنطرف تر پشت چمنزار ...
-
وقتی از چیزی ناراحت باشم ، یا ذهنم به شدت درگیر مسئله ای باشه ، به طرز دیوانه واری به کتاب خوندن روی میارم ، بویژه رمان خوندن . طوری که گاهی...
-
یک مدت فکر می کردم چون من در جایی ایستاده ام که نه احساس علاقه شدیدی نسبت به موقعیت کنونی ام دارم و نه موقعیت خاصی هست که حسرت بودن در آن را...
-
وقتی زندگی ات در دو انتهای یک مسیر جریان داشته باشد ، گاهی وقت ها خودت هم گیج می شوی و ممکن است بدجور آب و روغن قاطی کنی . دلت برای چای فروش...
-
نام مجلس همواره مفاهیمی در برابر خود کامگی و استبداد را در اذهان تداعی می کند . این نام تا مدت ها یکی از مهمترین آرزوهای سیاسی ملت ما به شم...
-
"جان مریم چشماتو وا کن ، سری بالا کن ..." این آهنگ را پسربچه ای که در سوپری کار می کند ، با دهانش بلند بلند می نوازد . ناخود آگاه ...
-
بیا آوازهایمان را بلندتر سر دهیم . بگذار گوش هایمان برای دقایقی ، هرچند کوتاه ، عاجز بمانند از شنیدن صدای مرثیه غمناکی که از درونمان می آید ...
-
من نمی دانم این پشه ها با آن هیکل نحیف و فسقلیشان چطور می توانند تا طبقه چهارم ساختمان ما بالا بیایند و شب تا صبح دست از سر کچل ما برندارند ...
-
برای اولین بار که دیدمش ، حس کردم که شاید اگر از طریق جایی بجز اینترنت با هم دوست می شدیم ، هرگز نمی توانستیم دوستان خوبی برای هم باشیم . هم...
۱۴ اسفند ۱۳۸۷
من زنده ام دیگران مرده یا من مرده ام دیگران زنده ؟
جلوی پایم ایستاد با چهره ای عبوس و خشک .
سوار شدم . گویا من نخستین مسافرش بودم . به شدت عجله داشتم باید به موقع سر کلاس می رسیدم .
کمی آنطرف تر پسر جوانی با قیافه ای که برای امروزی ها با کلاس و برای دیروزی ها مسخره بود سوار ماشین شد . نگاهی به من انداخت و من عاقل اندر سفیهانه پاسخ نگاهش را دادم . روی صندلی جلو جای گرفت . راننده دوباره حرکت کرد . حرکات راننده برایم عجیب بود : خشک و سرد و بی حرکت . انگار نه انگار که رانندگی می کرد . کوچکترین حرکتی نداشت . برای من که پشت سرش نشسته بودم مثل این بود که ماشین خودش پیش می رود و او هیچ دخالتی ندارد . چطور کسی می تواند در تمام طول مدت رانندگی اینطور بی حرکت بنشیند ؟ یک لحظه به ذهنم خطور کرد انگار مرده است .
از تجزیه و تحلیل رفتار راننده که فارغ شدم نگاهی به اطراف کردم . آدم ها هرکدام با عجله به سوی مقصدی نامعین پیش می رفتند در یک لحظه همه آن ها در نظرم پست جلوه کردند با خودم گفتم مگر زندگی که امثال ما داریم چقدر ارزش دارد که اینچنین در آن غرق می شوند در انبوه اضطراب ها دست و پا می زنند مثل آدم های ماشینی خالی از هر احساس و توجهی برای رسیدن به آخر راه تلاش می کنند در حالی که به درستی نمی دانند آخر راه کجاست و با خود می اندیشند که به حقوق دیگری تجاوزی نکرده اند فقط چون قانونی را زیر پا نگذاشته اند و اینچنین خود را شریف ( ! ) می پندارند .
در همین افکار غوطه ور بودم که صدای برخورد چیزی با ماشین و سپس صدای خنده های راننده و پسر جوان که بیشتر آدم را به یاد جنگل های آمازون می انداخت تا شهری که داعیه تمدن دارد ٬ مرا به خود آورد .
تنفرم نسبت به پسر جوان بیشتر شد . اصلا نمی دانم چرا از همان ابتدا احساس خوشایندی نسبت به او نداشتم . آدم را یاد آن ها یی می انداخت که تنها دغدغه فکریشان دیدار معشوقه است و گه گاهی هم نتایج مسابقات فوتبال شاید باعث ایجاد عکس العملی در آن ها شود آن هم فقط تا این اندازه که سایرین متوجه شوند با مرده متحرک فرق دارند ! تنفر برانگیز تر از همه خنده هایش بود که درست شبیه مرده های مومیایی شده فیلم ها بود که جز آزار و اذیت زنده ها قصد دیگری ندارند
خنده های راننده و پسر جوان با هم مخلوط می شد و طنین وحشت زایی در فضا می انداخت . بی آنکه بدانم چرا دلهره داشتم . کمی به اطراف نگاه کردم تا بفهمم چه چیزی باعث شده اینها اینچنین نعره سر دهند .
هیچ ! هیچ خبری نبود . به دور و بر که نگاه کردم آدم ها را دیدم . هر کس راه خود را می رفت . سر ها در گریبان ٬ دست ها در جیب و نگاه ها به سوی خاک .طوری که بجز چند قدمی جلوی پایشان آنهم برای اینکه در چاهی چاله ای نیفتند هیچ چیز دیگری نمی دیدند . باز همان کینه همیشگی نسبت به انسان ها در دلم زنده شد انگار اینها جز خود و پول و خاک چیز دیگری نمی دیدند که پول و خاک هم به نوعی به خودشان بر می گشت در حقیقت جز خودشان چیز دیگری نمی دیدند . بدتر از همه بعضی هایشان طوری بودند که آدم احساس می کند خودشان را هم نمی بینند کور و کر و لال فقط می روند . بیشتر شبیه شهر اشباح بود تا دنیای زنده ها
خنده های راننده و آن جوان تمامی نداشت فضای وحشتناکی درست شده بود . انگار لابه لای نعره هایشان که دیگر شباهتی به خنده نداشت کلماتی رد و بدل می شد آنقدر به خودم فشار آوردم تا بالاخره از بین صداهای مبهم و در همشان همین چند کلمه را متوجه شدم : مرگ ٬ پیرزن افریطه ٬ عجله و قتل .
ترسیده بودم . شنیدن این کلمات از زبان دو نفر آدم زنده شاید چندان هم انسان را نترساند . آخر موضوع بیشتر فیلم ها و داستان ها همین چیزهاست ولی شنیدن این کلمات از زبان این دو نفر آن هم در لابه لای خنده های حیوانیشان وجودم را به لرزه افکند . ترسم لحظه به لحظه بیشتر می شد بی آن که دلیل منطقی برایش داشته باشم .
لحظه ای برگشتم و پشت سرم را نگاه کردم . چیزی که به من شجاعت برگشتن و نگاه کردن داده بود این بود که انگار مطمئن بودم هر اتفاقی هم که افتاده باشد با گذشت اینهمه زمان اثری از آن نخواهم دید . ولی انگار حساب و کتاب هایم درست نبود . زمان بر خلاف همیشه گویی به کندی پیش رفته بود شاید هم اصلا پیش نرفته بود . با صحنه وحشتناکی رو به رو شدم :
صورتش غرق در خون بود تنها سفیدی چشمانش که به من خیره شده بود نمایان بود که با حالتی از التماس انگار در آخرین لحظه های عمرش از من درخواست کمک کرده بود توام با نگاهی ملامت گر آن ها را به من دوخته بود . چشم هایش تنها چیزی بود که به خوبی قابل رویت بود . نفسم بند آمده بود . و صدایم در محبس گلو زندانی . آن صدا صدای برخورد پیرزن با اتومبیل بود و اینک او جان باخته بود .
خشکم زده بود قدرت انجام هیچ کاری را نداشتم تمام وجودم سرد بود . بدتر از همه اینکه انگار هیچ کس آن پیرزن بی جان را نمی دید . هیچ کس حتی نگاهی به او نمی انداخت . هیچ کس راهش را کج نمی کرد تا ببیند براستی مرده است یا نه ! همه راه خود را ادامه می دادند حتی راننده که خودش آن پیرزن را کشته بود جز خنده های مرگ آورش عکس العمل دیگری نداشت و آن پسر جوان هم در اوج بی تفاوتی با راننده همراه شده بود .احساس انزجار سراسر وجودم را پر کرده بود . آخر اینهمه بی تفاوتی و جهل از کجا آمده بود ؟
خود را در دنیای مردگان می یافتم دنیایی که تنها زنده اش من بودم . انگار همه خفته بودند و من بیدار
دلم برای پیرزن می سوخت و نگاهش لحظه ای از خاطرم بیرون نمی رفت . اگر فهمیده بودم شاید کمکش می کردم ولی همه چیز آنقدر سریع اتفاق افتاد که من نفهمیدم
تمام نیرویم را در گلویم جمع کردم و سرانجام فریاد زدم شما یک نفر را کشتید نگه دارید
راننده با خونسردی هر چه تمامتر پاسخ داد : اگر نگه دارم شما به موقع به مقصد نمی رسید
- قاتل چطور می توانی تا این حد بی تفاوت باشی ؟
- قاتل ! منظورتان خودتان است ؟
- خودم ! شورش را در آورده اید نگه دارید وگرنه جیغ می زنم
- جیغ ؟ هیچ کس به خاطر جیغ های احمقانه یک قاتل مسیرش را کج نخواهد کرد . هر کس هدف خاص خود را دارد و اجازه نمی دهد یک قاتل یا یک مقتول آن ها را از نیل به هدفشان باز دارد
- نظرات مسخره شما اصلا برام اهمیتی نداره نگه دارید
- قاتل کسیه که مسبب وقوع قتل می شه ! شما از لحظه ای که سوار ماشین شدید اونقدر به ساعتتون نگاه کردین که باعث شدید من با عجله رانندگی کنم تا شما رو هرچه سریعتر به مقصد برسونم در حقیقت شما مسبب قتل هستید
فلسفه سطحی نگرانه آن مرد حالم را بهم می زد . آدم هر چقدر هم که در یک واقعه بی تقصیر باشد نمی تواند تا این حد بی تفاوت باشد . باورم نمی شد که این مرد در کمال بی شرمی نه تنها از قتلی که انجام داده بود هیچ عکس العملی نشان نمی داد بلکه می خواست اشتباه خودش را به گردن دیگران بیندازد و اینگونه خود را تبرئه کند .
گفتم : به هر حال شما آن زن را کشتید و من اصلا چیزی نفهمیدم
گفت : چیزی نفهمیدید ؟ ولی باید می فهمیدید . نفهمیدن عذر بدتر از گناه است
هنوز سخنان راننده مرده صفت به اتمام نرسیده بود که پسر جوان که تا آن زمان سکوت اختیار کرده از مناظر زیبای (!) اطراف لذت می برد گفت : این بحث ها را ول کنید ! چه نتیجه ای از این حرف ها می گیرید ؟ فقط وقت خودتان را تلف می کنید . چه اهمیتی دارد که آن پیرزن را چه کسی کشت . او خودش باید از پل عابر پیاده استفاده می کرد که نکرد . به هر حال دنیا از شر یک افریطه قانون شکن خلاص شد . راستی آقای راننده بازی استقلال و پیروزی را دیدید ؟ به نظر من که سیاسی بود
دندان هایم را به هم می ساییدم . از رفتار آن پسر در شگفت بودم . یک آدم بی تفاوت بی احساس بی درد . که در هر زمینه ای اظهار نظر می کند و افلاطون وار اندیشه های نوین و فلسفه های نو اکتشاف می کند ! شرط می بندم در تمام طول عمرش یک کتاب هم نخوانده آنوقت به خودش اجازه می دهد در هر زمینه ای اظهار نظر کند . چنین آدمی زمانی پستی را به اوج می رساند که درست لحظه ای که یک انسان در جلوی چشمانش به قتل رسیده در اوج بی تفاوتی از فوتبال حرف می زند ! همه اینها انگار مرده اند . انگار از انسانیت هیچ چیز سرشان نمی شود . آدم های مرده ای که هر روز با اندیشه ناقص خود فلسفه های جدید ارائه می کنند بی آنکه به خود زحمت فکر کردن بدهند و بدینوسیله قتل هایشان را توجیه می کنند . وجودم از تنفر و اضطراب و ترس مملو بود .
فریاد زدم مگر نمی بینید یک نفر مرده حیوان های پلید نگه دارید
راننده گفت : مطمئنید می خواهید توقف کنم ؟ پس کلاستان چه می شود ؟
و نگه داشت .
در حالی که در ماشین را باز می کردم با گریه گفتم همان بهتر که مثل حیوان ها در جستجوی طعمه خویش باشید و هرگز برای کشف حقیقت تلاشی نکنید . سر در گریبان دست ها در جیب و نگاه ها به خاک . . . شما هرگز به آسمان نگاه نمی کنید هرگز فکر نمی کنید . شما فقط شکار می کنید غافل از اینکه روزی خودتان هم شکار می شوید شما حیوانید ! نه ! شما مرده اید !
همچنان بی تفاوت و بی احساس نشسته بودند انگار که صدای من را نمی شنیدند . بدون هیچ عکس العملی . واقعا ترسیده بودم از اینکه در دنیایی زندگی می کنم که انگار تنها زنده اش خودم هستم وحشت کرده بودم . همه چیز یادآور مرگ بود و اثری از زندگی نبود .
از ماشین که پیاده شدم . با سرعت هرچه تمامتر شروع به دویدن کردم . در میانه راه برگشتم و نگاهی به ماشین انداختم پسر جوان نبود . نگاهم را به طرف راننده چرخاندم چقدر شبیه پسر جوان بود انگار که هر دو یکی بودند . گیج و منگ بودم می خواستم هر چه می توانم از آن اتومبیل دور شوم همین طور که می دویدم پایم به چیزی برخورد کرد و افتادم . جنازه آن پیرزن بود در کمال تعجب دیدم خونهای صورتش پاک شده و لبخند بی شرمانه ای بر لب داشت همچنان که به من می نگریست حس دلسوزی جایش را به وحشت و تنفر داده بود . یک لحظه از ذهنم گذشت چقدر شبیه من است . دست هایم می لرزید خودم را عقب کشیدم دوباره با هراس فراوان به چهره آن جسد نگاه کردم چیزی ورای شباهت بود مثل آینه بود ! آینه ای که خودم را در آن می دیدم .
از جایم بلند شدم اختیار اعضای تنم با من نبود به زور خودم را به این طرف و آن طرف می کشاندم دیگر نمی خواستم آن پیرزن را ببینم دوباره نگاهی به راننده یا پسر جوان کردم انگار می خواستم بدانم او هم همان چیزی را می بیند که من ؟ وحشتناک بود صورتش مثل گچ سفید بودمثل مرده ها . نمی شد تشخیص داد که او پسر جوان است یا راننده هر دو کاملا یکی شده بودند او هم خیره به من نگاه می کرد یک لحظه لبخند بی شرمانه پیرزن بر صورتش هویدا شد و من باز هم متوجه شباهت بین آن راننده یا پسر جوان با خودم شدم و اینبار هم چیزی ورای شباهت بود . باورم نمی شد توانسته باشم در این مدت کوتاه هم رانندگی کنم هم فلسفه بافی کنم و درباره بازی استقلال و پیروزی گمانه زنی کنم و هم به آن پیرزن فکر کنم و عالم و آدم را به باد انتقاد بگیرم . شبیه یک شوخی بود یک شوخی مرگ آور .
عاجزانه اطراف را نگاه می کردم منتظر یک ناجی بودم که بیاید و بگوید اینها فقط خواب است . چنین کسی نیامد چون من خواب نبودم بلکه از همیشه بیدار تر بودم هاج و واج و درمانده ! عقلم از کار افتاده بود . صدای تپش های قلبم را که هر لحظه بلند تر می شد به خوبی می شنیدم . چشمانم هر طرف را می پاییدند تا شاید راهی برای فرار پیدا کنند که لحظه ای توقف کردند . دیگر صدای قلبم را نمی شنیدم . عرق سردی بر پیشانیم نشست . خیره و بی حرکت ماندم . آن طرف خیابان داخل پیاده رو درست روبه روی جنازه پیرزن فقط چند متر آن طرف تر خودم را دیدم که بی توجه به همه این وقایع و بی تفاوت به سرعت راه می پیمودم با همان لبخند بی شرمانه آن پیرزن راننده یا پسر جوان . سر در گریبان دست ها در جیب و نگاهم به سوی خاک . . .
سوار شدم . گویا من نخستین مسافرش بودم . به شدت عجله داشتم باید به موقع سر کلاس می رسیدم .
کمی آنطرف تر پسر جوانی با قیافه ای که برای امروزی ها با کلاس و برای دیروزی ها مسخره بود سوار ماشین شد . نگاهی به من انداخت و من عاقل اندر سفیهانه پاسخ نگاهش را دادم . روی صندلی جلو جای گرفت . راننده دوباره حرکت کرد . حرکات راننده برایم عجیب بود : خشک و سرد و بی حرکت . انگار نه انگار که رانندگی می کرد . کوچکترین حرکتی نداشت . برای من که پشت سرش نشسته بودم مثل این بود که ماشین خودش پیش می رود و او هیچ دخالتی ندارد . چطور کسی می تواند در تمام طول مدت رانندگی اینطور بی حرکت بنشیند ؟ یک لحظه به ذهنم خطور کرد انگار مرده است .
از تجزیه و تحلیل رفتار راننده که فارغ شدم نگاهی به اطراف کردم . آدم ها هرکدام با عجله به سوی مقصدی نامعین پیش می رفتند در یک لحظه همه آن ها در نظرم پست جلوه کردند با خودم گفتم مگر زندگی که امثال ما داریم چقدر ارزش دارد که اینچنین در آن غرق می شوند در انبوه اضطراب ها دست و پا می زنند مثل آدم های ماشینی خالی از هر احساس و توجهی برای رسیدن به آخر راه تلاش می کنند در حالی که به درستی نمی دانند آخر راه کجاست و با خود می اندیشند که به حقوق دیگری تجاوزی نکرده اند فقط چون قانونی را زیر پا نگذاشته اند و اینچنین خود را شریف ( ! ) می پندارند .
در همین افکار غوطه ور بودم که صدای برخورد چیزی با ماشین و سپس صدای خنده های راننده و پسر جوان که بیشتر آدم را به یاد جنگل های آمازون می انداخت تا شهری که داعیه تمدن دارد ٬ مرا به خود آورد .
تنفرم نسبت به پسر جوان بیشتر شد . اصلا نمی دانم چرا از همان ابتدا احساس خوشایندی نسبت به او نداشتم . آدم را یاد آن ها یی می انداخت که تنها دغدغه فکریشان دیدار معشوقه است و گه گاهی هم نتایج مسابقات فوتبال شاید باعث ایجاد عکس العملی در آن ها شود آن هم فقط تا این اندازه که سایرین متوجه شوند با مرده متحرک فرق دارند ! تنفر برانگیز تر از همه خنده هایش بود که درست شبیه مرده های مومیایی شده فیلم ها بود که جز آزار و اذیت زنده ها قصد دیگری ندارند
خنده های راننده و پسر جوان با هم مخلوط می شد و طنین وحشت زایی در فضا می انداخت . بی آنکه بدانم چرا دلهره داشتم . کمی به اطراف نگاه کردم تا بفهمم چه چیزی باعث شده اینها اینچنین نعره سر دهند .
هیچ ! هیچ خبری نبود . به دور و بر که نگاه کردم آدم ها را دیدم . هر کس راه خود را می رفت . سر ها در گریبان ٬ دست ها در جیب و نگاه ها به سوی خاک .طوری که بجز چند قدمی جلوی پایشان آنهم برای اینکه در چاهی چاله ای نیفتند هیچ چیز دیگری نمی دیدند . باز همان کینه همیشگی نسبت به انسان ها در دلم زنده شد انگار اینها جز خود و پول و خاک چیز دیگری نمی دیدند که پول و خاک هم به نوعی به خودشان بر می گشت در حقیقت جز خودشان چیز دیگری نمی دیدند . بدتر از همه بعضی هایشان طوری بودند که آدم احساس می کند خودشان را هم نمی بینند کور و کر و لال فقط می روند . بیشتر شبیه شهر اشباح بود تا دنیای زنده ها
خنده های راننده و آن جوان تمامی نداشت فضای وحشتناکی درست شده بود . انگار لابه لای نعره هایشان که دیگر شباهتی به خنده نداشت کلماتی رد و بدل می شد آنقدر به خودم فشار آوردم تا بالاخره از بین صداهای مبهم و در همشان همین چند کلمه را متوجه شدم : مرگ ٬ پیرزن افریطه ٬ عجله و قتل .
ترسیده بودم . شنیدن این کلمات از زبان دو نفر آدم زنده شاید چندان هم انسان را نترساند . آخر موضوع بیشتر فیلم ها و داستان ها همین چیزهاست ولی شنیدن این کلمات از زبان این دو نفر آن هم در لابه لای خنده های حیوانیشان وجودم را به لرزه افکند . ترسم لحظه به لحظه بیشتر می شد بی آن که دلیل منطقی برایش داشته باشم .
لحظه ای برگشتم و پشت سرم را نگاه کردم . چیزی که به من شجاعت برگشتن و نگاه کردن داده بود این بود که انگار مطمئن بودم هر اتفاقی هم که افتاده باشد با گذشت اینهمه زمان اثری از آن نخواهم دید . ولی انگار حساب و کتاب هایم درست نبود . زمان بر خلاف همیشه گویی به کندی پیش رفته بود شاید هم اصلا پیش نرفته بود . با صحنه وحشتناکی رو به رو شدم :
صورتش غرق در خون بود تنها سفیدی چشمانش که به من خیره شده بود نمایان بود که با حالتی از التماس انگار در آخرین لحظه های عمرش از من درخواست کمک کرده بود توام با نگاهی ملامت گر آن ها را به من دوخته بود . چشم هایش تنها چیزی بود که به خوبی قابل رویت بود . نفسم بند آمده بود . و صدایم در محبس گلو زندانی . آن صدا صدای برخورد پیرزن با اتومبیل بود و اینک او جان باخته بود .
خشکم زده بود قدرت انجام هیچ کاری را نداشتم تمام وجودم سرد بود . بدتر از همه اینکه انگار هیچ کس آن پیرزن بی جان را نمی دید . هیچ کس حتی نگاهی به او نمی انداخت . هیچ کس راهش را کج نمی کرد تا ببیند براستی مرده است یا نه ! همه راه خود را ادامه می دادند حتی راننده که خودش آن پیرزن را کشته بود جز خنده های مرگ آورش عکس العمل دیگری نداشت و آن پسر جوان هم در اوج بی تفاوتی با راننده همراه شده بود .احساس انزجار سراسر وجودم را پر کرده بود . آخر اینهمه بی تفاوتی و جهل از کجا آمده بود ؟
خود را در دنیای مردگان می یافتم دنیایی که تنها زنده اش من بودم . انگار همه خفته بودند و من بیدار
دلم برای پیرزن می سوخت و نگاهش لحظه ای از خاطرم بیرون نمی رفت . اگر فهمیده بودم شاید کمکش می کردم ولی همه چیز آنقدر سریع اتفاق افتاد که من نفهمیدم
تمام نیرویم را در گلویم جمع کردم و سرانجام فریاد زدم شما یک نفر را کشتید نگه دارید
راننده با خونسردی هر چه تمامتر پاسخ داد : اگر نگه دارم شما به موقع به مقصد نمی رسید
- قاتل چطور می توانی تا این حد بی تفاوت باشی ؟
- قاتل ! منظورتان خودتان است ؟
- خودم ! شورش را در آورده اید نگه دارید وگرنه جیغ می زنم
- جیغ ؟ هیچ کس به خاطر جیغ های احمقانه یک قاتل مسیرش را کج نخواهد کرد . هر کس هدف خاص خود را دارد و اجازه نمی دهد یک قاتل یا یک مقتول آن ها را از نیل به هدفشان باز دارد
- نظرات مسخره شما اصلا برام اهمیتی نداره نگه دارید
- قاتل کسیه که مسبب وقوع قتل می شه ! شما از لحظه ای که سوار ماشین شدید اونقدر به ساعتتون نگاه کردین که باعث شدید من با عجله رانندگی کنم تا شما رو هرچه سریعتر به مقصد برسونم در حقیقت شما مسبب قتل هستید
فلسفه سطحی نگرانه آن مرد حالم را بهم می زد . آدم هر چقدر هم که در یک واقعه بی تقصیر باشد نمی تواند تا این حد بی تفاوت باشد . باورم نمی شد که این مرد در کمال بی شرمی نه تنها از قتلی که انجام داده بود هیچ عکس العملی نشان نمی داد بلکه می خواست اشتباه خودش را به گردن دیگران بیندازد و اینگونه خود را تبرئه کند .
گفتم : به هر حال شما آن زن را کشتید و من اصلا چیزی نفهمیدم
گفت : چیزی نفهمیدید ؟ ولی باید می فهمیدید . نفهمیدن عذر بدتر از گناه است
هنوز سخنان راننده مرده صفت به اتمام نرسیده بود که پسر جوان که تا آن زمان سکوت اختیار کرده از مناظر زیبای (!) اطراف لذت می برد گفت : این بحث ها را ول کنید ! چه نتیجه ای از این حرف ها می گیرید ؟ فقط وقت خودتان را تلف می کنید . چه اهمیتی دارد که آن پیرزن را چه کسی کشت . او خودش باید از پل عابر پیاده استفاده می کرد که نکرد . به هر حال دنیا از شر یک افریطه قانون شکن خلاص شد . راستی آقای راننده بازی استقلال و پیروزی را دیدید ؟ به نظر من که سیاسی بود
دندان هایم را به هم می ساییدم . از رفتار آن پسر در شگفت بودم . یک آدم بی تفاوت بی احساس بی درد . که در هر زمینه ای اظهار نظر می کند و افلاطون وار اندیشه های نوین و فلسفه های نو اکتشاف می کند ! شرط می بندم در تمام طول عمرش یک کتاب هم نخوانده آنوقت به خودش اجازه می دهد در هر زمینه ای اظهار نظر کند . چنین آدمی زمانی پستی را به اوج می رساند که درست لحظه ای که یک انسان در جلوی چشمانش به قتل رسیده در اوج بی تفاوتی از فوتبال حرف می زند ! همه اینها انگار مرده اند . انگار از انسانیت هیچ چیز سرشان نمی شود . آدم های مرده ای که هر روز با اندیشه ناقص خود فلسفه های جدید ارائه می کنند بی آنکه به خود زحمت فکر کردن بدهند و بدینوسیله قتل هایشان را توجیه می کنند . وجودم از تنفر و اضطراب و ترس مملو بود .
فریاد زدم مگر نمی بینید یک نفر مرده حیوان های پلید نگه دارید
راننده گفت : مطمئنید می خواهید توقف کنم ؟ پس کلاستان چه می شود ؟
و نگه داشت .
در حالی که در ماشین را باز می کردم با گریه گفتم همان بهتر که مثل حیوان ها در جستجوی طعمه خویش باشید و هرگز برای کشف حقیقت تلاشی نکنید . سر در گریبان دست ها در جیب و نگاه ها به خاک . . . شما هرگز به آسمان نگاه نمی کنید هرگز فکر نمی کنید . شما فقط شکار می کنید غافل از اینکه روزی خودتان هم شکار می شوید شما حیوانید ! نه ! شما مرده اید !
همچنان بی تفاوت و بی احساس نشسته بودند انگار که صدای من را نمی شنیدند . بدون هیچ عکس العملی . واقعا ترسیده بودم از اینکه در دنیایی زندگی می کنم که انگار تنها زنده اش خودم هستم وحشت کرده بودم . همه چیز یادآور مرگ بود و اثری از زندگی نبود .
از ماشین که پیاده شدم . با سرعت هرچه تمامتر شروع به دویدن کردم . در میانه راه برگشتم و نگاهی به ماشین انداختم پسر جوان نبود . نگاهم را به طرف راننده چرخاندم چقدر شبیه پسر جوان بود انگار که هر دو یکی بودند . گیج و منگ بودم می خواستم هر چه می توانم از آن اتومبیل دور شوم همین طور که می دویدم پایم به چیزی برخورد کرد و افتادم . جنازه آن پیرزن بود در کمال تعجب دیدم خونهای صورتش پاک شده و لبخند بی شرمانه ای بر لب داشت همچنان که به من می نگریست حس دلسوزی جایش را به وحشت و تنفر داده بود . یک لحظه از ذهنم گذشت چقدر شبیه من است . دست هایم می لرزید خودم را عقب کشیدم دوباره با هراس فراوان به چهره آن جسد نگاه کردم چیزی ورای شباهت بود مثل آینه بود ! آینه ای که خودم را در آن می دیدم .
از جایم بلند شدم اختیار اعضای تنم با من نبود به زور خودم را به این طرف و آن طرف می کشاندم دیگر نمی خواستم آن پیرزن را ببینم دوباره نگاهی به راننده یا پسر جوان کردم انگار می خواستم بدانم او هم همان چیزی را می بیند که من ؟ وحشتناک بود صورتش مثل گچ سفید بودمثل مرده ها . نمی شد تشخیص داد که او پسر جوان است یا راننده هر دو کاملا یکی شده بودند او هم خیره به من نگاه می کرد یک لحظه لبخند بی شرمانه پیرزن بر صورتش هویدا شد و من باز هم متوجه شباهت بین آن راننده یا پسر جوان با خودم شدم و اینبار هم چیزی ورای شباهت بود . باورم نمی شد توانسته باشم در این مدت کوتاه هم رانندگی کنم هم فلسفه بافی کنم و درباره بازی استقلال و پیروزی گمانه زنی کنم و هم به آن پیرزن فکر کنم و عالم و آدم را به باد انتقاد بگیرم . شبیه یک شوخی بود یک شوخی مرگ آور .
عاجزانه اطراف را نگاه می کردم منتظر یک ناجی بودم که بیاید و بگوید اینها فقط خواب است . چنین کسی نیامد چون من خواب نبودم بلکه از همیشه بیدار تر بودم هاج و واج و درمانده ! عقلم از کار افتاده بود . صدای تپش های قلبم را که هر لحظه بلند تر می شد به خوبی می شنیدم . چشمانم هر طرف را می پاییدند تا شاید راهی برای فرار پیدا کنند که لحظه ای توقف کردند . دیگر صدای قلبم را نمی شنیدم . عرق سردی بر پیشانیم نشست . خیره و بی حرکت ماندم . آن طرف خیابان داخل پیاده رو درست روبه روی جنازه پیرزن فقط چند متر آن طرف تر خودم را دیدم که بی توجه به همه این وقایع و بی تفاوت به سرعت راه می پیمودم با همان لبخند بی شرمانه آن پیرزن راننده یا پسر جوان . سر در گریبان دست ها در جیب و نگاهم به سوی خاک . . .
اشتراک در:
نظرات پیام
(Atom)
نمی دونم چرا این متن رو تا آخر خوندم!! ....نمی دونم چرا امشب دوست دارم یه چیزی بخونم!!...نمی دونم چرا الان تصمیم گرفتم برم بشینم یه چیزی بنویسم...تا حالا یک متن جدی ننوشتم..نمیدونم شاید رفتم و یک متن جدی نوشتم..شایدم خوابیدم...ولی نه میرم یه چیزی مینویسم...تا حالا خودم رو در این زمینه امتحان نکردم........ولی نه بهتره که همون متون طنز رو بنویسم.البته تو اونهم زیاد تجربه ای ندرم شاید 2،3 تا.
پاسخ دادنحذفنمی دونم چرا اینقدر خوابم میاد!!!!!(اوه ساعت 1 نصفه شبه...)
اگه بخوام صادقانه بگم متنتون زیاد جالب نبود..ولی انتخاب کلماتتون خیلی به موقع بود.تقریبا مطمئنم نظر من رو در این پست هیچ کس به جز خودتون نمیخونید به همین خاطر میگم بنظر من هنوز متنهاتون مضمون قابل توجهی ندارند(نظر من رو به عنوان یک منتقد بپذیرید..).
این روزها دارم کلید رفیفرش مرورگم رو تو وبلاگ شما میترکونم!!!!!!!عجب نظری شد!!!!!
موفق باشید.
***
پاسخ دادنحذف@ حامد
این متن قبلا در فضای 360 به روز شد و تعداد زیادی هم کامنت گرفته . تعریف و انتقاد زیاد بود و همه حاکی از درک شدن محتوا !
انتقاد ها مثلا این شکلی بود : زیادی تلخ نوشته بودی که به نظرم در فضای واقعی زندگی این مسئله اینقدر تلخ نیست !
خب چنین نظرهایی کاملا بیان می کنه که محتوای اصلی متن توسط مخاطبان درک شده و با انتقادهایشان هم مستقیما نویسنده را به سوی اصل مطلب هدایت می کنند و اگر نویسنده منصفی باشد روی انتقادها فکر می کند و خیلی از انتقاد ها را می پذیرد .
حالا یک سوال !
گفتید مضمون ! خب به نظر شما مضمون این متن چیه ؟ مضمونش رو نقد کنید تا من بفهمم مشکل کار کجاست !
و یک موضوع دیگه ، کتاب یادداشت های یک دیوانه نیکلای گوگول یا داستان های کوتاه فرانتس کافکا رو تهیه کنید و یکی از داستان هاش رو به انتخاب خودتون بخونید . بعدش نظرتون رو دربارش بهم بگین . اصلا بیاین بشینیم و نقدش کنیم .
********
الهام ذاکری
********
***
پاسخ دادنحذفالبته قضیه کتاب یک پیشنهاد بود .
ولی باز هم تأکید می کنم شما بهیچ وجه مجبور نیستید وبلاگ من رو مطالعه کنید ، چون اینطور که به نظر می رسه من و شما درک مشترک نداریم ولی من با خیلی از مخاطب هام این درک مشترک رو ایجاد کردم ، حتی با منتقدان و اصولگرایان ! ولی یک مسئله رو فراموش نکنید ، لازمه حق طلبی شنیدن اقوال و سخن های مختلفه و برای شنیدن سخن های مختلف باید حوصله به خرج داد .
باز هم از اینکه برای خوندن وبلاگ من وقت صرف می کنید تشکر می کنم و بی تعارف می گم که از این مسئله خوشحالم .
********
الهام ذاکری
********
خانم ذاکری @
پاسخ دادنحذفشاید من برای رساندن مفهوم سخنانم از کلمات به جایی استفاده نمیکنم...هدفم از قسمت اول نظرم فقط این بود که در نهایت با جمله ی""نمی دونم چرا اینقدر خوابم میاد!!!!!(اوه ساعت 1 نصفه شبه...)""خنده ای رو به لبانتون بنشونم...ولی خب بنظر میاد که شما اصلا منظورم رو متوجه نشدید.
.
.
من هم مثل هر شخصی در دنیا یک نطر دارم و فقط آن را می گویم...نظر هم من میتواند موافق نظر شما باشد و هم مخالف(کما اینکه اکثر اوقات مخالفش است).من متن شما رو همینجا خوندم و همینحا نظرم رو دادم و به نظر هیچ کس در این رابطه کاری ندارم چون این متن یک داستان است نه یک بحث...
.
در گفتن کلمه ی مضمون اشتباه کردم و منظورم موضوع انتخابی شما بود و از این بابت که نتونسم انتقادی شفاف داشته باشم عذر خواهی میکنم...کلا سلیقه ی من با اینجور موضوعات جور در نمیاد و باز هم میگویم(البته این بار درستش..)متنهاتون موضوع قابل توجهی ندارند(این نظر رو به عنوان یک انتقاد بپذیرید...)
در مورد پیشنهادی که دادید ممنونم ولی اگر کتابهایی رو که پیشنهاد دادید موضوعی شبیه موضوع این متن دارد زیاد مایل به خواندن آن نیستم..
.
.
راستش اگر میبینید من همیشه نظر میدهم و اکثرا متفاوت با نظر شما،هدفم این بوده است که مصداق این جمله باشم "انگار کسر شان است اگر به انگشتانتان زحمتی بدهید یک نظری هم ثبت کنید ! "که شما در وبلاگ کلاس نوشتید ...ولی اینجور که بنظر میرسد شما مخاطبان خودتان را پیدا کرده اید و شاید دیگر نیازی به نظرات من نداشته باشید و همانطور که خودتون گفتید سعی کنید بیشتر به نظر کسانی احترام بگذارید که درک مشترکی رو با آنها ایجاد کردید..
در مورد لازمه ی حق طلبی از نظر شما، همین را بگویم که نمیشود به هر فردی که با مخاطب قرار دادن همه ی افراد یک گروه بی آنکه حتی کلمه از سخنانشان را شنیده باشد اجازه داد خودش را حق بداند و دیگران را نا حق....اصلا خواندن همچین مطلبی از نظر من مشکل دارد چه برسه به اینکه در قبالش سکوت کنم وهیچ نگویم و تازه سخن نگفتن را لازمه ی حقیقت طلبی هم بدانم...از شما انتظار داشتم که در هر مسئله ای جانب حق را بگیرید نه اینکه از هم عقیدتون دفاع کنید...ضمن اینکه بنظر من شما حتما میبایست جواب آن شخص را در آخرین پست خود میدادید...
***
پاسخ دادنحذف@ حامد
مسئله حق طلبی رو که مطرح کردم صرفا به همین پست و نظری که در این پست گذاشتید ف مربوط بود و ربطی به بقیه پست ها نداشت ، چرا که اگر حرفی درباره بقیه پست ها داشته باشم و بیان کردنش رو بصورت علنی صلاح بدونم ، زیر همان ها می نویسم .
جمله "انگار کسر شان است اگر به انگشتانتان زحمتی بدهید یک نظری هم ثبت کنید ! " هم درباره کسانی صدق می کند که متنی را تا آخر می خوانند ولی نظر نمی گذارند و البته فقط هم مختص وبلاگ کلاسی است که به قول شما هدف اصلی اش ایجاد صمیمیت است . برای رسیدن به این هدف دیگران باید مشارکت داشته باشند ، ولی در وبلاگی با سبک و سیاق "درمه" ، خیلی ها مطالب را می خوانند و دنبال هم می کنند ، ولی بنا به صلاحدید خودشان ، نظر هم نمی گذارند که اشکالی هم ندارد ، ولی مسلما برای من ِ نویسنده بهتر است که با مخاطبانم ، تأکید می کنم مخاطبانم (چرا که مخاطب بودن هم شرایطی دارد . ) تعامل داشته باشم . در کل مسئله نظر گذاشتن یا نگذاشتن بحث مهمی نیست ، پس از آن می گذریم .
گفتید به نظرات دیگران کاری ندارم چرا که این یک داستان است و نه یک بحث ! خب بحث ممکن است پیرامون مسائل مختلفی شکل بگیرد . پیرامون یک مسئله سیاسی ، یک هنجار اجتماعی ، یک فیلم ، یک موسیقی ، یا یک داستان و اساسا یک فیلم یا یک موسیقی یا یک داستان ممکن است در درون خود بیان کننده یک بحث یا یک مسئله بحث برانگیز باشند ، پس شنیدن نظر دیگران اگرچه برای ما الزامی برای تغییر نظراتمان ایجاد نمی کند ، ولی خالی از لطف هم نیست .
اما درباره این پست . مضمون یعنی محتوا و موضوع یعنی ممسئله اصلی که یک متن به آن مسئله می پردازد . موضوع و مضمون ارتباط تنگاتنگی با هم دارند . خب فرقی نمی کند ، برایم بنویسید موضوع این متن به نظر شما چی بود ؟ و نقدش کنید !
یک مسئله دیگه ، بله ! نوشته های نیکلای گوگول اگرچه با نوشته های من قابل مقایسه نیست ، چرا که گوگول اسطوره ادبیات روسیه و جهان است . کسی است که وقتی می خواهند از نویسنده ای مثل داستایوفسکی تعریف کنند تازه نامش را می گذارند "گوگوا ثانی" ، ولی در درجاتی بسیار متعالی تر و بسیار بهتر ، داستان های گوگول هم همین شکلی است . حالا اینکه یک نفر بیاید و بگوید من از این قبیل داستان ها خوشم نمی آید ، در واقع هیچ انتقادی از گوگول نکرده و صرفا یک اظهار نظر شخصی کرده که اساسا هم ربطی به طرز نگارش گوگول ندارد ، بلکه ربط به علایق و سلیقه آن شخص دارد .
شما زمانی از من انتقاد کرده اید که بگویید دقیقا به چه علت نوشته های من از نظر شما مضمون قابل توجهی ندارند . و اشکال دقیق آن ها از نظر شما چیست . ولی وقتی صرفا به گفتن اینکه نوشته های من مضمون قابل توجهی ندارند بسنده می کنید ، به من این فرصت را نمی دهید که متن خود را اصلاح کنم و من را در برابر هزار پرسش بی پاسخ می گذارید . بنابراین نمی توانید توقع داشته باشید که این حرف را از شما به عنوان یک "منتقذ" بپذیرم ، چرا که هدف اصلی یک منتقد اصلاح است .
بنابراین دوباره خواهش می کنم به من بگین که موضوع یا مضمون این متن از نظر شما چی هست و اینکه دقیقا به چه علت به نظر شما قابل توجه نیست ؟
باز هم از شما بخاطر پیگیریتون تشکر می کنم و بینهایت خوشحال خواهم بود اگر این بحث ها در نهایت به ایجاد یک درک مشترک نسبی بیانجامد .
********
الهام ذاکری
********
سعی میکنم پاسخ هر قسمت را جداگانه و در هر پاراگراف قرار دهم و در آخر هم به تشریح موضوع انتقادم بپردازم(پیشاپیش از وجود غلطهای املائییم در متن عذر خواهی میکنم..)
پاسخ دادنحذفنظر دادن: همانطور که خودتون گفتید مسئله ی مهمی نیست..
نظرات دیگران:هدفم از بیان نظر اول همانطوری که خودتان هم متوجه شدید این بود که نظر من یا بهتر بگویم سلیقه من چیزی نیست که با خواندن نظرات دیگران تغییر کند ، سلیقه یک چیز ذاتیست ، نه اعتقادی....در ضمن اگر اینجا نظری بود قبل از نوشتن هر کامنتی حتما آن را می خواندم و اگر بحثی میبود در آن شرکت میکردم!!!!
کتابهایی که معرفی کردید: حقیقت امر اینه که من این افرادی رو که نامشان را بردید اصلا نمیشناسم و همانظور هم که باز خودتان گفتید، نظر و سلیقه ام را در باب این مسئله گفتم(کلا هر وقت هرکس در هر جمله ای عبارت:به نظر من" رو می آورد قصد بیان نظر شخصی اش را دارد)...در ضمن من اصلا به این اقای گوگول(..!!((:) انتقادی نکردم..اصلا جسارت همچین کاری را ندارم...
حرف اخر شما را کاملا میپذیرم... من میبایست انتقادم رو شرح میدادم و حدااقل این فرصت را به شما میدادم که متوجه یشید چرا اصلا همچین حرفی را زدم که با این کامنت این کار را میکنم(من اصولا آدمی هستم که هر موضوعی رو سربسته بازگو میکنم...و این حرف شما رو بارها بهم گوشزد کرده اند)...
مسلما شما درک درستی از کلمه ی موضوع دارید و لازم نیست که من ان را توضیح دهم ولی خب کلامم میگنجد که اینرا بگویم..وقتی قرار است انشایی بنویسیم ابتدای امر موضوعش را انتخاب میکنیم...شاید موضوع متن بالا همانی باشد که در عنوان نوشتید"من زنده ام دیگران مرده یا من مرده ام دیگران زنده ؟" که بنظرم اصلا موضوع جالبی نیست ...وقتی گفتم نظر من رو به عنوان یک انتقاد بپذیرید قصدم این بود که شما را متوجه این امر کنم که بسیارند موضوعاتی که مضمونی عاشقانه ، شاد،طنز،وصف زیبایی و غیره و غیره دارند.اگر در جوابم بگویید ، این موضوعات علاقه ی من نیست و انتقاد از علاقه ی من درست نیست در جوابتان میگویم انچه که من از شما در این چند ماه فهمیدم آن چیزی نبود که موضوع این متن باشد.. به همین علت به خودم اجازه دادم و موضوع این متن رو مورد انتقاد قرار دادم..نمی دونم چرا فکر میکنم که شما ابتدا متن را نوشته اید و بعد برایش نامی انتخاب کرده اید و علت این تفکرم رو هم شرح میدهم وکلا انتقاد اصلی من بر روی نامیست که برای این متن انتخاب کردید که به آن موضوع هم میگویند:
من ابتدا متن نوشته یتان را خواندم و اینجور از نوشته یتان برداشت کردم که(شما رو شخص خطاب میکنم)..
شخص بنظرش می آید که رفتار دیگران در آن لحظه از بدترین رفتارهایست که هر شخصی میتواند در قبال همچین موضوعی انجام دهد و گاها ذهن شخص آنها را شیطانی میداند و همچنین رفتار آن پسر که با نگاه اول حس تنفر را در شخص ایجاد میکند و خنده های شیطانیی که راننده و پسرک سر میدهند و بی توجهیی که مردم در حال گذر در قبال آن پیرزن مظلوم انجام میدهند .......،همه و همه میتواند گاهی از یک نفر سر بزند ...در حالی که در آن واحد آن پیرزن مظلوم هم میتواند خود فرد باشد(این مفهوم مفهومی بود که من از خواندن متن شما به آن رسیدم امیدوارم تونسته باشم منظورم رو کامل بگوییم.....در کل وقتی عنوان یا موضوعی که شما برایش انتخاب را خواندم تمام تفکراتم سمت و سویی دیگر گرفت و مرا مجبور کرد تا از انتخاب موضوع شما انتقاد کنم... کاش فقط از عنوان متنتون انتقاد میکردم...
***
پاسخ دادنحذف@ حامد
قضیه گوگول و اینا که فقط مثال بود ! منم نگفتم شما به "گوگول" انتقاد کردید !
خب راستش ، عنوان حداقل از نظر من خیلی با موضوع تفاوت دارد اما تأثیر بسیار زیادی در درک مخاطب از متن ما می گذارد . من هم به شخصه همیشه اول متن را می نویسم بعد عنوانش را انتخاب می کنم . چون باید متنی باشد تا بر اساس محتوایش بشود نامی برایش انتخاب نمود . خب ببینید ، من ممکنه مثلا بخوام درباره یکی از سفراتم به مشهد خاطره بنویسم . موضوع متنم خاطره اون سفرم هست ، ولی ممکنه عنوانش این باشه : بوی خدا !
در واقع عنوان بخش کوچکی از موضوع را در خودش متجلی می کند که اگر نویسنده آدم ماهری باشد ، باید بتواند ، با انتخاب یک عنوان مناسب خواننده را به مطالعه ادامه متن ترغیب کند . گاهی هم موضوع یک متن به طور کامل در عنوانش تجلی می یابد ، مثل همان پست "ادبیات یک رئیس جمهور من ! "
بگذریم .
کاملا با شما موافقم که این عنوان می توانست خیلی بهتر از این ها باشد تا بتواند مخاطب را بیشتر به خودش جلب کند . راستش را بخواهید تا حالا اصلا حواسم به عنوان پست ها نبود و اینکه می شود روی آن ها هم کار کرد و الان تازه با مطالعه این نظر شما متوجه این مسئله شدم و قطعا از این به بعد روی عناوین هم خیلی دقت بیشتری می کنم .
برداشت شما برداشت فوق العاده عمیق و خیلی خوبی بود ، و نشان از دید باز شما داره . البته ترجیح می دم حالا که اینچنین برداشت خوبی دارید ، توضیحی درباره مقصود این متن ندم ، تا همیشه راه برای پرواز ذهن مخاطب در ژرفنای این متن باقی بمونه !
واقعا از این وقتی که گذاشتید و موشکافی عمیقی که کردین تشکر می کنم .
********
الهام ذاکری
********